چنار | 2019-09-16 16:27:47

نزدیکی‌های غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا می‌رفت. دو دستش را به آرامی‌ به گره‌های درخت بند می‌کرد و پاهایش را دور چنار چنبره می‌زد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا می‌خزید‌. پشت خشتک او دو وصله ناهم‌رنگ دهن‌کجی می‌کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود.

مردم که به مغازه‌ها نگاه می‌کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند‌. زنِ جوانی که بازوهای بلوریش را بیرون انداخته بود دست پسر کوچک و تپل‌مپلش را گرفت و به تماشای مرد که داشت از چنار بالا و بالاتر می‌رفت پرداخت‌. جوان قدبلندی با دو انگشت دست راستش گره کراوتش را شل و سفت کرد و بعد به مرد خیره شد. آن‌گاه برگشت و نگاهش را روی بازو و سینه زن جوان لغزاند.

سوراخ‌های آسمان با چند تکه ابر سفید و چرک وصله پینه شده بود و نور زرد رنگِ خورشید نصفِ تنه‎ی چنار را روشن می‌کرد‌. مرد که کلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسید: «برای چی بالا می‌ره؟»

مرد خپله و شکم گنده‌ای که پهلوی دستش‌ایستاده بود زیرِ لب غر زد: « نمی‌دونم. شاید دیوونه‌س.»

جوانک گفت: «نه دیوونه نیس. شاید می‌خواد خودکشی بکنه.»

مرد قد بلند و چاقی که موهای جلو سرش ریخته بود با اعتراض گفت: «چه طور؟ کسی که خودکشی می‌کنه دیوونه نیس؟ پس می‌فرماین عاقله؟»

پاسبانی از میان مردم سر درآورد و با صدای تودماغیش پرسید: «چه خبره؟»

اما مردم هیچ نگفتند، فقط بالا را نگاه می‌کردند‌. مرد تازه از سایه رد شده بود. آفتاب داشت روی کت و شلوار خاکستریش می‌لغزید. پاسبان که از بالای درخت رفتن مرد آن‌هم در روز روشن عصبانی شده بود باتومش را محکم توی مشتش فشرد و داد زد: «آهای یابو بیا پایین! اون بالا چکار داری؟»

مردی که تازه خودش را میان جمعیت جا به جا می‌کرد ریز خندید‌. پاسبان برگشت و زل‌زل به او نگاه کرد و دستش را روی باتومش لغزاند و دوباره چشمهای ریزش برگشت و روی مردم سر خورد بعد غر زد: «چه خبره؟ مگه نون و حلوا قسمت می‌کنن؟»

آن‌گاه چند نفر را هل و هیل داد و برگشت. مرد را که بالای چنار رسیده بود نگاه کرد‌. با دو انگشت دست راستش نوک سبیلش را که روی لب بالاییش سنگینی می‌کرد تاب داد و ساکت‌ایستاد.

زن ژنده پوشی که بچه‌ای زردنبو به کولش بود توی جمعیت ولو شد. دستش را جلو یکی دراز کرد و گفت: «آقا ده شاهی‌!»‌ اما وقتی دید همه بالا را نگاه می‌کنند او هم نگاه تو خالیش را روی درخت لغزاند‌. مف بچه‌اش مثل دو تا کرم سفید تا روی لب پایینش لغزیده بود.

زن چادر به سری که دو تا بچه قد و نیم قد دنبالش می‌دویدند از آن طرف خیابان به‌این طرف دوید و وقتی مرد را بالای چنار دید گفت: «وای خدا مرگم بده‌! اون بالا چکار داره؟ جوون مردم حالا می‌افته.»


هیچ کس جوابی نداد. فقط زن گدا دستش را جلو مردی عینکی که با سماجت داشت مرد را بالای چنار می‌پایید دراز کرد و گفت: « آقا ده شاهی‌!» بچه‌اش با چشم‌های ریز و سیاه مردم را می‌پایید و با نوک زبان مفش را می‌لیسید‌. دست‌های کثیف و زردش را که استخوانی و لاغر بود تکان می‌داد‌. چند تار موی سیخ سیخی از زیر لچک سفید و کثیفش بیرون زده و روی صورتش ولو بود. زن گدا چادر نمازش را روی سرش جابه جا کرد‌. چارقد چرک تابی که موهایش را پنهان می‌کرد با سنجاق زیر گلویش محکم شده بود.

مرد عینکی به آرامی‌ گفت: «خوبه یکی بره بالا بگیردش تا خودشو پایین نندازه.»

جوانک گفت:‌ «نمی‌شه‌…تا وقتی یکی به اونجا برسه اون خودشو تو خیابون انداخته‌. بعد به زن گدا که جلوش سیخ شده بود گفت: «پول خرد ندارم.»

ماشین‌ها یکی یکی توی خیابان ردیف می‌شدند. از سواری جلویی دختر جوانی سرش را بیرون آورده بود و مرد را که داشت بالای چنار تکان می‌خورد می‌پایید‌. مرد شکم گنده‌ای که کراوات پهنی زیر یقه سفیدش آویزان بود از سواری پایین آمد و به جمعیت نزدیک شد‌. چند پاسبان از راه رسیدند و در میان مردم ولو شدند. پاسبان‌ها مردم را متفرق کردند. اما مردم عقب و جلو رفتند و دوباره جمع شدند. مرد چاق کراواتی از پاسبان سیبیلو پرسید: «چه خبره؟ اون مرتیکه بالای چنار چکار داره؟»

پاسیان با ترس دو پاشنه پایش را محکم به پایش را محکم به هم کوبید و سلام داد‌. بعد زیر لب گفت: «جناب سرهنگ‌! می‌خواد خودکشی‌…کنه.»

مردم نگاه‌شان را اول به پاسبان سبیلو و بعد به مرد چاق خوش‌پوش دوختند و آن وقت دوباره سرگرم تماشای مرد شدند که از بالای درخت خم شده بود‌. از پشت جمعیت صدای روزنامه قروشی در فضا پخش شد.

-فوق‌العاده امروز! قتل دو زن فاحشه به دست یک جوان‌. فوق العاده یه قران‌!

بعد از اندک زمانی صدای روزنامه فروش برید‌. فکری توی کله ام زنگ زد سرم را بالا کردم و داد زدم: «آهای عمو‌این‌جا ما یه پولی برات جمع می‌کنیم. از خر شیطون بیا پایین.»

صدایم از روی سر جمعیت پرید‌. بعد دست کردم توی جیبم دو تا یک تومانی نقره به انگشت‌هایم خورد آن‌ها را درآوردم و انداختم جلو پایم‌. یکی از سکه‌ها غلتید و زیر پای مردم گم شد‌. مردم همدیگر را هل دادند تا وقتی پول پیدا شد آن‌وقت هرکس دست کرد توی جیبش و سکه‌ای روی پول‌ها انداخت‌. پول‌ها پیدا نکرد. بعد آهسته اما طوری که من بشنوم گفت: «بخشکی شانس‌! پول خردم ندارم.»

زن چادر به سر کیسه چرک گرفته‌اش را از زیر جورابش بیرون کشید و دو تا دهشاهی سیاه شده از آن درآورد و انداخت روی پول‌ها. یکدفعه صدای مرد از بالای درخت مثل صدایی که از ته چاه به گوش برسد توی گوش مردم زنگ زد: «من که پول نمی‌خوام‌… پولاتونو ببرین سرگور پدرتون خرج کنین.»

صدایش زنگ‌دار بود، اما مثل‌این‌که می‌لرزید. دیگر کسی پول نینداخت‌. زن گدا به پول‌ها خیره شد بعد از میان مردم غیبش زد. مرد شیک‌پوش چیزی به پاسبان سیبل گفت‌. پاسبان برگشت و رو به بالا داد زد: «آهای عمو، بیا پایین، جناب سرهنگ حاضرن کمکت کنن.»

افسر قد کوتاهی که سبیل نازکی پشت لبش سبز شده بود از پشت به مردم فشار می‌آورد و آن‌ها را پس و پیش می‌کرد‌. وقتی جلو رسید سر پاسبان‌ها داد زد:‌ «زود باشین‌اینا رو متفرق کنین.»

افسر تازه رسیده بالا را نگاه کرد و بعد از پاسبان‌ها که خبردار‌ایستاده بودند پرسید: «اون بالا چکار داره؟»

یکی از آن‌ها زیر لبی گفت: «می‌خواد خودکشی کنه.»

افسر گفت: «خوب خودکشی جمع شدن نداره. یالا ‌اینا را متفرق کنین‌. بعد رو به مردم کرد و داد زد: «آقایون چه خبره؟ متفرق بشین.»

در‌این وقت یکدفعه چشمش به سرهنگ افتاد. خود را جمع و جور کرد و محکم خبردار‌ایستاد و سلام داد.

پاسبان‌ها توی مردم ولو شدند. صدای سوت پاسبان‌های راهنمایی که ماشین‌ها را به زور وادار به حرکت می‌کردند توی گوش آدم صفیر می‌کشید. پول‌ها زیر دست و پای مردم می‌رفت و بعضی‌ها خم شده بودند و پول‌ها را جمع می‌کردند. زن جوان که جا برایش تنگ شده بود بچه‌اش را برداشت و از میان جمعیت بیرون رفت. پسرک جوان هم پشت سر زن غیبش زد.

یکی از پشت سرش تو دماغی غرید: «چه طور می‌شه گرفتش؟ مگه توپ کاشیه؟» بعد دستمالش را جلو بینیش گرفت و چند فین محکم توی دستمال کرد. مردم اخمم کردند. اما او بی‌اعتنا دستمالش را مچاله کرد و چپاند توی جیبش و باز به بالای درخت خیره شد.

در طرف دیگر جمعیت جوان چهارشانه‌ای که سیگار دود می‌کرد گفت: «اگرم بیفته دو سه تا را نفله می‌کنه‌! اما مث ‌این‌که عین خیالش نیست. داره مردمو نگاه می‌کنه‌!‌» بعد به مردی که از پشت سرش فشار می‌آورد گفت: «عمو چرا هل می‌دی؟ مگه نمی‌تونی صاف وایسی؟»

مردی که بچه‌ای به کول داشت سعی می‌کرد بچه موبور را متوجه بالا کند: «باباجون اون بالا را ببین‌! اوناهاش روی چنار نشسته.»

این طرف‌تر آقای لاغر اندامی‌ خودش را با یک مجله‌ای که عکس یک خانم سینه بلوری و خندان روی جلدش بود باد می‌زد. پشت چنار مردم از روی شانه همدیگر سرک می‌کشیدند‌. ماشین‌ها پی در پی رد می‌شدند و از پشت شیشه‌های اتوبوس مسافرها بالای چنار را نگاه می‌کردند. پاسبان راهنمایی مرتب سوت میکشید چند پاسبان هم میان مردم می‌لولیدند.

از پشت جمعیت صدای شوخ جوانکی بلند شد: «یارو به خیالش چنار امامزاده‌س، رفته مراد بطلبه.»

دوباره داد زد: «آهای باباجون بپا نیفتی… شست پات تو چشت می‌ره!»

چند نفر اخم کردند صدای جوانک برید‌. بعضی‌ها تک تک غرغری کردند و از میان جمعیت بیرون رفتند. تازه رسیده‌ها می‌پرسیدند: «آقا چه خبره؟ بعد به بالای چنار نگاه می‌کردند.»

روشنایی کمرنگی روی تیرهای چراغ برق دوید. چند دوچرخه سوار در خیابان آن طرف پیاده شده بودند و به‌این طرف می‌آمدند. پاسبان راهنمایی آن‌ها را رد می‌کرد. گاهی صدای خالی شدن باد دوچرخه‌ای توی هوای خفه فسی می‌کرد و خاموش می‌شد. بعد هم غرغر دوچرخه سوار تیو گوش‌ها پرپر می‌کرد.

مرد بالای چنار تکانی خورد و خم شد. بعد دست‌هایش را به گره چنار محکم کرد و دوباره سرجایش نشست. صدا از جمعیت بلند نمی‌شد‌. همه بالا را نگاه می‌کردند. یکدفعه مرد خپله زیر گوشم ونگ ونگ کرد: «حالا خودشو پایین نمی‌اندازه، می‌ذاره خلوت بشه.»

از روی سر جمعیت سرک کشیدم. دیدم اتومبیل سواری رفته و خیابان تقریبا خلوت شده است ولی پیاده رو وسط از جمعیت پیاده و دوچرخه سوار سیاه شده بود و صدای پچ پچ‌شان به‌این طرف می‌رسید.

خسته شدم چند دفعه پا به پا کردم و آخر به زحمت از میان جمعیت بیرون رفتم‌. چند دختر پشت جمعیت‌ایستاده بودند. یکی از آن‌ها خیلی قشنگ بود، خال سیاهی بالای لبش داشت. برگشتم و بالا را نگاه کردم دیدم مرد پشتش را به خیابان کرده بود و‌این طرف پشت مغازه‌ها را نگاه می‌کرد. خسته و گیج تمام خیابان را پیمودم. وقتی برگشتم دیدم جمعیت کمتر شده، اما مرد هنوز نوک درخت نشسته بود.

همان نزدیکی‌ها یک بلیط سینما خریدم و میان مردم گم شدم. اما دائم عکس مردی که روی صفحه سیاه خیابان پهن شده بود و از دو سوراخ بینیش دو رشته باریک خون بیرون می‌زد پیش رویم توی هوا نقش می‌بست و بعد محو می‌شد‌. باز دوباره همان هیکل ژنده پوش با سر شکسته ومغز پخش شده میان خیابان رنگ می‌گرفت و زنده می‌شد.

از فیلم چیزی نفهمیدم. وقتی بیرون آمدم در خیابان پرنده پر نمی‌زد. اما دکان‌ها هنوز باز بودند. جمعیت توی خیابان پخش شده بود. شاگرد شوفرها با صدای نکره‌شان داد می‌زدند: «مسجد جمعه، پهلوی، آقا می‌آی؟‌… بدو بدو.»

به چنار که رسیدم دیدم دور و برش خلوت بود و مرد هم بالای آن دیده نمی‌شد‌. روبروی چنار دو مرد‌ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. از یکی‌شان که وسط سرش مو نداشت و دست‌های پشمالوش را تا آرنج بیرون انداخته بود پرسیدم: «آقا ببخشین اون مردک خودشو پایین انداخت؟»

مرد سر طاس نگاه بی حالش را روی صورتم دواند و گفت: «آقا حوصله داری؟ وقتی دید خیابان خلوت شده پایین اومد بعد خواست بره اما…»

مرد پهلو دستیش که انگار هفت ماهه به دنیا آمده بود پرسید: «راسی اون برا چی بالای چنار رفته بود؟»

رفیقش جواب داد: «نمی‌دونم شاید می‌خواس خودکشی کنه بعد پشیمون شد.»

شاگرد دکان که پسرک جوانی بود در حالی که می‌ندید سرش را از مغازه بیرون کرد و گفت: «حتما فیلمو تماشا می‌کرده.»

مردک بی حوصله گفت: «لعنت بر شیطون حرومزاده‌… حالا حالا باید کنج زندون سماق بمکه تا دیگه هوس نکنه فیلم مفتی تماشا کنه.»

فردا صبح چند سپور شهرداری چنار کهن‌سال خیابان چهارباغ را می‌بریدند.


هوشنگ گلشیری
0 پیام


زنی که دهانش گم شد، | 2019-09-08 19:43:40

برشی از داستان رشید


حالا دیگر سالهای سال بود که از انتهای کوچه، صدای گرامافون بانوی دلخسته نورعلی برومند هم نمی‌آمد که قدیم تر‌ها، دم غروب توی بهارخواب حیاطشان صفحه ضبط شده تار شوهرش را می‌گذاشت و دل رهگذران را با هر مضرابی به هزار راه می‌برد.

جای خالی زیاد بود. دم به دقیقه یک تکه‌اش جا می‌ماند روی اشیای خانه. این همه حفره را تاب نیاورد. برای همین هم از زندان که در آمد نماند. جاگیر نشد. گفته بودند نه می‌تواند جواز کسب بگیرد و نه حق دارد برود دانشگاه.‌‌ همان موقع بود که به فکرش رسید برود هند درس بخواند. دختر بی‌بی خاتون ایلخان‌زاده، دختر خالهٔ مادرش، سالهای دور رفته بود بنگال درس خوانده بود و با یک سیاه سوختهٔ عمامه به سر برگشته بود خانه. او هم به سرش زد برود هند درس بخواند. رفته بود اما دلسوخته برگشته بود بی‌آنکه درسش را تمام کرده باشد.

اصلا نفهمید شرمیلا چطور و چه وقت وارد زندگی‌اش شد. انگار از ازل بود. عصرهای بارانی با شرمیلا می‌رفتند رستوران سر کوچه و خورشت کاری مرغ با شیر نارگیل و بریانی سفارش می‌دادند و بعدش که دست و بالشان چرب و چیلی و غرق ادویه می‌شد و مست کیمیاگری مزه ها می‌شدند، یک بشقاب حلوای گاجار سفارش می‌دادند که با هویچ شیرین هندی درست شده بود و رویش را با خلال پسته اندوده کرده بودند.

سرِ آخر هم دستشان را می‌زدند زیر بغل هم و با نم نم باران برمی گشتند خانه. شرمیلا ریز و دخترانه می‌خندید. چتر پیچیده شده را نشانش می‌داد و می‌چپاندش ته کیف و راه می‌افتادند زیر نم نم باران.

خیس خالی که برمی گشتند لباس‌ها را کنده و نکنده می‌پریدند کنج دل هم. متین از کف پا تا گردن خیس شرمیلا را خال به خال می‌بوسید. تن گرم و سبزهٔ شرمیلا او را یاد گندمزار‌ها و باغ‌های پشت مسجد فخریه می‌انداخت. گندم‌هایی که زیر آفتاب، رنگ طلا به خودشان می‌گرفتند و مادرش به آن‌ها می‌گفت «گنج‌های من».

عاشق بوی تن باران خورده‌ آن زن شده بود. یک عشق تن‌خواهانه و دل‌خواهانه افلاطونی که حتی یاد خدا هم قاتی پاتی اش بود. چه حکمتی بود که این دختر همیشه بوی میخک و نان و عنبر می‌داد. چرا جلویش نمی‌توانست مقاومت کند؟

بعد از آن هر چه سعی کرده بود نتوانسته بود به کسی دل ببندد. با چند نفری هم آنقدر پیش رفته بود که به بغل خوابی رسید. ولی الان حتی اسمشان هم به خاطرش نمی‌آمد، سوریا، پوژا؟ بی‌پاشا؟ یا حالا هرچه…. اصلا فرقی هم مگر می‌کرد؟

همان روز‌ها بود که شرمیلا حوصله نداشته. خاموش و مرموز می‌نشسته روی تاقچهٔ لبه پهن جلوی پنجره و تکیه می‌داده به ستون و چشم می‌دوخته به منظرهٔ روبرو. آنقدر گیج و منگ بوده که حتی وقتی متین می‌خواسته زیر نور درخشنده لوستر گجراتی ببوسدش، رو برمی گردانده. مثل مجسمه بودای ویران شده از دست طالبان که کلاه لگنی سرش گذاشته باشد.

خیال کن شبش که شرمیلا برهنه شده، نور ماه می‌تابیده روی پوست براق و کمرگاه خرمایی رنگش. وقتی برگشته به متین نگاه کرده اثری از آن نگاه بی‌باک و جسور همیشه نبوده. بند ابریشمی سینه بندش برتابیده بوده درهم و متین که می خواسته چشم هایش را ببوسد، شرمیلا چرخیده موذیانه و نم اشکی ریخته روی بالش اطلس گلدوزی شده‌ای که از بازار کارناتاکا خریده بودند و به طنازی قویی که می‌گفتند می‌رفته تا بمیرد نرم و آرام خوابش برده یا لااقل خودش را زده بوده به خواب.

شب قبلش شرمیلا رخت و لباسش را می‌چپانده توی چمدان. متین بی‌هوا سر رسیده و پرسیده کجا؟ شرمیلا گفته بمبئی، اصلا بمبئی چه طور یکباره به ذهنش رسید؟ چرا نگفته مثلا احمد آباد یا تامیل نادو؟ متین لرزش مختصر صدایش را حس کرده. آنقدر لبخندش تصنعی بوده که نمی‌شده دروغش را نفهمد. یک باره تمام توانش را جمع کرده و پرسیده:

تو می‌خواهی ترکم کنی؟ شرمیلا سرش را انداخته زیر و سکوت کرده. متین همان دم تنش تب کرده و می‌دانسته که دیگر همه چیز تمام شده.

چسبیده به متین. خاموش و گرم و موهای پرکلاغی‌اش زیر نور لوستر گجراتی برق آبی زده و بوی روغن مار می‌داده، توی گوش او زمزمه کرده: نمی‌دانی چقدر دوستت دارم. نمی‌توانی بفهمی، هیچ وقت هم نمی‌فهمی.

– شرمیلا اینکه بدانم چه شده کوچک‌ترین حق من است.

– چیزی نپرس. همین قدر بدان که راهی نیست. باید به تو می‌گفتم. نتوانستم بگویم. سختم بود بگویم که من حتی‌‌ همان روز‌ها که عاشقت شدم نشان کرده پرنس بودانات، تنها بازمانده مهاراجهٔ بنگالورو بودم. خیلی متاسفم متین. نمی‌توانستم جلوی عشقمان را بگیرم.

– این دیگر چه قصه‌ای است شرمیلا؟ از چه اجباری حرف می‌زنی؟ یادت رفته سال ۲۰۱۵‌ایم؟

– اوه! ما حتی همدیگر را ندیده‌ایم. نمی‌شناسیم. حتی نمی‌توانیم به هم سلام کنیم. او به زبان تلوگو حرف می‌زند من به زبان هندی. این چه ظلمی است آخر؟ خنده دار نیست؟ یک پیشگو عروسی ما را پیشگویی کرده. پدرم برای اینکه بتواند در حزب بهاراتیا جایگاهش را محکم کند به احساسات من مطلقا توجهی ندارد. من هم می‌شوم یکی از اشیای تزئینی آن کاخ هزار تو. کنار آن هشت زن عقدی و ۱۲۰ زن صیغه ای‌اش.

تازه متین می‌فهمد که چه قدر به شرمیلا چسبیده بوده. ابلهانه است یک مرد نیمه شب این طور زار بزند بی‌صدا. شرمیلا می‌رود با یکی از این فسیل‌های فئودال با یک انبان پارچه رنگی و جواهرات و قفل و زنبیلی که بهشان چسبیده و دوتی کرم رنگ و اتچکین و عمامه قرمز می‌پوشند، زندگی کند و دامن‌های تنگ ماهوت خوش پوشش می‌شود ساری بنارسی. همین شرمیلایی که مثل گل‌های کشمیری زیباست و بوی عنبر می‌دهد همیشه.

روز عید دیوالی عروسی می‌کنند لابد. چهار بار دور کتاب مقدس می‌چرخند. روی سرش برنج و گل می‌پاشند و می‌برندش.

شرمیلا را برده بودند آخرش. روز عید دیوالی عروسی کرد و فقط یک ماه بعد برش گرداندند به میسور. خودش را نه. تن جزغاله شده‌اش را دراز به دراز. و متین هم بعد از خاکسپاری برگشت به آن خانه صد سالهٔ تنها ماندهٔ کوچه صد تومانی. این تنها و آن تن‌ها. می‌نشینند خودش و خانه تا از خاطرات تکه تکه شده‌شان بگویند.

حالا دیگر آن گپ زدنها کار هر شبشان شده بود. صدای ساز او را می‌برد به جای دیگری. درست مثل وقتی که خالد حسینی می‌خواند. می‌رفت دور دور. حوالی دامنه‌های سرسبز هزار چشمه یا لب رودخانهٔ واخان،‌‌ همان جایی که احتمالا دخترکی پشتون می‌نشسته روی زمین و وسط گودی دامن گلدارش چارمغز سرغیلان دانه می‌کرده.

برای متین که مابین آن عتیقه‌ها عمرش به سر آمده بود مایه عجب بود که رشید چطور فرق سارونگ‌های باتیک اندونزی و برودری دوزی‌های لائوسی و پشمینه‌های غنایی را می‌شناخت انگار که هفت جدش توی تابستان‌های غبار گرفته امیرآباد و وسط آن خانه‌های قدیمی با بهار نارنج‌ها و خرمالوهای پاییزه ولو بوده‌اند و توی خانه‌هایی با سردر کاشیکاری شده و نقش و نگار مرغ مینا، به کلفت و نوکر‌ها تحکم کرده و رنگینگ تناول می‌کرده‌اند یا محشور شده بوده اند با معز السلطان، حسابدار ناصرالدین شاه در ابتدای بازار شاهپور و هی به کتابخانه اهدایی شادروان عبدالحسین بیات سرک کشیده بودند و تاریخ قاجار و تهران قدیم خوانده بودند.

رشید حتی برمه‌های سنگی دیزی عهد دقیانوس را که پدرش با آن از کامران میرزا نایب السلطنه پذیرایی می‌کرد خوب سابیده و برق انداخته بود. اگر پدر زنده بود به یقین از این همه توجه رشید کیفور می‌شد. از اینکه سیاهی و قدح کشک سابی را هم از زیر یک کوت آت و آشغال درآورده و آویخته بود وسط آشپزخانه، کاری که مادر هم با همه عشقی که به آن اشیا عتیقه داشت حاضر نمی‌شد زیر بارش برود

لابد وقتی می‌مرد ثمانه برمی گشت از فرانکفورت و اتوی ذغالی و رادیوی ترانزیستری و گلاب پاش کمر باریک گل مرغی، صندلی‌های لهستانی زنگ زده، سینی قلمکار روشو، قندشکنی که بچگی‌ها متین عاشق نادرشاه افشار منقش روی سینه‌اش بود با چشم‌های خون گرفته و آن دو لاله ناصرالدین شاهی و گرامافون پدر و نقاشی‌های قجری را بار می‌زد عقب یک خاور ریقو و می‌برد تحویل می‌داد به آنتیک فروشی علاءالدین سر منوچهری و لابد تکه‌هایی از پدر و مادر بود که بین دست و بال خاطره باز‌ها دست به دست می‌شد.


ماهرخ غلامحسین پور
0 پیام


فرشته ها بوی پرتقال می دهند 2 | 2019-08-13 22:09:12

خلاصه معرکه دوم: معرکه دلرُبا: بابای آهوی من باش

من بابای آهوی خودم نبودم. می خواستم باشم اما ابوعبود اجازه نداد. آهو را داد به عبود. برای همین آرزو کردم عبود نباشد یا یک کم نباشد تا من بابای آهو باشم. اما اگر عبود نبود کی می خواست به نخلستان برسد. اگر عبود بود که به نخلستان برسد، شاید مثل ابو عبود می رفت بالای نخل و می افتاد پایین و کمرش می شکست و پاهاش فلج می شد و می آمد می نشست روی صندلی چرخدار و با نگاهش به ما دستور می داد. مثل همان روز که دستور داد آهو را به عبود بدهم. یا روزی که دستورداد برای عبود آب بیاورم و خوشحالی نکنم که آهو پس از عبود به من می رسد. یا روزی که دستور داد بروم عبود را زیر نخل پیر به کمک یدی خاک کنم. بابای آهو شدن به اندازه ی زندگی سخت است ولی قشنگ هم هست. آهوی من هفت تا بابا داشت. حالا داستانش را برای تان می گویم.
بابای آهوی اول - دایی فضلی یک بار به خانه ما آمد و صدای مادرم زد: «اُم حَمُود بیا سوغاتی حَمُودت را از دستم بستان». این رسم دایی های خانواده ماست که سوغاتی ها را با صدای بلند خصوصا برای پسر بزرگ خانواده، به دست مادرش بدهند. پدرم ابو عبود است و سه زن دارد که به اسم پسرهای بزرگشان، آنها را اُم عبود، اُم حَمود و اُم سعود صدا می کنند. قادر، دایی عبود است که موتور دارد. دایی فضلی دایی من است که آن روز برایم آهوی خودش را از کردستان آورده بود. امین، دایی سعود است که فعله گی می کند. آدم بی چیز و نداری است و فقط برای سعود نان گرم می آورد.

بابای آهوی دوم - دایی فضلی اسم آهو را اَژین گذاشته بود به معنی زندگی. تازه زن گرفته بود و زنش در بیمارستانی در کردستان کار می کرد که تیر خورده و مرده بود. دایی فضلی سیاه پوشیده بود. آهو یادگار زن عزیزش بود. دایی فضلی قبلا دشداشه مرا به خانه شان برده بود تا آهو به بوی آن عادت کند. آهو را برای من آورد اما به رسم ادب اول او را تقدیم ابوعبود کرد. پدرم، ابوعبود از درخت نخل افتاده و کمرش شکسته و روی صندلی چرخدار بود. من و سعود گله گاومیش ها را برده بودیم نیزار که سگ های هار یکی از گاومیش ها را دریدند و همان روز ابوعبود از نخل افتاد، اما عبود مراقب پدر بود. ابوعبود از دست ما ناراحت بود انگار ما باعث شدیم از نخل بیفتد. قادر و دوستش ابوعبود را به شهر بردند و چند ماه بعد ابوعبود با صندلی چرخدار برگشت. فقط عبود اجازه داشت صندلی چرخدار را حرکت بدهد. ابوعبود از قادر راضی بود چون با این که مرتب به عراق رفت و آمد داشت، اما او را کمک کرده است. از دایی فضلی و دایی امین راضی نبود. آهو از بغل دایی فضلی به بغل ابوعبود رفت. ابوعبود از آهو خوشش آمد. عبود هم دور و بر آهو می پلکید تا کسی آهو را به او پیشکش کند. تقصیر من و سعود است که عبود را عادت دادیم از دایی ها بشنود سوغاتی ما پیشکش او.

بابای آهوی سوم – آهو گرسنه بود و از من شیر می خواست. من برای خنده گفتم من گاو نیستم که آهو پیش من می آید. ابو عبود آهو را به من داد اما عبود آه کشید و ام عبود صدایش درآمد. من مجبور شدم آن را به عبود پیشکش کنم. ابوعبود هیچ تشکری از ما نکرد. تنباکو در دهانش انداخت و تفاله آن را جلوی پای من تف کرد. دایی فضلی فهمید ناراحتم، دلداریم داد. اژینِ دایی، زنش بود که از دستش رفته بود و اژینِ من، آهویم بود که خودم بخشیده بودمش و پشیمان شده بودم. دایی برای این که خوشحالم کند با من مسابقه داد و ده بار باخت و مرا کولی داد.

بابای آهوی چهارم – سعی می کردم از آهو دور باشم. آهو دور و بر عبود می چرخید. عبود از قادر موتورسواری یاد گرفته بود و به ما فخر می فروخت. کسی نبود موتورسواری یاد ما بدهد. سعود خودش را با سازدهنی سرگرم کرده بود و من با گله گاومیش ها. به نیزار می رفتم و سرم را زیر آب نگه می داشتم. یک بار این قدر سرم را زیر آب نگه داشتم و تا دویست شمردم که خون دماغ شدم. با سر و صورت خونین، دوست قادر را دیدم، همانی که تازگی لباس ارتشی می پوشید و ریش چند روزه داشت. اول گمان کرد زخمی شدم، بعد از من خواست تا به ابوعبود بگویم عراقی ها قصد حمله دارند. ابوعبود عراقی ها را چون عرب بودند و مسلمان از خودمان می دانست، در عوض عجم ها را آتش پرست می نامید. او حاضر نبود نخلستان را رها کند. به خانه که رسیدم سعود داشت فریاد می زد که عبود دارد تنها با موتور می آید. موتور کژومژ می شد. دشداشه اش خونین بود. ابوعبود کون خیزک خودش را به عبود رساند. قادر با دوست عراقی اش بر سر وقوع جنگ و طرفداری از مردم درگیر شده بود و یکی از آنها او را با کلت کشته و به عبود تیر انداخته و او را هم زخمی کرده بود. زن ها به سر و صورتشان می زدند و یزله می خواندند. آهو دور عبود می چرخید و او را می لیسید. عبود تشنه بود و آب می خواست. ابوعبود آهو را با پشت دست زد و پرتش کرد. سعود آب آورد و آهو را از وسط معرکه برداشت. دلم برای آهو سوخت. ابوعبود نگذاشت به عبود آب بدهیم می گفت سم است. لحظه ای بعد عبود مُرد. به خواست ابوعبود آب را سعود بر سر و صورت ابوعبود ریخت. صدایم می لرزید. همه راه افتادیم و جنازه را هم با خود بردیم تا بیشتر کشته ندهیم.

بابای آهوی پنجم – از نخلستان زدیم بیرون و به مردمی پیوستیم که از جاده و کنار آن راه می رفتند. سد ماشین ها و تانک ها شده بودیم. ابوعبود از چرخاندن چرخش خسته بود اما راضی نبود حتی از من یا سعود کمک بگیرد.عبود عصای دست پدرش بود، هنوز ابوعبود نمی توانست من و سعود را ببخشد. یدی را در راه پیدا کردیم، سنج و دمام می زد. ابوعبود شنید که یدی وردست مرده شور است. یدی پسر بچه ای خندان و سیاه با موهای فرفری بود. لباسش کهنه بود اما دلش را داشت با ابوعبود راحت حرف بزند. ایل و تباری نداشت، پدر و مادرش بعد از سفر مشهد مریض شده و لب مرز مرده بودند. عبدالنبی مرده شور او را به فرزندی قبول کرده بود. مرده شور مرده بود و یدی خاکش کرده و با سنج و دمامش راه افتاده بود. یدی مرا شاه پسر خطاب می کرد. تکیه کلامش «پسرخاله» بود که از یک راننده یاد گرفته بود. با همان راننده قبلا به تهران رفته و زبانشان را یاد گرفته بود. تهران را دوست داشت. آهوی عبود را بزغاله صدا می کرد و ابوعبود خوشش نمی آمد. یدی آهو را در بغل ابوعبود نهاد. بوی جسد عبود ناراحتش می کرد. یدی پیشنهاد کرد تا عبود را جای مناسبی خاک کند و مزدش را بگیرد. ابوعبود از جسارت یدی خوشش آمد و راضی شد از جنازه عبود دل بکند. در راه زیر پلی ماندیم. پدرم آهو را به یدی داد تا برایش نگه دارد. من و سعود غصه خوردیم. ابوعبود و صندلی چرخدارش و آهو را از دست داده بودیم. یدی پسر بچه غریبه، شده بود پسر ابوعبود. حالا هم به جای این که آهو را به من بدهد به یدی داده بود. یدی فهمید که آهو مال عبود بوده و به او رسیده، از بی عرضگی من در تعجب بود. ابوعبود عادت داشت همیشه طرف دشمن را بگیرد. آن روز هیچ غذایی نبود که بخوریم، همه تشنه و گشنه بودند. صدای جرینگ زنگوله آهو و صدای ساز دهنی سعود اذیتم می کرد. پیش ابوعبود رفتم و از او خواستم که بگذارد من عبود را خاک کنم نه یدی. هر چه باشد من پسرش هستم نه یدی. سرکوفتم زد که چشمِ زنده عبود را نداشتم و حالا دست از مرده اش هم برنمی دارم. بیلچه ای از مادرم گرفتم و با سعود عبود را بردیم تا خاک کنیم. به حرف های اُم عبود توجه ای نکردیم. نماز مرده را از یدی یاد گرفتیم و خواندیم. زیر نخل پیری را کندیم وعبود را خاک کردیم. وقتی برگشتیم کسی منتظر ما نبود. همه خوابیده بودند. اُم عبود گریه می کرد. یدی آهو را به من داد و خوابید. بیدار شدم و دیدم که هیچ کس نیست. آهو به سر خاک عبود رفته بود و اُم عبود همراهیش کرده بود. آهو برگشته، هربار کسی هم با او رفته بود. کم کم همه سر خاک عبود رفته بودند. تمام دخترک هامان، همسایه هامان، پیرزن ها و پیرمردها. پای نخل آتشی روشن بود. من و یدی هم رفتیم و سنج و دمام زدیم. همه یزله می کردند. کسی دشتی خواند. عزاداری کردیم. پیرزنی پا شد و کیل کشید، بقیه زن ها هم کیل کشیدند. بعد از همه عذرخواهی کرد و گفت در غم همه شریک است اما عمری ازش نمانده و امشب عروسی تنها پسرش بوده و آرزو دارد عروسی ش را ببیند. عروس و داماد در جمع بودند برایشان ساز زدیم و دست زدیم. مجلس عزا به مجلس عروسی مبدل شد. یدی پیش من پرده از رازش برداشت که عراقی است. پدرش ارتشی عراقی بوده. بعد شروع کرد به خندیدن و الاغی همان لحظه عرعر کرد و یدی به الاغ می گفت، جان دلم، ناز نفست و مثل این چیزها. یدی می خندید و من دیدم که ابوعبود هم شانه هایش می جنبد و می خندد و این اصلا بد نبود.

بابای آهوی ششم – پیرمردی که پسرش همان شب داماد شده بود، از فشار گرسنگی پای اَژین را به دندان گرفته بود. من و یدی فهمیدیم و او را زدیم. زنش که پیرزنی بیش نبود آمد و او را از دست ما نجات داد. ابوعبود آمد و کشیده ای به من و یدی زد. ما را بی غیرت نامید که زورمان به پیرمرد رسیده. همه گرسنه بودند و می دانستند که آهو کباب لذیذی دارد. دلم می خواست نگاه گرسنه همه را از یاد ببرم. پیرزن می گفت عروسش بسیار گرسنه است. خوابیدم و خواب دایی فضلی ام را دیدم. وقتی بیدار شدم یدی پیشنهاد داد تا از آهو بگذرم و او را قربانی کنم تا همه سیر شوند. قبول نکردم که آهو مال من باشد و سرش را به باد بدهم. سعود را بیدار کردم و آهو را به او دادم تا از دست بقیه در امان باشد. قرار شد تا دویست بشمارم و آهو مال سعود باقی بماند اما بعدش آن را پیش ابوعبود ببریم. سعود آهو را برداشت و به بالای تپه رفت و سازدهنی زد. یدی برایمان تعریف کرد که هر کسی با مراسم خاصی مرد می شود. یکی با شکار، یکی با تفنگ، یکی با جنگ. خودش با شستن یک پسربچه مرده هم سن خودش، مرد شده بود. دیگر از بی پدری و بی مادری و مار و عقرب و تاریکی نمی ترسید. آهسته تا دویست شمردم و سعود سازدهنی می زد. دست آخر سعود آهو را آورد به ما داد. سه تایی پیش ابوعبود رفتیم. هر چند از برق چشمانش می ترسیدیم به او گفتیم که آهو را نمی خواهیم. او هم آهو را نخواست. چاقو به پای من انداختند و ما هر سه رفتیم تا سر از تن آهو جدا کنیم. سعود از پسر بچه ای در جاده کمی آب گرفت. آهو آب را خورد. من از آهو خواستم مرا ببخشد. اولین ضربه را من، دومی را یدی وسومی را سعود به گردن آهو زد. پس از آن زانو زدیم تا جلوی خدا خاک شویم. آهو را برای خدا قربانی کرده بودیم. تا آهو جان در بدن داشت بر زمین سجده کردیم و خاک شدیم. یدی می گفت بعضی ها این جوری مرد می شوند. نمی دانستیم خدا قبول کرده است یا نه. آهوی مرده را سعود برد و به پای ابوعبود انداخت. آتش را سعود به پا کرد و هیزمش را من و یدی آوردیم. آهو را کباب کردیم و به همه دادیم. من جگرش را برای پیرزن و پیرمردی که پسرشان همان شب داماد شده بود بردم. به آنها گفتم این جگر را خدا داده است برای آنها. نه تنها پیرزن و پیرمرد که حتی عروس و پسرشان خندیدند و من خدا را در بوی آهو دیدم.

بابای آهوی هفتم – یک جیپ و یک نفربر آمدند. افسری با کلاه قرمز کجش پایین آمد. می خواستند همه را وارد جیپ کنند و اسیری ببرند. دنبال مرد خانوار می گشتند. ابوعبود مرد خانواده بود اما او را نمی خواستند چون اسباب دردسر بود. من خواستم که مرا جای ابوعبود ببرند چون او مریض است. وقتی گفتم که نامم حمود است پرسیدند عبود کجاست و من گفتم شما او را کشتید و ما خاکش کردیم. افسر از من و حرف هایم خوشش آمد و به سربازش دستور داد آدم های کاری، عاقل و خطرناک را وارد جیپ کند. پیرزن را سوار کردند وسپس من وارد جیپ شدم. یدی التماس کرد که عراقی است و او را هم ببرند که قبول کردند. ما سه تا با آنها رفتیم. سعود دنبال ماشین دوید ساز دهنی اش را توی جیپ انداخت. می خواست خودش سوار شود که من نگذاشتم چون ابوعبود و بقیه خانوار به یکی از ما احتیاج داشتند. فقط زنگوله آهو را برایش پرت کردم. در راه یدی سازدهنی زد و رقصید. این قدر خندیدیم که خسته شدیم و به خواب رفتیم.

من خودم هیچ وقت نتوانستم درست و حسابی بابای آهوی خودم باشم. دیروز بالای نخل بودم که کسی آمد و آهوی دیگری آورد. نمی گویم دایی فضلی بود یا دایی امین یا یدی یا سعود. اسم دخترکم را اَژین گذاشته ام تا آهوی تنهایی های من باشد. حالا حتی دخترهای این خانواده هم دلشان می خواهد آهو داشته باشند. دخترم همه را زابه راه کرده است. خودش صندلی چرخدار ابوعبود را هل می دهد، ابوعبود خیلی دوستش دارد. آهوی جدید زنگوله ندارد. تمام بچه های این خانواده به هم پسرخاله می گویند، خاک بازی می کنند و صدای سنج و دمام و ساز دهنی را دوست دارند. دخترکم یاد گرفته تا دویست بشمارد. شما و من و سعود حالا یک راز داریم، راز زنگوله. اگر روزی تا دویست شمردید و صدای زنگوله آمد قول بدهید بابای خوبی برای آهوی من باشید.

حسن بنی عامری
0 پیام


فرشته ها بوی پرتقال می دهند | 2019-08-08 08:46:59

خلاصه معرکه اول، معرکه ی دلاویز: فرشته با بوی پرتقال

کور شوم اگر دروغ بگویم. من، آقام، ننه ام وخواهرم خوابیده بودیم که احساس کردم دم سحر کبوتری پشت پنجره اتاقمان نشست. خودش بود، بق بقو هم کرد. دست شکسته ام وبال گردنم بود. خواهرم مهتاج، با موهای طلایی ش در خواب بود و دلم می خواست قُپ چاقش را ماچ کنم. افسر خانم، صاحبخانه مان، لب حوض وضو می گرفت. کبوتر که گل نرگس با روبان سفید به پایش بسته شده بود، نزدیکش شد. افسر خانم کبوتر را نوازش کرد، شاخه گل را از پایش باز کرد و در گلدان نهاد. اما به کبوترخانه رفت و در حالی که به همسایه مان، خاله گلنسا بد و بیراه می گفت، همه کبوتر ها را رَماند. افسر خانم می دانست که هر روز کبوترها و گل ها را کسی از طرف خاله گلنسا می فرستد تا یادش نرود باغچه گلنسا را آب بدهد. بین خانه افسر خانم و خاله گلنسا دیواری بود که قسمتی از آن را رُمبانده بودند و دری چوبی گذاشته بودند تا راحت تر همدیگر را ببینند. اسم این در را دوستخانه گذاشته بودند. این دو زن عین دو خواهر با هم غذا می خوردند، قلیان می کشیدند و حرف می زدند. خاله گلنسا از یکدانه دختر و دو پسرش می گفت که ترکش کردند و سراغش نمی آیند. دخترش نسترن در تهران دکتر بود، شوهر کرده و دو دختر دوقلو داشت. از پسرش سیاوش می گفت که به خارج رفته و دکتر شده و زنی خارجی گرفته یا به قول خودش اِسده. از سیامک پسر دیگرش می گفت که او هم مهندس شده و زنی از طبقه پایین گرفته، زنی که پدرش میراب بود و خاله گلنسا از داشتن چنین عروسی کسر شأن ش می شد، اما نوه اش سهراب را دوست داشت.

افسر خانم و خاله گلنسا خیلی طرفدار هم بودند. خاله گلنسا، افسر خانم را گلباجی خاتون صدا می کرد. کسی نمی توانست از یکی از آنها بد بگوید، دیگری شدیدا طرفداریش می کرد. خاله گلنسا در باغچه خانه اش گیاهان دارویی کاشته و خشک شده آنها را در زیرزمینش نگهداری می کرد. همه فکر می کردند او مرموز است اما من دیدم که زنی بسیار مرتب و تمیز بود و کارش این بود که به مردم داروهایی گیاهی بدهد. برای خودش یک پا عطار بود. این کار را از پدرش یاد گرفته بود. مردم بخیل بودند و او را جادوگر می دانستند، یا از ما بهتران و جن. دوستان من تهمورث و بیژن حتی می گفتند شنیدند که او سُم دارد. اما مهران طرفدار این پیرزن وامانده بود.

یک روز برای خاله گلنسا غذا بردم، افسر خانم کنارش نشسته بود. با هم غذا می خوردیم که در زدند و مرد و زنی، دخترشان را روی دست آوردند تا خاله او را مداوا کند. دخترک مرده بود ولی پدر و مادرش تحمل شنیدن این حقیقت را که دخترشان مرده نداشتند. قبلا برای دخترشان از خاله گلنسا داروی گیاهی گرفته بودند و چون دخترک خوب نشده و مرده بود، فکر می کردند پیرزن دختر آنها را به کشتن داده است. خاله گلنسا هرگز کسی را نکشته بود، به همه مردم کمک می کرد تا حالشان بهتر بشود. حتی از دامادش یاد گرفته بود که آمپول بزند و سرُم وصل کند. من با دوستم مهران هم عقیده بودم و از خاله گلنسا طرفداری می کردم و به همین خاطر از بچه ها کتک خوردم. خاله گلنسا وقتی که فهمید به خاطر بالاداری اش کتک خوردم ناراحت شد. در باغچه خانه اش درخت های نسترن زیادی بود. به هر کس هر دارویی می داد، در کنارش یک شیشه عرق نسترن هم می گذاشت. خاله روی صورتش خالکوبی داشت. وجه اشتراکش با من این بود که او هم بادنجان دلمه ای دوست نداشت چون نَتَربوق بود. ما هر دوتامان دلمه برگ مو و دلمه فلفل دوست داشتیم اما از دلمه بادنجان متنفر بودیم.

وقتی دستم شکسته بود، افسر خانم مرا پیش خاله گلنسا برد تا دستم را مرهم بگذارد. اما خاله گلنسا کار را به افسر خانم سپرد که در حال یادگیری رموز عطاری از او بود. دستم را مرهم گذاشتند، اما از فردای آن روز افسر خانم با خاله گلنسا به لج افتاد و درِ دوستخانه را به کمک پدرم آجر گرفت. پدرم ماشین چی چاپخانه بود نه بنا، اما خاله گلنسا را از این کار آگاه کرد و در دوستخانه را آجر گذاشت. افسر خانم از این که پدرم، خاله را آگاه کرده عصبانی شد و فحش و ناسزا نثار خاله کرد. کسی نمی دانست این دو که تا چندی پیش مثل دو خواهر بودند حالا چرا با هم درگیر شدند. افسر خانم زن بددهنی بود، حتی مادر و پدرم را نیز دشنام می داد. مادرم، ننه صفورا، جز می زد و کلامی جوابش را نمی داد تا آبروداری کند. پدرم، بابا الیاس، رعایت سن و سالش را می کرد و جوابش را نمی داد. افسر خانم به هر بهانه ای عذر ما را از خانه اش می خواست و بابا الیاس و ننه صفورا مجبور بودند نازش را بکشند. خاله گلنسا حرف بد به زبان نمی آورد. آرزو می کرد این اختلاف نگفته بین خودش و خواهرش افسر هر چه زودتر حل شود. مردم می گفتند دعوای این دو بر سر تقسیم گنج خاله گلنساست که از جدش کریم خان زند، یا آقا محمد خان قاجار به او رسیده. همسایه دیگرمان نصرت سادات قسم می خورد که از پدر پیرش که حدود یکصد و سی و پنج سال داشت شنیده که این باغ از کریم خان به خاله گلنسا ارث رسیده. مادرم حرف های نصرت سادات را باور نمی کرد. پدرم از اختلافات ناراضی بود.

روزی با دوستانم شرط بستم که به دیدار خاله گلنسا بروم چون او نه ترسناک است و نه جادوگر. شرط را بردم چون به خانه اش رفتم و ساعت ها با او حرف زدم. باغ و زیرزمینش را دیدم که چقدر تمیز و مرتب بود. همه جا بوی گیاهان عطاری می داد. خاله گلنسا قرابه های زیادی از عرق نسترن در خانه داشت، حوض خانه اش به شکل نسترن بود. نمی دانستم چرا اینقدر به نسترن علاقه داشت، ولی او می گفت حکمتی در این کار است. برای قلیانش آتش تیار کردم، خوشش آمد. بچه تر که بودم لوله آفتابه ای را به دهان نزدیک کردم و ادای افسر خانم را درآوردم و کتکی از افسر خانم نوش جان کردم. خاله گلنسا با من مهربان بود و مرا مثل سیامک می دانست. اسم سیامک که آمد به سینه کوفت و گفت «رودم رودم». آن روز حس کردم جادوگر است و خواستم از دستش دربروم که ماجرای پدرش را برایم تعریف کرد. برای پدرش هم واگوشک جادوگری کرده بودند. ناراحت بود که بچه هایش تنهایش گذاشتند و پدرش هم مرده و او را تنها گذاشته. گریه کرد و من تازه فهمیدم که بزرگ ترها هم حق گریه دارند. به نظر بی بی گلنسا گریه درمان خیلی از دردها بود. آن روز حقایقی از زندگی خودش و پدرش برایم گفت که تا به حال به هیچ کس حتی افسر خانم، نگفته بود. پدرش آسید حکیم، عطاری را از آسید نصرالدین یاد گرفته بود. مردم به او لقب معجزه گر و یا جادوگر داده بودند. فهمیدم که نوه کریم خان یا آقا محمد خان قاجار نبوده. باغ و عطاری از پدرش به او ارث رسیده بود. پدرش پا در آب حوض گذاشته و عرق نسترن می گرفته که در میان گل های نسترن فوت کرده است. از شوهر مریضش گفت که داروی عطاری به او داده و نهایتا از بین رفته و همه فکر کردند او قاتل شوهرش شده، در صورتی که مرگ و زندگی دست خداست. از بچه هایش برایم حرف زد. دخترش دوست نداشت مادرش به دیدارش برود. اما دامادش او را قبول داشت. دامادش فکر می کرد در صورت داشتن امکانات، خاله گلنسا برای خودش خانم دکتری می شده است. دامادش عکس نسترن و دو دختر دوقلویشان را برای خاله گلنسا آورده بود که پشت کیک تولد ایستاده اند. در عکس نسترن مثل مادرش لباس سفید پوشیده بود. لباس های دخترها هم چین دار و سفید بود. روی کیک های دو قلو، فرشته های بالدار سفیدی بودند که من بعد از سال ها حس می کنم دست هایشان باید بوی پرتقال بدهد. عکس را که دیدم فهمیدم که نسترن خانم خیلی مادرش را می خواهد چون عین او لباس سفید پوشیده و خندیده بود.

کسی که هر روز کبوتر برای افسر خانم می فرستاد، برای من هم جوجه ای در خانه می انداخت که به پایش گل کاغذی بسته بود. روی گلبرگ های گل کاغذی هر روز چیزی می نوشت: «برای کاکام»، یا مثلا «تو را من چشم در راهم»، یا «هوا بس ناجوانمردانه سردست»، «برای دانیال». یک روز مچ پسرک را گرفتم، از دستم دررفت. هم قد و قواره خودم بود اما می لنگید و لال بود. تعقیبش کردم و خانه اش را پیدا کردم. دستش با پارچه سفید وبال گردنش بود، درست مثل من. من دستم را خودم شکستم. یعنی خودم باعث شدم دستم بشکند.

داستان شکستن دستم مربوط به مدرسه می شود. من شاگرد زرنگ کلاس خانم مُهَیمن بودم. خنده های رضایتش از من، به اندازه پس انداز پدرم می ارزید. مرا تنبیه نمی کرد و حرف زشت به من نمی زد. به بچه ها می گفت کاش همه شما مثل دانیال دلفام بودید. از بس شاگرد خوبی بودم خانم مهیمن املا و انشای بچه ها را برای تصحیح به من می داد. من مبصر کلاس شدم. بچه ها گمان می کردند من برای معلم نوکری می کنم. روی تخته سیاه تصویر کارتونی خانم معلم باردار را کشیده بودند در حالی که من کنارش بودم و بچه اش را شیر می دادم. آن روز بچه ها مرا هو کردند و من اسم همه را در لیست بدها نوشتم. معلم همه را تنبیه کرد. ابراهیم شهیدی، ناظم مدرسه هم از خانم مهیمن طرفداری نمود و همه ما را با چوب گردو تنبیه کرد. اول از همه مرا زد. قبول نکرد که من خودم از بچه ها شاکی هستم. می خواست بداند چه کسی نقاشی پای تابلو را کشیده. معلم حالش به هم خورد. بابا سلیمان، بابای مدرسه آمبولانس خبر کرد. معلم مان را به بیمارستان بردند. شهیدی می خواست همه بچه ها را فلک کند اما من به دروغ گفتم نقاشی کار من است. او مرا حسابی کتک زد. دست چپم خیلی درد گرفت. همان جا فهمیدم دستم مو برداشته یا شاید شکسته است. ابراهیم شهیدی خود را مسئول خانم مهیمن و بچه اش می دانست چون با اسماعیل شوهر خانم مهیمن دوست صمیمی بود. وقتی شوهر خانم مهیمن جلوی مدرسه تصادف کرد و در حال مردن بود، زن حامله اش را به آقای شهیدی سپرده بود. به خاطر رفتن خانم معلم به بیمارستان، از آن پس تا مدتی آقای مدیر معلم ما بود. من سعی می کردم در تیررس نگاه شهیدی نباشم. وقتی معلم مان از بیمارستان برگشت، شهیدی روی میزش گل گذاشت. خانم معلم ظاهرا اخم کرد اما ته دلش خوشحال بود. من دیگر مبصر کلاس نبودم. خانم مهیمن به همه گفت که من از مبصر بودن خسته شدم و نجیبی را مبصر کرد، اما من می دانستم که این گفته صحت ندارد. از آن پس خوب درس نخواندم. نمره هایم پایین آمد. حواسم دیگر پی درس نبود. مرا برای تنبیه پیش مدیر بردند. مدیر از من پی جور شد که چرا دیگر درس نمی خوانم. به مدیر گفتم که از این مدرسه خسته شده ام. برایم چای ریخت. موقع خوردن چای فهمید که دستم ایراد پیدا کرده، ناراحت شد. من دلخوشی ام را از دست داده بودم. مدام سر به سر بچه ها می گذاشتم و شیشه خانه های مردم را می شکستم. مدیر از دست شهیدی عصبانی بود و ناظم فکر می کرد من کلکی در کارم هست و قصد دارم آبرویش را ببرم و از او انتقام بگیرم. می خواست دوباره مرا بزند که خانم مهیمن واسطه شد. حتی با صدای بلند گفت که شوهر مرحومش هرگز راضی به کتک زدن نبوده است. از ابراهیم شهیدی خواست تا دست از کتک زدن من بردارد. شهیدی خجالت زده شد و در بغل مدیر هق هق به گریه افتاد. خانم معلم از بابا سلیمان خواست که چوب گردو را سر به نیست کند. من معلم مان را خیلی دوست داشتم و دلم می خواست او را به اسم کوچکش محبوبه صدا کنم.

به خانه رفتم و افسر خانم از دیدن دست کبود و ورم کرده من ترسید. من خشت مالیدم و به همه در خانه گفتم که خودم زمین خوردم و دستم ایراد پیدا کرده. افسر خانم مرا پیش خاله گلنسا برد. خاله گلنسا پیشنهاد داد مرا به بیمارستان ببرند، اما افسر خانم راضی نبود. به کمک خاله گلنسا، افسر خانم آرام بخش تلخی به من خوراند و دستم را جا انداخت و داروی عطاری به آن مالید و بست. بچه های کلاس به عیادت من آمدند. من از این که آنها شاخه گلی با خود نیاوردند دلخور شدم. خواهرم مهتاج را فرستاده بودم که برایشان گوجه سبز بخرد، اما به آنها گوجه ندادم و گذاشتم همه را خواهرم بخورد و لذت ببرد. دستم هنوز درد داشت. از همان موقع افسر خانم با خاله گلنسا چپ افتاد. افسر خانم ترسیده بود که دست من ایراد پیدا کند. از آقام خواست که ظرف یک هفته خانه را خالی کنیم. آقام و ننه ام خیلی ناراحت بودند. خاله گلنسا دلش نمی خواست که ما از آن خانه برویم، افسرخانم با او قهر کرده بود. وقتی به افسر خانم گفتم دستم بهتر شده، سعی کرد هوای مرا داشته باشد. برایم سیب ترش مصری می خرید و من با نمک و گلپر می خوردم. تهمورث مرا به کوچه برد تا با بچه های کوچه بازی آرامی داشته باشیم. متوجه شدم پسربچه لنگی در بین بچه هاست که با جوجه اش بازی می کند. به او گفتم دوست دارم جوجه داشته باشم و او جوابی نداد. از آن پس کسی هر روز در حیاط ما یک جوجه می انداخت. یک روز کت پدرم را پوشیدم و کمین کرده و دیدم کسی که برای من هر روز جوجه می آورد همان پسر بچه لنگ است که برای افسر خانم هم کبوتر با گل نرگس می فرستد. دنبالش کردم و از کوچه قهر و آشتی گذشتم و خانه شان را یاد گرفتم، او سهراب نوه خاله گلنسا بود. سر راه درویشی دیدم که معرکه گرفته بود. سهراب هم مثل من هنوز دستش وبال گردنش بود. رهگذری دیدم که پرتقالی از کیسه اش بیرون افتاد. وقتی پرتقال را طرفش دراز کردم آن را به من برگرداند و گفت حتما سهم تو بوده. آن را در جیب کت پدرم در کنار قوطی سیگارش جا دادم. روی در خانه سهراب شعر نوی از فروغ نوشته بودند. در را که زدم مادر سهراب لباس کارخانه به تن، در را باز کرد. وقتی گفتم سهراب هر روز برایم جوجه می آورد تعجب کرد. حتی گفتم که کفترهایشان را می شناسم چون هر روز به خانه ما پشت زندان کریمخان می آیند و گل می آورند. گلفروش محله شان به شهلا، مادر سهراب گفته بود که سهراب هر روز به خرج خاله گلنسا از او شاخه نرگسی می گیرد اما نمی دانست که با این شاخه گل چه می کند. اسم محله مان را که آوردم فکر کرد مادرشوهرش، خاله گلنسا من را برای جاسوسی فرستاده و می خواست مرا بزند. با سهراب دعوا کرد که چرا هر روز از گلفروشی گل نرگس می گیرد و برای مادربزرگش کفتری با گل می فرستد و چرا هر روز پول توجیبی اش را برای من جوجه می خرد. شهلا گمان می کرد خاله گلنسا جادوگر است اما من گفتم که طرفدار خاله هستم. شهلا برایم تعریف کرد که خاله گلنسا با ازدواج او و سیامک مخالف بوده اما سیامک به هر آب و آتشی زده تا با هم ازدواج کنند. حتی در بازار حمالی کرده تا مخارج زندگیش را تامین کند و خواهرش نسترن و برادرش سیاوش را پیش خودش بیاورد. سیامک می خواسته به مادرش ثابت کند که مال و منال همه چیز نیست. سیاوش و نسترن در نهایت به خارج رفته و پزشک شده بودند و سیامک درس مهندسی خوانده بود. آن وقت ها گلنسا می خواسته بداند که سیامکش کجاست و اگر نگویند آنها را به زندان می اندازد. شهلا می دانست که نسترن اکنون در تهران زندگی می کند و خاله گلنسا هر وقت می خواهد به تهران پیش دخترش برود شاخه گل سرخی به در خانه شان می چسباند. آن روز سهراب با لال بازی از مادرش خواست که زودتر سرکارش برود. موهای مادر را شانه زد و مادر و فرزند در بغل هم گریه کردند. من که خودم را آن جا زیادی حس کردم، خانه شان را ترک کردم. وقتی از خانه شان بیرون آمدم، یکه خوردم چون مرد ساک به دستی دیدم که بسیار شبیه سهراب بود. فهمیدم سیامک است. مرا با پسرش سهراب عوضی گرفته بود و برایم از دلتنگی هایش در زندان گفت، از دوری از کفترهایش. وقتی فهمید من سهراب نیستم و پسرش در خانه است، مرا رها کرد. پرتقالی که در جیب داشتم به او دادم. خیلی خوشحال شد چون مدت ها در زندان بود و پرتقال ندیده و نخورده بود. آن جا بود که فهمیدم صاحب اصلی کفترها سیامک است نه سهراب.

خاله گلنسا برایم گفته بود که سیامک هیچ از او نمی خواسته به غیر از کبوتر سفید. از رنگ سفید خوشش می آمده چون معجون همه رنگ هاست. او خدا را سفید می دید. وقتی هفت ساله بود، گلنسا او را کتک می زده تا از این حرف ها نزند، اما سیامک کبوترهای سفید را برای خدا می فرستاده است. خاله گلنسا همه کبوترهای سیامک را داده بود کشته بودند و با آنها سوپ درست کرده بود، اما سیامک باز هم کفتر سفید خریده بود. سیامک در بچگی به خواهر و برادرش می گفته این کفترها را از قفس دلش خریده و آنها را پیش خدا پر خواهد داد. خاله گلنسا برایم گفته بود که سیامک حرف های بودار می زد، از آن حرف هایی که اسفناج روی کله آدم سبز می کند. سیامک گاهی خودش را به گنگی می زده است. این اواخر یک سال گنگ بوده و کسی حرفی از او نشنیده. برای کفترهایش قفس ساخته و در آن آینه و شمعدان گذاشته. حتی مهر نماز هم برایشان گذاشته. او در میان کبوترانش نماز می خوانده و در میان آنها می خوابیده، در قفسشان دستشویی می کرده. می گفته قفسم خسته است. کفترهایش به او انس گرفته بودند و حتی با او به مدرسه می رفتند. انگار خودش هم کم کم یک کفتر سفید شده و بق بقو می کرده است. دلش می خواسته از آن جا برود و به خدا برسد و مثل کفترهایش از دست خدا دانه بچیند و بخورد. سیامک مرتب نماز می خوانده و قرآن تلاوت می کرده و یک باره پر از حکمت شده است. گلنسا دو نفر را اجیر کرده تا سیامک را به اسم دزد بزنند و ببرند و کبوترهایش را سر به نیست کنند. کبوترها فرار کردند اما سیامک را به جرم دزدی به زندان انداختند. بعدها کبوترها به خانه سیامک برگشتند. سیامک وقتی از مادرش دور بوده برایش کفتری با شاخه گل می فرستاده تا مادر از حال پسرش باخبر باشد. خاله مرا دوست داشت چون کارهایم خیلی به سیامک شبیه بود. وقتی خاله به من عیدی می داد برای خودم سیب ترش مصری می خریدم و می خوردم.

آن روز به سمت خانه که می رفتم باز هم درویش را دیدم که معرکه گرفته بود و داستان رستم و سهراب را می گفت. به آش فروشی رفتم و یک تومان آش خریدم و با نانی که از عمله ها گرفتم خوردم. من بچه زندان کریمخان زند بودم اما به دروغ به آش فروش گفتم بچه ابیوردی ام. بوی کفتر می آمد و حس کردم سهراب در آش فروشی است. از پیرزنی که پول داده بود و آش بیشتر می خواست طرفداری کردم. یک تومان دیگر پول آش دادم و بیرون رفتم، حس می کردم سهراب آن جاست و مرا دنبال می کند. هر چه آش فروش داد زد که قبلا پول دادی اعتنا نکردم. در آن لحظه احساس کردم شدیدا به پرتقال و بوی آن احتیاج دارم. فهمیده بودم که سهراب مرا دوست دارد و برایم جوجه آورده. یادم آمد که مدیر گفته بود جوجه ها را آخر پاییز می شمارند. من نمی دانم چرا افسر خانم از دست خاله گلنسا به سینه اش می کوبید چون در سینه فقط جای محبت است و جای بوی خوش دوستی و بوی خوش پرتقال.

من از در دوستخانه خوشم می آمد که باعث می شد دو زن مثل دو خواهر یکدیگر را دوست داشته باشند. از بقچه ترمه مادرم، تکه ای پارچه سبز برداشتم و به در بستم تا معجزه شود و این دو زن بار دیگر با هم مهربان شوند. از همکلاسی های شنیدم که خانم مُهیمن بار دیگر حالش به هم خورده و او را به بیمارستان بردند. چون از پدرم شنیده بودم که مردم برای رفع بلا دخیل می بندند، تکه پارچه سبزی هم به در بستم تا خانم مهیمن شفا پیدا کند. اما او بچه اش را از دست داد. پدرم از تهمورث شنیده بود که آقای شهیدی ناظم مدرسه دست مرا معیوب کرده، برای همین به مدرسه رفته و غوغا به پا کرده بود. من به خاطر دستم به مدرسه نمی رفتم. اما از همکلاسی هایم شنیدم که آقای شهیدی دیگر ناظم نیست و از آن پس معلم کلاس ما شده است ولی کسی را نمی زند. پدرم وقتی به خانه آمد گله کرد که چرا حقیقت را به او نگفتم. منهم به تهمورث بد و بیراه گفتم که پدرم را از ماجرای دستم باخبر کرده است.

به خانه که رسیدم متوجه شدم افسر خانم به باغ خاله گلنسا رفته است. همه فکر می کردیم خاله گلنسا تهران است. اما در تختش زیر خوشه های انگور و شاخه های انار خوابیده بود و سِرُم به دستش وصل بود. افسر خانم از این که خاله تهران نیست تعجب کرد. آنها مرا نمی دیدند اما من شاهد گفتگویشان بودم. آن جا بود که فهمیدم افسر خانم آرزو کرده کسی دستش بشکند تا شکسته بندی یاد بگیرد ولی بعد خودش را سرزنش کرده که اگر دست دانیال عیب پیدا کند، جواب پدر و مادرش را چه بدهد. تازه داشتم متوجه می شدم که دعوای افسر خانم با خاله گلنسا بر سر دست شکسته من بوده. آن روز گلنسا سِرُم از دستش جدا کرد. قصه ای برای افسر خانم تعریف کرد که کسی به هر قیمتی که بوده چیزی را می خواسته به دست بیاورد، حتی به قیمت مرگ بقیه. در واقع خاله گلنسا اجازه داده بود که افسر خانم دست مرا جا بیندازد تا احساس کند در حقش خواهری کرده است و افسر هم شبانه روز دعا می کرده که دست کسی بشکند تا تجربه جدید کسب کند. هر دو از افکار و اعمال خود شرمنده بودند. هر چه به هم نگفته بودند گفتند و در دوستخانه را باز کردند. به بی بی گلنسا گفتم سیامک از زندان آزاد شده و او می تواند سیامکش را ببیند. به خانه خودمان رفتم و از مهتاج شنیدم که پدرم دنبال کتش می گردد. پدرم نمی دانست که من در تمام این ایام دنبال خودم می گشتم.

دستم کم کم خوب شد. به مدرسه رفتم. شهیدی هنوز معلم ما بود. دیگر خانم مهیمن را نمی دیدیم. گلدان گلش سر کلاس خالی بود. شهیدی از مرگ بچه محبوبه مهیمن متاثر بود. یک روز سر کلاس متوجه شد که گلدان پر از گل است. همه را کتک زد تا بداند چه کسی گل ها را آورده، اما کسی چیزی بروز نداد. به گریه افتاد و از ما خواست او را مردانه کتک بزنیم چون انسان خوبی نیست. همه بچه های کلاس تک تک بلند شدند که نشان دهند آنها گل ها را آوردند. در کلاس بوی پرتقال می آمد. دلم خواست هر وقت جوجه هایم بزرگ شدند با آنها نماز بخوانم. بوی سیب ترش مصری می آمد و بوی گلپر، بوی گل گاو زبان و چای با عناب. همان روز کفتری پشت پنجره کلاس آمد، من دانه نداشتم به او بدهم. خودم هم گرسنه بودم. آن روزها پسر راستگویی نبودم اما حالا راستش را می گویم. من در کوچه باریک پرتقالی در دست داشتم که فقط یک نفر، آنهم سیامک می توانست از آن رد شود. کور شوم اگر دروغ بگویم.

حسن بنی عامری
0 پیام


زن و شوهر | 2019-05-01 22:34:48

کسب و کار به طور کلی آنقدر خراب است که گاه گداری وقتی در دفتر وقت زیاد می آورم، کیف مستوره ها را برمی دارم تا شخصاً سراغ مشتری ها بروم. از جمله مدت ها بود قصد داشتم یک بار هم سراغ «ن» بروم که قبلاً با هم رابطه تجاری مستمری داشتیم که سال پیش به دلایلی برای من نامعلوم، تقریباً قطع شد.

برای ناپایداری هایی از این دست هم حتماً نباید دلیل ملموسی وجود داشته باشد؛ در شرایط بی ثبات امروزی بیشتر وقت ها یک هیچ وپوچ یک حالت روحی کار خودش را می کند؛ بعد هم یک هیچ و پوچ، یک کلمه می تواند کل موضوع را دوباره سروسامان بدهد. اما ملاقات با «ن» کمی دست و پاگیر است، پیرمردی است این اواخر بسیار رنجور و گرچه هنوز خودش امور کسب را در دست دارد، اما، کمتر به مغازه می آید؛ برای ملاقات با او باید به منزلش رفت و آدم بدش نمی آید این نوع انجام معامله را هرچه بیشتر عقب بیندازد.غروب دیروز اما بعد از ساعت ? راه افتادم؛ البته دیگر ساعت مناسبی نبود اما مسئله کار بود نه دید و بازدید. شانس آوردم. «ن» منزل بود؛ وارد که شدم گفتند تازه با زنش از قدم زدن برگشته و به اتاق پسرش رفته که ناخوش احوال و بستری بود. به من هم گفتند به آن اتاق بروم؛ اول این پا آن پا کردم اما بعد دیدم بهتر است هر چه زودتر این دیدار

ناخوشایند را تمام کنم. در همان هیبتی که بودم با پالتو، کلاه و کیف مستوره ها به دست از اتاق کوچکی رد شدم و به اتاقی که در آن چند نفری در نوری مات دور هم نشسته بودند و محفلی کوچکتر درست شده بود، رفتم.لابد غریزی بود که اول نگاهم به دلالی که خیلی خوب می شناسمش و به نوعی رقیبم است، افتاد. پس او قبل از من خودش را به اینجا رسانده بود! انگار که پزشک معالج باشد، راحت چسبیده به تخت بیمار جا خوش کرده بود. پالتوی زیبای گشاد دکمه نشده ای پوشیده و با ابهت نشسته بود. پررویی اش نظیر ندارد.

احتمالاً مرد بیمار هم که با گونه های اندک از تب سرخ دراز کشیده بود و گاهی نگاهی به او می انداخت، همین نظر را داشت. آنقدرها هم جوان نیست، پسر را می گویم، مردی به سن و سال من با ریشی پر و کوتاه و به خاطر بیماری، نامرتب.«ن» پیر، مردی بلند و چهارشانه که با شگفتی متوجه شدم از فرط ناراحتی لاغر و خمیده و پریشان شده است، هنوز همانطور که از راه رسیده بود، پالتوی پوست به تن ایستاده و به نجوا به پسرش چیزی می گفت.

زنش کوچک اندام و ظریف اما پرتحرک، – گرچه حواسش به «ن» بود و به هیچ یک از ما توجهی نداشت _ سعی می کرد تا پالتوی پوست را از تن «ن» درآورد که به خاطر اختلاف قدشان با اشکال مواجه شده بود، اما سرانجام موفق شد. شاید هم مشکل اصلی این بود که «ن» قرار نداشت و مدام با دست هایش دنبال صندلی می گشت که بالاخره پس از کندن پالتو زنش به سرعت به طرفش کشید. خود زن پالتوی پوست را برداشت و در حالی که تقریبا زیرش گم شده بود از اتاق بیرون رفت.به نظر می آمد که بالاخره نوبت من رسیده بود. به عبارت دیگر نرسیده بود و اوضاع نشان می داد که هرگز هم نمی رسید.

اگر می خواستم تلاش کنم باید درجا می کردم، چون حس می کردم شرایط برای مذاکره ای تجاری مدام بدتر می شد؛ اهلش هم نبودم تا ابد سرجایم بنشینم، مثل آن دلال که انگار چنین قصدی داشت؛ تازه من که اصلاً خیال نداشتم ملاحظه او را بکنم. بنابراین با وجودی که متوجه شدم «ن» دلش می خواست کمی با پسرش صحبت کند، بی معطلی شروع کردم به حرف زدن.

بدبختانه عادت دارم وقتی مدتی هیجان زده حرف می زنم _ که اغلب اوقات پیش می آید و در اتاق آن بیمار زودتر از همیشه پیش آمد _ بلند شوم و همان طور که حرف می زنم، اینور و آنور بروم. در دفتر خودم عادت بدی نیست، ولی در منزل دیگران کمی اسباب زحمت است. ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، به خصوص که سیگارم را هم همراه نداشتم. خب هر کسی عادت های بدی دارد، تازه در مقایسه با عادت های آن دلال از عادت های خودم بدم نمی آمد. مثلاً همین عادتش که هی کلاهش را که به دست گرفته و آرام تکان می دهد ناگهان و غیرمنتظره سرش می گذارد و بلافاصله انگار که اشتباه کرده باشد، برمی دارد؛ اما به هرحال لحظه ای کلاه به سر می نشیند و این کار را هم هی تکرار می کند.واقعاً که چنین حرکتی اصلاً شایسته نیست. کاری به کارش ندارم، اینور و آنور می روم، حواسم کاملاً جمع حرف هایی است که می زنم و توجهی به او ندارم.

اما حتماً کسانی هستند که کلاه بازی او حواسشان را حسابی پرت می کند. البته وقتی دارم تلاش می کنم این کارشکنی ها را که نمی بینم هیچ، اصلاً هیچ کس را نمی بینم. طبیعتاً متوجه ام که چه می گذرد ولی تا وقتی که حرفم تمام نشده و یا تا وقتی که اعتراضی نشنوم، برایم اهمیتی ندارند.مثلاً متوجه شدم که «ن» اصلاً حال و حوصله گوش کردن نداشت؛ دست ها را روی دسته صندلی گذاشته بود بی حوصله اینور و آنور می شد، نگاهش به من نبود بلکه بی هدف در خلا پرسه می زد و در صورتش آنچنان بی توجهی دیده می شد که انگار کلمه ای از گفته هایم حتی حس حضور من در آنجا راهی به وجودش پیدا نمی کرد.

تمام این رفتار بیمارگونه و نومیدکننده را می دیدم، اما باز هم حرف می زدم، انگار که قصد داشتم با حرف هایم با پیشنهادهای مناسبم _ خودم هم از امتیازاتی که می دادم بی آن که کسی طلب کرده باشد، وحشت برم داشته بود _ هر طور شده توازنی ایجاد کنم. از این هم که متوجه شدم آن دلال بالاخره کلاهش را روی پا گذاشت و دست ها را به سینه زد، احساس رضایت خاصی کرده بودم.

به نظر می رسید توضیحات من که در مواردی با توجه به حضور او بیان می شد، برنامه هایش را تا حدی به هم ریخته بود.شاید هم با آن احساس رضایتی که در من به وجود آمده بود، بی وقفه به حرف زدن ادامه داده بودم اگر که پسر که تا آن لحظه برایم اهمیتی نداشت و توجهی به او نکرده بودم دفعتاً سر از بالش برنداشته و با مشت تهدیدم نکرده و به سکوت وادارم نکرده بود. معلوم بود که می خواهد حرفی بزند، چیزی نشان بدهد اما توان کافی نداشت.

اول فکر کردم دچار پریشانی ناشی از تب شده، اما وقتی بی اختیار و بلافاصله به «ن» پیر نگاهی انداختم، متوجه منظورش شدم.«ن» نشسته بود با چشم های باز یخ زده، بیرون زده و بی رمق می لرزید و به جلو خم شده بود، انگار که پس گردنش را گرفته باشند یا پس گردنی خورده باشد؛ لب پائین حتی فک زیرین با آن لثه لخت، بی اختیار آویزان بود تمام صورتش به هم ریخته بود؛ گرچه به سنگینی اما هنوز نفس می کشید. بعد هم انگار رها شده باشد روی پشتی صندلی افتاد. چشم ها را بست، ردی از تقلایی عظیم در صورتش کشیده شد و سپس تمام شد.

به سرعت به طرفش رفتم، دست سرد و بی جان آویزان را که به چندشم انداخت، گرفتم؛ نبض نمی زد.پس تمام کرده بود. خب پیر بود. خدا کند که مرگ برای ما هم آسان باشد. چند کار بود که باید می کردیم. کدامش واجب تر بود؟ در پی کمک به دور و برم نگاه کردم، ولی پسرک روانداز را روی صورتش کشیده بود و هق هقش که انگار تمامی نداشت به گوش می رسید؛ دلال به سردی وزغی در دو قدمی «ن» و روبه رویش نشسته بود و جم نمی خورد.معلوم بود مصمم است جز اینکه منتظر گذشت زمان باشد، کاری انجام ندهد. پس من، فقط من مانده بودم که باید کاری می کردم و در آن لحظه هم مشکل ترین کار را یعنی دادن خبر به زن به روشی قابل قبول به روشی که در دنیا وجود نداشت. در همین لحظه گام های تند و پرشتابش را در اتاق کناری شنیدم.زن – هنوز لباس بیرونش را به تن داشت، وقت نکرده بود تا عوض کند _ لباس خوابی را که روی بخاری گرم کرده بود، آورد و می خواست تن شوهرش کند.

وقتی دید ما آنقدر ساکتیم، لبخندی زد و سری تکان داد و گفت: «خوابش برده» و با معصومیتی بی نهایت همان دستی را که من با انزجار و چندش به دست گرفته بودم، گرفت و _ انگار که بازی می کند _ بوسید و _ خدا می داند که ما سه نفر چه قیافه ای داشتیم – «ن» تکان خورد، خمیازه بلندی کشید، زن پیراهن را تنش کرد، «ن» نق های پرمحبت زنش به خاطر خسته شدن از پیاده روی بسیار طولانی را با دلخوری ساختگی گوش کرد و عجیب بود که از بی حوصلگی هم حرف زد. بعد هم به خاطر اینکه به اتاق دیگری نرود تا مبادا بین راه سردش شود، موقتاً کنار پسرش در تختخواب دراز کشید. کنار پای پسرش سرش را روی دو بالشی گذاشت که زن با عجله آورده بود. این دیگر با توجه به آنچه که گذشته بود، به نظرم عجیب نیامد.

بعد هم گفت که روزنامه عصر را بیاورند، بی توجه به مهمان ها روزنامه را به دست گرفت، اما نمی خواند. نگاهی سرسری به صفحه ها می انداخت و با تیزبینی شگفت انگیز کاسبکارانه ای کلمات ناخوشایندی در جواب پیشنهادهای ما می گفت، دست آزادش را مدام به طور تحقیرآمیزی تکان می داد و زبانش را پرسروصدا در دهن می گرداند و به رخ ما می کشید که از حرف های کاسبکارانه ما حالش به هم می خورد.دلال نتوانست جلوی خودش را بگیرد، چند کلمه نامناسب پراند؛ حتی او هم با تمام خرفتی حس کرده بود که پس از آن اتفاق باید تعادلی به وجود بیاید که البته به روش او امکان نداشت.من دیگر به سرعت خداحافظی کردم، در واقع از دلال ممنون بودم؛ بی حضور او قادر نبودم تصمیم به رفتن بگیرم.

کنار در خانم «ن» را دیدم. درماندگی اش را که دیدم، بی اختیار گفتم که مرا کلی یاد مادرم می اندازد و وقتی حرفی نزد، اضافه کردم: «شاید دیگران باور نکنند، اما مادرم معجزه می کرد. هر چه را که ما خراب می کردیم، او درست می کرد. در همان کودکی از دستش دادم.» به عمد آرام و شمرده حرف می زدم، حدس زده بودم که گوش پیرزن سنگین بود. اما از قرار معلوم اصلاً نمی شنید. چون بی هیچ ربطی از من پرسید: «ظاهر شوهرم چی؟» بعد هم از کلماتی که برای خداحافظی گفت، فهمیدم مرا با دلال عوضی گرفته بود؛ دلم می خواست قبول کنم که در موارد دیگر آنقدر حواسش پرت نیست.بعد از پله ها پایین رفتم. پایین رفتن سخت تر از بالا رفتن بود که تازه این هم ساده نبود.وای که چه راه های بی سرانجامی هست و چه باری را باید همچنان با خود بکشیم.

فرانتس کافکا

0 پیام