تفریق خاک | 2018-09-18 14:08:26

معلم هر روز از نبودن چیزی خبر خواهد داد. همیشه می‌خواهد بداند بعد از آن كه چیزهایی گم شوند چه چیزهایی باقی می‌مانند. عینكش را روی بینی‌اش جا‌به‌‌جا می‌كند و می‌پرسد: حالا چند تا؟ من چیزی می‌گویم و از پنجره به ردیف درختان بلوطی كه موازی دیوار مدرسه سر به آسمان كشیده است نگاه خواهم كرد. معلم هم چنان پرسش‌های بی پایانش را ادامه می‌دهد و می‌پرسد: حالا به اندازه انگشتانی كه هستند آدم ها و بلوط ها و گنجشك ها و اسب هایی را كه آنجا در حیاط یا آسمان یا پشت دیوار می‌بینی نشان بده و من چیزهایی را كه می‌بینم نشان خواهم داد. با بودن و نبودن آن چیزهاست كه من باید قاعده حساب را یاد بگیرم. معلم می‌گوید: تو مالك كوشك مهر و هستی باید حساب سیاهه اموال كوشك را داشته باشی. ولی من جایی ما بین بودن ها و نبودن ها مبهوت می‌مانم. شاید چون آن قدر كوچك خواهم بود كه پاهایم به زمین نمی‌رسد. معلم می‌گوید ببین هیچ كس كلاه بر سر ندارد. دختر عمو منظر كلاه قرمزی كه بر سر من است با دست های كوچكش بر می‌دارد و می‌خندد. من این خنده را همیشه می‌شناسم. همیشه گلگون است. به خصوص وقتی كه بر لب های منظر كه زنی بالغ خواهد بود بنشیند. من كه حساب یاد بگیرم تازه شروع آن بهت در میان بودن و نبودن چیز هاست.
پدر هر بار می‌گوید امروز باید به فلان گاو بند بروی، حواست را جمع كن رعیت ها كلاه سرت نگذارند و من باید حساب درختی كه بریده یا بره ای كه گم خواهد شد داشته باشم. پدر می‌گوید باید آدمی مثل من یك سوزن از اموال كوشك را حتی در یك خرمن سوخته پیدا كند. كه حتی رد یك رعیت گریز پا را بر آب بزند كه باید حساب اموات و موالید رعیت ها و رمه ها را داشته باشم و هیچ وقت هم معلوم نخواهد بود كه حق با كیست. حق با پدر خواهد بود یا رعیت ها كه زانو بر زمین می‌زنند و می‌خواهند پاهایم را ببوسند. قسم می‌خورند كه حتی ارزنی از مایملك كوشك را ندزدیده اند. مبادا به پدر بگویم كه بره ای در مسیر چرا مانده و من هرگز به پدر نخواهم گفت كه آن ها چیزی كم دارند. من فقط سیاهه می‌نویسم و سیاهه ها بی شمار هستند. سیاهه درخت ها و سیاهه كلاغ ها و سیاهه قوها و سیاهه تیهوها و سیاهه بره ها و سیاهه رمه ها و سیاهه زن های آبستن. رعیت نوزادی كه به دنیا خواهد آمد ممكن است همان طور خون آلود در پلاسی پیچیده و فروخته شود. حتماًًًً خواهند گفت سقط شده است و حتی نشانی گور كوچكی را می‌دهند. من باید رد نوزاد مرده را تا گور كوچكی كه خواهد بود بزنم هر چند كه هرگز نخواهم توانست گور نوزادی را كه مرده یا نمرده نبش كنم.
غروب خواهد بود و مثلاًً گله ای از صحرا می‌آید. حتماً نمی‌شود كه به غروب نگاه نكنم برای همین خواهد بود كه بره ای در سایه روشن غروب به سیاهه نمی‌رود و پدر صدای زنگوله آن بره گمشده را در میان سیاهه اصوات زنگوله ها نخواهد شنید یا این كه كلاغی از میان فوج كلاغ های جاسوسش خبر گمشدن آن بره را برایش می‌برد. خبرهای دیگری هم هست كه به گوشش می‌رسد خبرهایی مثل اخبار گریه زن ها و لرزش شانه های رعیت ها وقتی كه پیشانی به خاك می‌گذارند كه هیچ تقصیری نداشته اند. این ها چیزهایی است كه صحت سیاهه را باطل می‌كند. برای همین چیزهاست كه پدر فریاد خواهد كشید و چكمه هایش را بر زمین خواهد كوبید كه می‌دانم همین كه سر بر خاك بگذارم كوشك را به باد می‌دهی. به خاطر این وقایع است كه تنخواه كوشك را می‌دزدم و می‌گریزم. مهم هم نخواهد بود كه به كجا.
و پدر دوباره منتظر می‌ماند تا برگردم و من نمی‌خواهم كه هرگز برگردم. پدر قاصد هایش را می‌فرستد و من آن ها را در هر شكل و شمایلی كه باشند می‌شناسم. همه آن ها می‌گویند كه پدرت پیغام فرستاده كه گناهت را بخشیده‌ایم، تنخواهی كه از اموال كوشك دزدیدی از شیر مادر بر تو حلال تر به كوشك برگردد كه اگر بر نگردی رعیت ها همه اموال كوشك را مثل ملخ می‌جوند و چیزی برایت باقی نمی‌گذارند. لهذا اگر با پای خودت به كوشك بر‌نگردی می‌گوییم تا نوكرها هر جا كه باشی تو را مثل یك اسیر به این جا بیاورند. پدر حتی خواهد فهمید كه من از آن كلاه ها و آر خالق ها و پاتاوه های چرمی قاصد هایش منزجرم. قاصد هایش وقت و بی وقت سر راهم مثل علف هرز می‌رویند و با همان لهجه كوشكی خواهند گفت كه پدرت دعا فرستاد و گفت اگر نیایی سنگ روی سنگ بند نمی شود، خیلی زود خودت را به این جا برسان و امورات را اصلاح كن. جا و وقت آمدن قاصدهایش معین نیست یك وقت مثلاً زیر نور چراغ گذر می‌ایستند، یك وقت توی تاریكی اتاق كشیك خواهند داد.
معلوم هم نخواهد بود كه چطور مثل سایه با اتاقم وارد می‌شوند كه هیچ كسی حتی همسایه ها نمی‌بینندشان. همین كه از پله ها بالا می‌روم و می‌خواهم كلید را از جیب شلوارم در بیاورم بوی گند توتونشان را حس می‌كنم. فكر این كه آن ها با آن كلاه های مسخره و پاتاوه های چرمی آمده اند تا با من مذاكره كنند و مرا به راه بیاورند كه برگردم عصبانی ام می‌كند. همین كه می‌بینمشان كه در اتاقم نشسته اند و در تاریكی چپق می كشند عصبا نی ام می‌كند. برای همین بر سرشان فریاد می‌كشم و بیرونشان می‌كنم. بعد ها حتماً پدر آدم های متشخص را اجیر خواهد كرد. آدم هایی كه لباس عالی بپوشند و ادكلن های خوشبو بزنند و كراوات های قیمتی داشته باشند و طوری هم به كفش هایشان واكس بزنند كه برق كفش هاشان چشم را بزند. در واقع آن ها با آن جبروتشان نوكر پدر دهاتی من می‌شوند تا بیایند با من مذاكره كنند تا من برگردم و آن سیاهه های پایان ناپذیر را هم چنان بنویسم. چه فرق می‌كند؟ چه فرقی خواهد داشت كه قاصد های پدر چه كسانی باشند؟ شاید تنها فرقشان این باشد كه ممكن است من تنها به عرایض آن ها گوش بدهم و آن ها هم از چیزهایی مثل حقی که پدر بر ذمه فرزند دارد و مكافات دنیوی و اخروی تقاص تمرد پسر از امر پدر است می‌گویند و نهایتاً توصیه می‌كنند كه وظیفه دار هستم تا به كوشك برگردم و امورات اصلاح كنم و من هم مثل همان چیز ها را می‌گویم و نتیجه می‌گیرم كه من دیگر اهل آن كارها نیستم، بنابراین هرگز به كوشك باز نمی گردم.
و حتماً برای همین خواهد بود كه آن قدر آزاد باشم تا مثلاً سوار بر جیپ لندروری بشوم و به سفر بروم و باز گردم نه این كه به سفر های دور، بلكه به جاهایی نزدیك مثل سیوند یا رونیز. آدمی مثل من تحمل سفر های دور را ندارد. همین كه من چند روز از اتاقم دور باشم احساس خستگی خواهم كرد و حتماً پدر عادت‌هایم را می‌داند و نوکرهاش رد مرا در سفر هایم می‌زنند. این كه من به جایی مثل رونیز بروم. رونیز را می‌گویم. زیرا كه دور نیست سه، چهارساعت بیش تر نباید باشد. دو، سه سیگار كه دود كنم به آنجا می‌رسم حتی اگر هوا تاریك شود. چون منطقه كوهستانی است شب خیلی زود فرا می رسد و هیچ چیز دیده نمی‌شود. جاده اش هم خاكی است ولی حتماً در دست تعمیر است. این از تمهیدات پدر خواهد بود. مثلاً عمله‌های راهساز جا به جا بر شانه های جاده آتش كرده اند. برای همین نمی‌شود با سرعت راند. از پشت بلوط كه بگذرم در شیب جاده سرازیر می‌شوم. سیاهی یكدست بلوط ها در دو طرف جاده نمایان است. خط سفید نور آن ها را در افق آسمان جدا می‌كند. به پدر فكر خواهم كرد كه همیشه منتظر است. حتی حالا كه من به دنیا نیامده‌ام. حتماً می‌داند كه من چموش هستم. سر به هوا هستم، حتی حالا كه هنوز نطفه ام پا نگرفته است، پدر انتظار مرا می‌كشید. من كه هرگز به كوشك نرفته ام. روزی پدر سوار بر اسبش از كوه می‌آمد، از جایی روشن مثلاً از یك خط سفید بر دامنه كوه سرازیر شد كه به كهورستان پشت دروازه كوشك رسید. مرا كه تركه مردی هستم دید. نشناخت. نباید می‌شناخت. من كه هیچ وقت به دنیا نیامده ام. تركه مرد فریاد زد و گفت هی خان به من گوش كن. من پسر تو هستم ولی حالا هزار هزار فرسخ راه از تو دورم. آن وقت تو این جا توی این كوشك پرت منتظر مانده ای. پدر از من پرسید: تو كی هستی؟ من گفتم: غریبه نیستم پسر تو هستم. پدر سرش را روی زین اسبش گذاشت و های های گریه كرد و گفت: من در انتظار تو دارم پیر می‌شوم و تو به دنیا نمی‌آیی. تركه مرد گفت كه: تن من از حالا از جنس سایه است و نباید اسیر خاك شود. پدر گفت: تو اسیر خاك نخواهی شد. و از همین حرف ها زد كه اگر به دنیا نیایم به قاصد‌هایش می‌گوید تا مرا مجاب كنند كه به كوشك بر‌گردم كه اگر نیایی كوشك به باد می‌رود و رعیت ها مایملك كوشك را مثل ملخ می‌جوند و من از عهده كارها بر نمی‌آیم و تو باید بیایی و امورات را اصلاح كنی. تركه مرد هم گفت: این حرف از آن حرف هاست. من اگر به دنیا بیایم اسیر خاك می‌شوم و در جایی ما بین ﮐﻬﻭرها و بلوط ها از نگاهش گریختم. از لا‌به‌لای بلوط ها و ﮐﻬﻭرها عبور می‌كردم تا به گران رسیدم. گران كولی زیبایی است كه رعیت های عزب را در آن ﮐﻬﻭرستان آرام می‌كند. هر روز به سمتی می‌رود و در یك گاو بند می‌ماند، به خصوص وقت های خرمن. رعیت ها كپر بر پا می‌كنند و او همان جا می‌ماند. هر روز صبح علی الطلوع تا غروب امورات رعیت ها را اصلاح می‌كند، آداب عیش به جا می آورد، برایشان می‌رقصد و رعیت ها هم برایش بافه های گندم می‌برند تا او هم برای خودش خرمن كوچكی برپا كند. گران توی ﮐﻬﻭرها تركه مرد را دید فكر كرد كه من رعیت عذب هستم كه دارم دنبالش می‌گردم. گفت: هی پسر داری دنبال كی می‌گردی. من گفتم: من حالا حتی یك جنین هم نیستم. چه برسد به این كه یك رعیت بالغ باشم. من سایه یك مرد به دنیا نیامده هستم كه دارم در خاك پرسه می‌زنم. ولی باید پسر ماه خان بشوم.
همه اش صدای ماه خان را می‌شنوم كه گریه می‌كند و می‌گوید : زود باش بیا.
من هم برای همین آمدم سر راهش ببینم چه طور آدمی است اصلاً. حرف حسابش چیست و چه می‌گوید. وقتی دیدمش از همان حرف ها زد كه دارم پیر می شوم و دست تنها مانده‌ام و كوشك دارد به باد می‌رود و هیچ كس هم نیست تا امورات را اصلاح كند و من هم حالا حالا‌ها قصد ندارم اسیر یك چنین جایی شوم. هر جا كه بخواهم می‌روم و می‌آیم و هیچ كس هم نیست كه از من حساب كتاب بخواهد. در ثانی من به تن كدام زن بروم كه مكافات نداشته باشد. همه آن زن ها به غرفه خان می‌روند. شاید من راهم را گم كنم و به تنشان بخزم و مرا به دنیا بیاورند. ولی من راه های این حوالی را خیلی خوب بلدم. به این سادگی ها به دام آن ها نمی افتم.
عمله های راهساز جاده را بسته اند. بشكه های خالی قیر گذاشته اند. جاده انحرافی را نخواهم دید. توقف می‌كنم. سه نفر از عمله ها ایستاده اند. پلاس بر سر كشیده اند. یكی‌شان به طرف جیپ می‌آید. فقط چشمانشان مثل چشم گربه در تاریكی سوسو می‌زند. یكی‌شان می‌پرسد: حتماً دارید به رونیز می‌روید. می‌گویم: بله آقا. می‌گوید: جاده را داریم تعمیر می‌كنیم باید از این راه انحرافی بروید. كمی راه طولانی‌تر می‌شود. عیبش این است كه كمی سنگلاخ است. ولی خوب شما جیپ دارید جیپ هم كه شاسی های بلندی دارد. دست تكان می دهد و من به جاده سنگلاخ می‌پیچم و همان طور خواهم رفت و به گران فكر می‌كنم كه به آن تركه مرد گفت: هی پسر شاید تو اخلاق و كردار پدرت را نداشته باشی كه زنی مثل مرا به نظر نمی‌آورد. گفتم: معلوم است من صدای ساز كولی ها را دوست دارم. هر چند كه همه زن ها سر و ته یك كرباس باشند.
گران گفت: آخر عاقبت چی؟ بالاخره تو كه باید به دنیا بیایی. من گفتم: شاید هم اصلاً نیایم. ببینم آخر عاقبت كارم چی می شد. گران گفت: كاشكی برایم فرق نداشت كه به تن چه كسی بروی. راستش برای من چه فرق داشت كه با تن چه كسی به دنیا بیایم. گران گفت: همه زن های كوشك بخت و اقبالشان را امتحان می‌كنند شاید بختشان بلند باشد و تو را به دنیا بیاورند. ای كاش من هم می‌توانستم بخت واقبالم را امتحان كنم. اگر این اتفاق بیفتد و تو به تن من می‌آمدی یك عمر دعا گویت خواهم بود كنیزی‌ ات را می‌كردم. من گفتم : خوب حالا كه این طور است اگر خواستم به دنیا بیایم فقط باید تو به دنیا بیاوری‌ ام.
راستش برای من فرق ندارد كه چه كسی مرا به دنیا بیاورد.گران گفت: ولی خان هم آدمی نیست كه به این آسانی سراغ مرا بگیرد. من هم گفتم: برو به خان بگو به آن نشانی كه آن تركه مرد سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سایه است تصمیم گرفته كه گران به دنیا بیاوردش.
پدر هم هر روز در جستجوی من مثل یك ورزای مست بود كه تن زمینی را شیار می‌كرد. شاید من، راهم را گم كنم و به تن زنی بخزم ولی من به تن هیچ زنی نمی‌رفتم. زن ها هم هر روز در جستجوی رد پایی از من چیزی مثل یك تلنگر یك لرزش مثل لرزیدن یك باله، یك ماهی كوچك در تنشان بوده اند تا پوست تنشان بلرزد، به معنی حضور من در تن آن ها ولی من به تن هیچ كس نمی‌رفته ام. گران هم ماه ها حوالی كوشك پرسه می‌زد شاید خان را ببیند. ولی خان را نمی‌دیده تا روزی كه به پشت دروازه كوشك رفته و كوبه كوبیده و هوار كشیده كه به ماه خان بگویند گران كار واجب دارد. نوكرها هم رفته اند و به خان گفته اند. خان تعجب كرده و رو نشان نداده صدقه ای فرستاده و گفته بروید بهش بگویید از زمین های من برو بیرون. رعیت های مرا آلوده گناه نكن. گران می‌گوید من هیچ وقت از كسی صدقه نگرفته ام. همیشه كاری برای رعیت هایت انجام داده و اجرت گرفته ام. حالا هم به كوشك تو آمده ام تا پیغامی از پسرت بهت برسانم نمی‌خواهی بشنوی برگردم. ماه خان كه این حرف ها را شنیده می گوید: بروید بیاوریدش ببینم چه می‌گوید. نوكرها هم درهای بزرگ كوشك را باز كرده و گران به كوشك وارد شده و گران كه به كوشك وارد می‌شود گالش چرمی به پا داشته و شلیته قرمزی پوشیده، چشمانش را هم مثل همیشه سرمه می‌كشد.
پدر از طارمی سر می‌كشد و می‌گوید: هان گران رعیت های ما بست نیست كه سراغ ما را می‌گیری. چه خوابی برای ما دیده ای. چند بار باید به تو بگویم كه زمین های من جای تو نیست هان؟ گران هم می‌گوید: زمین های تو معبر است. پدر پرسیده چه عرضی داری كه بگویی زود باش بگو و راهت را بگیر و برو.
گران هم می‌گوید: من فقط قاصدم. پیغام پسرت را آورده ام كه به من گفت تا به شما بگویم كه فقط گران می‌تواند مرا به دنیا بیاورد.
پدر اولش خندیده و گفت: پسر من یك فوج زن نجیب را به نظر نیاورده به تن تو لكاته پا می‌گذارد؟
گران هم می‌گوید: من كه او را دیدم اولش فكر كردم رعیت سرگردانی است ولی بعد گفت كه پسر شماست و پیغام داد تا به شما بگویم كه به آن نشانی كه آن تركه مرد در ﻛﻬﻭرها سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سایه است فقط باید گران مرا به دنیا بیاورد و لا غیر.
پدر هم خیلی فكر می كند و می‌گوید معلوم است كه تو حرمت ما را نگه نداشته ای و به این جا آمده ای. گران هم گفته كه ماه هاست هیچ تنابنده ای را به خود ندیده. پدر پرسیده حالا اگر معامله سر گرفت و خلف ما میلش قرار نگرفت كه به تن تو بیاید تكلیف چیست. گران هم گفته هر كاری شرط و بیعی دارد خان، نیامدش هم مكافات داشته باشد. شرط آمدنش این باشد كه ما خاتون كوشك باشیم، نیامدنش هم هر چه قصد خان باشد فرق ندارد. پدر هم قبول كرده و گفته الساعه در غرفه ای توی اشكوب بالا بیتوته كن.
و من در تن سایه های كوشك بودم تا صدای چكمه های پدر بیاید كه از پله های كوشك بالا می‌رود و به غرفه گران برود و گران را ببیند كه جایی رو‌به‌روی آینه ایستاده و چشمانش را سرمه می‌كشد. من صدای پدر را شنیدم كه پرسید: اگر این طورهاست پس چرا زودتر از این ها نیامدی. مثلا ًچند سال پیش كه جوان تر بودم تا زودتر پسر مرا به كوشك بیاوری و من دست تنها نباشم. چرا؟ حالا كه من دارم پیر می‌شوم هان؟ گران هم گفت خان به خدا خیلی وقت نیست كه من پسرت را دیده ام. همه اش سه ماه است.
پدر پرسید: خوب گفتی چه شكل و قیافه ای داشت؟ گران گفت: تركه مردی بود با رنگ صورت مهتابی. راست می‌گفت من تركه مردی هستم با رنگ صورتی مهتابی كه در گفتگوهایش شكل می‌گرفتم. پدر هم گفت هان درست می‌گویی تركه مردی بود با رنگ صورت مهتابی شبیه به من. پدر آن روز راست می‌گفت. شبیه به او هستم من. ولی آن روز پدر شبیه ورزایی بود كه زمین را شیار می‌زد. گران هم هی می‌گفت: پسرت تركه مردی است شبیه به تو و من تركه مردی بودم كه با گفتگوهایش از سایه های تن پدر درآمدم و در تاریكی تن گران نشستم و منتظر شدم تا سایه تنم به رگ های تن گران وصل شود و به شكل جنین چموشی در آمدم كه راهی را میپیمود. پدر به گران گفت: یادت باشد. حكماً همین كه صدای پای خلف مرا از توی تنت شنیدی خبر دارم كن. گران هم منتظر بود. همین كه صدای پایم از توی تنش شنیده شد گفت: هی خان پسرت باید همین جاها باشد. پدر هم به غرفه دوید و هوار كشید مطرب ها همین جا توی این ایوان بنشینند و ساز بزنند. گران هم هر بار كه صدای قدم های مرا از توی تنش می شنید انگار كه جاده ای را می‌پیمودم. به پدر مژده می‌داد كه پسرت همین جاهاست فرض بگیر كه مسافری در چند قدمی دروازه كوشك باشد. عن قریب است كه از راه برسد و هر بار سایه مرا از پشت پوست شیری اش می‌دید که تنش را می‌لرزانده ام و همان طور آن قدم چرخیدم تا روزی كه گران به پدر گفت: پسرت دارد به دنیا می‌آید. پدر هم به عمله اكره اش گفت كه كوشك را چراغانی كنند. كوشك پر شد از نور و ساز مطرب ها. و من به شوق نور چراغ ها و صدای ساز مطرب ها به دنیا آمدم و پدر تن كبود و خون آلودم را با دست های بزرگش از تن گران گرفت. پیشانی خون آلودم را بوسید و گفت خوشامدی خلف من.
دیگر كاملاً شب خواهد بود. حتی آن خط سفید نور شیری افق كه در دور دست ها مثل لعاب روی بلوط‌ها می‌نشیند كه نخواهد بود. جاده نوساز است. من تنها مسافر این جاده هستم، حتی باید در سراشیب جاده هم گاز بدهم. باید نقاط نورانی پراكنده در دور دست هم سوسو بزند. نمی‌شود حدس زد كه كجا ممكن است باشم. ممكن است از روزن های پراكنده نور ملتهب نارنجی بتابد ولی باید در انتهای جاده تاریكی همه چیز را پنهان كند. اتومبیل به سرعت پیش خواهد رفت كه ناگهان جاده به آخر می‌رسد. دستی ناگهان همه چراغ های كوشك را روشن خواهد كرد. درهای بزرگ كوشك چارتاق باز می‌مانند. حتی اگر بخواهم میدانچه را دور بزنم سایه های آدم هایی را كه با تفنگ حمایل ایستاده اند خواهم دید. حتماً جاده تنها برای رسیدن به كوشك ساخته شده است. صورت تفنگچی ها را از پشت شیشه های جیپ می‌بینم كه دور تا دور اتومبیل حلقه خواهند زد. یكی شان با همان لهجه كوشكی می‌گوید خوش آمدی كیا.
درهای جیپ را باز می‌كنند و پنج نفر سوار می‌شوند. یكی شان می‌گوید از پشت فرمان برو كنار. پشت فرمان خواهد نشست. جیپ وارد باغ كوشك خواهد شد تفنگچی های دیگر به محاذات جیپ خواهند دوید. جیپ از خیابان وسط باغ می‌گذرد. به سنگ چین جلو ایوان می‌رسد و توقف می‌كند. طیف مشبك نور تند چراغ ها صورتش را پنهان می‌كند. من به وضوح نمی‌بینمش ولی صدایش را خواهم شنید كه از لا‌به‌لای ستون های سنگی مثل دود می‌پیچد و می‌گوید كیا تو به هیچ جا نمی‌توانی بروی. چند بار باید به تو پیغام دهم كه اگر با پاهای خودت نیایی می‌گوییم اگر كه شده با جاده ای تو را به این جا بیاورند و بعد از سكوت كوتاهی خواهد گفت حالا برو بگیر بخواب حتماً خسته ای، گفته ام اتاقت را آماده كنند، مبادا در فكر برگشتن باشی. و من حتی وقتی توی تخت دراز كشیده ام به خواب نمی‌روم و صدای پدر را از دور دست می‌شنوم كه مثل گرد بادی از دود به هوا می رود و می‌گوید كیا تو هرگز نمی توانی به جایی بروی. پدر خواهد گفت كه عادت به گریزش مهلك شده بدل به مرضی شده كه باید علاج شود. باید از او جدا شوند تا حتی اگر بخواهد بگریزد به جایی نرسد.
پلك هایم كه باز شوند گران در كنارم نشسته است و می‌گوید یادت باشد كه دیگر بر پای راست نایستی كه از تو جدا شده و دیگر با تو نیست. خصوصاً بعد از خواب مبادا فراموش كنی و بر او كه مرده ای است تكیه كنی. من خواهم پرسید یكی از آن ها نیست. گران می‌گوید این جا كمی گرم است. گفتند بگذارندش روی بارو این طور حداقل تا فردا تازه می ماند. ولی من برخواهم خواست لی لی می‌كنم از پله های بارو بالا می‌روم. به بارو خواهم رسید. كسی با صدای بلند دعا می‌خواند گران می‌گوید: بلند دعا بخوانید باید همه خبر‌دار شوند و خودش هم بفهمد كه مرده است و در حیات نیست.
گران خواهد گفت از همین حالا فراموشش كن. اصلاً فكر كن كه این او نبود كه بخشی از تن تو بود و من تو را با او به دنیا آورده ام. باید اجازه بدهی كه به خاك سپرده شود باید بدانی وقتی كه كسی می‌میرد حتی وقتی پاره تن آدمی هست باید به خاك بسپاریش و من می‌شناسمش كه نمی‌خواهد به خاك برود كه دیگر هرگز نمی‌بینمش ولی صدای زنجموره اش را خواهم شنید ولی گران خواهد گفت به ناله اش گوش نده. دست‌ ها را بر گوش هایت بگذار و بگریز. برای مرده خاك بهترین خانه است. باید تنهایش بگذاری تا با خاك انس بگیرد تا ذره ذره تنش جذب خاك شود كه وقتی كسی می‌میرد باید به آغوش خاك بسپاری اش و به خاك بگویی كه او را محكم در آغوش بگیر و رهایش مكن تا دهانش پر از خاك شود و شوری خاك را بچشد مبادا هر روز بر سر لحدش بنشینی و آن بخش مرده تنت را بیدار كنی وقتی كه به پرسه اش می‌روی ممكن است وسوسه شود و بخواهد از خاك برخیزد با بوی مردارش چه می‌توان كرد.
به خاك سپرده می‌شود حس می كنم كه كوچك تر شده ام. گران هم همه جا در كنارم خواهم ایستاد. دست بر شانه اش می‌گذارم و قبرستان ویل را لی لی خواهم كرد. از گران می‌پرسم این جمعیت كجا بوده‌اند كه حالا به این جا گریخته اند. گران می‌گوید: همشان رعیت های تو خواهند بود و من می‌خواهم تدفین او را ببینم برای همین می‌خواهم از توده خاك بالا روم. كسی به آرامی دعا خواهد خواند.
پروردگارا عضو گناهكار جسمی به خاك سپرده شده قرین رحمتش كن.
خدایا عضو عاصی و نا فرمان پیكری در خاك سر گردان شده ملائك را راهنمایش قرار بده.
بارالها دروازه های دوزخ را بر روی او ببند و درهای بهشت را به روی او بگشا.
خدایا خاك را فرمان ده برایش آغوشی مهربان داشته باشد.
به خلأ پایم نگاه خواهم كرد و بعد به پای دیگرم نگاه می‌كنم و به او می‌گویم از این پس تو باید همه بار سنگین مرا تحمل كنی و گر نه همه عمر را باید بر زمین بخزم.
گران دست هایش را از دو سو باز می كند و من در آغوشش گم خواهم شد و می‌گویم مرا بپوشان و فراموش نكن كه هرگز مرا به دنیا نیاورده ای و آن قدر كوچك می‌شوم كه بتوانم در تاریكی زهدانش بنشینم. صدای ساز مطرب ها و چراغان كوشك خاموش خواهد شد. من سر بر زانو می‌گذارم و همان طور شانه به شانه می‌شوم و پوست تن گران را می‌لرزانم و در عمق تاریك زهدانش گم می‌شوم و گران دیگر حتی طنین آخرین لی لی هایم را هم حس نخواهد كرد و پدر هم چنان منتظر خواهد ماند. این بار گران بازنده آن شرط و بیع خواهد بود. تنها من بخشی از تنم را به خاك سپرده و بازگشته ام تا هم چنان تنم از جنس سایه باشد نه خاك دامن‌گیر.

ابوتراب خسروی
0 پیام


پرنده من | 2018-08-19 20:53:50

یک - خانه ما در محله شلوغی مثل چین کمونیست است. به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم این جا را دوست داشته باشم. مامان می گوید محله شما مثل صندوق خانه است و همه چیز در آن پیدا می شود. روی زمین مملو از آشغال است. به بالا که نگاه می کنی پشت بام ها دود آلودند و پراز لباس های شسته شده. همه جا دارند آپارتمان سازی می کنند. محله مثل جعفر عشقی شده است که عینک آفتابی می زند و موهایش را به بالا شانه می کند ولی کفش هایش همیشه پاره است. پارکی کوچک سر خیابان ما هست که بیشتر آدم در آن می بینی تا درخت. من و امیر و بچه هایمان، شاهین و شادی به پارک می رویم. من و شوهرم در پارک، آینده خود را در قیافه پیرمردها و پیرزنها می بینیم. من پیرمردهای سر حال را به شوهرم نشان می دهم که قرار است در پیری شبیه شان شود. اما او پیرزن های مچاله را نشانم می دهد که من در آینده قراراست شبیه شان شوم! شاید بهتر بود بگویم محله ما مثل هندوستان است از بس بوهای متفاوت در آن استشمام می شود. بچه و معتاد در محله ما زیاد است.

دو - خانه ما پنجاه متر مساحت دارد. من احساس خوبی دارم که مالک این خانه هستیم. راحت می توانیم حرف بزنیم، بچه ها آزادند تا بازی و سروصدا کنند. امیر این خوشحالی ام را به حساب نادانی من می گذارد. آزادی از دید امیر بعد جهانی و تاریخی دارد. در خانه ما همه چیز بوی سبزی گرفته چون همسایه کیلو کیلو سبزی می گیرد و خرد می کند. حیاط خلوت سیمانی ما همیشه پر از بو، صدا و پشه است و هرگز خلوت نیست. ما طبقه اولیم و سه پنجره دیگر بالای در شیشه ای ما در حیاط خلوت باز می شود. برای زیبایی حیاط خلوت ایرانیت، چراغ مهتابی و گلدان گذاشتم. دیوارهای این خانه سرما یا رطوبت پس نمی دهند.، صدا پس می دهند. از پنجره طبقه چهارم حیاط خلوت صدای دف می آید. من عاشق این صدا هستم ولی بچه هایم شادی مرا درک نمی کنند.

سه - امیر می خواهد خانه را بفروشد و ما را به کانادا ببرد . او با این تصمیمش مرا غافلگیر کرده و من تصمیمات بی مقدمه دوست ندارم. من برای هر تصمیمی باید اول آمادگی پیدا کنم. همیشه برای عروسی و ختم دیر می رسم. من از مالک بودن لذت می برم، هنوز از خرید خانه مان یک سال نگذشته. مخالفتم را به امیر اعلام می کنم.

چهار - امیر آینده را دوست دارد و گذشته را دوست ندارد. من هم مثل او گذشته را دوست ندارم اما وبال گردنم شده و مرا رها نمی کند. شوهرم اوایل فکر می کرد قبل از او کس دیگری را دوست داشتم اما وقتی فهمید پای کسی در بین نیست خیالش راحت شد. او کاری به گذشته من ندارد، حال و آینده مرا متعلق به خودش می داند.

پنج - وقتی بچه بودیم پدرم همیشه دست پر به خانه می آمد، با بغلی پر از میوه. امیر همیشه با بغلی پر از اخبار به خانه می آید. وقتی به خانه می آید باید چایش آماده باشد به علاوه یک بشقاب تخمه و پسته. با خوردن این ها چانه اش گرم می شود و حرف می زند. مثلا می گوید که مردی زنش را با چاقو کشته و خود را زخمی کرده، زنی تغییر جنسیت داده و مرد شده. برای من اخبار همسایه ها مهم تر است تا غریبه ها. خانم هاشمی همسایه مان به خانم همسایه طبقه اول نام جوجه خور را گذاشته چون شوهرش از خودش ده سال جوان تر است. دلم می خواهد امیر از عشق بگوید اما او به عشق اعتقاد ندارد. دلش می خواهد زودتر به کانادا برود.

شش - امیر می خواهد برود کانادا و خلاص. سال ها قبل از باکو به ترکیه رفته و تا مرز یونان پیش آمده اما به علت نداشتن پاسپورت به ایران مرجوع شده. شاهین هم دوست دارد برود کانادا تا به دوچرخه و اسکیت و کامپیوتر برسد، کار کردن و درس خواندن را دوست ندارد. امیر او را کتک می زند. شاهین می داند اگر به کانادا برویم دیگر امیر از ترس پلیس نمی تواند او را بزند. صدای دف از حیاط خلوت می آید اما امیر نمی شنود. انگار دیگر درخانه نیست و رفته است.

هفت - من هرگز نتوانستم با مادرم راحت حرف بزنم. سعی می کنم این خلا بین من و دخترم نباشد. به شادی حالی می کنم که باید مواظب خودش باشد و نگذارد کسی به او دست بزند. قبول می کند. شادی هنوز خیلی کوچک است و به آیدا دختر همسایه حسادت می کند که پول دارد و همه چیز می خرد. خودش پول برای خرید لواشک، بستنی و نوش مک ندارد.

هشت - مامان خانه ما بود و بدون خداحافظی رفت. امیر و مادرم همدیگر را دوست ندارند. مامان همیشه در حال زاری است، امشب فشارش بالا رفته و نعناع می خواست اما من محلش نگذاشتم. سکوت کردم ، نمی خواستم شریک جرم مادرم باشم. یک عمر یاد گرفتم رازدار باشم و سکوت کنم. وقتی آقاجان در زیرزمین تنها بود و با خفت مُرد سکوت را شکستم. از او طرفداری کردم اما خواهرهایم شهلا و مهین از مامان طرفداری کردند چون فکر می کردند آقاجان قلدر بود. راستی اگر آقا جان قلدر بود، چرا باقلدری نمرد؟ در خانه امیر نتوانستم رازدار باشم چون دوست نداشت، من پرحرف شدم. می دانم که امشب مامان را تحویل نگرفتم و او به تلافی بدون خداحافظی از خانه ام رفت.

نُه - مامان همه عمر زاری کرد. آقاجان که به جاده می رفت، مامان کمتر زاری می کرد. آقا جان خونه نشین شد، به زیرزمین پناه برد و زاری مادر تبدیل به بیزاری شد.

ده - آقا جان حواس پرتی گرفته بود. دفعه اول که گم شد و پیدا شد، چند روزی عزیز شد. گم شدن هایش که تکرار شد دیگر عزیز نبود. می خواست به جاده بزند. شهلا آدرس خانه را در جیبش می گذاشت تا راحت تر پیدا شود. وقتی می گفت چوب منظورش عصا بود. وقتی دو تا شیشه را می خواست منظورش عینکش بود. ما دوست داشتیم معماهای آقا جان را حل کنیم اما معمای آخرین روز او هرگز حل نشد.

یازده - خاله محبوب بچه نداشت. گاهی یکی از ما سه تا خواهر را از مادرمان قرض می کرد. شهلا بزرگ بود، مهین لوس و سرکش، پس مرا بیشتر پیش خود می برد. اولین کاری که می کرد مرا سفت و سخت حمام می داد و لباس هایم را عوض می کرد. آداب هر کاری را به من یاد می داد. مادرم را شلخته می دانست. در خانه او انگار دوره کارآموزی را می گذراندم. عمو قدیر شوهرش، همیشه قلیان می کشید و به من چشمک می زد. خاله همیشه عمو قدیر را می چزاند. خاله محبوب خیلی هنرها داشت: خواندن، رقصیدن، دوا درمان، فال و دعا و طلسم و جادو. همیشه بوی خوب می داد. یک بار با خاله به سینما رفتم و او را لو دادم، دیگر مرا پیش خودش نبرد.

دوازده - من نمی خواهم به کانادا بروم، امیر معتقد است که اگر برود من هم مجبورم با او بروم و شاید از او طلاق بگیرم و راحت شوم! او سفر را دوست دارد، من تغییر را دوست ندارم. من و شهلا چاقیم. امیر اسم مرا خرس قطبی گذاشته است. شهلا مانند مامان دماغ زیبایی دارد و من دماغم مثل پدر استخوانی است. اگر پولدار شدم دماغم را عمل می کنم. شهلا از دست لباس های عهد ساسانی من خسته شده. مهین دُردانه مامان بود ولی به خارج رفت. به مادرم وابسته نیستم، او برایم یک راز بزرگ است. پدرم زنی را به خانه می آورد که نامش را ویتامین گذاشته بود. حالا که پدر مرده از مامان می خواهم از ویتامین حرف بزند. اما او نبش قبر را دوست ندارد. مامان نمی داند قبرهای درون من باز هستند. جعفر شوهر اول خاله محبوب بود که خاله برای ماتیک زدن زنش شد. امشب امیر دستم را می گیرد و با رویای کانادا با من می رقصد.

سیزده - امیر از بس از محل کارش حرف زده، من همه همکارانش را با خصوصیات اخلاقی شان می شناسم. حسینی همکار امیر به زنش منیژه مشکوک است چون صبح ها همیشه تلفن شان مشغول است. آنها دو دختر دارند و ظاهرا چیزی در زندگی کم ندارند. امیر از خیانت منیژه به شوهرش برایم حرف می زند و نمی داند من هر روز بارها در خیالم به شوهرم خیانت می کنم. وقتی به امیر محبت نمی کنم شاکی است، وقتی هم به او محبت دارم می پرسد که چه خبر شده؟!

چهارده - شاهین بدون زیرشلواری در خانه راه رفته و امیر او را بدون شام در حیاط خلوت زندانی کرده تا از کار کرده پشیمان شود. شاهین با زیر شلواری اش، پیراهنش، ساعت مچی اش و موهایش مشکل دارد. امیر حالیش می کند که او هم اداره را دوست ندارد اما هر روز به اداره می رود. شادی از شاهین طرفداری می کند. امیر می خواهد شاهین را بزند اما من و شادی نمی گذاریم. همه سر سفره شام می نشینیم اما غذا سرد شده و همه بی میل هستند.

پانزده - شادی امروز موقع قایم باشک بازی با آیدا در زیرزمین پنهان شد. من از زیرزمین خاطره خوبی ندارم. او را وادار می کنم از آن جا خارج شود. نمی خواهم مثل من شود و از زیرزمین بترسد. من هنوز اسیر ترس هایم هستم. شادی از زیرزمین خارج می شود ولی برمی گردد و خودش را از گردنم آویزان می کند و گریه سر می دهد. آیدا او را می بیند و در بازی برنده می شود.

شانزده - سعی می کنم از لذت های زندگی کمتر بهره ببرم چون امیر مانند برده کار می کند و لذتی نمی برد. او در گرما کار می کند و فرصت خواب ندارد، پس من چرا زیر کولر باشم و بخوابم. باید سر کار بروم اما امیر مخالف است. نمی خواهد بچه ها در به در شوند. امیر می خواهد به کانادا برود که بردگی نکند، اما من فکر می کنم در کانادا هم برده است چون برده به دنیا آمده است. امیر با صداقت قبلا برایم تعریف کرده که وقتی بچه بوده و پدرش به مدرسه می آمده، باعث شرمساری اش می شده. من از اعتراف صادقانه اش استفاده بی شرمانه می کنم و به او خاطر نشان می کنم که هم خودش و هم پدرش برده بودند. امیر برده بودن پدرش را به انحرافات اخلاقی پدر من ترجیح می دهد. دعوایمان می شود و من داد می زنم و همسایه ها می شنوند. امیر از طلاق می گوید. تیر خلاص را می زند اما من نمی میرم.

هفده - همیشه خواب زیر زمین آقا جان و عمو قدیر را می بینم با دالان های تو در تو که به هم راه دارند. آقا جان بعد از تصادف کامیون، تاکسی خرید و خانه نشین شد. او زیرزمین را برای محل اقامتش در خانه انتخاب کرد. از آن به بعد سایه ها به خانه ما و عمو قدیر راه پیدا کردند. شب ها سایه ها را روی دیوار خودمان و عمو قدیر می دیدم، در هم می آمیختند و من هیچ نمی گفتم. سال هاست که با سایه ها آشتی کرده ام.

هجده - شوهرم عاشق یک زن مو طلایی لاغر و احتمالا کانادایی شده و او را «خواهرم» خطاب می کند. اما من می دانم نگاهش برادرانه نیست. ناراحتم و می خواهم زار بزنم. دم صبح که به خانه می آید او را بغل می گیرم و با او آشتی بی سروصدایی دارم. شوهرم را پس گرفته ام.

نوزده - دومین باری که خاله محبوب مرا پس داد، خودم را خیس کرده بودم. مادر مرا در زیرزمین با آب سرد شست. بهتر که برگشتم، از چشمک های عمو قدیر می ترسیدم برای همین خودم را خیس کرده بودم. عمو قدیر کیف خاله محبوب را وارسی می کرد که من سر رسیدم و حالی ام کرد حرف نزنم که خاله سرم را می برد. خاله عمو قدیر را کتک می زد.

بیست - جمعه روز کارهای عقب افتاده و استراحت است. دختر هاشمی ضبط جدیدشان را روشن کرده و می رقصد. امیر از تناقضات زندگی هاشمی می گوید که مستاجرند اما با آژانس رفت و آمد می کنند، مدام سر پول دعوا دارند اما ضبط می خرند و عطر می زنند. زن هاشمی با آرایش کامل پشت در می آید و درخواست گرفتن پیاز دارد. اِبی پول می گیرد و از توی کوچه برای بچه ها آواز می خواند و تقلید صدا می کند. من بدون پول دادن از صدای اِبی لذت می برم. از این زندگی سیر شدم. امیر درمانش را در رفتن به کانادا می داند. از امیر هم سیر شدم اما باز به او پناه می برم.

بیست و یک - سیری امیر با سیری من فرق دارد. وقتی سیر می شود با قدم های سنگین دراتاق راه می رود، در حمام آواز می خواند، بهترین پیراهنش را برای اداره می پوشد، به موهایش حالت می دهد، یادش به چاقی و زشتی من می افتد، از بچه ها ایراد می گیرد و مانند مردهای مجرد می شود. آقاجان وقت سیری ویتامین را به خانه می آورد تا برایش بخواند و برقصد. ویتامین صورتش پر جوش و مادر صورتش مثل بلور صاف بود. خاله محبوب از شعر کم نداشت. مامان وقت سیری، اثاث را توی حیاط می ریخت و با زاری همه جا را تمیز می کرد. مامان عمو قدیر را به بهانه تمیزکردن از زیرزمین خانه بیرون کرد. پای سایه ها، ویتامین و تمام غریبه ها از خانه قطع شد. آقا جان تنها در زیرزمین به انتظار مرگ ماند. شهلا موقع سیری رژیم می گیرد، مهین، به فرنگ می رود و زن غریبه ناشناس می شود ولی من به امیر پناه می برم.

بیست و دو - در حال جوشاندن شیر در آشپزخانه، مرگ خود را به طرق مختلف مجسم می کنم. این اواخر مامان از مردن آقاجان ناامید شده بود. اما پدرم بایستی می مرد. آرزوی مرگ امیر را دارم اما طاقت رفتنش و بزرگ کردن بچه ها را به تنهایی ندارم. من امیر ده سال پیش را می خواهم. شوهرم متوجه حواس پرتی من شده است.

بیست و سه - از پشت پنجره پرده را پس می زنم و مردی را که دف می زند به امیر نشان می دهم. من محاسن او را می بینم و امیر معایبش را. از نظر امیر دید زدن کار بدی است اما من عاشق دید زدن از پنجره یا چشمی هستم. امیر از پشت پنجره جوجه خور خوش پوش و خوشگل را می بیند و برای بدبختی خودش افسوس می خورد.

بیست و چهار- امیر از خواب بیدار می شود و دنبال نواری می گردد که از باکو با خود آورده، پیدایش می کنم و به او می دهم. امیر صدای کمانچه را گوش می دهد و در عالم خودش است، مرا نمی بیند. رازی وارد خانه ما شده است. امیر به اداره می رود، دیگر عاشق من نیست.

بیست و پنج - مهین به خارج رفته و برایم نامه می فرستد. امیر نامه را می گیرد و مانند روزنامه می خواند. این کارش را دوست ندارم. باید جواب نامه را بنویسم. نامه مهین در خانه بحران درست می کند، امیر حسرت خارج را به دل دارد. مهین از خنده های واقعی آن جا نوشته است. باید برای مهین بنویسم که می ترسم بدون عشق به خارج از کشور بروم و گم شوم. من همیشه دندانی عفونی داشتم. از دندانپزشکی متنفر بودم. گریه برایم راحت بود اما خندیدن و پیدا شدن دندان مشکل. شهلا کماکان مجرد است و به فکر چروک های زیرچشمش. جملات روانشناسی می پراند ولی از همکاران اداری و دستشویی رفتن مادر در عذاب است. امیر به خاطر آینده مان از من می خواهد جواب نامه مهین را بدهم و چند سوال بپرسم.

بیست و شش - درآینده پیرزنی مچاله خواهم شد. نمی خواهم به آینده فکرکنم، می خواهم بایستم و به زندگی ام از دور مثل یک غریبه و از نزدیک مثل یک عاشق نگاه کنم. نمی خواهم به کانادا بروم و خودم را در نیمه دیگر عمرم با شرایط جدید تطبیق بدهم. شهلا از مردها بیزار بود، ازدواج نکرد. مهین نامزد داشت و به آمریکا رفت. امیر که به خواستگاری آمد قبول کردم و با پولی که پدر برایم گذاشته بود جهیزیه خریدم. همه منتظر بچه بودند. مادری کامل شدم با دو بچه. امیر از محیط خانه خسته است، پنج روزه به کوه می رود. من از بچه ها مراقبت می کنم. مامان، شهلا و مهین برای کمک پیش من هستند. بچه ها مریض اند و من خسته ام، مامان و شهلا کمک نمی کنند. مهین مرا درک می کند. مواظب بچه هاست تا من کمی قدم بزنم.

بیست و هفت - منیژه زن خوبی به نظر می آید. همه چیز ممکن است از او سر بزند غیر از خیانت به شوهرش. موهای دخترش را می بوید و می بوسد. به خانه ما آمده و از من می خواهد که گاهی به او سر بزنم و به خودم بیشتر برسم. یکی نیست این ها را به خودش بگوید. مشکل من فقط با عشق حل می شود. منیژه هم مثل امیر دیگر اعتقادی به عشق ندارد. امیر ارتباط زن و مردهای امروزی را بیشتر هرزگی می داند تا عشق. شاید حسینی شوهر منیژه فقط مردی شکاک است و بس. منیژه خیانت زن به مردش را نوعی پیش دستی می داند و من درک نمی کنم. منظورش این است که اگر زنی بداند شوهرش قرار است برود و به او خیانت کند بهتر است زن پیش دستی کند و زودتر به شوهرش خیانت کند.

بیست و هشت - شادی مشق می نویسد و می خواهد بداند وقتی بزرگ شدم می خواهم چکاره شوم. هر چه می گویم من بزرگ شدم باور نمی کند. به او می گویم می خواهم رقاص شوم. آهنگ می گذارم و ادای خواهرم مهین و خواهرشوهرم اشرف را در رقصیدن در می آورم. بچه ها دست می زنند و می خندند. امیر مرا دلقک خطاب می کند. مثل عروسک کوکی که کوکش تمام شده می ایستم و فکر می کنم که راستی من همان شدم که می خواستم؟

بیست و نه - به مادرم می گویم امیر می خواهد به باکو برود. مادرم قبول کرده که هر کس پرنده ای دارد و باید دنبال پرنده اش برود. پرنده امیر به باکو رفته و امیر هم به دنبالش. برای من دوری امیر سخت است، چون بچه ها کوچکند. شوهرم به فکر آینده بچه هاست. برای او تنها راه نجات، رفتن و تجربه های جدید است. شوهرم سوت می زند و بارش را می بندد و می رود. امیر می تواند از من صرف نظر کند اما من نمی توانم. پرنده اش قبل از خودش به باکو رفته است.

سی - شهلا به خانه ما آمده و در باره مهندسی درست خانه ما حرف می زند که مثلا توالت جای درستی است. هر چه از اداره اش می پرسم جواب نمی دهد، درکش نمی کنم. دلم می خواهد از رفتن امیر به باکو بگویم و این که دوست دارد به کانادا برود. اما شهلا آیین های خاص خود را دارد. زمانی مومن دو آتشه بود و بعد طرفدار انتخابات آزاد شد و پس از آن گیاهخوار. منظورش را کمی بعد می فهمم. ناراحت است که مامان با او زندگی می کند. مامان با پای خیس و نجس از توالت بیرون می آید و شهلا قادر است این صحنه را همیشه ببیند. مشخص است که دیگر تحملش را ندارد.

سی و یک - زمانی هم مامان دیگر تحمل آقاجان را نداشت. آقا جان می خواست جایی برود که نامش را فراموش کرده بود. از مهین کمک می خواست. با مادر حرفش می شد و به گریه می افتاد.

سی و دو - من عادت کردم همیشه به امیر و بچه ها بچسبم. امیر پرانرژی و بشاش است. مامان همیشه خوشگل بود و نچسب. اغلب فاصله اش را با ما یا آقاجان حفظ می کرد. حتی در بچگی هم دوست نداشت به او تکیه کنیم. غذا را آماده می کنم، بچه ها را به امیر می سپارم و از خانه بیرون می روم تا چسب کسی نباشم. برف می بارد. در پاساژ پر نوری قدم می زنم. همه زنده هستند و زندگی می کنند. فقط من مرده ام. چون جایی برای رفتن ندارم و باید مشغول خانه داری و بچه داری باشم. اعتباری به گذشته ویران نیست. در خیال، امیر را از خانه دور می کنم، به خاطر آینده. ممکن است آن را با خود بیاورد و ممکن است نتواند. من می مانم با بچه ها. از پاساژ بیرون می آیم. هنوز برف می بارد. در برف ها زمین می خورم، اشکم در می آید و به سختی بلند می شوم. حالا می فهمم چرا این وقت شب بیرون آمده ام. آمده ام تا تنها باشم و در تنهایی صدای خود را بشنوم که قسم می خورم هرگز دیگر زن چسبی نباشم.

سی و سه - دو روز است که امیر ساکت شده است. امروز با من و بچه ها دعوا می کند. بچه ها را ساکت می کنم و می خوابانم. سعی می کنم به امیر محبت کنم و نشان دهم که او را درک می کنم، اما او به خواب می رود. ما دو آدمیم کاملا غریبه ولی با هم. ما دو آدمیم تنگِ هم و پناه گرفته در هم.

سی و چهار – امیر هنوز باکو است. بعد از ظهر مامان و شهلا و مهین به خانه ما می آیند. شب می خواهند بروند. شاهین می خواهد با آنها برود. مهین راضی است اما مامان و شهلا مخالفند. شاهین را می فرستم تا لباس بپوشد تا با آنها برود. در این فاصله، مامان و خواهرها می روند. شاهین وقتی می فهمد او را قال گذاشته اند عصبانی می شود و لگدی به در می زند و آنها را بی شرف خطاب می کند.

سی و پنج - انواع و اقسام غذا را درست می کنم تا همه دور هم غذا بخوریم، با هم باشیم و احساس خوشبختی کنیم. شاهین و شادی جوک تعریف می کنند. من هِرهِر می خندم. اما لرزه های این زندگی را احساس می کنم. بوی جدایی می شنوم. امیر و شاهین دست به یکی می کنند و شادی را دست می اندازند، من به کمک شادی می روم. تنها من می دانم که این لحظه ها نمی مانند.

سی و شش - امیر به باکو می رود و برایم نامه می نویسد. در نامه هایش از مردم آذربایجان و زیبایی هایش می نویسد. در جواب از وضع هوا، اخبار محله و شهر برایش می نویسم. ما زندگی روزمره خود را ادامه می دهیم. خرید می کنیم، غذا می خوریم و به منزل شهلا می رویم. اما همه این کارها برای ما عین یک سفر است. بچه ها عقب می افتند. آقا جان همیشه جلو مامان و ما بچه ها راه می رفت. وقتی امیر بود با او شانه به شانه در پیاده رو قدم می زدم. حالا حتما با زن دیگری در باکو قدم می زند. وقتی به خانه شهلا می رویم کیفم را از آذوقه پر می کنم تا بچه ها بهانه غذا نگیرند. به بچه ها در این سفر خوش می گذرد چون هر کاری دوست دارند می توانند انجام دهند. شادی برای امیر نقاشی می کشد، شاهین چند خط برای پدرش می نویسد و من برای امیر می نویسم که صاحبخانه، تا دو هفته دیگر خانه اش را می خواهد. اسباب ها را در کارتن ها می گذاریم. جستجو را شروع می کنم. به خانه جدید نقل مکان می کنیم. به خانه جدید خو نکرده ام. همه جا مرتب است اما من گوشه خود را در این خانه پیدا نکرده ام. خسته شده ام. بچه ها هم متوجه شده اند.

سی و هفت - تب کردم و مریضم. شهلا پیشنهاد می کند که به دکتر بروم. او گوشزد می کند نباید می گذاشتم که امیر به باکو برود و برای خودش بگردد و من با دو بچه تنها باشم. بچه ها خودشان غذا می خورند. مامان نیامده است. بچه ها از من مواظبت می کنند و در کنار من به خواب می روند.

سی و هشت - امیر از سفر برمی گردد. او مرا بوفالو صدا می کند که نشان بدهد خیلی چاق شده ام. پوستم نرم است اما مثل کرگدن پوست کلفت شده ام. امیر از علاقه اش به دخترهای باریک و قلمی باکو می گوید. من می خندم چون توانسته ام اعتماد به نفس پیدا کنم. حرف نمی زنم و سکوت من امیر را ناراحت می کند.

سی و نه - چاق شدم و با مهین برای پیاده روی می روم. هدفم لاغری نیست. می خواهم روحم هوا بخورد. مهین دلش هوای تمیز و بارانی می خواهد به اضافه یک دوچرخه. مهین می داند اگر با عشقش بیرون برود، محبوبش هوایش را دارد و او را برای شام بیرون می برد و به موسیقی گوش خواهند سپرد. اما من اگر با امیر بیرون بروم حتما از من می پرسد که برای شام چه داریم و ظرف ها را شسته ام یا نه.

چهل - از خانه شهلا که برمی گردم انگار از سفری دراز برگشتم. بچه ها را می خوابانم و کنارشان می نشینم. بچه ها دوست داشتند در خانه شهلا بازی و تفریح کنند اما مامان و شهلا با بچه ها راحت نبودند. به خودم می گویم آن قدر توی این خانه می مانم تا بچه ها بزرگ بشوند. باید تعریف های خودم را از زندگی ابداع کنم. من مسئول زندگی خودم و بچه ها هستم. اشک می ریزم اما احساس می کنم قوی شده ام.

چهل و یک - مهین وقتی ایران بود با بچه ها بازی می کرد و زبان آنها را می دانست. وقت رفتن از بچه ها پرسید چه می خواهند تا برایشان بفرستد، اسباب بازی می خواستند. مهین می خواهد برای شهلا شامپو، کرم و عطر و... بفرستد. شهلا اوضاع مالی اش خوب است اما بیشتر سعی می کند پس انداز کند. وقتی مهین از من می پرسد چه لازم دارم، گریه ام می گیرد و می گویم فقط نامه. مهین من و بچه ها را بغل می گیرد و زار می زند.

چهل و دو - نامه عاشقانه ای از امیر رسیده و اظهار علاقه و دلتنگی کرده است. دیگر باکو برایش مثل اوایل جذبه ندارد. شهلا چشمهای امیر را دوربین می داند چون از نزدیک کور است و ما را نمی بیند اما از دور عاشق ما می شود. دلم می خواهد شهلا نباشد و من نامه امیر را بارها بخوانم.

چهل و سه - در جواب نامه امیر از اوضاع شهر ننوشتم، از خودم و بچه نوشتم و صاحبخانه جدید. شادی شاد است و از هر فرصتی برای شعر و قصه استفاده می کند. شاهین کلاه امیر را سرش می گذارد، خودش را مرد خانه معرفی می کند و دستور می دهد. اما نمی داند چه دستوری بدهد، پس دستور خنده می دهد! شب که بچه ها در طرفین من به خواب رفته اند، مثل ملکه ای هستم که وزیران باوفایم در دو طرف من به خواب رفته اند. برای امیر می نویسم که زمستان را طاقت بیاورد و کارش را به ثمر برساند.

چهل و چهار - من، مهین و شهلا یک مادر بیش نداریم اما انگار مادر من و مهین با مادر شهلا فرق دارد. مادر شهلا از دوری امیر ناراحت است، طرفدار کار کردن و حقوق گرفتن زن است، صبحانه مفصل نمی خورد، بی فکر است و پس انداز ندارد، فقط به آخرت می اندیشد، با هر بدبختی ساخته و به مردش وفادار مانده. مادر من از دوری امیر خوشحال است چون زندگی بی دردسرتر پیش می رود، کار کردن زن برایش اهمیت ندارد و شوهر داشتن را بهتر از نداشتن می داند، صبحانه خوب و مفصل می خورد، خوش فکر است و پس انداز دارد، تازه فرصت کرده به دنیا فکر کند، بیش از هر کس به خودش وفادار است. مهین در نامه اش نوشته ما را به جای پسرانی که به دنیا نیامدند بزرگ کردند و شهلا قربانی است چون نه زن است و نه مرد، نَر شده است.

چهل و پنج - مامان مریض است، باید وزن کم کند. او را پیش خودم می آورم. همسایه ها به دیدنش می آیند. امیر رفت و آمد با همسایه ها را دوست ندارد. مامان نشان می دهد که مثل خاله محبوب قلب درد دارد و ممکن است مثل او بمیرد. عمو قدیر بعد از مرگ خاله محبوب هر شب گریه می کرد و خاله را صدا می کرد. آقا جان شب آخر التماس می کرد، درد داشت. مامان بیدار بود و صدایش را می شنید اما اهمیت نمی داد، فقط گریه می کرد. همان شب آقا جان مُرد، تنها و بی پناه. سنگینی این بار را هنوز روی شانه هایم حس می کنم. این ها را برای مهین در نامه می نویسم. نامه را نیمه کاره رها می کنم و زیر بالشم می گذارم.

چهل و شش - بالاخره جای دلخواهم را در خانه پیدا می کنم. در آن جا مشغول کتاب خواندن هستم که امیر بدون اطلاع قبلی از راه می رسد. می خواهد بچه ها را برای بازی به حیاط بفرستد، نمی گذارم چون در آن جا سر و صدا می کنند. برایش چای می ریزم. دیگر دوست ندارد به باکو برود، می خواهد بماند.

چهل و هفت - مامان سرطان سینه می گیرد و دکتر سینه اش را در می آورد. جای عملش صاف نیست و چروک دارد. آن را نشانم می دهد و از من قول می گیرد به کسی نگویم. مادر فکر می کند اگر مهین بود فکری می کرد. اما من نمی دانم باید چه فکری برای مامان کرد. درد ندارد و فقط زاری می کند. کارهایش را انجام می دهم و ترتیب داروهایش را به او یادآور می شوم اما دلداریش نمی دهم.

چهل و هشت - امیر از دوستانش می گوید که از ایران رفتند و عاقبت به خیر شدند. از مشکلات مهاجران باکو می گوید، از پیدا کردن انگشتی پشت کارگاه حرف می زند، از دختر سیزده ساله معتاد و همه کاره. حرفی نمی زنم، منتظر است حرف بزنم تا مخالفت کند. شنیدن دف همسایه را مسخره می کند. فکر می کند از زندگی کردن در این محیط راضی هستم. حرف می زند و با داستان هایی که تعریف می کند به خواب می رود. ناامنی به خانه ما راه پیدا کرده است، می دانم.

چهل و نه - امیر نامه ای را که برای مهین نوشته ام پیدا کرده و خوانده است. فریاد می زنم که چرا هیچ جای خصوصی در خانه ندارم. ماجرای شب آخر آقاجان و قصور مامان را فهمید. از اول هم علاقه ای به مامان نداشت و حالا وضع بدتر شده است. مادر را بیرحم و بی عاطفه می داند. برایش مرگ بدی را آرزو می کند و کلمه بی پدر و مادری را به زبان می آورد. نمی دانم با کیست، شاید با من است.

پنجاه - شهلا از مامان و مریضی اش می گوید. در حالی که کارهای خانه را انجام می دهم حرف هایش را می شنوم. به خانه حسینی که می رویم، مشکل بین او و منیژه مشهود است. چشمان حسینی را خون گرفته، امیر با اشاره از من می خواهد تا چیزی بگویم، خودم را به خنگی می زنم و چیزی نمی گویم. وقتی از خانه شان بیرون می رویم، منیژه پشت پنجره است و برایش دست تکان می دهم. امیر خودش را به ندیدن می زند. امیر تند و تند حرف می زند و من تند و تند دور خودم تاری مقاوم مثل تار عنکبوت می تنم و نمی گذارم حالم را بگیرد.

پنجاه و یک - من و مامان فقط یک چراغ داریم. وقتی چراغمان خاموش است اسیر ظلمت مطلق می شویم. شهلا چند چراغ دارد. مثلا در عزاداری هم گریه می کند و هم حواسش به چای افراد و قندان قند است و هم نبودن دستمال کاغذی. امیر هم چندین چراغ دارد. اگر چراغ خانه اش خاموش است، چراغ بیرون را روشن می کند. استخر می رود، کله پاچه می خورد، به آب میوه خودش را مهمان می کند و حتی با دوستانش به کوه و دشت می رود. مهین چراغ های بیشتری دارد. اگر چراغی خاموش شد، چراغ دیگری روشن می کند. بسته ای از خارج برای ما فرستاده است. شهلا آن را به خانه می آورد، چند تا کرم و پودر و پستان مصنوعی برای مادر. پس از چند ماه از شوهرش جدا شده و با مردی آمریکایی دوست شده که با هم زندگی می کنند. عکس هم فرستاده اما در ظاهر خیلی عوض شده و انگار دیگر او را نمی شناسم.

پنجاه و دو - دیگر از زیرزمین نمی ترسم و آن را دوست دارم. من همیشه زیرزمینی را با خود حمل کردم. می خواهم در آن راه بروم. به صرافت افتادم تا چراغی به سقفش بزنم. سی و پنج سال است مستاجر این ملکم، می خواهم همه گوشه ها و کناره هایش را بشناسم. همیشه از تاریکی به آن نگاه کردم. حالا دیگر ترس و بیزاری را کنار گذاشته ام. در عین حال که به بچه ها و کارهایشان رسیدگی می کنم، هر وقت خواستم به زیرزمینم می روم و برمی گردم.

پنجا و سه - امیر خانه را برای فروش به بنگاهی سپرده است. زن و مردی برای دیدن خانه آمده اند. صدای دف را که می شنوند، می روند. من آماده رفتن می شوم. امیر باور نمی کند که حریفش بی سروصدا در حال رفتن است. از در بیرون می روم. شادی می خواهد برایش پفک بگیرم. پیاده راه می افتم از چهار راه می گذرم و به کوچه خلوتی می رسم. کوچه ای که شبیه باقی کوچه ها نیست. این کوچه درخت دارد، بوهای خوب در آن پخش است. خانه های این کوچه بزرگند و پنجره های بزرگ دارند. پرنده من از جایش پر کشیده، نتوانستم بمانم و در خانه خود غریب بودم. همه پرنده دارند. حتی من و حتی جعفر عشقی.

فریبا وفی

0 پیام


هبوط | 2018-08-16 11:36:44


مرا کسی نساخت، خدا ساخت . نه آنچنان که "کسی می خواست"، که من کسی نداشتم ، کسم خدا بود، کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست. نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م. من یک گل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد. "مرا به خودم واگذاشت" . عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت، به فکرم نبود.

وقتی داشتند مرا می آفریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد. وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم، چشمهایم رنگ می خورد، چهره ام طرح می شد ، بینی ام نجابت می گرفت ، فرشته ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحرآفرینش ، آنرا صاف و صوف نمی کرد، برانگاره "کاشکی" که تکدرختی خشک بر پرده خیالش تصویر کرده است، آنرا تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت.

وقتی خواستند قامتم را برکشند، خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند. وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنائی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه دلهای خوب، بهترین را برگزیند. وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند، هیچ کس، پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان، قدیسان ، شاعران، عارفان و الهه های زیبائیهای روح و خدایان هنر و احساس و ایمان، نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند.

وقتی .... وقتی ..... وقتی ..... وقتی .... و در هر یک از این "اوقات"، فرشته ها از آن جوان تنها و منتظری که آنجا ایستاده و چهره اش گل انداخته و دلواپس و بیقرار و شتابزده این پا آن پا می کند و انگشتانش مرتعش است و دلش گرس گرس می زند، هی نمی پرسیدند :"خوب ، اینجا چکار کنیم؟ اینرا چگونه بتراشیم؟ آنرا از چه ها ترکیب کنیم؟ در اینباره نظرت چیست؟ نقشه ات کدامست؟ چه را می پسندی؟ چگونه دوست داری؟ آرزوی دلت چیست؟ ..... خوب شد؟ خوب است؟ بس است؟ باز هم ظریف تر؟ خوب شد؟ اینجور؟ هنوز هم لطیف تر؟ خوب شد؟ این رنگ خوب است؟ این هم نه؟ آن رنگ چطور؟ آن هم نه؟ آن رنگ مخصوص را بیار، از آن که خیلی کم کار میکنیم ها...! خوب شد؟ اینرا که حتماً می پسندی؟ باز هم نه؟ پس چه رنگی؟ مثل این؟ نه؟ پس چگونه؟ دیگر رنگی نیست! از دویست هزار گونه رنگی که خداوند خدا آفریده است هیچکدامش به درد تو نخورد؟ به کار اینها نیامد؟ از همین ها ناچار یکی را باید انتخاب کنی! حرف بزن! تصمیم بگیر! چرا ناراحتی؟ غصه میخوری؟ چرا حرف نمی زنی؟ یاالله! بگو! زود!"

آه! او چه بگوید؟ هی با پریشانی و تلخی و بیچارگی این پا آن پا میکند و نمی داند چه کند. آخر چه جوابی بدهد؟

دکتر شریعتی
0 پیام


برقص ستاره | 2018-08-10 21:21:37


انقلاب در خیابان نمانده بود، مثل سیل می‌آمد و به خانه می‌رسید، از پله‌ها بالا می‌آمد و تا اتاق خواب و تخت پیش‌روی می کرد. ستاره تغییر را حس می‌کرد، نه با افتادن مجسمه شاه و نه با صدای تیر و کوکتل مولوتوف، خیلی نزدیک‌تر، روی گونه‌های چین نخورده اش، وقتی ریش چند روزه‌ی فرهاد صورتش را خش می‌انداخت، وقتی هیجان آن بیرون به دست‌های مردش می‌رسید و وحشی می‌شد و دیگر آن فرهادِ همیشگی نبود. بوی ادکلن نمی‌داد، عرق تنش اتاق را پر می‌کرد و ستاره وقتی بعدِ تقلای شبانه، جلوی آینه می‌ایستاد، برهنگی مجروح تنش را می‌دید. پستان کبود و ردِ خشمگین و سرخ چنگ بر رانِ سفیدش.

آن آخرها وقتی شاه فرار کرد، همراه فرهاد رفته بود به تظاهرات، ستاره نمی‌دانست این همه آدم از کجا آمده بودند به خیابان، مشت‌ها بالا و پایین می‌رفت و نعره‌ی مردها تن‌اش را سرد می‌کرد، دست فرهاد را محکم‌تر می‌گرفت و فرهاد که فریاد می زد ، دستش را رها می‌کرد.

میان آن همه آدم تنها بود. عکس‌هایی دست مردم بود که نمی‌شناخت، می‌گفتند همه‌ی این آدم‌ها زندان هستند یا اعدام شدند و مردم فقط عکس‌هایشان را می‌شناختند و خودشان و صدای‌شان را هیچ‌وقت نه شنیده و نه دیده بودند. ستاره به فرهاد نگاه می‌کرد که صدایش را با جمعیت هماهنگ می‌کرد و سرودی انقلابی را از بر می‌خواند، چشم‌های میشی فرهاد برق می‌زد. شاد بود، خیلی خوشحال‌تر از وقتی ستاره پیشنهاد ازدواجش را قبول کرد.

دو سال قبل از انقلاب با فرهاد ازدواج کرد. در پاریس آشنا شده بودند و انگاری دو خط موازی بودند که اتفاقی به هم رسیدند. ستاره در آکادمی رقص باله بود و فرهاد مهندسی نفت می‌خواند، اگر یک روز ابری، فرهاد از میدان سَن میشل رد نشده بود و نگاهی به گروه باله‌ای که اجرای خیابانی داشت، نمی‌کرد و همان وقت ستاره سُر نمی‌خورد و درست جلوی پایِ فرهاد زمین نمی‌افتاد، شاید هیچ‌وقت همدیگر را نمی‌دیدند.

ستاره اولین بار دست فرهاد را دیده بود و انگشت‌های کشیده‌ای که به ظرافت سمتش دراز شد تا از زمین برخیزد، تازه وقتی بلند شد و صدایی به زبان مادریش پرسید: چیزیت نشد؟

جوان ایرانی را دید با موهای سیاه لُخت و چشم‌های میشی و صورتی که به دقت اصلاح شده بود و بوی ادکلن تندی که ستاره را انگار از خواب بلند می‌کرد. بعد از آن ملاقات، فرهاد با گل‌های رُز صورتی هر روز می‌آمد به سالن رقص و ستاره را نگاه می‌کرد و تمرین که تمام می‌شد، از صندلی بلند می‌شد و تا وقتی ستاره از پله ها پایین نمی‌آمد، هنوز دست می‌زد.

ستاره تنها عضو گروه بود که عصرها با گل‌های صورتی به خانه می‌رفت. فرهاد تمام راه حرف
می‌زد، کاری که ستاره بلد نبود. صدای زنگ‌دار فرهاد و قدم‌های ضرب‌دار پاهای خوش‌تراش ستاره، آهنگی می‌ساخت که چیزی از رقص کم نداشت.

یک موقع‌هایی بود که ستاره محو این ریتم بی‌اختیار می‌شد و دیگر کلمات را نمی‌فهمید و فقط صدای فرهاد در گوشش بود و صدای پای خودش .انگشت‌های فرهاد را می‌گرفت و می‌چرخید و خیابان برایش صحنه رقص می‌شد و چشم‌های فرهاد را می‌دید که باز مانده بود و دلیل این رقص بی‌دلیل را نمی‌دانست.
-می‌بینی من همه زندگی‌ام رقصه ، وقتی می رقصم ، می‌فهمم . اگر یک روزی قرار باشه نرقصم می‌میرم .

رابطه‌شان مثل انقلاب سرعت داشت، آشنایی در فرانسه به سرعت ختم به ازدواج در تهران شد.
در سالی که پر از دلهره بود و شاه نخست‌وزیرها را مثل مهره‌های خسته‌ی شطرنج قربانی می‌کرد بلکه تب انقلاب فروکش کند، ستاره کلاس رقص‌اش را تعطیل نکرد.

دخترهای هنرجو را واداشته بود تا بیشتر تمرین کنند از صبح تا عصر. گروه، رقصی را تمرین می‌کرد که ستاره هنوز اسمی برایش پیدا نکرده بود. لباس‌ها را خودش طراحی کرد. جامه‌ای سرتاسری با آستین‌های بلند که سر آستین ها عینِ مینیاتورهای ایرانی باز بود و کمرش پیچک می‌شد به تن رقصنده. مهم‌تر از همه رنگش بود، یک آبی آرام. خیلی گشته بود تا این رنگ خاص را پیدا کند و آخرش ساتن براقی را جُسته بود که یک هوا از آسمان پررنگ‌تر می‌زد و با سنگ شور کردن، شد مثل اولین لحظه‌های سحر، آبی تازه‌ی صبح . برای یقه، شکوفه‌های سفید و صورتی سیب الگویش شد که گریبان چاک خورده را می‌پوشاند.لباس‌ها که آماده شد، دخترها دیگر نیامدند و ستاره خودش تنهای تنها به سالن می‌رفت و میان آینه‌های قدی که از چهارگوشه‌ی سالن نگاهش می‌کردند، تنش را به لباس داد.
اگر پلک نمی‌زد و دستش را نمی‌برد میان گیسوی سیاهش که مثل شب بر آبی آسمانی ریخته بود، خودش را در آینه باور نمی‌کرد. انگار خیالِ نقاش عاشقی بود که به جای بوم، بر آینه می‌افتاد، قلم‌مویی سرشار از رنگ سیاه، چشم‌ها را پُر کرده بود و موهای آشفته‌اش، شبیه خیابان‌های آشوب‌زده تهران، تا سینه‌ها می‌آمد و شکوفه‌های سیب، آبی روز و سیاهی شب را به هم می‌دوخت.

خانه که رفت مثل همیشه فرهاد نبود یا در خیابان به جمعیتی پیوسته بود و یا خانه‌ی دوستانش از سیاست می‌گفت و آینده‌ی انقلاب. لباس را نوازش کرد و در کمد گذاشت، می‌دانست اگر بپوشد هم فرهاد نخواهد دید. با خودش گفت، در این دنیا چیزی که باعث می‌شود مردها زن‌ها را نبینند، انقلاب است. راهپیمایی‌ها فرهاد را با خود برده بودند و خانه که می‌آمد از بس داد و فریاد کرده بود، صدایش طوری از ته حلق می‌آمد که ستاره می‌ترسید.
-تو هنوز می ری کلاس رقص
– آره
-ببینم تو هنوز نفهمیدی که همه چیز داره عوض می شه . مردم دارن تو خیابون کشته می‌شن ، سلطنت داره سقوط می‌کنه . نمی‌فهمی یا خودت رو زدی به نفهمی.

ستاره مثل اینکه با غریبه ای حرف بزند، کلمه‌های پخش‌وپلایی گفت:
– من فقط بلدم برقصم ، کار دیگه‌ای ازم بر نمیاد.
-می خای بالای سر کسایی که گلوله می‌خورن برقصی؟ یعنی هیچی برات مهم‌تر از رقص نیست، اصلا حواست هست که برگشتیم ایران. نگاه کن دور و برت رو ، اینجا فرانسه نیست، تازه فرانسوی اومدن اینجا که یک انقلاب واقعی رو ببینن . اون موقع توی بی‌خیال انگار نه انگار داری می‌رقصی.
-تو چرا فکر می کنی رقص یعنی بی خیالی، من نمی‌تونم داد و بیداد کنم. ولی همه چیز رو حتی انقلاب رو می‌تونم با رقص چ‌ام نشون بدم .
-نمی‌خاد با رقص‌ات نشون بدی ، به جاش راه برو ، بیا کنار مردم قدم بزن ، رقص پیش‌کش .

*

ستاره کنار مردمی بود که وسط میدان طنابی به کمر مجسمه‌ی شاه انداخته بودند و می‌کشیدند، بعد طناب را بستند به یک کامیون و مجسمه تکان خورد و زمین افتاد. فریاد مرگ بر شاه بلند شد و مردم ریختند و با هر چه دم دستشان بود، سر مجسمه را قطع کردند. ستاره فکر می‌کرد به جای تنِ سنگی مجسمه‌ی شاه چه چیزی می‌توان وسط میدان گذاشت. به جای خالی مجسمه نگاه کرد که فرهاد دستش را کشید
-می‌بینی کارهای بهتر از رقص هم تو این دنیا زیاده ، دیگه تموم شد، شاه و سلطنت و تختش مرد، می‌تونیم یه نفس راحت بکشیم.

فرهاد گفته بود کلاس رقص را بگذارد برای دو ماه بعد که مملکت سر و سامانی گرفت. ستاره در خانه می‌رقصید. آیینه‌ی قدی به دیوار پذیرایی زد. مبل‌ها را صبح جمع می‌کرد و شب که فرهاد برمی‌گشت، مبل‌ها دوباره سر جایش بود. همیشه هم یادش می ماند تا عکس خمینی را که فرهاد به دیوار آویخته بود، دوباره آویزان کند.
در حضور چشم‌های خمینی با ابروهایی که انگار هیچ وقت باز نمی‌شد،رقص‌اش نمی‌آمد. یک‌بار تلاش کرد برای عکس برقصد اما ترس، همه‌ی حرکاتش را به هم ریخت، به فرهاد گفته بود ای کاش عکسی از خمینی می‌آورد که می‌خندید.
– این عکسِ آقا پرچم انقلابه ، عکس هنرپیشه و رقاص نیست که یه خنده‌ی مسخره داشته باشه.

تهران پوست می‌انداخت، خیابان‌ها پُر شده بود از عکس و شعار و دکه‌های روزنامه‌فروشی مملو از جمعیتی بود که ساعت‌ها تیترها را نگاه می‌کردند. خیلی ها روزنامه و اعلامیه‌ای دست شان بود و بحث می‌کردند. صداها بلند می‌شد و گاهی کسی شعاری می‌داد و جمعیت تکرارش می‌کردند و بحث به نفع صدای بلندتر تمام می‌شد. ستاره روزنامه نمی‌خرید، شب فرهاد می‌آمد و همه‌ی روزنامه ها را می آورد.
عکس صفحه اول روزنامه‌ها حال ستاره را بد می‌کرد. جسدهای برهنه‌ی وزرای شاه یا فرماندهان ارتشی که زمانی در لباس‌های شق و رق نظامی مغرور می‌ایستادند و فرمان می‌دادند روی کاغذ روزنامه افتاده بود و ستاره حتی جرئت نمی کرد به این جسدهای کاغذی دست بزند، با حفره هایی که در سر و سینه‌شان بود و تیترهای درشت بالای سرشان که نوشته بود اعدام انقلابی جنایت‌کاران رژیم شاه.

برای شام و ناهار مجبور بود هر روز برود خرید و از خیابان‌هایی رد شود که دیگر نمی‌شناخت. ستاره، زن‌ها را می دید که هر روز لباس‌های ضخیم‌تر می‌پوشیدند. سر و گردن‌ها زیر روسری می‌رفت و چادرهای سیاه بیش‌تر می‌شد.
چادرهای سفید و رنگی که قبل از انقلاب می‌دید حالا جایش را به چادر مشکی‌ها داده بود، با این حال ستاره کت و دامن می‌پوشید و با موهای باز به خیابان می‌رفت، می‌فهمید که نگاه‌ها فرق کرده، سرهایی بر می‌گشتند و بر اندازش می‌کردند و گاهی خشم فرو خورده‌ای را در چشم مرد جوان ریشویی می‌دید که از روبرو می‌آمد.
روزنامه‌هایی که شبها آوار می‌شد به سرش دلیل این نگاه‌ها را می‌گفت. صاحبِ همان عکس که صبح‌ها از دیوار بر می‌داشت و شب‌ها دوباره رهبرِ خانه می‌شد، از بی‌حجابی زن‌ها راضی نبود. فرهاد که درباره‌ی همه‌ی خبرهای ریز و درشت روزنامه، سخنرانی می‌کرد به این خبر که رسید چیزی نگفت و ستاره به حرف آمد:
-تو این رو قبول داری که همه زن‌ها باید حجاب داشته باشند، اون هم به زور؟
– وقتی عرف جامعه حجاب رو می‌خاد که دیگه زور نیست
– یعنی من که حجاب ندارم جزو عرف جامعه نیستم
-تو هم یه جور عرفی منتهی اقلیت
-به هر حال آدمِ همین جامعه هستم، گیرم اقلیت ،حق ندارم جوری که می‌خام به خیابون برم.
-خب وقتی اکثریت جامعه رو آزار می‌دی با وضع سر و لباست ، چه جوری باید ازت حمایت بشه جزاینکه تو هم حداقلی رو رعایت کنی ، چه می‌دونم یه روسری بندازی سرت ، چه اتفاقی می افته ، اینها مسائل جزئیه ، هزار تا مکافات تو این مملکت هست ، این همه دشمن ، امکان داره هر لحظه کودتا بشه و آمریکایی‌ها دوباره شاه رو بر گردونن، این چیزها مهمه ، نه اینکه تو چی دوست داری .

ستاره صدایش را بلند کرد و گفت:
– مهم نیست کی بره و کی بیاد، مهم اینه که امثال من حق داشته باشیم زندگی کنیم .

فرهاد نگاه عاقل از اندر سفیه ای کرد و پورخندی زد:
– آره دیگه ، فقط امثال تو مهم هستن دیگه، هیچ‌کس دیگه‌ای مهم نیست، همین‌که یه روسری سرت کنی زندگی رو از دست می‌دی

ستاره بلند شد و باقی حرفهایش را گوش نکرد. ساعت‌ها گذشت و فرهاد برای دلجویی هم به اتاق نیامد و نصفه‌های شب که ستاره برگشت، فرهاد زده بود بیرون و یادداشتش روی میز :
من رفتم ستاد انقلاب تا فردا شب نمیام.

ستاره فردایش از سر لج به همه هنر جوهای رقص زنگ زد، هیچ‌کس حاضر نبود در این شرایط که تکلیف موی سر مشخص نیست به کلاس بیاید، چاره ای نداشت، باید در خانه تنها می‌رقصید. به فکرش زد کلاس را به خانه منتقل کند اما نمی‌شد با این فضای کم ، بیش‌تر هم نگران رفتار فرهاد بود که بیاید و هنرجوها را از خانه بیندازد بیرون، درست مثل کروات‌هایی که از کمد لباسهایش جمع کرد و گذاشت دم در. فرهاد هر شب خسته و عصبی به خانه می‌آمد و ستاره باید در چهره‌اش زُل می زد تا دوباره همان فرهاد قدیمی را ببیند، پشت آن ریش انبوه که تا گونه‌هایش دویده بود و ابرویی که هر روز شبیه عکس خمینی می‌شد و صدایی که دیگر آرامش نمی‌داد.

بی حجاب دیگر نمی‌شد در خیابان‌ها راه رفت، هر دفعه یکی می‌آمد و تذکر می‌داد، بعضی‌ها فحش می‌دادند و ستاره عاقبت روسری سفیدی به سرش کرد و هر ماه که می‌گذشت روسری را جلوتر می‌کشید، حالا هر تار مویی که بیرون می ماند، تذکر می گرفت.
یک شب به فرهاد گفت:
– نظرت چیه چادر سرم کنم؟
فرهاد دستی به ریش‌اش کشید و گفت:
– شوخی می‌کنی؟
-جدی می‌گم تو دلت می‌خاد من چادری بشم؟
– نمی‌دونم ، برام مهمه که توی این تغییر بزرگ تو هم سهمی داشته باشی ، دوست دارم تو هم تغییر کنی ، بفهمی که همه چیز ادا و اصولِ غربی نیست.
-خب آخرش دوست داری یا نه ؟
-فکر کن آره
ستاره لبخند محوی زد و گفت:
-فردا چادر سرم می‌کنم به شرطی که تو هم باشی و بریم خیابون .

فرهاد چند لحظه ای هاج و واج ستاره را نگاه کرد و بعد سرش را به تحسین تکان داد و بلند بلند گفت: خمینی معجزه می‌کنه.

ستاره چادر مشکی را سرش کرد، سخت بود جوری چادر را بگیرد که از سرش نیفتد، باید از زیر گلو با دو انگشت پارچه را می‌چسبید و طوری راه می‌رفت که چادر زیر پایش گیر نکند. فرهاد با چشم‌های خوشحال نگاهش می‌کرد:
-با چادر خوشگل‌تری ها

آرام راه می‌رفتند و ستاره حس می‌کرد، فرهاد نگاهش می‌کند. خیابان شلوغ بود. ماشین‌ها و اتوبوس‌ها و آدم‌ها می‌رفتند و می‌آمدند، چادری‌ها، روسری به سرها ، پسرهای جوانی که به سبک چریک ها سیبیل داشتند، پیرمردها و پیرزن‌ها، بچه‌هایی که از مدرسه می‌آمدند و سرود می‌خواندند.

فرهاد پشت سر ستاره جلوی دکه ی روزنامه فروشی ایستاده بود. ستاره نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست، انگشت‌ها را سست کرد و چادر فرو ریخت و آبی آسمانی از میان چادر سیاه درخشید. دختری که نزدیک ستاره بود جیغ زد و آدم‌های خیابان ایستادند به تماشا،
زنی را می‌دیدند که گیسو افشان کرده بود و می‌چرخید و می‌چرخید، بعد گام‌های کشیده‌ای برداشت،انگار که بر هوا می‌دوید و دست‌هایش آرام، پیاده‌ها را کنار می‌زد. مثل نسیمی می‌آمد و برگ‌ها را می‌برد. خیابان بند آمده بود و راننده‌ها با دهان باز نگاه می‌کردند. یک نفر در خیابان می‌رقصید و سمتِ میدان می‌رفت.

ستاره بر نوکِ پاهایش چرخید و دامن آبی، مثل نیلوفری باز شد و بعد اوج گرفت و بر پله‌های مجسمه رفت و درست روی تخته‌سنگی که از خرابه‌ها مانده بود ایستاد و دست‌هایش را قلاب کرد و قدش را کشید و همین طور مثل مجسمه‌ای بلورین خشکش زد. لحظه‌ای سکوت و بُهت میدان را گرفت و دقایقی که گذشت، پاسدارها وسط ماشین‌ها دویدند تا این مجسمه‌ی زنده را پایین بکشند. پاسدارها از کاپوت ماشین‌ها بالا می‌رفتند و راننده‌هایی که ایستاده بودند را زمین می‌انداختند. پاسدار درشت اندامی جست زد و از پله ها بالا رفت و با مشت به کمر ستاره کوبید و پرتش کرد. پایین پایِ مجسمه، ستاره را قبل از اینکه نقش زمین شود گرفتند و کشاندنش سمت ماشین و بردند.

در شهر شایعه‌ای پیچیده بود که مجسمه‌ی زنی را به جای شاه گذاشته‌اند که زنده شده است. مردم از همه جا می‌آمدند و جای خالی ستاره را نگاه می‌کردند و مغازه‌دارها کارشان شده بود که اصل ماجرا را تعریف کنند. همان شب، اخبار تلویزیون گفت که یک ضد انقلاب و طرفدار شاه در حرکتی مسخره می‌خواسته با انقلاب مقابله کند.

ستاره را از شب تا صبح بازجویی کردند، مردهای ریشو دوره‌اش کرده بودند و کنار گوشش داد می‌زدند:
– فرانسه چه غلطی می‌کردی؟
-از کی دستور می‌گیری؟
-چرا بالای مجسمه رفتی ، چرا یه جای دیگه کثافت‌کاری نکردی؟
-چند نفره دیگه قراره برقصن ، شاگردات کجان؟

ستاره به گیج شدن عادت داشت، به اینکه اتاق دور سرش بچرخد، فکر می‌کرد این هم یک جور رقص تازه است، رقص انقلاب. بازجوها در برگه‌ی بازجویی یکی دو خط بیش‌تر ننوشته بودند:
زن می‌گوید فقط بلد است برقصد.

قاضی معتقد بود که ستاره یک ضد انقلاب به تمام معناست، کسی که به رهبر انقلاب توهین کرده و قوانین اسلامی را به مسخره گرفته است .فرهاد به همه‌ی دوستان انقلابی‌اش متوسل شد و با چند نفر از روحانیون عالی‌رتبه ملاقات کرد تا بپذیرند زنش اختلال حواس دارد و عقلش پاره‌سنگ بر می‌دارد و از سیاست هیچ‌چیز نمی‌فهمد.

آخرش قاضی و روزنامه‌ها قبول کردند که ستاره زن دیوانه‌ای است، با این‌حال در یک‌ماه زندان و قبل از اثبات دیوانگی، شلاقش زدند، تا رقصیدن یادش برود. کف پاهای ستاره آن‌قدر باد کرده بود که در پوتین هم نمی‌رفت، چه رسد به کفش باله. با حکم قاضی دیوانه را به آسایشگاه بردند و سه ماه که گذشت، فرهاد،چ دادخواست طلاق را به نشانی آسایشگاه فرستاد. بهار و زمستان گذشت و دوباره پاییز و بهار آمد.

دو سال گذشت و ستاره هیچ حرفی نزده بود. فرهاد را آخرین بار در تلویزیون دید و اگر خانم دکتر باهری نمی‌گفت که این مرد همسرت بوده که حالا معاون وزیر نفت شده است، ستاره فرهاد را نمی‌شناخت.

ساعت‌ها در حیاط آسایشگاه می‌نشست و گنجشک‌ها را نگاه می‌کرد. خانم باهری روبرویش می‌نشست و ستاره را به حرف می‌کشید و سوال‌ها همیشه بی‌جواب بود، به جز یک‌بار که ستاره جوجه گنجشکی را به خانم دکتر نشان داد و گفت که باید بگذاردش بالای درخت، هیچ‌وقت صدایش شنیده نشد.

اما خانم دکتر توانسته بود چشمهای ستاره را به حرف بیاورد. ورق پاره‌های مجله‌های قدیمی را نشانش می‌داد و ستاره ، زنی را می‌دید که بر انگشت‌های پا ایستاده است. لباس باله‌ی سفیدِ رقصنده را نوازش می‌کرد و چشمهایش پر اشک می‌شد.

خانم دکتر به پرستارها گفته بود که فقط یک راه برای درمان ستاره مانده و مسوولیتش را خودش بر عهده می‌گیرد.

یک روز عصر وقتی کارمندها رفته بودند. دکتر، ستاره را به سَرسَر ا برد. پرستارها پرده‌ها را کشیدند و صندلی‌های سالن را کناری گذاشتند و خانم دکتر دست ستاره را به آرامی گرفت و مهربان و آرام گفت:
برقص ستاره ، برقص.

ستاره آرام با پاهای برهنه که از سوزشی قدیمی کزکز می کرد، سمت دیوار رفت و عکس خمینی را از دیوار کند.

محمد رهبر
0 پیام


خاکستری خام | 2018-07-23 23:00:37

زن ها هر کدامشان بویی دارند ، این بو، عطر نیست . بویی است که از تصعید درونی شان می زند بیرون، بوی متشخصی است که از منافذشان بالا می گیرد. در فاصله معینی، اگر دماغ یک مرد هنوز کارا مانده باشد.همه اندرونی زن را ازمنفذی روشن می شود دید. من آنقدر دماغ ام تربیت شده که مثل سگ شکاری از یک فاصله که مردمک چشم ها عمود بر سینه ها می شود، بتوانم تشخیص دهم ،موجود مونثی که روبرویم است، چه طور درباره ام فکر می کند. اسم این تخصص را مثل آدم های بی خاصیت دور و برم زنبارگی نمی گذارم. این اسم را گربه هایی می گذارند که دستشان به گوشت نمی رسد و اخ و پیف می کنند، اسم درستش، شناخت زن از فاصله نرسیدن است. شناختی قبل از خطر . ده سال کار مستمر می خواست که حالا در این حوالی 40 سالگی بتوانم بوی زن ها را کشف کنم. این رگه های سفید مو هر تارش تاریخ یک زن است. عین دایره های تنه درخت قطع شده که سال و ماه را چرتکه می اندازد. 39 سال ام است ، قدم دقیقا 174 سانت، شلوار جین پایم می کنم ، شلوار پارچه ای حالا هر جنسش از کتان بگیر تا فاستونی پیرم می کند. فقط یکبار به اصرار یکی از زن ها که تاریخش باید در سر رسید دوسال پیش و در ماه شهریور مانده باشد، مجبور شدم شلوار پارچه ای بپوشم . یک شلوار قهوه ای سوخته که مارک فلزیش مثل زنگوله آویزان بود و دستم در تمام راه چسبیده بود به آن تکه فلز نه می شد کندش و نه می شد نگهش داشت .

پشت پیشخوان ایستاده ام ، بالای سرم گیلاس های آویزان برق می زند. زیر نور کمرنگ و صورتی فلورسنت. بر سر همه میزهای بلوطی، نشسته اند. نور کافی شاپ را طوری تنظیم کردم تا سایه سر و دست آدم ها که فنجان را آرام بالا می برند برپا رکت روشن و صیقل خورده بیفتد. برای همین اسم اینجا را گذاشته ام" سایه ". سایه با عناصر چهارگانه نسبتی ندارد، ولی با آدمیزاد زندگی می کند.

ده سال پیش، پدر مرد و اینجار راساختم. مشتری ها بیشتر ثابتند. در این جای دنج و گوشه ای از فرمانیه و نیاوران، کم می شود غریبه ای بیاید. چای هم به مشتری ها نمی دهم، چای یعنی خانه، یعنی اتراق، باید با مشتری خیلی اخت باشم و اینجا را خانه اش بدانم تا چای تعارفش کنم . در این ده سال فقط 8 نفر می توانند چای بخورند، پنج نفر زن و سه نفر مرد.

پشت پیشخوان می ایستم . میز یک ،پسر و دختری تازه وارد، یعنی سه بار دیگر دیدمشان، دختر از آن بلا گرفته هاست. بوی خنک و تلخی دارد با روسری قرمز و چشمانی که نوک مژه هایش را به سمت پسر شلیک می کند، هر بار کمتر از چهل دقیقه اینجا هستند، سهم پسر بیشتر از این نیست. هر بار روسری دختر به رنگی می شود. ولی قرمز اینبار که به رژ صدفی اش می آید ، پسر را دیوانه کرده، تنها می تواند دستش را به دست دختر برساند و بعد روی انگشتانش ضرب بگیرد. حرکت غریزی به معنی دل دل زدن ، خواستن و نتوانستن و نشدن. دختر چشم هاش همه جا می گردد. به عکس پسر که پاک زل می زند به روسری قرمز و نگاهش به سپیدی سینه دخترک با آن سنگ سرخ که گردنش انداخته مات می ماند.

دختر بعضی وقت ها میز چهار رانگاه می کند. می توانم حدس بزنم به چه فکر می کند. آرش ، پسر سبزه رویی که هنوز از دهه سوم عمر گذر نکرده ، اما رسم زن را مثل پیری کارکشته می داند. چند سال از آمدنش می گذرد. هنوز به مرحله چای نرسیده، بدم نمی آید ، گهگاهی گپی بزنم . دانشجوی عکاسی است و می دانم که در آتلیه خصوصی مشتری هایی دارد که "کت والک " می کنند و باز

می دانم که این گربه های ملوس بیشتر شان تا اتاق خواب آرش آمده اند. دستبد نقره ای آرش برق

می زند و دخترک رو برویش که هر بار چهره به چهره می شود و تعویض ، با هر برق دستبند

می خندد،آرش رد نگاه دختر میز یک را پیدا می کند. شاید چند وقت دیگر دختر روسری قرمز، سر میز آرش بنشیند.

چایم را می خورم ، سیگار می گیرانم . میز شش دورترین میز است ،جایی که سایه ها آنقدر بلند

می شود و می رسد به در ورودی که با هر بار باز شدن صدای پولک های شیشه ای را در می آورد.

آمدو آرام نشست. توانستم موج نشستن اش را از همین جا حس کنم .بوی گلاب سوخته می داد . سفارش کاملا همرنگ با رایحه بود،قهوه ترک و شکلات تلخ . در این سه هفته ،چهار بار آمده و فقط همان میز شش را نشسته ، بیشتر پیشروی نمی کند .

به گمان من میز شش دنج ترین میز ها ست . این را من می دانم و او . آدم ها از لحظه عبور چیزی به یاد نمی آورند و میز شش درست جایی است که عبور در لحظه است . اول سیگاری دود می کند از جعبه ای نقره ای و بعد سفارش همیشگی و هنوز قهوه ترک را مزمزه نکرده ، ناهید می آید و روبرویش می نشیند . ناهید شیرین است ، بوی هاج و واجی دارد . از مشتری های ثابت و از آنها که به مقام چای رسیده اند. دو سال پیش بویش را از نزدیکترین فاصله چشیده ام . عادت دارد کاری کند که کمتر از سن اش به نظر برسد . 28 سال را به 26 سال برده است .

-ناهید این دختره دوستته ؟

-آره چه طور رفتی تو کارش

-اومدن و رفتنش برام عادت شده ، بالاخره مشتری ها رو باید بشناسم

-سرکلاس زبان با هم آشنا شدیم ، افسرده است ولی بهترین کلاسه ، من هم که از بهترین ها خوشم می آد

-خب نمی خای به دوستت من و معرفی کنی

-شهاب جان ، من که بخیل نیستم ولی یه مشکلی داره ، نیلوفر ، اسمش نیلوفره ، سه ماه پیش دوست پسرش و توی یه تصادف از دست داده ، حال و روز خوشی نداره، مث اینکه پسره رو دوست داشته و چن وقتی با هم بودن .

-اوکی، به هر حال من و معرفی کن .



هیچ وقت سیاهی را از این فاصله نزدیک ندیده بودم . چشم های فراخ که از قهوه ترک سیاه تر بود. فنجان را بلند کرد و سلام گفت . هفته ای یکبار سلام می کند. انبوهی از یک نور خاکستری بر صندلی بلو طی جا می ماند و تا محو شود، دوباره آمده است . همیشه راهی داشتم برای نفوذ، اما اینبار بیگانه شدم . یعنی حس ام این است که دارم مبارزه می کنم باروحی که از پس یک تصادف مانده و مرگ نتوانسته سایه اش را به آن دنیا ببرد. مانده است و این خاکستری خام را عمق می دهد. هر حرفی را به امیر می کشاند. دوست پسری که فقط 3 ماه بوده ، چه طور می توانسته در یک فصل، چنین تاثیری بگذارد. معتقدم که این" مرگ" بوده که توانسته ، مرگ می تواند داغی بگذارد که هیچ محبتی نمی تواند. یعنی مرگ پیش از آنکه جدایی باشد، نوعی وصل است . درست مثل تلفن ماهواره ای، وسط کویر ، توی غار ، میان دریا خط می دهد . نگاهش به من آرام است . برقی نیست . این طور نبودم من ، زن ها را می شناختم ، مطمئنم نیلوفر را می شناسم. اگر این خاکستری خام قدری عقب بنشیند.

یک آدم زنده با آدم مرده می جنگد. چه کسی گفته که دست مرده ها از زندگی کوتاست .

نیلوفر نه هیچ جای دیگر می آید و نه حتی حاضر است قدمی بزند. هفته ای یکبار می آید وبر میز شش می نشیند ، شکلات تلخ را لبی می گیرد و از قهوه ترک کامی و می رود . روسری اش رنگ به رنگ می شود و طیفی از رنگ های شاد تا مات را تجربه می کند اما آن خاکستری خام همچنان پا بر جاست . خاکستری که توده ای گچی ساخته که با" ها " کردن ها و دست زدن های من و حتی با شیفتگی که موقرانه نشان می دهم و نوازش دستش که باترس و لرز می کنم ، نمی گریزد.

مرگ گریبان زندگی را گرفته ، یک روح سمج دارد از قعر قبر کارش را می کند ، بی هیچ نیرویی فقط سایه وار و سایه وار.

اینبار پشت پیشخوان ایستاده ام ، می گذارم ساعت از 4 عصر بگذرد و موج وار بیاید و بر میز شش بنشیند. حتی می گذارم تنها باشد و قهوه ترک را مزمزه کند . صدای "لوریامکنتی" سایه را سیال کرده . نشستم ، ذهن ام برق زد. نمی دانم از کجا آمد ، یکباره بود. آنقدر یکباره و ناگهانی که خودم شنونده حرف های خودم شدم . غیر منتظره بودن حرف برای گوینده، دروغ بودنش را پاک به تردید می اندازد. وقتی گفتم تازه فهمیدم چه گفتم.

من خواب امیر را دیدم

تمام قهوه ترک مرا نگاه کرد.احساس کردم خاکستری خام سوخته شد و شمعی روشن.

گفتم: چالوس بود. همه دره ها سبز ، امیر در کوه میان آن همه سبز پهناور که فکر نمی کنی درخت است . می دوید. من رفتن اش را میان سبز ها نگاه می کردم . بااین که امیر آن بالا بود اما انگار من از روبرو نگاهش می کردم . امیر می رفت . یک جور رفتن که نگا هش با من است . جاده چرخ می خورد و یکباره دریا بود ، دریا ، من به تو رسیده بودم . کنار دریا ، من نشانه ای از چشم امیر داشتم و تو در صدایی که با موج گم می شد به من گفتی امیر و از خواب پریدم.

نگا هش را حس کردم که بر من دوید ، ردش ماند.

نیلو فر نیلوفر ،چیزی شده ، من و نگاه کن



گفت :فردا می ریم سر خاک با هم





فکرش را نمی کردم، اولین دوستت دارم را در راه بهشت زهرا بگویم . می ترسیدم ، نباید می آمدم ، اصلا نباید می آمدم . من برده می شدم . دست خودم نبود. امیر داشت با من قرار می گذاشت. با خودم گفتم دروغ درباره کسی که نیست دروغ نیست . من می خواستم نیلوفر را به زندگی برگردانم با یک خواب ، خواب مگر حقیقت دارد که تعریفش، وقتی ندیده باشی دروغ است . از مقبره های خانوادگی گذشتیم . از جایی که خاک بود به قطعه های تازه رسیدیم . راه افتاد . دنبالش رفتم . ایستادم .

نیلوفر حالم خوب نیست



نشستم روی نیمکت بتونی ، نیلوفر رفت و رفت و جایی ایستاد از دور دیدم که خندید.





روی کاناپه خوابم برد . میز شماره یک، هنوز پسر داشت روی دست دختر ضرب می گرفت و آرش یک دختر تعویض کرده بود. اما آن آخر پر از سایه بود . سایه های ممتد که نمی گذاشت نور به میز برسد. دیدم سایه ها طول و دراز شد، یک دست خاکستری همه جا را گرفت . پریدم

از نیلوفر خبری نبود .ناهید جلوی پیشخوان چای می خورد

ناهید از نیلوفر خبری نداری

نیلوفر کیه نیلوفر نمی شناسم


محمد رهبر
0 پیام