انفجار بزرگ | 2018-02-17 20:16:48

می‌شنوی امینه آغا؟ این‌ها همه‌شان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمه جانم فوت کرده»

دنده هام، این دنده ی راستم، اینجا، درد می‌کند. آنوقت من حرفی نمی‌زنم. چندین و چند سال است، می‌شنوی زن، پای راستم دائم انگار که گر گرفته باشد، می‌سوزد. اما من حرفی نمی‌زنم. رفیق راه پیری من است این درد، گفتن ندارد. به قول استاد: «کلوخه ی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد.» گفتن ندارد.

آمده است که مثلاً مرا ببیند، می‌بیند که من افتاده ام اینجا. این دو تا دیلاق را می‌بیند که ندیم من اند، شب و روز، آنوقت می‌گوید: «نمی‌دانی تاکسی چقدر گران شده است. تا نگوییم صد تومان، داد نزنیم دویست تومان میدان ونک، حتی نگاه آدم نمی‌کنند.» گوشات با من است امینه جان؟ اصغر داداش محمد یعنی آمده بود دیدن عمو جان اش که من باشم. گفتم: «چه خبر عمو؟»

گفت: «چه بگویم؟»

گفتم: «یک چیز خوب بگو عمو. خبری که دل من را شاد کند.»

آهی کشید که گفتم چه می‌خواهد بگوید. می‌فهمی؟ می‌گفت: «کرایه رب و ربمان را درآورده، هرچه از این دست می‌گیریم، از آن دست می‌دهیم به صاحبخانه.»

گفتم: «عمو زنت چی؟ چی می‌پوشد؟ گاهی که می‌روی خانه و مثلاً یک شاخه ی بیقابلیت نرگس بهش می‌دهی، دست نمی‌اندازد دور گردنت؟»

شنیدی چی جوابم داد؟ گفت: «دل ات خوش است عمو.»

دروغ می‌گویند امینه، باور کن. من می‌شناسم این مردم را، اگر شاد باشند سور و سات بزمی را بخواهند بچینند، اول پرده‌هاشان را کیپ تا کیپ می‌کشند. اما وای اگر عمه ی دخترعمه شان بمیرد، یا حتی پای خواجه ی با خواجه‌شان ناغافل مو بردارد، نه که بشکند، فقط مو بردارد، آنوقت بیا و تماشا کن که چطور می‌کنندش توی بوق که: «آی ایهاالناس.»

آنوقت دیشب، خواب بودی تو. من بیدار شدم دیدم صدا می‌آید. گوش که دادم فهمیدم باران می‌بارد. نرم نرم می‌بارید و گاهی یکی دو تا به همین شیشه می‌خورد. خواستم چراغ روشن کنم که ببینم، گفتم بیدار می‌شوی. خوب، دست بردم، آهسته تلفن را از عسلی برداشتم، گذاشتم روی سینه ام. می‌خواستم به یکی زنگ بزنم که بلند شود، اگر می‌تواند چراغ روشن کند، برود توی حیاط، برود توی مهتابی، سرش را همینطور کجکی بگیرد زیر باران تا دانه های ریز و سرد بخورد به پیشانی اش، بچکد روی گونه هاش. همینطور هم فق فق گریه می‌کردم و فکر می‌کردم به کی تلفن کنم که نگوید زده به سرش. راستش باز ترسیدم که تو بیدار بشوی و دیگر بیخوابی بزند به سرت. بعد گفتم خودم بلند می‌شوم. خودم را اول می‌کشم بالا، می‌نشینم، می‌چرخم، بعد هم دست دراز می‌کنم، یک دیلاق به زیر این بغل و یک دیلاق به زیر این یکی، بلند می‌شوم. خرده خرده می‌روم تا برسم به در، برسم به آسانسور. بعد دیگر می‌توانم به مش رحمت یا آن یوسف یا هر کس که نگهبان ورودی ما باشد بگویم کمکم کند بروم تا حیاط ساختمانمان. نشد. این تن وفا نکرد امینه آغا، نامردی کردند این دو تا پا. گله ای ازشان ندارم، مرا راه‌ها برده اند. به بیراه‌ها هم رفته ام، به تو نگفتم، عزب اوغلی بودم، عاشق بودم. می‌رفتم توی کوچه، اینطرف و آنطرف را می‌پاییدم و می‌پریدم لبه ی دیوار را می‌گرفتم و به یک خیز می‌رفتم بالاش. سگ کی بود ترس؟ بیدار بود می‌شنید. می‌گفت: «تویی فضلی؟»

می‌گفتم: «مگر یکی دیگر هم هست؟»

می‌گفت: «داد نزن، بیدار می‌شوند.»

آنوقت این‌ها فقط از ارز حرف می‌زنند که مثلاً شده دویست و چند. طوری هم می‌گویند که انگار می‌کنی اگر دههزار تایی خریده بودند، حالا روی گنج قارون نشسته بودند. تف به این روزگار، صفت ندارند این مردم. نشده به جان خودت یکیشان یکروز بیاید که: «ببین، چه پیراهنی خریده ام.» دل من که هنوز هستش، می‌زند. می‌گویم: «بکن دختر این روپوش را، بچرخ ببینم چین چین دامن ات را.» می‌گوید: «من دامن نمی‌پوشم.» شنیدی چی گفتم؟ صفیه گفت: «من همیشه بلوز و شلوار تنم می‌کنم. راحت‌تر است.» این هم از اقبال من. آن دامن سفید و سرخ اش یادت هست؟ باید یکجایی گذاشته باشیش، همین چند سال پیش دیدم اش‌ها! گرفتم جلوم و هی زار زدم. از خوشحالی بود، باور کن، یادم آمد، می‌چرخید. و دامن چین چین سرخ و سفید، دور آن پاهای کوچک و تپل و سفیدش می‌چرخید. می‌گوید: «من بلوز و شلوار می‌پوشم.» یه یه یه یه… می‌گوید: «گرم‌تر است.» گفتم: «توی خانه، جلو حاج آقاتان چی؟» گفت: «بابا، کسی دیگر حوصله ی این حرف‌ها را ندارد.»‌ای وای. اگر می‌توانستم، اگر تو بودی و کمکم می‌کردی، می‌توانستیم دوتایی بگیریم اش و بخوابانیم اش روی همین تخت و من دو تا شلالی می‌زدم به آن کفل نازنین اش، جگرم حال می‌آمد. می‌گفت بچه‌ها تا بوق سگ پای تلویزیون اند، آقا محمود هم تا بگویی چی، خرخرش بالاست.

راست که نمی‌گوید. زمهریرِ زمهریر که نشده هنوز. راستش را بگو پیرزن. آن بیرون چه خبر است، پشت این پنجره، آنطرف این دیوار چه می‌گذرد که آقا محمود به دختر من هر شب خدا پشت می‌کند و تا صبح هی خرناس می‌کشد و این صفیه ی بی پدر هی فرت و فرت سیگار می‌کشد و به پنجره نگاه می‌کند تا کی صبح شود، تا باز بلند شود و اول بچه هاش را برساند، بعد برود اداره، کاکلاش را بدهد تو و نمی‌دانم باز مقنعه اش را زیر گلوش سنجاق کند و تا سه یا سه و نیم همه اش مواظب باشد که موهاش نیاید بیرون. خودش گفت به من، آتش گرفت دلم، می‌شنوی زن؟ پرسیدم: «کدام دیوار آن بیرون می‌افتد، کجای این فلک سوراخ می‌شود اگر موی دختر گمب گل من، یه کم، فقط به اندازه ی این بته جقه ی روی این دستمال عسلی از لب مقنعه اش جوانه بزند؟» گفتم: «کی می‌ترسد از دختر من؟» بفرمایید، همین دیروز توی روزنامه خواندم که پانزده میلیارد سال از آغاز هستی این آسمان و این زمین می‌گذرد. عکس آغاز خلقت را هم گرفته بودند. تازه، گوشات با من است؟ میلیارد‌ها میلیارد سال هم باید بگذرد تا هر ذره ای هی تجزیه بشود و هی هوا سرد بشود. هوا که سرد نشده، زمهریر که نیست بیرون. از زمهریر هم باید بد‌تر بشود. همین دیروز بود که آن رنگ نارنجی غروب افتاده بود به آن دیوار. آنوقت صفیه می‌گوید: «شربت سینه نیست بابا. آقا محمود ده تا داروخانه را بیشتر رفته. داروخانه ی بنیاد هم گفته اند ندارند. رفته ناصرخسرو پیدا کرده.»

من می‌خوانم، تو که می‌دانی، روزی دو تا روزنامه ی رسمی تیراژ بالای این ملک را می‌خوانم. کتاب هم می‌خوانم. توی این‌ها که این حرف‌ها نیست. رادیو هم که مدام می‌گیرم. سلام صبح به خیر را هر روز صبح گوش می‌دهم. سر ساعت دو هم همین امروز اخبار را گرفتم. از صد یا هزار درجه زیر صفر هم باید بگذرد. دروغ نمی‌گوید این صفیه؟ بفرما، این هم مجله ی روشنفکری. این حرف‌ها نیست. نق البته می‌زنند ولی هیچکس نمی‌بینم بنویسد که دماوند صبح‌ها وقتی که خورشید هنوز پشت افق آن روبرو باشد، چه شکوهی دارد. مرده اند انگار، چسناله می‌کنند.

نبودی تو، رفته بودی نان بگیری یا نمی‌دانم سبزی. صبح اول وقت یکی تلفن کرد گفت: «دو تا جوان قرار گذاشته اند، سر پنج عصر وسط میدان ونک برقصند.» من اول زنگ زدم، به دو سه جا. همینطور شماره می‌گرفتم و همین را می‌گفتم. یکی هم به خودم زنگ زد و گفت. من هم غلطیدم و خودم را انداختم پایین و همینطور سینه خیز رفتم تا کنار پنجره و بالاخره بلند شدم. دلم گرفت والله. پشت این همه پنجره یکی نبود؟ مرده اند مگر این مردم؟ بعد هم که دست دراز کردم و به هر والذاریاتی بود پنجره را باز کردم و روی این دو تا آرنجم خودم را کشیدم بالا که مثلاً این نیمکت پایین ساختمان را ببینم، دیدم که خالیست. آن یکی هم که جلو ورودی سه هست خالی بود. کجا هستند این جوان‌ها که دوتاشان نمی‌آیند روی این نیمکت زیر این پنجره ی ما بنشینند؟ دخترک آن سر و پسر این سر و بعد هی یکی روی چوب نیمکت به ناخن خط بکشد و بپرسد: «خوب چطوری؟»

و آن یکی بگوید: «خوبم.» و باز این یکی دور و برش را نگاه کند، دست بر چوب سرد نیمکت بکشد و بگوید: «خوبی؟» و دختر بگوید: «بد نیستم.» اشکم پاشید والله، خودت که دیدی. نگفتم بهت. ترسیدم که باز زنگ بزنی به این صفیه، یا زنگ بزنی به آن الدنگ بیغیرت که: «من از پس این باباتان بر نمی‌آیم.» گفتم دیر کردی، دلم شور زد.

دلم شور می‌زند وقتی نباشی، وقتی بروی و هی من گوش بدهم و هی صدایی نیاید، سرما سرمام می‌شود. می‌شنوی امینه آغا؟ سردم می‌شود و هی دلم شور می‌زند برای آن صفیه و صدیقه حتی. دریغ از یک بند انگشت کاغذ. پسر کاکل به سرتان هم که دستش به دهنش می‌رسد، حتی وقت نمی‌کند هفته ای یکبار تلفن بکند که: «چطوری بابا؟»

کی بود زنگ زد؟ گفتم: «چطوری بابا؟»

گفت: «من خوبم، می‌سازم. تو چطوری؟ هنوز هم ماهیگیری می‌روی؟» گفت: «ساعت خواب بابا.»

گفتم: «آخه نامرد، جمعه را که ازت نگرفتند، دست زن و بچهه ات را بگیر ببر، برو کنار رودخانه. چند تا ساندویچ هم توی راه بگیر تا طلعت ناچار نشود باز غذا درست کند. قلاب هم که داری، بنشین کنار رودخانه، روی یک تکه سنگ.»

توی حرف من دوید که: «بیداری بابا؟»

گفتم: «من شصت و پنج سال و سه ماه است که بیدارم. تو خوابی نامرد.» بعد هم گوشی را گذاشتم. برای همین زنگ نمی‌زند. حتماً جمعه‌ها تا لنگ ظهر خواب است. صفیه می‌گوید دو تا بچه ی کنکوری دارد. اگر بخواهد براشان معلم خصوصی بگیرد کم کمش ساعتی سه تومان است.

راست می‌گوید این صفیه؟ دانشگاه آزاد رشته ی پزشکی ترمی چند می‌گیرند؟ پس چرا توی روزنامه‌ها همین را حتی نمی‌نویسند؟ اما از من بشنو امینه جان، گیرم که قحطی باشد، گرانی باشد، اما یک چیز دیگر هم هست، یک چیزی که من نمی‌فهمم. آن پایین یک اتفاقی افتاده. کسی مرده که من صدای تار همسایه را نمی‌شنوم؟ مدتیست نمی‌شنوم. یادت هست گفتم: «برو ببین این همسایه ی زیری نمرده باشد؟» گفتی: «نه، صداشان می‌آید.» گفتم: «من هم می‌شنوم، آن شب از صدای جیغ زن یا نمی‌دانم دخترش بیدار شدم، اما آخر نمی‌زند.» یادت هست که عصر‌ها درست سر ساعت سه و ربع، در گوشه ی بیداد نیم ساعتی می‌زد؟ تو گفتی تار زدن هم دل و دماغ می‌خواهد.

دل و دماغ؟ خوب با بی‌دل و دماغ بزند تا دل و دماغ پیدا کند. نه، خبری هست، یک چیزی هست که صفیه هم نمی‌داند، تو هم نمی‌دانی. بیرون که می‌روی همه اش مواظبی که مبادا بیفتی و مثل آندفعه، لگk خاصره ات بشکند، برای همین دور و برت را خوب نمی‌بینی. نگاه کن زن، ببین چه خبر شده است؟ پانزده میلیارد سال از آن انفجار بزرگ تا همین حالا هی این سنگ و کلوخ‌ها چرخیده اند و هی به هم خوردها ند تا شده اند ما، شده اند دو جوان که دو طرف نیمکت بنشینند و هی یکی بگوید: «چطوری؟» و آن یکی بگوید: «خوبم» و هی کونسرک بیایند کنار هم. آنوقت ما مردم خم نمی‌شویم زمین را ببوسیم. حرمت باید گذاشت، کفران نعمت می‌کنند این مردم، نمی‌رقصند. مثل کهکشان شیری خودمان که هی دور خودش چرخ و نیمچرخ می‌زند. گوش می‌کنی امینه آغا؟ این پنجره‌ها را نگاه کن. توی هر بلوک همین شهرک اکباتان اقلاً دویست تا چهارصد خانوار آدم هست، همه هم پنجر‌ها را بسته اند. تازه اگر هم باز باشد فقط زر زر تلویزیون می‌آید.
نگفته ام برات. رفتم بودیم کنار یک چشمه ای، بالای ده خسروآباد، طرفهای چهارمحال. من بودم و پنجتا از دوستان. دوتاشان نیستند، شاید هم باشند، اما نشنیده ام که باشند. چشمه ی استخر طوری بود که از ته اش آب می‌جوشید. ما‌‌ همان روی صفه، زیر یک نارون کهن، کنار استخر پتو می‌انداختیم یا گلیم و از صبح تا شب یا توی آب بودیم یا این طرف و آنطرف ولو می‌شدیم. آبش آنقدر سرد بود که وقتی بیرون می‌آمدیم، دندان‌هامان تریک تریک به هم می‌خورد. اما ما می‌دویدیم یا دست و پایی تکان می‌دادیم و باز از نو می‌پریدیم توی آب. هر روز هم یکی آشپزی می‌کرد. قرار هم بود هیچکس نه کتاب بیاورد و نه نمی‌دانم، شطرنج یا کاغذ. استاد را که دیده ای؟ او هم بود. شش روز ماندیم. شب‌ها هم می‌رفتیم خسروآباد و تو مدرسه ی ده می‌خوابیدیم و صبح باز برمیگشتیم سر چشمه. اسمش را هم گذاشته بودیم ییلاق و قشلاق، صبح‌ها ییلاق می‌کردیم، شب‌ها قشلاق. غروب هم که می‌شد، هر شب یکی مجبور بود سرمان را گرم کند. برقصد، یا نمی‌دانم آواز بخواند یا قصه بگوید یا یک بازی اختراع کند، آخرش هم بهش نمره می‌دادیم. شب چهارم نوبت استاد بود. گفت من کاری بلد نیستم، صدام هم بد است، خاطرات شخصی هم نمی‌خواهم براتان بگویم. فقط می‌خواهم چیزی را که شنیدم بگویم. چهار پنج ماه پیش رفته بودم دربند به عیادت دوستی. وقتی برمیگشتم، توی سرازیری متوجه شدم که دنده‌ها جا نمی‌رود، باد تایر‌ها هم میزان نبود. سر پیچ توی سرازیری دیدم یک مکانیکی هست. نگه داشتم و عقب زدم تا کنار دکانش. پیرمردی بود. گفت که باید ماشین را ببرم توی دکان. کلی جلو و عقب کردم تا بردمش سر چال. دست تنها بود. گفت: «نیمساعت همین دور و بر‌ها قدم بزنید تا درستش کنم.» من رفتم کنار نهر. دیدم چه آبی دارد. سایه ی غروب و نمی‌دانم سایه ی یک شاخه ی خشک افتاده بود توی آب. نشستم‌‌ همان لب نهر و همینطور نگاه می‌کردم. زلال بود و آب هی غلت می‌زد و می‌رفت. یکدفعه دیدم پیرمرد مکانیک کنارم ایستاده و بادستمال دستهاش را پاک می‌کند. پرسید: «قشنگه؟ هان؟»

گفتم: «بله.»

گفتم: «خیلی قشنگه.»

گفت: «خیلی.»

گفت: «بله، می‌بینم. چهل سال است می‌بینم. صد جا برام پیدا شد که بروم دکان بزنم و برو بیایی پیدا کنم، اما هر دفعه که آمدم لب این آب نشستم دیدم نمی‌توانم دل بکنم. اینجا، خودتان که می‌بینید، برای مکانیکی جای مناسبی نیست اما من…»

می‌دانی آخرش چی گفته بود، امینه آغا؟ مکانیکه گفته من گرفتارم آقا، گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر.

گرفتار نیستند این مردم. مثلاً می‌آید مرا ببیند، کتابی هم برایم آورده اما ننشسته شروع می‌کند به ناله که: «بچه‌ها خرج و مخارج سرشان نمی‌شود.» گفتم: «همکار محترم! من هم ندارم، مثل تو هم بازنشسته ی بانکم، این پا‌ها هم که می‌بینی جفا کردند، اما هستم و هر روز صبح به کمک این زن بلند می‌شوم، چند دانه برنج و دو تا تکه نان شب مانده را که شب قبل خرد کرده ام، می‌برم، می‌ریزم روی هره ی این پنجره تا بعد که آمدم اینجا دراز کشیدم، صدای قورقورشان را بشنوم. نمی‌بینمشان، فقط صداشان می‌آید. وقتی هم می‌پرند، اگر یکیشان اتفاقاً از این طرف بپرد، رو به غروب، می‌بینمش.»

گفت: «خوش به حالت که هنوز برایت حوصله مانده. من که نمی‌فهمم کی غروب می‌شود یا اصلاً خورشید به کدام طرف غروب می‌کند.»

گفتم: «بگیر زیر بغل مرا تا نشان ات بدهم.» نگرفت. هی هم حرف توی حرف آورد تا من یادم برود. وقتی می‌رفت، گفت: «اگر سر بهت نمی‌زنم باید ببخشی، گرفتارم به خدا.» گرفتاری دارد.

گرفتار نیست این صندوقدار سابق بانک صادرات. آن بابا گرفتار بود. استاد می‌گفت: «از آن وقت تا حالا من دربند نرفته ام، حتماً گرفتار نشدم.»

بهمن گفت: «قبول نیست، باید یک چیز دیگر تعریف کنی، چیزی که سر خودت آمده باشد.» جناب صداقت گفت: «نه، نه، باید برقصد.» استاد گفت: «باشد، می‌رقصم، گرچه هیچوقت نرقصیده ام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. می‌شنوی امینه آغا؟ رقصید و هی سر و دست تکان داد، چرخ و نیمچرخ زد و هی مثلاً قر به کمرش گذاشت. بالاخره هم نشست و یکدفعه زد زیر گریه. می‌گفت: «من نمی‌توانم.» کجاست حالا؟ گوشات با من است؟ گفت: «نمی‌توانم. من هیچوقت نرقصیده ام. ترسیده ام که برقصم یا بخوانم، حتی توی حمام تک و تنها صدام را ول بدهم.»

می‌ترسند آن پایین شاید، مثلاً این همسایه ی زیری که دیگر در گوشه ی بیداد نمی‌زند. شاید هم خبری هست که نمی‌خواهید به من بگویید. خبری شده امینه آغا؟ مرگ بچه هات راستش را به من بگو، این مدت که من افتاده ام، رقصیدن که ور نیفتاده، کوچه باغی خواندن، گرفتار طره ی زلفی شدن؟ من می‌خواهم بفهمم، حق دارم. وقتی می‌شود عکس آغاز خلقت را گرفت، چرا من نتوانم بفهمم که در آن سی چهل متر پایین، پشت این ساختمان چه خبر است؟ بیا بگیر زیر بالا مرا بروم ببینم چه خبر شده که دختر من، عزیز بابا پانزده سال است یک تلفن نمی‌کند یا یک بند انگشت نامه نمی‌نویسد؟ و هی صفیه می‌آید می‌گوید: «صدیقه سلام رساند.» صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند. شنیدی چی گفتم؟ صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند، وقتی من نمی‌بینمش سلامش به چه دردم می‌خورد؟ نکند بلایی سرش آمده؟ با تواَم امینه آغا! گرفتاری بد است اما اگر آدم گرفتار چیزی باشد مثل آن مکانیک که طوری نیست. بیدار که می‌شود می‌فهمد که چرا بیدار شده. همین را می‌خواستم بگویم. اما نه، یکی چیز دیگری داشتم می‌گفتم. آره، می‌گفتم یک بابایی همین یک ساعت پیش تلفن کرد که امروز عصر دو تا جوان ساعت پنج می‌آیند توی میدان ونک که برقصند. تو که رفتی بیرون تلفن زد. مطمئن نیستم که گفته باشد «ونک»، اما مطمئنم که گفت می‌خواهند برقصند. من هم زنگ زدم به اصغر. گفتم: «عمو! شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعدازظهر توی میدان ونک برقصند؟»

گفت: «که چی؟»

گفتم: «چی اش را نمی‌دانم، اما مطمئنم که می‌رقصند.» از خودم دارم در می‌آورم. هی هم زنگ زدم. به استاد گفتم: «به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می‌خواهند برقصند.» گفت: «این یک چیزی، من هم حتماً می‌آیم.» وقتی صدای در آمد و تو انگار آمدی، داشت همین را می‌گفت. بیا تو هم زنگ بزن و همین را بگو، به هر کس که دلت خواست زنگ بزن. بعد هم کمک کن بنشینم، شلوارم را هم بده، تنم کنم، نو باشد. بعد هم با هم می‌رویم پایین، هی از این و آن می‌پرسیم. از راننده ی تاکسی من می‌پرسم: «راسته که گفته اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می‌خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟» اگر پرسید چه ساعتی؟ می‌گوییم: «سر پنج عصر.» بعد هم می‌رویم همانجا، کنار میدان، روی یک نیمکت می‌نشینیم. فقط هم کافیست به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم. خوب، اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ. اگر نه، این دیلاق را تو می‌دهی زیر این بغلم و آن یکی را هم زیر این، تو هم بلند می‌شوی و بعد دوتایی…

شنیدی چی گفتم امینه آغا؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟


هوشنگ گلشیری
0 پیام


سه داستان | 2018-02-12 23:47:22

من با خدا غذا خوردم
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

پنجره ی بیمارستان
دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می ‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می ‏نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می ‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏ کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می‏ کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می ‏شد. همان‏ طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏ کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏ بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏ کرد و روحی تازه می‏ گرفت. روزها و هفته‏ ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می ‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏ کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!


دسته گل
روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

پائولو کوئیلو
0 پیام


یکی از همین روزها | 2018-02-02 22:29:16

دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه‌ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه‌ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق‌ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده‌ها می‌مانست. …..

….. وقتی همه چیز را مرتب روی میز چید، مته را به سمت صندلی دندانپزشکی کشید و نشست تا دندان‌های مصنوعی را پرداخت کند. از قراین بر می‌آمد که اصلاً در فکر کارش نیست، ولی یکریز کار می‌کرد و حتی زمانی هم که احتیاجی به مته نداشت با کمک پا آن را به گردش درمی‌آورد.

بعد از ساعت هشت لختی دست از کار کشید تا از پنجره آسمان را تماشا کند و متوجه دو لاشخور شد که متفکرانه روی لبه پشت بام خانه همسایه نشسته بودند تا خشک شوند. مجدداً کار را ادامه داد و در این فکر بود که پیش از ظهر دوباره باران شروع خواهد شد. صدای جیغ پسر یازده ساله اش حواسش را پرت کرد.

– بابا!

– چی شده؟

– شهردار می‌گه دندونش را می‌کشی؟

– بهش بگو نیستم.

داشت دندان طلایی را پرداخت می‌کرد. آن را در فاصله نیم متری صورتش گرفت و با چشمان نیمه باز بررسی اش کرد. پسرش مجدداً از اتاق انتظار نقلی فریاد زد.

– می‌گه خونه اید چون صداتون را می‌شنود.

دندانپزشک همچنان مشغول بررسی دندان بود. وقتی کارش با آن تمام شد و آن را روی میز گذاشت، گفت:

– دیگه بهتر.

مته را دوباره روشن کرد. چند تکه از یک پل دندان را از جعبه مقوایی که کارهایش را در آن می‌ریخت برداشت و مشغول پرداخت آنها شد.

– بابا!

– چیه؟

– می‌گه اگه دندونش رو نکشی با تفنگ می‌کشتت.

با طمانینه و با خونسردی فوق‌العاده‌ای پا را از روی پدال مته برداشت، از صندلی دورش کرد و کشو پایین میز را کاملاً بیرون کشید. کلت رولوری در آن بود. گفت: «بسیار خوب. بهش بگو بیاد منو بکشه.»

صندلی را چرخاند تا روبه روی در قرار بگیرد و دستش را روی لبه کشو گذاشت. شهردار در آستانه در ظاهر شد. طرف چپ صورتش را تراشیده بود ولی طرف دیگر که ورم کرده بود و درد داشت پنج روزی می‌شد که اصلاح نشده بود.

دندانپزشک در چشمان شهردار بی تابی چند شب را می‌دید. با سرانگشتانش کشو را بست و با نرمی‌گفت:

– بنشینید.

شهردار گفت: «صبح بخیر.»

دندانپزشک گفت: «صبح بخیر.»

ضمن این که وسایل داخل آب می‌جوشید، شهردار سرش را به زیر سری صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد. نفسش سرد بود و مطب متروکی بود؛ صندلی چوبی کهنه، مته پایی و کابینتی شیشه ای پر از بطری‌های سفالی. روبروی صندلی پنجره قرار داشت و پرده پارچه ای کوتاهی تا حد شانه از آن آویزان. وقتی شهردار حس کرد که دندانپزشک به طرفش می‌آید، پاشنه‌هایش را محکم به زمین فشار داد و دهانش را باز کرد.

آرلیو اسکاور سر شهردار را به سمت نور گرفت. بعر از معاینه دندان چرک کرده، دهان شهردار را با احتیاط بست.

گفت: «باید بدون سرّ کردن بکشمش.»

– چرا؟

– چون آبسه کرده.

شهردار که سعی می‌کرد لبخند بزند به چشمان دندانپزشک نگاه کرد و گفت: «عیب نداره.»

دندانپزشک لبخندی نزد. ظرف وسایل ضد عفونی شده را آورد و همچنان خونسرد بود.

بعد سلف دان را به جلو هل داد و رفت تا دست‌هایش را در دستشویی بشوید. تمام این کارها را بدون نگاه به شهردار انجام می‌داد. ولی شهردار چشم از او برنمی‌داشت. دندان عقل پایین بود. دندانپزشک پاها را کمی‌از هم باز کرد و دندان را با گازانبر داغ محکم گرفت. شهردار دو دسته صندلی را محکم گرفته بود و پاها را با تمام قدرت روی زمبن فشار می‌داد و حس می‌کرد که کلیه‌هایش منجمد شده، ولی جیکش در نمی‌آمد. دندانپزشک فقط مچش را حرکت می‌داد. بی هیچ کینه ای و با ملایمتی نیشدار گفت:

– حالاست که باید تاوان اون بیست نفر کشته رو بدی.

شهردار صدای قرچ قرچ استخوان‌های فک اش را می‌شنید و چشمانش پر از اشک شده بود. ولی تا بیرون آمدن دندان، نفس را در سینه حبس کرد. بعد آن را از پشت اشک‌هایش دید. دندان چنان با دردی که می‌کشید غریبه می‌نمود که عذاب پنج شب گذشته را فراموش کرد.

شهردار روی سلف دان خم شد. عرق کرده بود و تشنه اش بود. دکمه اونیفورمش را باز کرد و از جیب شلوارش دستمالش را بیرون آورد.

گفت: «اشک‌هایت را پاک کن.»

پاک کرد. می‌لرزید. وقتی دندانپزشک دست‌هایش را می‌شست توجه شهردار به سقف شکسته و تارعنکبوت خاک گرفته ای جلب شد که تخم‌های عنکبوت و چند حشره مرده بر آن دیده می‌شد. دندانپزشک که داشت دست‌هایش را خشک می‌کرد، برگشت. گفت :«برو استراحت کن و با آب و نمک غرغره کن.» شهردار بلند شد و به سبک احترام نظامی‌خداحافظی کرد و به سمت در رفت و پاها را کش داد، بدون اینکه دکمه اونیفورمش را ببندد.

گفت: «صورتحساب رو برام بفرست.»

– برای تو یا شهر؟

شهردار به دندانپزشک نگاه نکرد. در را بست و از پشت در توری گفت: «همون مزخرفات همیشگی.»


گابریل گارسیا مارکز
0 پیام


مرد | 2018-01-21 22:00:08


برای مردهای کوچک


طعم لبوی نیم‌ گرم، هنوز روی زبان ذولقدر بود . او همین یک‌ دم پیش، کنار چرخ طوافی باباسحر ایستاده، سی شاهی لبو خریده و تا آخرین ریزه‌اش خورده بود و حالا داشت رو به خانه‌شان می‌رفت از کنار سایه‌ بان سنگتراش‌ها گذشت و به راه هر شبه‌ اش قدم توی کوچه کولی‌ها گذاشت . این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروانسرای قدیمی بود، و …..
….. میان کاروان‌سرا کولی‌هایی- از آن‌ها که نعل اسب، انبر، سیخ کباب، قندشکن و کارد آشپزخانه درست می‌کردند- جا‌منزل داشتند، به آن می‌گفتند: کوچه کولی‌ها .
ذولقدر، خواهرش ماهرو، و برادر کوچکش جمال هم توی همین کاروان‌سرا، در یکی از خانه‌های کنج دیوار، شب و روز خود را می‌گذراندند . باباشان چراغعلی، و مادرشان آتش هم با آن‌ها بودند . اما چه بودنی؟! ……

امروز از صبح باریده و شب کوچه هنوز خیس بود . ابرهای پر بالای سر هم‌چنان نم پس می‌دادند . از ناودان‌ها گاه به گاه آب چکه می‌کرد . نور کم رنگ لامپ‌های برق، تار و انگار بخار گرفته‌ بودند . دنبال سر ذولقدر، از میدان و دستک خیابان‌های چهار طرفش کم‌ وبیش هیاهوهای فروشنده‌های دوره‌گرد شنیده می‌شد . شب، تازه در نیمه اول بود .
ذولقدر سرش را که بلند کرد به در کاروانسرا رسیده بود . اما پیش از آن‌که پا به میان در بگذارد، صدای زنجموره بابایش او را ملتفت خود کرد و سرجا نگاهش داشت . صدای بابایش مثل صدای یک‌ جور حیوان شده بود . حیوانی که ذولقدر نمی‌شناختش . یا هم به گوش او این‌جور می‌رسید . ذولقدر به بابا نزدیک شد و کنارش ایستاد . چراغعلی کنار جرز نم‌ برداشته کاروان‌سرا چمباتمه زده، سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و توی ناله‌هایش صداهای گنگ و غریبی از خودش درمی‌آورد . هوا آن‌قدرها سرد نبود، اما ذولقدر می‌دید که پدرش دارد می‌لرزد . پدرش را صدا زد . چراغعلی سرش را بالا آورد و به ذولقدر نگاه کرد . چشم‌های مرد به دالانی تاریک مانند شده بود . ذولقدر خواست از او بپرسد که چی شده و چرا این‌جا نشسته؟ اما بابا سرش را پایین انداخت و ناله کرد . ذولقدر پیش پای او نشست و پرسید:
– حالا نمی‌خواهی برخیزی برویم خانه؟
بابا، باز هم جوابی نداد . ذولقدر فکر کرد باید اتفاقی افتاده باشد . برخاست و تند از در کاروانسرا تو رفت و تا در خانه‌شان دوید . خواهر و برادرش هم بیخ دیوار نشسته بودند و معلوم بود که گریه‌هایشان را کرده‌اند . ذولقدر پرسید:
– چرا بابا آن‌جا نشسته و دارد با خودش حرف می‌زند؟
جمال حرفی نزد . ماهرو هم خاموش بود . ذولقدر به خواهر و برادرش تشر زد :
– زبان‌هاتان را کنده‌اند؟ می‌گویم چرا بابا آن‌جا نشسته و دارد با خودش حرف می‌زند، ها؟
ماهرو و جمال با هم گریه را سردادند و یکیشان گفت :
– دعوا . باز هم دعوا .
ماهرو گفت :
آتش، کاسه را برداشت زد به سر بابا، بعدش هم چادرش را سر انداخت و از در رفت بیرون .
باز هم؟ ذولقدر بغض کرد . نمی‌دانست چه کاری باید بکند . چه کاری می‌توانست بکند؟
– ” چرا این‌طور شده بود؟ چرا این‌طور شده بود؟”
ذولقدر هر چه به مغز خودش فشار می‌آورد، نمی‌توانست بفهمد چرا این‌طور شده بود ؟ آن‌ها، چراغعلی و آتش، دو تا بودند مثل دو دشمن خونی . حتی یک شب نبود که آرام و بی‌دعوا سر روی بالش بگذارند . چشم دیدن هم را نداشتند . چرا این‌طور شده بودند ؟ چرا این‌طور شده بودند ؟
ذولقدر پشت به دیوار داده بود، سرش پایین بود و خیالش روی همین چیزها دور می‌زد و برای خودش دنبال جوابی می‌گشت . اما هر چه بیش‌تر می‌جست کمتر می‌یافت . همین بود که پیشانی‌ش بیش‌تر درهم می‌رفت و دلش بیش‌تر می‌گرفت . اما چاره چه بود؟ کاری، شده بود . مادر باز هم خانه و بچه‌ها را گذاشته و رفته بود . اما کجا رفته بود؟ ذولقدر دلش نمی‌خواست به این فکر کند . هر وقت توی خیالش فرو می‌رفت بالفور مردی به خاطرش می‌آمد که چشم‌هایی بزرگ و آبی و برآمده داشت . مردی که چکمه‌های ساق‌بلند لاستیکی می‌پوشید و کلاه نمدی سرش می‌گذاشت و سبیل‌های زرد و آویزانی داشت . یک مرد قدبلند که رخت‌های تنش پر از قطره‌ها و شتک‌های خون بود . خون گوسفندها، خون گاوها، که تنش بوی پوست و چرم می‌داد . مردی که یکی از دندان‌های پیش دهنش طلا بود . یک مرد تنومند . کسی که می‌توانست بابای ذولقدر را توی یکی از گالش‌هایش جا بدهد . آن وقت‌ها، وقتی که ذولقدر هنوز پنج سالش تمام نشده بود از او خوشش می‌آمد . رشید بود. خیلی رشید بود . مثل یکی از پهلوان‌های پرده‌ی شمایل” مرشد نبی” به نظر ذولقدر می‌آمد . دست‌های بزرگی داشت و گاهی انگشت‌های بلند و خونینش را زیر چانه ذولقدر می‌گذاشت و به او می‌گفت” پیخ‌خ‌خ” . با آتش می‌رفتند و او را می‌دیدند . از میدان سوار می‌شدند و یکراست می‌رفتند به میدان راه‌ آهن . آن‌جا پیاده می‌شدند و باز سوار می‌شدند و یکراست می‌رفتند به سلاخ‌خانه . آن‌جا همه چیز و همه جا بوی خون می‌داد . دیوارها، جوی، خیابان، همه جا خونی بود . در جوی، خون و آب و پهن و لجن قاطی هم بودند و سنگین و دم‌کرده می‌خزیدند و به سویی می‌رفتند . گوسفندها و مردها . مردهایی که چوخا به تن و چوب به دست داشتند . راه را بند می‌آوردند . با این‌همه، آتش خودش را به در سلاخ‌خانه می‌رساند و همو را، همو مرد رشید را پیدا می‌کرد . بیش از یک آب‌ خوردن نمی‌گذشت که سلاخ پیدایش می‌شد . با گالش‌های ساق‌بلندش پیش ‌می‌آمد . هر قدمش به اندازه دو قدم مردهای دیگر بود . باز و استوار و مردانه قدم برمی‌داشت و خنده‌ای گشاده به لب‌هایش داشت، آن‌طور که دندان طلایش در آفتاب برق می‌زد . پیشانی‌ش عرق کرده بود، خون تازه روی رخت‌هایش شتک زده و کارد دست استخوانی‌ش بر کمرش بود:
– ” خوب، خبر تازه؟”
همیشه همین را می‌گفت . بعد دو تا انگشت بزرگش را زیر چانه ذولقدر می‌گذاشت، می‌گفت” پیخ‌خ‌خ” و آن‌ها را به‌راه می‌انداخت، از میان گوسفندها و مردها می‌گذراند و رو به دکان جگرفروشی می‌برد . همین‌‌جا بود که ذولقدر و مادرش یک شکم سیر می‌خوردند . نه پنج یا ده سیخ. شاحیدر می‌گفت چهل سیخ جگر دل ودنبلان بگذارند روی منقل . خودش بازی‌بازی می‌کرد و می‌گذاشت تا آتش و بچه‌اش سیر بخورند . بعد می‌گفت چای بیاورند . همان‌جا چای می‌آوردند . سه تا استکان بزرگ . و تا ذولقدر سرش گرم چای خوردن بود، آن‌ها، آتش و شاحیدر سرهاشان را نزدیک هم می‌بردند و پچ‌پچ‌هایشان را می‌کردند، و موقع آمدن، شاحیدر یک کله‌پاچه و چند تا تکه گوشت و جگر سیاه توی کیسه کرباسی آتش جای می‌داد، گردن کیسه را می‌بست و آن‌ها را تا سر خط ماشین همراهی می‌کرد و از آن‌جا به سر کارش برمی‌گشت . آتش خوشحال به خانه برمی‌گشت، کله‌پاچه را تکه‌تکه می‌کرد، یک تکه‌اش را برای خودشان بار می‌گذاشت، بقیه را به کولی‌ها می‌فروخت، بعد به حمام می‌رفت . از حمام برمی‌گشت، سر و زلفش را شانه می‌کرد، گونه‌ها و لب‌هایش را سرخاب می‌مالید . روی کفش‌هایش را می‌شست، چادرش را به سر می‌انداخت و از در بیرون می‌رفت . این‌جور وقت‌ها اگر بچه‌ها از گریه و جیغ خفه هم می‌شدند، او برنمی‌گشت دنبال سرش را نگاه کند . اما ذولقدر دیگر گریه نمی‌کرد . فقط از خودش می‌پرسید :” کجا دارد می‌رود؟”
هنوزهم دلش نمی‌خواهد باور کند و از خودش می‌پرسد :
– راستی، کجا می‌رفت؟
راهی به نظر ذولقدر رسید . این که پیش بابایش برود، و هرطور شده او را به خانه بیاورد، زیر کرسی بخواباند، با او همدلی کند . فکر کرد می‌دود، می‌رود، می‌رسد، زیر بازوی بابا را می‌گیرد، بلندش می‌کند، به خواهش بلندش می‌کند، دلداریش می‌دهد، به خانه می‌آوردش، برایش چای داغ درست می‌کند، کاری می‌کند که خوابش ببرد، می‌رود برایش قرص می‌خرد، یا می‌رود و یک حب تریاک از اوستانیاز، پیرمرد کولی می‌ستاند و برایش می‌آورد، توی آب گرم وایش می‌کند و می‌دهد سربکشد . می‌دانست که جان بابا به همین بسته است .
بابا نبود . رفته بود . جا خالی بود . ذولقدر دمی همان‌جا معطل ایستاد . چیزی به عقلش نرسید . بابا کجا می‌توانست رفته باشد ؟ از کدام طرف ؟ رو به کجا ؟ به مسجد ؟ نه، او مسجدرو نبود . خیلی وقت بود که دیگر نماز نمی‌خواند . به گود ؟ نه، او دیگر پولی به کیسه نداشت تا بابت دود تریاک بدهد . علیجان هم که به او نسیه نمی‌داد . پس در کوچه‌ها سرگردان شده بود ؟ در این هوای سرد؟ او که یک دم پیش آنجور می‌لرزید، توی کوچه‌های پر لای و لجن پرسه بزند چکار ؟ دنبال چی ؟ برای چی ؟ لابد نیم‌تنه‌ی کهنه‌اش را روی سرش انداخته و با پشت خم‌شده‌اش، مثل دیوانه‌ای آرام، از کنار دیوار راه می‌رود، دندان‌هایش از سرما به هم می‌خورند و صدا می‌کنند، تنش می‌لرزد، می‌نالد و صدایی مثل صدای یک حیوان . حیوانی که ذولقدر نمی‌شناسدش . از گلو بیرون می‌دهد . آب توی کفش‌هایش می‌رود . حتما آب توی کفش‌هایش می‌رود . و اگر هوا رو به سردی گذاشت چی ؟ پاهایش یخ نمی‌زند ؟ لابد هرچه سرما به او فشار بیاورد، او هم ناله‌اش را بلندتر از گلو بیرون می‌دهد . ناله‌هایش لابد دل‌آزارتر می‌شوند . مثل ضجه گداهای تنها، در خلوتی‌ی کوچه‌های شب . و حتمه لای دری باز می‌شود و دست پیرزنی، دست پیرزنی که چادر خود را محکم به دندان گرفته تکه‌ای نان و گوشت کوبیده شب‌مانده از لای در بیرون می دهد و پدرش، چراغعلی نزدیک در خانه می‌ایستد ، اول شرم می‌کند، بعد با شک، با دودلی دستش را دراز می‌کند و نان و گوشت شب‌مانده را از دست پیرزن می‌گیرد و دست خشکیده و بلند خود را به زیر بال نیم‌تنه‌اش می‌کشاند و زیر لب می‌گوید : ” خدا به سفره‌تان برکت بدهد”
– ” ها ؟ حتماَ این کار را می‌کند ؟ شدنی‌ست ؟ ”
ذولقدر این را از خودش پرسید . اما از خود جوابی نستاند . پس، ناچار به کاروانسرا برگشت و به خانه‌شان رفت . سرراهش اوستانیاز پیرمرد ریش حنایی را دید، اما یادش رفت سلام کند . از او که گذشت ، این را فهمید . اوستانیاز سرفه کرد و به لانه‌اش خزید، و ذولقدر هم به خانه پاگذاشت . برای کرسی آتش درست کرد، بچه‌ها را زیر کرسی نشاند، آرامشان کرد؛ خودش هم یک گوشه نشست و تکیه‌اش را به بالش داد و توی فکر فرو رفت و گوش به صدای سرفه‌های کنده پاره‌ی پیرمرد ریش حنایی کولی داد .
ماهرو و جمال آرام آرام داشتند به خواب می‌رفتند . پلک‌های ماهرو به هم آمده بود، و جمال سر روی شانه او گذاشته بود و می‌رفت که به تمامی بخوابد . اما ذولقدر را خواب نمی‌برد . پلک‌هایش خسته شده بودند، اما خواب نمی‌آمد . می‌آمد، دور چشم‌ها پرسه می‌زد، اما بر پلک‌ها نمی‌نشست . نیش می‌زد و می‌گریخت . می‌گریخت و مژه‌ها را می‌آزرد . میان کاسه‌های چشم‌ها انگار نرمه‌ شن ریخته بودند . یک‌جور حال دیگری داشت . حس می‌کرد کله‌اش پر از سرب شده . سنگین و بزرگ به نظرش می‌آمد . فکرهایی در مغزش جا گرفته بودند که نمی‌توانست بفهمدشان . اذیتش می‌کردند. یعنی چه ؟ یعنی چه ؟ پدرش خیلی شکسته شده بود . خیلی شکسته شده بود . چی شده بود ؟ دیگر می‌شد به او نام پدر داد ؟ برای چی ؟ هرکدام از طرفی می‌روند ؟ هر کدام از طرفی رفتند . هرکدام از طرفی رفته‌اند . دیگر نیستند . انگار نیستند . گم شده‌اند . انگار نبوده‌اند . انگار نبوده‌اند . انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند . هیچ‌وقت . از آتش فقط یک جفت ابروی سیاه، دو تا چشم میشی، یک دهن پر از دندان سفید و رشته‌هایی موی پیچ در پیچ، یک جفت کفش قرمز، و یک چادر سیاه با تابی که به بالش می‌داد، در خانه مانده بود . در خانه نمانده بود، در خاطر خانه مانده بود . در خیال ذولقدر مانده بود . این چیز‌ها نبودند . ردشان بود . مثل سایه‌هایی گذرنده . سایه‌های رمنده . مثل گذر سایه‌ی گربه‌ای از لب بام . این‌ها نبودند . خیال بودند . حالا خودش کجا بود ؟ آتش کجا بود ؟ شب و سرما . این دو تا مثل این‌که از هم زائیده‌اند . چرا آدم حس می‌کند هر کس لای این دو چیز, شب وسرما, گیر کند له و مچاله می‌شود ؟ آتش حالا توی شب و سرما بود ؟ نه، او مثل بابا، مثل چراغعلی بی‌دست و پا نبود . او مثل کبک بود . توی سرما هم گرم بود . اما کجا بود ؟ تف بر این فکر . چرا این فکر، مثل نیشتر، همیشه آماده بود که جان ذولقدر را بگزد ؟ یک اطاق گرم، بخار سماور، کرسی، و آتش . چادرش را لابد انداخته، دکمه‌های یقه‌اش را لابد باز کرده و لم داده . کجا لم داده ؟ به یک بازوی بزرگ و سفید و سینه‌ای پهن که موهایی زرد و پیچ‌پیچ‌دار و از یقه‌ی زیر پیراهنی رکابی بیرون افتاده . به تنی که پوستش هم‌چنان بوی خون و چرم و پشم می‌دهد . بوی خون تازه گوسفند و گاو . بوی سلاخ‌خانه . بوی آخرین نعره‌های نره‌گاو و شتر . ” تف بر این فکر”
چه موذی بود, چه موذی بود, هر وقت ذولقدر به مادرش فکر می‌کرد، این هم، این فکر هم مثل بال مگس به مغزش می‌چسبید . تف اصلا چرا باید این‌جور فکرها را به مغز راه داد کی راه می‌دهد؟ این فکرها خودشان می‌آیند . می‌چسبند . سمج‌اند . ملاحظه‌ی هیچ‌کس را نمی‌کنند . می‌آیند، جا می‌کنند، می‌چسبند و قایم می‌شوند، و همین که تو خواستی به چیزی فکر کنی، آن‌ها هم خودشان را قاطی می‌کنند . مثل ریسمان به دست و پایت می‌پیچند . چه سمج , چه سمج , تف
– ” حالا چه باید بکنیم؟”
ذولقدر این را از خودش می‌پرسید . فکر می‌کرد حالا تکلیفش چیست؟
هوای خانه انگار دم داشت . خفه‌کننده بود . ذولقدر نتوانست بیش از این برجا نشسته بماند . برخاست . خواهر و برادرش را یکبار دیگر نگاه کرد . هر دو به خواب رفته بودند . ذولقدر رویشان را پوشاند و زیر سرهاشان را هموار کرد . آن‌ها، هردوتاشان از ذولقدر کوچک‌تر بودند . جمال هنوز پنج شش ساله بود، و ماهرو تازه به مدرسه می‌رفت . و هر دو حالا روی دست ذولقدر مانده بودند؛ و او حس می‌کرد هم برادر آن‌هاس ، هم مادرشان و هم پدرشان .
در را آرام باز کرد، پا به حیاط کاروانسرا گذاشت و همان‌جا، دمی ایستاد . شب و خاموشی همه جا را پر کرده بودند . کولی‌ها به خواب رفته وبی‌صدا شده بودند .اما انگار صدای تق‌تق چکش‌هایشان بر سندان، صدای چکش‌کاری انبرهای قند‌شکن و منقاش و کارد آشپزخانه و سیخ‌های کباب، در هوا بود و می‌چرخید . مثل این‌که صداهای روز به آسمان رفته بودند، گم شده بودند، و حالا داشتند پیدا می‌شدند و پایین می‌آمدند . صدای آواز” نجات” هم می‌آمد . او همیشه، وقت کار می‌خواند . ولایتی می‌خواند . یک‌ جور دل کنده‌ای می‌خواند . توی سوراخی‌یی که از حلب و خشت، کنج کاروانسرا برای خودش درست کرده بود، پشت سندان کوچکش می‌نشست و انبرهایی را که روز پیش از کوره درآورده و روی هم ریخته بود، چکش‌کاری و پرداخت می‌کرد . حالا، هم صدایش توی هوا بود و هم ضربه‌های چکشش . خانواده‌های دیگر هم به خواب رفته بودند . هم چراغ شیره‌کش‌خانi علیجان خاموش بود، و هم کبوترهای زاغی از صدا افتاده بودند . تنها سرفه‌های نفس‌گیر اوستانیاز، پیرمرد ریش حنایی، گه‌گاه می‌آمد . ذولقدر می‌دانست که او تنگی نفس دارد و شب‌ها را خواب و بیدار به صبح می‌رساند . اول از او می‌ترسید، اما کم‌کم آشنا شد . خیلی آشنا شد . آن‌قدر که وقتی می‌دیدش سلامش می‌کرد .
ذولقدر, مثل این‌که از چیزی واهمه داشته باشد, به این‌سوی و آن‌سوی نگاهی کرد, دورتادور کاروان‌سرا خانه‌های کوچک کوچک بود . هرکدام مثل یک لانi روباه . ذولقدر همیشه می‌دید که آدم‌ها وقتی می‌خواستند تو بروند، خودشان را خم می‌کردند . و این‌جور وقت‌ها مثل چیز دیگری غیر از آدم می‌شدند . نمی‌دانست مثل چی؟ اما می‌فهمید که مثل آدمی‌زاد نیستند . اصلا آدمی‌زاد چه جور شکل و قیافه‌ای باید داشته باشد ؟ ذولقدر این را هم درست نمی‌دانست . ذولقدر هیچ چیز را درست نمی‌دانست . اما همیشه وادار می‌شد که از هر چیز سر دربیاورد . خودش هم این‌جورمی‌خواست. برای همین، دایم هوش و حواسش به دوروبرش بود . به هر چه که دوروبرش می‌گذشت . گویی می‌خواست مغز هر چیز، هر پیش‌آمد و هر موضوعی را بشکافد . می‌خواست از جزء‌جزء‌ ش سر دربیاورد . بداند . می‌خواست همه چیز را بداند . اما راه دانستن هر چیز را نمی‌دانست . برای همین، بیش‌تر وقت‌ها گیج می‌شد . شقیقه‌ها و چشم‌هایش درد می‌گرفتند . کلافه می‌شد و از حالی که داشت می‌گریخت .
میان گودال کاروان‌سرا از حلبی پاره و آهن‌های زنگ‌ خورده خرمنی درست شده بود . کنار خرمن آهن و حلبی‌پاره، درشکه‌ی لکنته‌ی پدر ذولقدر سیاهی می‌زد . تا چراغعلی اسب درشکه‌اش را نفروخته بود، حیوان را توی طویله‌ی کاروان‌سرا می‌بست، درشکه را هم بیرون در، کنار دیوار می‌گذاشت؛ صبح به صبح اسب را از طویله بیرون می‌کشید و با کمک ذولقدر، درشکه را به اسب می‌بست، ” بسم‌الله” می‌گفت و از در کاروان‌سرا بیرون می‌رفت . چه اسبی هم بود سیاه و لاغر . ذولقدر، حالا که فکرش را می‌کرد یادش می‌آمد که این آخری‌ها مثل یک بز شده بود . بزی که موهایش ریخته باشد . استخوان کفل‌هایش بیرون زده بود . روی تیره پشتش زخم کهنه مانده بود . گردنش تیغ کشیده و خشک شده بود . گوش‌هایش لق شده بودند . سر زانوهای جلوش از بس سکندری خورده، زخم شده بودند؛ و روی چشم‌هایش هم غباری کدر نشسته بود .
ذولقدر بی‌اختیار به طرف درشکه رفت . درشکه، شکسته، پاره‌ پوره و از قواره افتاده بود . مثل آدمی که به ضرب چماق از پا درش آورده باشند . ذولقدر دور درشکه چرخید، بعد پا روی رکابش گذاشت، از آن بالا رفت و سر جای پدرش نشست . آن‌ وقت‌ها، چراغعلی گاه‌ گاهی ذولقدر را هم کنار دست خودش سوار می‌کرد و تا میدان می‌برد، آن‌جا پیاده‌اش می‌کرد تا به مدرسه برود . ذولقدر، کنار میدان از رکاب پایین می‌پرید، راهش را کج می‌کرد و یکبار دیگر برمی‌گشت و از زیر لبه کلاهش، رفتن درشکه را نگاه می‌کرد و به صدای سم کوبیدن اسبشان گوش می‌داد . اما حالا، جای اسب خالی بود . انگار که هیچ‌وقت نبوده است . پیش از این ذولقدر، گاه و بی‌گاه پدرش را می‌دید که یکی دو نفر را دنبال سرش راه انداخته و خودش هم مثل آدم‌های رعشه‌ گرفته، رو به کاروان‌سرا می‌آید . آن‌ها یکراست بالای سر درشکه می‌آمدند، کمی نگاهش می‌کردند، با هم چانه می‌زدند و می‌رفتند . و باز فردایش چراغعلی آدم‌های تازه‌ای را بالای سر درشکه می‌آورد و با هم مشغول چانه‌زدن می‌شدند . اما هنوز هنوز نتوانسته بود درشکه را بفروشد .
ذولقدر همان‌جا، سر جای پدرش، مثل همو قوز کرده ، نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد . فکرهایی که تا امشب و این ساعت به سرش نزده بود . یک‌جور پریشانی خاطر داشت . پریشانی خیال . تا حال کمتر این‌جور شده بود . تا وقتی مدرسه‌ای بود رو به مدرسه می‌رفت، از وقتی هم که مدرسه را تمام کرده بود، راه خیابان‌ها را پیش می‌گرفت و می‌رفت دوروبر چرخ‌های طوافی‌ها برای خودش می‌پلکید و توی میدان بارفروش‌ها کمک این و آن می‌کرد و به جایش کمی میوه و سبزی می‌گرفت و به خانه برمی‌گشت، و اگر احیانا پولی گیرش می‌آمد توی قلک می‌انداخت تا برای عیدش کفش و پیراهن بخرد . هر چه بود، روز و شب برایش همیشگی و معمولی بود . هیچ‌وقت” فردا” دلش را نمی‌لرزاند . بودن بابا و مادرش، با همه ناجوری‌شان، برای او یک‌ جور پشتوانه و تکیه‌گاه بودند . حس می‌کرد کسی را دارد . کسانی را دارد . مادری که برایش کرسی را گرم کند، پارگی رخت‌هایش را بدوزد، و نفرینش کند . و پدری که به رویش براق شود، به او چشم غره برود، فحشش بدهد . و گاهی هم یک” دو قرانی” کف دستش بگذارد . اما امشب طور دیگری بود . غیر از شب‌های پیش . و ” فردا” مثل اینکه چیز تازه و عجیبی بود که باید می‌آمد . فردا پهن و بزرگ‌تر بود . و او تنها و تنها‌تر بود . حس می‌کرد چیزهایی از او جدا شده‌اند . و او هم از چیزهایی جدا شده است . مثل این‌که قبایی را از تن او واگردانده بودند . سرما . سرما . حس می‌کرد فشار سرما بیش‌تر شده است و دم‌به‌ دم دارد بیش‌تر می‌شود . فردا چی می‌شد ؟ فردا چطور بود ؟ فردا چی بود ؟ رنگ و بویش با همه فرداها، آیا فرق نمی‌کرد ؟ آیا فردا، همین آدم‌های دوروبر با چشم دیگری به او نگاه نمی‌کردند؟ فردا برادر و خواهرش چطور از خواب برمی‌خاستند ؟ چطور چای و نان می‌خوردند ؟ چه می‌کردند ؟ این‌ها همه برای ذولقدر سئوال بود، و او جوابی برای خودش نمی‌یافت . گویی همه چیز خود را او باید رو‌به‌ راه می‌کرد .
صدای به‌هم خوردن در کاروان‌سرا، خیالش را برید؛ او را از جا کند و بی‌اختیار رو به سوی در گرداند . در کوچک آدم رو باز شد و زنی قدم به دالان گذاشت . ذولقدر فکر کرد باید از کولی‌ها باشد. اما نه، مادرش بود . قدی کشیده در چادری سیاه . او ، این وقت شب این‌جا چکار می‌کرد ؟ لابد آمده بود سری به ایشان بزند . ذولقدر به نرمی خودش را پشت درشکه قایم کرد تا مادرش او را نبیند، اما آتش هم به درشکه نگاه نکرد؛ یکراست رو به خانه‌شان رفت، در را باز کرد، پا توی اتاق گذاشت و در را پشت سر خود بست . ذولقدر با خود گفت” حالا او چه می‌کند؟” و منتظر بود که به صدای مادرش رو به خانه برود و وانمود کند که بیرون بوده .
مادر بیرون آمد، ذولقدر را صدا کرد . ذولقدر خواست رو به او برود؛ اما نتوانست . پایش پیش نمی‌رفت . ماند . بی‌جواب ماند و خودش را بیش‌تر قایم کرد . آتش، باز هم او را صدا کرد . یک‌بار، دوبار، چندبار . اما هربار ذولقدر خودش را قایم‌تر کرد تا این که مادرش خاموش به خانه برگشت و در را بست .
حالا چه می‌کرد ؟ لابد می‌رفت کنار بچه‌ها می‌نشست و نوازششان می‌کرد ؟ دستش را روی موهایشان می‌کشید، نگاهشان می‌کرد، غم‌شان را می‌خورد، لب‌هایش به پرپر می‌افتادند و چشم‌هایش تر می‌شدند . لابد زیرزبانی، با آن‌ها که خواب بودند حرف می‌زد . درددل می‌کرد . می‌گفت چاره‌ای ندارم . باید تا حالا بیرون می‌ماندم . کار دیگری نمی‌توانستم بکنم . باید می‌ماندم . و بعد، لابد لب‌هایش را به دندان می‌گزید و از گریه‌ای خاموش، بال‌های بینی‌اش پرپر می‌زد . و بعد، لابد سیگاری برای خودش روشن می‌کرد، میان انگشت‌های بلندش می‌گرفت، پاشنه سرش را به دیوار تکیه می‌داد و بالای سرش را از حلقه‌های دود پرمی‌کرد و بی‌آن‌که بداند چی می‌بیند به گوشه‌ای نگاه می‌کرد . اما نه . نه . او دیگر نباید توی غم برادر و خواهر ذولقدر باشد . نباید به سر و گوش آن‌ها دست بکشد . نباید با مهر نگاهشان کند . نباید . نباید . گریه‌هایش را هم ببرد سر گور پدرش دیگر چشم‌های او پاک نیستند، دست‌هایش پاک نیستند، نفسش پاک نیست، گریه‌هایش پاک نیستند . او نباید دستش را روی گونه ماهرو بکشد . زلف‌های جمال را از روی پیشانیش نباید پس بزند . روی چشم‌های آن‌ها را نباید ببوسد . ران ماهرو را نباید نیش‌گون بگیرد . توی سر جمال نباید تپ بزند . نفسش را نباید روی گوش و گردن بچه‌ها بدمد . دست‌های او بوی خون تازه سلاخ‌خانه را می‌دهند، بوی عرق تن غریبه . بوی تن مردی که پشم‌های سینه‌اش پیچ در پیچ و خاکستری رنگست . نفسش بوی نفس او را می‌دهد . بوی جگر سوخته، بوی پشم ناشوی، بوی سلاخ‌خانه می‌دهد . نگاهش هم همین‌طور . دیگر نگاه نیست . مثل دو تکه گوشت است . گوشت خام . از آن‌ها که اگر زیر دندان بگیریشان چندشت می‌شود . موهای تنت سیخ‌سیخ می‌شود . و لب‌هایش… اووف…. لابد یک ساعتی مکیده شده‌اند . تا همین یک دم پیش ، تنش بو می‌دهد . بوی عرق تن مردها را می‌دهد . نه، نه . او دیگر نباید پای کرسی این خانه بنشیند . باید برود . باید برود و گم بشود . مایه سرشکستگی‌ست. ننگ است . آخ… کاش همین الان از در بیرون بیاید و برود گورش را گم کند .
ذولقدر چه کینه‌ای در دلش به مادر خود حس می‌کرد . دیگر نمی‌خواست او را ببیند . نمی‌خواست که او را همین یک دم پیش، دیده بود . خیال کن شرمش هم می‌آمد که چشمش به مادرش بیفتد . حتی فکر مادرش او را می‌آزرد . بیزارش می‌کرد . می‌خواست که دیگر هیچ‌وقت روی آتش را نبیند . با این همه ته دلش به حال او می‌سوخت . از فکر او غصه‌اش می‌گرفت، حتی حس می‌کرد دلش می‌خواهد برای او بگرید . اما در ذولقدر این دو حال جمع شده بودند . هم بیزاری، هم مهر . هم خواستن، هم نفرت . انگار با یک چشمش برای مادر می‌گریست و با یک چشمش خشم داشت . همین بیشتر مایه آزارش می‌شد . قلبش پر از سوزن بود .
باید آتش به خواب رفته باشد . ذولقدر پاورچین پاورچین به پشت در آمد و گوش داد . هیچ سروصدایی نبود . فکر کرد آن خیالاتش هم شاید راست نبوده، چون این‌طور پیدا بود که مادرش خوابیده است . خواست به خانه برود . اما نرفت . دلش نیامد . سرما اذیتش می‌کرد . رو به در کاروان‌سرا به راه افتاد . در را آرام باز کرد و بیرون رفت . صدای سرفه پیرمرد ریش حنایی کولی پشت سرش می‌آمد . کوچه خالی و خلوت بود . همه جا شب بود . چراغ‌های کدر برق هم از پاشیدن نور دریغ می‌کردند . ذولقدر لحظه‌ای ماند و بعد به راه افتاد .
کنار دیوار میدان، بارفروش‌ها آتش درست کرده بودند . توی یک چلیک خالی آتش درست کرده بودند : ذولقدر می‌شناختشان . آن‌ها هم ذولقدر را می‌شناختند . ذولقدر پیش آن‌ها رفت و کنار آتش نشست . دو نفر بودند که شب را به نوبت پاس می‌دادند . ‌آن‌که خواب رفته بود عمو تقی بود، و آن‌که خواب و بیدار روی چارپایه ، کنار آتش نشسته و پالتو نیم‌داری روی شانه‌ها انداخته بود، ” علی گر” بود . اما ” علی آقا ” صدایش می‌کردند . خیلی وقت‌ها ذولقدر می‌آمد و کمک علی آقا، بار از ماشین پایین می‌داد . علی گر خیلی هم جوشی بود و یک دم زبانش بی‌فحش قرار نمی‌گرفت . ذولقدر هم وقت کار به فحش‌های او خو داشت . از او دلگیر نبود . چون به کارش می‌زد .
– چطور این وقت شب از خانه زده‌ای بیرون ؟
ذولقدر کنار حلبی آتش نشست و دست‌هایش را روی هرم شعله گرفت . علی آقا چشم‌هایش را با پشت دست مالید و به ذولقدر نگاه کرد :
– ها؟
ذولقدر هم‌چنان خاموش و نگاه در آتش ماند . علی‌آقا با تکه تخته‌ای آتش را جلا داد و گفت :
– سرشبی بابات را دیدم که لول می‌خورد و سرپایینی می‌رفت
ذولقدر باز هم بی‌جواب ماند . علی آقا گفت :
– ننه‌تم حالا دیدم که داشت می‌آمد . همین‌جا، تو میدان از ماشین پیاده‌اش… شد
هر چه را که علی آقا می‌خواست بگوید، ذولقدر می‌دانست . بیش‌ترش را هم نمی‌خواست که او بداند . علی آقا یک استکان چای مانده برای ذولقدر ریخت و جلوی او گذاشت و پلک‌های سنگینش را برهم گذاشت . ذولقدر گفت :
– بخواب . من بیدار می‌مانم .
علی آقا خودش را گرد کرد و کنار چلیک آتش خوابید . ذولقدر چایش را خورد و به نزدیگ گرما خزید . دیگر خواب از سرش پریده بود . به خیابان خالی چشم گرداند . پاسبانی و سگی آن‌طرف میدان، در سایه روشن دیوار پرسه می‌زدند . ذولقدر روگرداند . شب خیلی گود بود و خیالات ذولقدر خیلی سمج بودند . دیگر داشت از دستشان ذله و عصبانی می‌شد . اما چاره‌ای هم نمی‌دید تا بتواند از گیرشان رها شود . مثل مگس دوره‌اش کرده بودند . اما مگر این شب تا کی می‌خواست طول بکشد ؟ تا قیامت ؟ نه، آخرش تمام می‌شد . باید تمام می‌شد . مثل دوده سیاه بود و مثل چرکی که به پشت دست بچسبد، به روح ذولقدر چسبیده بود . باید آن را می‌شست . باید از خودش دور می‌کرد . دیگر تاب این را نداشت که زیر این دیگ سیاه یک‌بار دیگر هم فکر و خیالات گزنده‌اش را دوره کند نه، حاصلی نداشت . که چی بشود ؟ مثل این‌که آدم با دست خودش صد تا بچه کژدم را به جان خودش بیندازد . برای چی ؟ که خودش را بچزاند ؟ نه . باید شب را تمام کرد . باید شب را به‌سر آورد . به سرآمد . اما پرعمرترین شب‌های عمر ذولقدر بود . چه طولانی و دراز بود یک دالان سیاه و بی‌سروته . اما روزنه‌ای در آن پیدا شد . سحر پیشانی خود را گشود . میدان به جنبش درآمد . علی‌ آقا برخاست و ذولقدر را دید که همچنان روی خاکستر‌های گرم چلیک ، خم مانده است . علی آقا پس سرش را خاراند و گفت :
– حالا تو بگیر بخواب . جا گرمه .
ذولقدر برخاست . حس می‌کرد استخوان‌هایش تیر می‌کشند . تنش را کش داد و گفت :
– نه، من می‌روم خانه . کار دارم .
علی آقا چند تا پرتقال وسیب مانده توی یک پاکت ریخت و به دست ذولقدر داد . ذولقدر پاکت را گرفت و رو به کاروانسرا به راه افتاد . سنگ‌تراش‌ها هنوز دست به کار نشده بودند . گل و لای کف کوچه یخ بسته و سفت شده بود . کولی‌ها تک و توکی از خواب بیدار شده و یک لت در کاروانسرا را باز گذاشته بودند . ذولقدر پا به دالان گذاشت و رو به در خانه‌شان رفت . در را که باز کرد، مادرش را دید که بقچه بندیلش را بسته، چادر به سر کرده و می‌خواهد از خانه بیرون برود . آتش، پسرش را که دید ایستاد، به او براق شد و گفت :
– شب کجا بودی؟
ذولقدر به حرف او التفاتی نکرد . حتی به مادرش نگاه هم نکرد . از کنارش گذشت و به کنار کرسی رفت، بغل دست خواهر و برادرش نشست . آتش به او برگشت . از چشم‌هایش خون می‌بارید. دندان‌هایش را روی هم فشار داد و گفت :
– هر جهنم که بودی خوبه حالا من میرم و دیگر برنمی‌گردم که شکل نحس شماها را ببینم .
این را گفت و بیرون رفت و لت در را پشت سرش به هم زد . ماهرو صورت خود را در لحاف پوشاند و جمال گریه را سرداد . ذولقدر برخاست، در را محکم بست و به برادرش تشر زد:
– بی گریه
جمال خاموش شد و ذولقدر روی کرسی نشست، آرنج‌هایش را روی زانوها گذاشت، و سرش را پایین انداخت . لحظه‌ای همه خاموش بودند . ذولقدر ناگهان، مثل ببری برخاست و میانه خانه ایستاد . بعد شروع کرد به قدم زدن. خودش چنین خواستی نداشت، اما احساس می‌کرد قدم‌هایش را دارد بزرگ‌ تر از همیشه برمی‌دارد . کنار دیوار را گرفته بود، می‌رفت و برمی‌گشت و دندان برهم می‌سایید راه سه‌ ساله را باید یکشبه می‌پیمود . همین شب باید از میان هزار شب می‌گذشت . فشرده . فشرده . تا مرد شدن او هزار شب راه بود .
روبرو، چشمش به کلیجه پوستین کهنه پدرش افتاد که به میخ آویزان بود . این نیم‌پوستین کهنه را، پدرش وقتی می‌پوشید و بالای درشکه‌اش می‌نشست که برف می‌آمد . اما حالا دیگر خیلی پاره‌ پاره شده بود . به تن نمی‌ماند . ذولقدر کلیجه را از میخ واگرفت و آن را بی‌اختیار روی دوشش انداخت . کنار در، آئینه شکسته‌ ای به دیوار بود . جلو آئینه ایستاد و به خودش نگاه کرد . چه بزرگ شده بود حس می‌کرد شانه‌هایش پهن شده، قدش کشیده شده و پشت لبش مو درآورده است . نه، سبیل باریکی زیر بینی خود حس می‌کرد . حتی می‌توانست دستی رویش بکشد . خیال نمی‌کرد . اصلا خیال نبود نباید خیال باشد برگشت، به دوروبر خود نگاه کرد . خواهر و برادرش کوچک‌ تر از همیشه به نظرش می‌آمدند . خیلی کوچک‌تر . انگار بچه‌هایش بودند . و او، خودش را مثل تنه درختی می‌دید . درختی که در جنگلی، کنار همه درخت‌های دیگر روییده باشد . و این بچه‌ها را مثل دو تا جوجه، دو تا پرنده کوچک می‌دید که روی شاخه‌اش نشسته بودند . یک‌باره حس کرد ، سر جای بابایش , مثل وقت‌هایی که سالم و محکم بود, ایستاده است . خودش را از آن‌چه بود، بزرگ‌تر دید . خیال کرد به جلد پدرش فرو رفته است، و حالا باری را که زمین مانده او باید بردارد . رو به در رفت .
– چرا پوستین بابا را پوشیدی ؟
ماهرو این را پرسید . ذولقدر رو به او برگشت و گفت :
– دیگر بابا نیست .
– او که هنوز از پیش ما نرفته .
– رفته . او هم خیلی وقته که رفته .
– پس ما حالا چکار باید بکنیم ؟
ذولقدر گفت :
– این نزدیکی‌ها، پایین تر از مسجد یک کارخانه بلورسازی هست . من می‌روم آن‌جا . می‌چسبم تا کاری گیر بیاورم . تو هم می‌روی به مدرسه‌ ات .
ماهرو گویی جان گرفت، از زیر کرسی بیرون آمد و به جای هر حرفی گفت :
– چای و نان نمی‌خوری برات درست کنم ؟
– امروز نه . باید زودتر بروم . اما فردا چرا .
ذولقدر کلیجه پوستین را خوب به شانه‌هایش کشید و از در بیرون رفت . ماهرو جویده جویده گفت :
– من چی؟
برادر، شانه‌اش را گرداند و به او گفت :
– مگر یک حرف را چند بار می‌زنند ؟
خواهر خاموش شد . ذولقدر پا از در بیرون گذاشت و رو‌ به در کاروانسرا به راه افتاد . اوستانیاز، پیرمرد کولی، از در خانه‌اش بیرون خزیده بود و داشت وضو می‌گرفت، و چراغعلی باز هم دو نفر را دنبال سر خود به راه انداخته بود و داشت به طرف درشکه شکسته‌اش می‌برد . چراغعلی، ذولقدر را که دید التفاتش نکرد . ذولقدر هم بابایش را نگاه نکرد، به پیرمرد کولی سلام داد و از در کاروانسرا بیرون رفت، توی کوچه به راه افتاد و کوشید تا قدم‌هایش را بلندتر از همیشه بردارد . قدم‌هایی مثل قدم‌های یک مرد .

محمود دولت آبادی
0 پیام


نشانه ها و سمبل ها | 2018-01-07 23:21:58

برای چهارمین بار در این چند سال با این مشکل مواجه شده بودند که چه هدیه تولدی برای مرد جوانی که بطورعلاج ناپذیری دچار اختلال ذهنی بود بیاورند. او هیچ میلی نداشت. وسایل ساخت بشر برایش یا لانه‌های نیروهای شیطانی، پر از جنب و جوش یک عمل بدخواهانه بودند که فقط او می‌توانست دریابد، یا اشیاء زمختی که برایشان هیچ فایده ای در دنیای انتزاعی‌اش پیدا نمی‌شد. بعد از حذف کردن چند مورد که ممکن بود برنجاند یا بترساندش (برای مثال هرچیزی در ردیف ابزارآلات مکانیکی تابو بود) پدر و مادرش یک چیز کوچک ظریف و بی خطر را انتخاب کردند: یک سبد با ده ژله میوه ای مختلف در ده شیشه کوچک.

وقتی که متولد شده بود آن‌ها مدت زیادی بود که ازدواج کرده بودند، سالهای زیادی سپری شده بود و حالا آن‌ها کاملاً پیر شده بودند. موهای سفید زن با شلختگی بسته شده بود. لباس‌های سیاه ارزان به تن داشت. برخلاف بقیه زن‌های هم سن خودش (مثل خانوم شول همسایه بغلیشان که صورتش از آرایش، سرخ و سفید بود و کلاهش دسته ای از گل‌های کنار نهر داشت) او سیمای رنگ پریده ای را به روشنایی عیبجوی روزهای بهاری به نمایش می‌گذاشت. شوهرش که درکشورپیشین یک تاجر انصافاً موفق بود، حالا کاملاً به برادر بزرگ‌ترش اسحاق وابسته بود، یک آمریکایی واقعی با تقریباً 40 سال سابقه، آن‌ها به ندرت او را می‌دیدند و به او لقب شازده داده بودند.

آن جمعه همه چیز اشتباه پیش رفت. قطار زیرزمینی جریان اصلی خود را بین دو ایستگاه از دست داد و برای 15 دقیقه هیچکس نمی‌توانست چیزی به جز ضربان وظیفه شناسانه قلب خود وخش خش روزنامه‌ها را بشنود. اتوبوسی که آن‌ها قرار بود بعد از آن سوار آن شوند مدت زیادی آن‌ها را معطل کرد و وقتی هم که آمد، پر بود ازبچه های دبیرستانی وراج. وقتی که ازمسیر قهوه ای رنگ که به آسایشگاه منتهی می‌شد می‌گذشتند باران سختی داشت می‌بارید.

آنجا بازمنتظر ماندند، و به جای اینکه پسرشان را طبق معمول در اتاق (با صورت بدتراشیده، پر از جوش،، عبوس و متحیر) ببینند پرستاری که می‌شناختند ولی تحویلش نمی‌گرفتند بالاخره ظاهر شد وبه روشنی توضیح داد که او دوباره اقدام به خودکشی کرده است. طبق گفته پرستار حالش خوب بود، اما یک ملاقات ممکن است پریشانش کند. آن مکان آنقدر به شکل فاجعه باری دچار کمبود کارمند بود و وسایل خیلی راحت جا به جا یا قاطی می‌شدند که آن‌ها تصمیم گرفتند هدیشان را دردفترنگذارند بلکه دفعه بعد که می‌آمدند با خودشان بیاورند.

زن منتظر ماند شوهرش چتر را باز کند و بعد دستش را گرفت. مرد به همان روش مخصوص طنین داری که وقتی ناراحت بود مدام گلویش را صاف می‌کرد. به سرپناه ایستگاه اتوبوس در آنسوی خیابان رسیدند و مرد چترش را بست. چند قدم آنطرف تر زیر یک درخت که از شدت باران داشت می‌لرزید، یک پرنده کوچک نیمه جان که هنوز بال و پر در نیاورده بود داشت با ناتوانی در یک گودال به خود می‌پیچید.

در طول سواری طولانی تا ایستگاه مترو او و شوهرش یک کلمه با هم رد و بدل نکردند. و هرزمان که زن به دست‌های پیر او (رگ‌های ورم کرده، لک‌های قهوه ای پوست) قلاب شده و جمع شده روی دسته چترش نگاه می‌کرد، بغض گلویش را می‌گرفت. همانطور که به اطراف نگاه می‌کرد تا این که ذهن خودش را به چیز دیگری بند کند، شوک خفیفی به او دست داد، ترکیبی ازشفقت وحیرت، وقتی که متوجه یکی از مسافران شد، دختری با موهای تیره و ناخن‌های قرمز و کثیف، داشت روی شانه یک زن مسن تر ازخودش گریه می‌کرد. این دختر او را یاد چه زنی می‌انداخت؟ او شبیه ربکا بوریسوونا بود، کسی که دخترش با یکی از سولوویشیک ها ازدواج کرده بود- در مینسک، سال‌ها پیش.

آخرین باری که پسر تلاش کرده بود اینکار را انجام دهد روشش، به گفته دکتر، شاهکاری از نوآوری بود، اگر یکی از دوستان بیمار حسودش فکر نکرده بود که می‌خواهد پرواز کردن یاد بگیرد و جلوی کارش رابگیرد موفق می‌شد. کاری که واقعاً می‌خواست انجام بدهد این بود که در دنیای خود سوراخی پاره، و فرار کند.

سیستم هذیان‌های اوموضوع یک مقاله مفصل در یکی از مجله‌های ماهانه علمی بود، اما خیلی قبل تر از آن او و شوهرش این مسئله را حل کرده بودند."جنون ارجاعی"، هرمان برینک این اسم را گذاشته بود. در این موارد نادر مریض تصور می‌کند که هر چیزی که دراطراف او اتفاق می‌افتد اشاره ایست پنهانی به شخصیت و وجودش. او مردم واقعی را از این توطئه مستثنی می‌کند چرا که خودش را خیلی باهوش تر از بقیه می‌بیند. پدیده‌های طبیعی هر کجا که برود او را دنبال می‌کنند. ابرها در آسمان صاف، به وسیله نشانه‌هایی تدریجی، اطلاعات فوق العاده جزیی را درمورد او به یکدیگر انتقال می‌دهند. درونی‌ترین افکار او، شبانگاه، به صورت الفبای دستی، توسط درختان تیره با اشاره سر و دست بحث و گفتگو می‌شود. سنگ ریزه‌ها یا لکه‌ها یا لکه‌های پوست الگوهایی را می‌سازند که به صورت ناخوشایندی پیام‌هایی را نشان می‌دهند که او باید جلوی آن‌ها را بگیرد. هرچیزی یک رمز است و اومضمون هرچیزی است. بعضی ازجاسوسها نظاره کنندگان بی غرض هستند مثل سطوح شیشه ای و استخرهای راکد، بقیه مثل کت‌های آویخته شده در شیشه فروشگاه‌ها، شاهدان متعصب‌اند، سلاخ‌های بی رحم، بقیه هم (آب جاری، طوفان‌ها) تا حد جنون هیستریکال هستند، نظر تحریف شده ای درباره او دارند وبه شکل عجیب و غریبی تفسیر اشتباهی از اعمالش می‌کنند. او همیشه باید حواسش باشد و هر لحظه و دقیقه زندگیش را وقف رمز گشایی زیر و بم چیزها کند. همان هوایی که او باز دم می‌کند فهرست بندی و بایگانی می‌شود. ای کاش فقط آن وسواسی که اوداشت به محیط دور و ور محدود بود- اما افسوس که نیست! هرچه فاصله بیشتر شود هجوم وحشیانه جنون نیز به نسبت شدت وحرکت بیشتر می‌شود. گویچه‌های گلبول خونش، به اندازه یک میلیون بار بزرگ شده، در سطوح وسیع پخش می‌شوند، و همچنان دورتر، کوه‌های عظیمی از جمود و بلندی‌های غیر قابل تحمل از جنس سنگ‌های گرانیت و درختان صنوبری که ناله سر می‌دهند نهایت حقیقت وجودش را دربرمی گیرند.

II

وقتی ازرعد و هوای ناپاک مترو بیرون آمدند، آخرین پرتوهای روز با نورهای چراغ خیابان آمیخته شده بود. زن می‌خواست برای شام ماهی بخرد، پس سبد شیشه‌های ژله را به او داده گفت که به خانه برود. مرد تا سومین پاگرد رفت و بعد یادش آمد که پیش از آن در روز، کلیدها را به او داده بود.

در سکوت روی پله‌ها نشست و در سکوت بلند شد، وقتی که حدوداً ده دقیقه بعد زن آمد، در حالی که با خستگی و زحمت زیاد پله هارا بالا می‌رفت، و با رنگی پریده لبخند زنان، سرش را به علامت سرزنش حماقتش تکان می‌داد. وارد آپارتمان دو اتاق خوابه خود شدند و مرد فوراً به سمت آینه رفت. درحالی که گوشه دهانش را با انگشتان شصتش فشار می‌داد، با یک شکلک ماسک مانند وحشتناک، دندانهای جدیدش را که خیلی آزاردهنده بودند را برداشت وآب دهان دندان‌های نیش را که به آن متصل بود جدا کرد. در حالی که زن میز را می‌گذاشت شروع کرد به خواندن روزنامه زبان روسی خود. همانطور که می‌خواند، هله هوله هایی را که نیازی به دندان نداشتند را می‌خورد. زن خلق و خوی او را می‌دانست و ساکت بود. وقتی که مرد به رختخواب رفت، او در اتاق نشیمن با کارت‌های رنگ و رو رفته و آلبوم‌های قدیمی‌اش ماند. رو به روی حیاط باریک جایی که باران در تاریکی بر روی سطل‌های زباله ضربه خورده جرنگ جرنگ صدا می‌کرد، پنجره‌ها ملایم روشن بودند و در یکی از آن‌ها یک مرد با شلوارهای سیاه با آرنج‌های بالا برده برهنه خود دیده می‌شد که روی تخت نامرتبی به پشت خوابیده بود. زن پرده را پایین کشید و عکس‌ها را مرور کرد. وقتی که بچه بود عجیب تر از اکثر بچه‌ها بنظر می‌آمد. ازتوی یک تای آلبوم عکس، یک خدمتکار آلمانی که در لایپزیگ داشتند و نامزد تپل رویش بیرون افتاد. مینسک، انقلاب، لایپزیگ، برلین، لایپزیگ، جلو یک خانه شیب دار که به صورت بدی خارج از کانون عکس بود. 4 سالگی، در یک پارک، ترشرو، خجالتی، با پیشانی درهم کشیده، از یک سنجاب جسور رویگردان بود همانطور که از هر غریبه دیگری پرهیز می‌کرد. عمه روزا، یک زن پیر ایرادگیر، لاغر، چشم گنده، که در دنیای وحشتناکی از خبرهای بد، ورشکستگی‌ها، تصادفات قطارو تومورهای سرطانی زندگی میکرد—تا وقتی که آلمانی‌ها او را با همه آدم‌هایی که دلواپسشان بود بقتل رساندند. 6 سالگی، این زمانی بود که پرندگان عجیب و غریب با دست و پای آدم می‌کشید و مثل یک آدم بالغ به بخوابی مبتلا بود. پسرعمویش که حالا یک شطرنج باز مشهور است. باز هم او، سن تقریباً 8، هنوز سخت است که درکش کنید، ترسان از کاغذ دیواری‌ها در پاساژها، ترسان از یک تصویر خاص در کتابی که صرفاً چشم اندازی شاعرانه ای با صخره‌هایی روی یک تپه و یک چرخ گاری قدیمی که از شاخه درخت بی برگی آویزان بود را نشان می‌داد. سن 10: سالی که آن‌ها اروپا را ترک کردند. شرمساری، افسوس، سختی‌های خوار کننده، بچه‌های عقب مانده زشت و شروری که او با آن‌ها در آن مدرسه استثنایی‌ها بود. و بعد وقتی رسید در زندگیش که همزمان بود با یک دوران نقاهت طولانی بعد ازابتلا به ذات الریه که آن فوبیاهای کوچک که پدر و مادرش کله شقانه آن‌ها را به عنوان ویژگی‌های استثنایی یک فرزند با استعداد به حساب می‌آوردند، شدت گرفت گویی به یک پیچش متراکم از توهماتی که معقولانه با هم تعامل می‌کردند تبدیل شدند که کاملاً به ذهن‌های عادی غیر قابل دسترس بود.

این و بیشتر از این‌ها را قبول کرده بود - بخاطر اینکه بعد از این همه، زندگی براستی به معنای قبول کردن از دست دادن خوشی‌ها است یکی پس از دیگری، نه فقط خوشی‌های او- که احتمال بهبودی اوضاع بود. او به موج‌های بی پایان درد فکر کرد که به هر دلیلی او وشوهرش مجبور بودند تحمل کنند. به غول‌های نامریی که پسرش را به طرزغیر قابل تصوری آزار می‌دادند، به مقدار بی اندازه‌ی عطوفتی که در دنیا وجود داشت، به سرنوشت این عطوفت که یا خرد می‌شود یا هدر می‌رود یا تبدیل به دیوانگی می‌شود، به کوکان مورد غفلت قرار گرفته ای که با خودشان در گوشه‌های جارو نکرده اتاق‌ها زمزمه می‌کنند، به علف‌های هرز زیبا که نمی‌توانند از دست کشاورز پنهان شوند وناچار مجبورند سایه خم شده شبیه میمون او، همانگونه که سیاهی غول پیکرش نزدیک می‌شود، رامشاهده کنند که گل‌های له شده را رها می‌کند.

III

از نیمه شب گذشته بود که صدای غر زدن شوهرش را از اتاق نشیمن شنید و مرد بلافاصله تلو تلو خوران از اتاقش بیرون آمد در حالی که روی لباس شب خود پالتوی قدیمی با یقه آستراخانی اش را پوشیده بود که خیلی بیشتر ازلباس حمام آبی ای که داشت ترجیحش می‌داد.

-فریاد زد: "نمیتونم بخوابم."

- زن پرسید: "چرا؟ چرا نمی‌توانی بخوابی؟ تو که خسته بودی."

- "نمیتونم بخوابم بخاطراین که دارم می‌میرم." مرد این را گفت و روی مبل دراز کشید.

-"شکمته؟ میخوای به دکتر شولو زنگ بزنم؟"

-مرد با ناله گفت:" دکتر نه، دکتر نه، دکتر به درک! ما باید زود اونو از اونجا بیرون بیاریم وگرنه ما مسئولیم. مسئول!" این را تکرار کرد و خودش را به یک حالت نشسته روی زمین انداخت در حالی که با مشت‌های گره کرده‌اش به پیشانی‌اش ضربه می‌زد.

-زن آرام گفت: "خیلی خوب. ما فردا صبح اونو بیرون میاریم."

-شوهرش در حالی که به سمت دستشویی می‌رفت گفت:"یه کم چایی میخوام".

در حالی که به سختی خم می‌شد، زن چند تا کارت بازی و یکی دو تا عکس را که از روی مبل روی زمین لیز خورده بود را دوباره برداشت. جک قلب، 9 پیک، آس پیک، السا و نامزد جانورش. مرد با روحیه بالا برگشت و با صدایی بلند گفت:

"فکر همه جاشو کرده‌ام. ما اتاق خواب رو بهش میدیم. یکی از ما بخشی از شب رو کنارش و اون یکی روی مبل سپری میکنه. به نوبت. دکتر رو هم هرهفته دو بار میاریم ببینتش. مهم نیست شازده چی میگه. حرف زیادی هم نمی تونه بزنه چون که ارزون تر درمیاد."

تلفن زنگ خورد. ساعت غیر معمولی برای زنگ خوردن تلفن بود. کفش راحتی پای چپش درآمده بود و او همانطور که وسط اتاق ایستاده بود با پاشنه و انگشت شصتش کورمال کورمال دنبالش می‌گشت، و بطور بچه گانه ای بدون دندان، زل زده بود به همسرش. از آنجایی که بیشتر از شوهرش انگلیسی بلد بود، این زن بود که به تلفن‌ها رسیدگی می‌کرد.

صدای گرفته دختر کوچکی این را گفت: "میتونم با چارلی صحبت کنم؟".

"چه شماره ای رو میخواین؟... نه اشتباه گرفتید."

گوشی خیلی آرام سر جایش گذاشته شد. دست زن به سمت قلب خسته پیرش رفت.

مرد لبخند سریعی زد و بلافاصله، تک گویی هیجان زده خود را ادامه داد. آن‌ها به محض اینکه روز می‌شد، می‌رفتند می‌آوردندش. چاقوها باید در کشوهای قفل شده نگه داری شوند. حتی در بدترین حالتش او خطری برای بقیه مردم نداشت.

تلفن برای بار دوم زنگ خورد. همان صدای ناموزون جوان مضطرب، سراغ چارلی را گرفت.

-"شما اشتباهی گرفتید. من بهتون میگم شما دارین چیکار میکنین: شما دارین حرف او را بجای صفر می‌چرخانید."

نشستند به جشن غیر منتظره چای نیمه شب خود. هدیه تولد روی میز بود. مرد با سر و صدا چای را هورت می‌کشید، صورتش سرخ شده بود، هر از چند گاهی یک تکان دایره واری به لیوانش می‌داد تا شکرش را کاملاً حل کند. رگ کنار سر کچلش، جایی که خال مادرزادی‌اش بود ورم کرده بود و اگرچه آن روز صبح اصلاح کرده بود، تارهای موی زبر نقره ای روی چانه‌اش نمایان بود. وقتی که زن یک لیوان دیگر چای برای او می‌ریخت، مرد عینک‌های خود را گذاشت و با لذت دوباره شیشه‌های کوچک درخشان زرد و سبز و قرمز را بررسی کرد. با لب‌های درشت خیسش برچسب‌های خوش نام را می‌خواند: زردآلو، انگور، آلو جنگلی، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ خورد.


ولادیمیر ناباکوف
0 پیام