دخترخاله ها | 2017-11-28 22:02:57

لیک وُرت، فلوریدا
14 سپتامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
چقدر دلم می‌خواهد می توانستم شما را «فریدا» خطاب کنم! ولی حق ندارم تا این حد با شما خودمانی باشم .
من تازه خاطرات شما را خوانده‌ام . و به دلیلی فکر می‌کنم ما دختر‌خاله‌ایم . نام خانوادگی پدری من «اشوارت» است( این اسم واقعی پدرم نیست، فکر می‌کنم در 1936 در جزیری‌ الیس عوض شده)، ولی فامیلی مادرم قبل از ازدواج «مورگنشترن» بود و خانواده‌اش، مثل خانوادی‌ شما، همه اهل کاوفبویرن بودند . بنا بود ما در سال 1941، که بچه‌های کوچکی بودیم، همدیگر را ملاقات کنیم، شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان داشتید می‌آمدید که با من و پدر و مادر و دو برادرم در میلبرن نیویورک زندگی کنید . ولی اداری‌ مهاجرت امریکا کشتی مارئا را، که شما و سایر پناهنده‌ها سوارش بودید، از بندر نیویورک برگرداند .
(شما در خاطراتتان خیلی به اختصار به این موضوع اشاره می‌کنید . ظاهراَ اسم دیگری غیر از مارئا به یادتان می‌آید . ولی من مطمئنم که اسمش مارئا بود چون به نظرم مثل موسیقی خوش‌آهنگ بود . البته شما خیلی کوچک بودید . بعد از آن اتفاق‌های زیادی افتاده، طبیعی است که این اسم به یادتان نمانده باشد . طبق محاسبی‌ من، شما شش سال داشتید و من پنج سال.)
تمام این سال‌ها نفهمیده بودم شما زنده‌اید! نفهمیده بودم از خانوادی‌ شما کسی زنده مانده است . پدرم به ما گفته بود هیچ کس زنده نمانده است . خیلی خوشحالم که زنده مانده‌اید و آدم موفقی شده‌اید . باورم نمی‌شود که شما از سال 1956 در آمریکا زندگی می‌کنید . که وقتی شما در شهر نیویورک دانشجوی کالج بودید، من( با شوهر اولم، که زیاد با او سعادت‌مند نبودم) در شمال ایالت نیویورک زندگی می‌کردم ! می‌بخشید، من چیزی درباری‌ کتاب‌های قبلی شما نمی‌دانستم، هرچند تصور می‌کنم اگر می‌دانستم، «مردم‌شناسی زیست‌شناختی» حتماَ برایم جالب بود.( من به هیچ‌وجه تحصیلات دانشگاهی شما را ندارم، و از این بابت خیلی شرمنده‌ام . نه تنها کالج نرفته‌ام، بلکه دبیرستان را هم تمام نکرده‌ام. )
خب، من به این امید برایتان نامه می‌نویسم که شاید همدیگر را ملاقات کنیم . به زودی، فریدا! پیش از آن که خیلی دیرشود .
من دیگر دخترخالی‌ پنج سالی‌ شما نیستم که خواب خواهر جدیدی را می‌بیند ( این قولی بود که مادرم به من داده بود)، خواهری که توی تخت‌خوابم کنارم بخوابد وهمیشه پیش من باشد .
دخترخاله «گم‌شدی‌ » شما
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
15 سپتامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
من همین دیروز برایتان نامه نوشتم . متأسفانه حالا متوجه شده‌ام که ممکن است آن نامه را به نشانی اشتباه فرستاده باشم . شاید، همانطور که در روکش جلدخاطرات تان قیدشده، در «مرخصی فرصت مطالعاتی» باشید و به دانشگاه شیکاگو نروید . به وسیله این نامه دوباره سعی می‌کنم شما را، این بار از طریق ناشرتان، پیدا کنم .
نامیه قبلی را هم ضمیمه می‌کنم . هرچند احساس می‌کنم برای بیان احساساتم کافی نیست .
دخترخاله «گمشدی‌» شما
ربکا
بعد‌التحریر: حتماَ پیش شما خواهم آمد، فریدا، هر جا و هر وقت که بخواهید!

لیک ورت، فلوریدا
2 اکتبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
من ماه گذشته برایتان نامه نوشتم، ولی نگرانم که نامه‌هایم را به نشانی درست نفرستاده باشم . حالا که می‌دانم در «مؤسسه تحقیقات عالی» دانشگاه استنفرد در پالُوآلتو کالیفرنیا هستید، آن نامه‌ها را هم ضمیمه نامه حاضر خواهم کرد .
امکان دارد شما نامه‌های مرا خوانده و ناراحت شده باشید . می‌دانم، قلم خیلی خوبی ندارم . نباید چیزی درباره گذشتن شما از اقیانوس اطلس در سال 1941 می‌گفتم، انگار خودتان از این مسائل خبر نداشتید . پروفسور مورگنشترن، من قصد نداشتم اشتباه شما را در مورد اسم آن کشتی که شما و خانواده‌تان در آن زمانی‌ هولناک سوارش بودید، تصحیح کنم !
در یکی از مصاحبه‌هایتان که در روزنامی‌ میامی مجدداَ چاپ شده بود، خواندم که بعد از انتشار این خاطرات نامه‌های زیادی از «خویشاوندان» به دستتان رسیده، و خیلی ناراحت شدم . آن‌جا گفته بودید «کجا بودند این همه قوم و خویش در آمریکا وقتی وجودشان لازم بود؟»، لبخند زدم .
ما حقیقتاَ این‌جا بودیم، فریدا! در میلبرن نیویورک، کنار کانال اری .
دخترخاله شما،
ربکا

ربکا اشوارد عزیز،
از شما به خاطر نامه‌تان و واکنش‌تان به خاطراتم تشکر می‌کنم . من از نامه‌های متعددی که پس از انتشار بازگشت از میان مردگان : شرح نوجوانی یک دختر هم در داخل و هم در خارج از ایالات متحده دریافت کرده‌ام عمیقاَ متأثر شده‌ام، و از صمیم قلب آرزو می‌کنم که فرصت داشتم به تک‌ تک آن‌ها جداگانه و به تفصیل پاسخ بدهم .
ارادتمند،
ف. م.

فریدا مورگنشترن
کرسی جولیوس کی. تریسی
1948 ، استاد ممتاز مردم‌شناسی
دانشگاه شیکاگو

لیک‌ورت، فلوریدا
5 نوامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
حالا دیگر خیالم کاملاَ راحت شده، نشانی درست است ! امیدوارم این نامه را بخوانید . فکر می‌کنم شما باید یک منشی داشته باشید که نامه‌هایتان را باز می‌کند و جواب‌ها را می‌فرستد . می‌دانم، این موضوع موجب خوشحالی ( ناراحتی؟) شماست که این همه آدم حالا ادعا می‌کنند قوم و خویش «فریدا مورگنشترن» هستند . بخصوص بعد از مصاحبه‌های تلویزیونی‌تان . ولی من جداَ معتقدم که دخترخاله واقعی شما هستم . چون من( تنها) دختر آنا مورگنشترن بودم . فکر می‌کنم آنا مورگنشترن( تنها) خواهر مادر شما سارا بود، خواهر کوچکترش . مادرم هفته‌ها درباره خواهرش سارا حرف می‌زد که داشت می‌آمد با ما زندگی کند، درباری‌ پدرتان و الزبیتا که سه یا چهار سال از شما بزرگتر بود، و برادرتان لئون که او هم از شما بزرگتر بود، ولی نه خیلی زیاد . ما چند تا عکس از شما داشتیم . موهای بافتی‌ مرتب و صورت قشنگ تان را خیلی واضح به خاطر می‌‌آورم . مادرم به شما می‌گفت «دختر اخمو»، به من هم همین را می‌گفت . آن موقع واقعاَبه هم شباه تداشتیم، فریدا، البته شما خیلی قشنگ‌ تر بودید . الزبیتا موبور بودو صورت گردی داشت . لئون توی آن عکس انگار خوشحال بود، یک پسر بچه هفت هشت ساله شیرین . وقتی خواندم که خواهر و برادرتان به آنطرز وحشتناک در «ترزینشتات» مرده‌اند، خیلی غمگین شدم . فکر می‌کنم مادرم هرگز ازضربه روحی آن ایام بهبود پیدا نکرد . خیلی امیدوار بود که دوباره خواهرش را ببیند . وقتی مارتا را از بندر برگرداندند، امیدش را از دست داد . پدرم اجازه نمی‌داد آلمانی حرف بزند، باید فقط انگلیسی حرف می‌زد، ولی مادرم درست انگلیسی بلد نبود، و اگر کسی به خانه‌مان می‌آمد مخفی می‌شد . بعد از آن ماجرا، با هیچ کدام ما زیاد حرف نمی‌زد و اغلب بیمار بود . او در ماه مه 1949 مرد .
حالا که این نامه را می‌خوانم، می‌بینم حقیقتاَ دارم بیخودی روی این مسائل تأکید می‌کنم! من هرگز به این مسائل، که به مدت‌ها پیش مربوط می‌شود، فکر نمی‌کنم .
دلیلش این بود که عکس شما را در روزنامه دیدم، فریدا! شوهرم داشت نیویورک تایمز می‌خواند و صدایم زد و گفت، «عجیب نیست؟» زنی که عکسش را توی روزنامه چاپ کرده بودند، به قدری به زنش شباهت داشت که می‌توانست خواهر او باشد، گو این‌که، به نظر من، من و شما در واقع چندان شباهتی نداریم، یعنی حالا دیگر نداریم، ولی از دیدن چهری‌ شما تکان خوردم، خیلی شبیه چهره‌ای است که از مادرم به یادم مانده .
و بعد هم اسمتان، فریدا مورگنشترن .
بلافاصله رفتم بیرون و بازگشت از میان مردگان : شرح نوجوانی یک دختر را خریدم . من هیچ کدام از خاطرات هولوکاست را نخوانده‌ام،از ترس چیزهایی که ممکن است با خواندن آن‌ها بفهمم . خاطرات شما را همانطور که توی ماشین نشسته بودم در پارکینگ کتاب‌ فروش خواندم، نمی‌دانستم ساعت چند است، گذشت زمان را احساس نمی‌کردم، تا آن‌که چشم‌هایم دیگر صفحات کتاب را نمی‌دید . با خودم گفتم، «این فریداست! خودش است ! همان خواهری که قولش را به من داده بودند.» من حالا شصت و دو سالم است، و در این شهر پولدار‌های بازنشسته، که نگاهم می‌کنند و فکر می‌کنند منهم یکی از آن‌ها هستم، خیلی احساس تنهایی می‌کنم .
من اشکم زود درنمی‌آید . ولی موقع خواندن خاطرات شما خیلی جاها گریه کردم، هرچند می‌دانم( این را از مصاحبه‌هایتان فهمیده‌ام) که علاقه‌ای به شنیدن این قبیل حرف‌های خوانندگان ندارید و از «ترحم سطحی امریکایی» بیزارید . می‌فهمم، من هم اگر جای شما بودم همین احساس را داشتم . حق دارید چنین احساسی داشته باشید . در میلبرن، از آدم‌هایی که به این دلیل برایم دل می‌سوزاندند که «دختر گورکن» بودم( این شغل پدرم بود) ، بیشتر بدم می‌آمد تا از دیگران که برایشان مهم نبود خانوادی‌ اشوارت زنده‌اند یا مرده .
عکسم را، که در شانزده‌ سالگی گرفته شده، ضمیمه می‌کنم . تنها چیزی است که از آن سال‌ها دارم .( متأسفانه حالا قیافه‌ام خیلی عوض شده!) کاش می‌توانستم عکسی از مادرم، آنا مورگنشترن، برایتان بفرستم، ولی همه آن‌ها در 1949 از بین رفته است .
دختر خاله شما،
ربکا

پالوآلتو، کالیفرنیا
16 نوامبر 1998
ربکا اشوارت عزیز،
می‌بخشید که زودتر جواب‌تان را نداده‌ام . بله، فکر می‌کنم کاملاَ امکانش هست که ما «دختر خاله» باشیم؛ ولی، با چنین فاصله‌ای، این موضوع حقیقتاَ یک امر انتزاعی است، این‌طور نیست ؟
من امسال زیاد سفر نمی‌کنم؛ سعی می‌کنم قبل از آن‌که فرصت مطالعاتی‌ام به پایان برسد، کتاب جدیدم را تمام کنم . کمتر «سخنرانی» می‌کنم و سفرهای تبلیغاتی کتاب هم، خدا را شکر، تمام شده است . ( این کار مخاطره‌آمیز در حوزه خاطرات اولین و آخرین تلاش من در عرصه نوشتن غیر آکادمیک بود . بسیار آسان بود، مثل بازکردن رگ ) بنابراین درست نمی‌دانم ملاقات ما در حال حاضر چطور امکان‌پذیر است .
متشکرم که عکستان را برایم فرستادید . آن را با این نامه برمی‌گردانم .
ارادتمند،
ف. م.

لیک ورت، فلوریدا
20 نوامبر 1998
فریدای عزیز،
بله، من مطمئنم که ما «دخترخاله‌»‌ایم! گو این‌که من هم، مثل تو، نمی‌دانم «دختر خاله» چه معنایی می‌تواند داشته باشد.
گمان نمی‌کنم خویشاوند زنده‌ای داشته باشم . پدر و مادرم در سال 1949 مرده‌اند، و سال‌هاست که برادرهایم را ندیده‌ام و هیچ خبری از آن‌ها ندارم .
فکر می‌کنم از این «دخترخاله امریکایی»‌ات متنفری . کاش می‌توانستی مرا به خاطر این موضوع ببخشی . درست نمی‌دانم چقدر «امریکایی» هستم، هرچند مثل تو در کاوفبویرن به دنیا نیامده‌ام، و در ماه مه 1936 در بندر نیویورک به دنیا آمده‌ام .( روز دقیقش مشخص نیست. شناسنامه‌ای وجود نداشت یا گم شده بود.) منظورم این است که در کشتی پناهندگان به دنیا آمده‌ام ! آنطور که به من گفته‌اند، در جایی بسیار کثیف.
آن زمان‌ها، در سال 1936، وضع فرق می‌کرد . جنگ شروع نشده بود و امثال ما به شرطی اجازه داشتند «مهاجرت» کنند که پول داشتند.
برادرهایم، هرشل و آوگوستوس، و البته هم پدر و هم مادرم در کاوفبویرن به دنیا آمده بودند . پدرم در این کشور اسم «جیکب اشوارت» را برای خودش انتخاب کرد . ( این اسمی است که هرگز به هیچ کدام از کسانی که حالا مرا می‌شناسند نگفته‌ام . به شوهرم هم البته نگفته‌ام.) چیز زیادی درباری‌ پدرم نمی‌دانستم، غیر از این‌که در دنیای قدیم( این اسمی بود که به مسخره روی آن گذاشته بود) کارگر چاپخانه بوده و مدتی هم در مدرسی‌ پسرانه‌ای ریاضی تدریس می‌کرده . تا آن‌که نازی‌ها تدریس را برای این آدم‌ها ممنوع می‌کنند . مادرم، آنا مورگنشترن، خیلی زود ازدواج کرده بود . قبل از ازدواج، پیانو می‌زد . گاهی وقت‌ها که پاپا خانه نبود، ما به برنامی‌ موسیقی رادیو گوش می‌کردیم .( رادیو مال پاپا بود.)
مرا ببخش، می‌دانم که هیچ کدام از این‌ها برایت جالب نیست . در خاطراتت می‌گویی که مادرت دفتردار نازی‌ها بوده ، یکی از آن «مأمورهای» یهودی که به نقل و انتقال یهودی‌ها کمک می‌کردند . تو در مورد خانواده احساساتی نیستی . چیزی بسیار بزدلانه در آن وجود دارد، مگر نه؟ من به خواست‌های کسی که بازگشت از میان مردگان را نوشته احترام می‌گذارم؛ در این کتاب، نسبت به خویشاوندانت و یهودیان و تاریخ و باورهای یهودی به منزله «فراموشی» پس از جنگ نگاهی انتقادی داری . دلم نمی‌خواهد تو را از چنین احساس صادقانه‌ای معن کنم، فریدا!
من شخصاَ هیچ احساس صادقانه‌ای ندارم، منظورم احساسی است که دیگران بتوانند درک کنند .
پاپا می‌گفت همی‌ شما مرده‌اید . می‌گفت شما را مثل گله گوسفند برای هیتلر پس فرستاده‌اند . یادم می‌آید صدایش چطور اوج می‌گرفت . نهصد و هفتاد و شش پناهنده؛ صدایش هنوز هم توی گوشم است و عذابم می‌دهد .
پاپا می‌گفت دیگر نباید به دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ام فکر کنم ! آن‌ها دیگر نمی‌آمدند . آن‌ها مرده بودند .
فریدا، من خیلی از صفحات خاطراتت را از بر کرده‌ام . و نامه‌هایی را که برایم نوشته‌ای . در نوشته‌های تو، صدایت را می‌شنوم . من این صدا را ، که این‌قدر به صدای خودم شبیه است، دوست دارم . منظورم صدای پنهانم است، صدایی که هیچ کس نمی‌شناسد.
فریدا، من با هواپیما به کالیفرنیا می‌آیم . اجازه می‌دهی؟ «تنها سخنی بگو تا بنده من شفا یابد»
دخترخاله تو،
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
21 نوامبر 1998
فریدای عزیز،
خیلی شرمنده‌ام، دیروز نامه‌ای برایت پست کردم که یک غلط املایی دارد: «منع». و گفته‌ام هیچ خویشاوند زنده‌ای ندارم، منظورم این بود که از خانوادی‌ اشوارت هیچ کس باقی نمانده .( من از ازدواج اولم یک پسر دارم که ازدواج کرده و دو تا بچه دارد.)
من کتاب‌های دیگرت را هم خریده‌ام : تاریخچه زیست‌شناسی و تاریخچه نژاد و نژادپرستی . اگر جیکب اشوارت زنده بود، چقدر تحت تأثیر قرار می‌گرفت؛ آن دختر کوچولوی تو عکس‌ها نه تنها نمرده، بلکه ازاو هم خیلی جلو افتاده است !
فریدا، اجازه می‌دهی برای دیدنت به پالوآلتو بیایم؟ می‌توانم برای یک روز بیایم، شاید غذایی با هم خوردیم، صبح روز بعد هم می‌روم . قول می‌دهم.
دختر خاله ( تنهای) تو
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
24 نوامبر 1998
فریدای عزیز،
فکر می‌کنم این تقاضای بزرگی است که بخواهم یک شب از وقتت را به من اختصاص بدهی. یک ساعت چطور؟ یک ساعت که دیگر خیلی زیاد نیست، هست؟ شاید بتوانی درباری‌ کارت با من حرف بزنی، هر چیزی که از زبان تو بشنوم برایم باارزش است . دلم نمی‌خواهد تو را به درون منجلاب گذشته بکشانم، چون با لحن خیلی تندی درباره‌اش صحبت می‌کنی . می‌دانم زنی مثل تو که توانایی یک چنین کارهای فکری را دارد و در حوزی‌ خودش این‌قدر مورد احترام است، فرصتی برای احساس دلتنگی ندارد .
این روزها داشتم کتاب‌هایت را می‌خواندم . زیر کلمه‌ها خط می‌کشیدم و معنی‌شان را در فرهنگ لغت پیدا می‌کردم .( من عاشق فرهنگ لغتم، دوست من است.) فکر کردن درباری‌ این‌که علم چگونه مبنای ژنتیک رفتار را نشان می‌دهد، خیلی هیجان‌انگیز است .
کارتی را برای جوابت ضمیمه کرده‌ام . می‌بخشی که زودتر به این فکر نیفتادم .
دخترخاله تو
ربکا

پالتو آلتو، کالیفرنیا
24 نوامبر 1998
ربکا اشوارت عزیز،
نامه‌های 20 و 21 نوامبر شما جالب هستند . ولی متأسفانه نام «جیکب اشوارت» برایم هیچ معنایی ندارد . تعداد زیادی «مورگنشترن» در قید حیات‌اند . شاید بعضی از آن‌ها هم دخترخاله یا پسرخاله شما باشند. اگر تنها هستید، می‌توانید آن‌ها را پیدا کنید.
همانطور که فکر می‌کنم قبلاَ هم توضیح داده‌ام، در حال حاضر خیلی گرفتارم . بیشتر روز را کار می‌کنم و شب‌ها زیاد حال و حوصله معاشرت ندارم . «تنهایی» مشکلی است که عمدتاَ به دلیل نزدیکی بیش از حد دیگران به وجود می‌آید . یک درمان فوق‌العاده‌اش کار است .
ارادتمند
ف. م.
بعد‌التحریر: گویا در مؤسسه برایم پیغام تلفنی گذاشته‌اید . همانطور که دستیارم برایتان توضیح داده است، من فرصتی برای جواب دادن به این قبیل تلفن‌ها ندارم .

لیک ورت ، فلوریدا
27 نوامبر 1998
فریدای عزیز،
ما پیش از دریافت جواب همدیگر برای هم نامه نوشتیم! هر دو در 24 نوامبر، شاید این نشانی‌ چیزی باشد .
من همینطوری تلفن کردم . یکدفعه به ذهنم رسید که «کاش می‌توانستم صدایش را بشنوم…»
تو نسبت به «دختر خاله امریکایی» ات بی‌عاطفه شده‌ای . خیلی شهامت می‌خواست که در خاطراتت آن‌طور با صراحت بگویی که برای زنده ماندن مجبور بودی نسبت به آن همه آدم بی‌عاطفه بشوی . امریکایی‌ها معتقدند رنج و عذاب از ما قدیس می‌سازد، که شوخی است . با این همه درک می‌کنم که فعلاَ در زندگی‌ات فرصتی برای من نداری . من هیچ «فایده»ای ندارم .
حتی اگر در حال حاضر نخواهی مرا ببینی، اجازه می‌دهی برایت نامه بنویسم؟ از نظر من اشکالی ندارد که جواب ندهی . فقط آرزو می‌کنم چیزهایی را که می‌نویسم بخوانی، از این موضوع خیلی خوشحال می‌شوم( بله، کمتر احساس تنهایی می‌کنم!)، چون در آن صورت می‌توانم توی فکرهایم با تو حرف بزنم، مثل آن وقت‌ها که بچه بودیم .
دخترخاله تو
ربکا
بعد‌التحریر: تو در نوشته‌های آکادمیک‌ات بارها به «انطباق انواع با محیط» اشاره می‌کنی . اگر دخترخاله‌ات را در لیک ورت فلوریدا، کنار اقیانوس، درست جنوب پالم بیچ، خیلیدور از میلبرن نیویورک و «دنیای قدیم» می‌دیدی، خنده‌ات می‌گرفت.

پالتوآلو، کالیفرنیا
1 دسامبر 1998
ربکا اشوارت عزیز،
دخترخاله امریکایی پیگیر من! متأسفانه به نظر من، این‌که ما در یک روز و پیش از دریافت جواب همدیگر به هم نامه نوشته‌ایم ، نشانی‌ هیچ چیز نیست، حتی «تصادف».
و اما این کارت . اعتراف می‌کنم که انتخاب این کارت کنجکاوی‌ام را تحریک کرده . اتفاقاَ این کارتی است که به دیوار اتاق کارم زده‌ام . ( آیا در خاطراتم در این مورد چیزی گفته‌ام؟ بعید می‌دانم.) چطور شده که شما این کپی تابلو زمین تازه شخم‌خوردی‌ کاسپار داویت فریدریش را دارید- شما که به موزه هامبورگ نرفته‌اید، رفته‌اید؟ معمولاَ آمریکایی‌ها حتی اسم این نقاش را هم که در آلمان برایش ارزش زیادی قائل‌اند، نشنیده‌اند.
ارادتمند،
ف. م.

لیک ورت، فلوریدا
4 دسامبر 1998
فریدای عزیز،
کارت پستال کاسپار داویت فریدریش را با چند کارت دیگر از موزی‌ هامبورگ یک نفر که به آن‌جا سفر کرده بود به من داده است . ( درواقع پسرم، که پیانیست است . اگر اسمش را بگویم، حتماَ برایت آشناست . هیچ شباهتی به اسم من ندارد.)
من کارتی را انتخاب کردم که بازتاب روح تو باشد، آنطور که آن را از خلال نوشته‌هایت درک می‌کنم . شاید بازتاب روح من هم باشد . نمی‌دانم درباری‌ این کارت جدید چه نظری داری، این هم آلمانی است ولی از آن یکی زشت تر است .
دخترخاله تو
ربکا

پالوآلتو، کالیفرنیا
10 دسامبر 1998
ربکای عزیز،
بله من از این تابلو زشت نولده خوشم می‌آید . دود سیاه مثل قیر و رودخانه الب به شکل گدازی‌ مذاب . تو درون و روح مرا می‌بینی، مگر نه! البته منظورم این نیست که خواسته‌ام چهره واقعی‌ام را پنهان کنم .
به این ترتیب، قایق یدک‌ کش روی الب را به دخترخاله امریکایی پیگیرم برمی‌گردانم . متشکرم، ولی خواهش می‌کنم دیگر برایم نامه ننویس . تلفن هم نزن . دیگر از دستت خسته شده‌ام .
ف. م.

پالوآلتو، کالیفرنیا
11 دسامبر 1998/ ساعت 2 صبح
«دختر خاله» عزیز!
من یک نسخه از عکس شانزده‌ سالگی‌ات را تکثیر کرده‌ام . از آن موهای زبر و آرواره‌های محکم خوشم می‌آید . شاید چشم‌ها وحشت‌زده بودند، ولی ما می‌دانیم چطور ترس و وحشت را پنهان کنیم، مگر نه دخترخاله؟
در اردوگاه یاد گرفتم طوری بایستم که قدم بلند به نظر بیاید . یاد گرفتم بزرگ باشم . همانطور که حیوانات خودشان را بزرگ جلوه می‌دهند، این شاید یکی از آن خطاهای باصره باشد که واقعیت پیدا می‌کند . خیال می‌کنم تو هم دختر «بزرگ»ی بودی .
من همیشه حقیقت را گفته‌ام . دلیلی برای تزویر نمی‌بینم . از خیالبافی متنفرم . مطمئن باش که «در میان امثال خودم» دشمن‌هایی تراشیده‌ام . وقتی «از میان مردگان» برگشته باشی، عقیدی‌ دیگران اصلاَبرایت اهمیت ندارد و باور کن که این موضوع در این به اصطلاح «حرفه» برایم گران تمام شده است، حرفه‌ای که در آن پیشرفت به چاپلوسی بستگی دارد، و به انواع جنسی آن که بی‌شباهت به اعمال خویشاوندان نخستی ما نیست.
برایم خیلی گران تمام شده که در زندگی حرفه‌ای مثل زنی ضعیف و ملتمس رفتار نکرده‌ام . در خاطراتم، وقتی درباری‌ دوران تحصیلات عالی در کلمبیا در اواخر دهی‌ 1950 صحبت می‌کنم، لحنم آمیخته به شوخی و تمسخر است . آن موقع زیاد نمی‌خندیدم . وقتی دشمنان قدیمم را می‌دیدم که می خواستند یک زن کافر را در آغاز زندگی حرفه‌ای‌اش خرد کنند- نه تنها زن، بلکه یهودی آن هم یهودی پناهنده از یکی از اردوگاه‌ها- توی چشم‌هایشان نگاه می‌کردم، و هرگز خودم را نمی‌باختم، ولی آن‌ها خودشان را می‌باختند، حرامزاده‌ها . هرجا و هر وقت که توانستم ، انتقامم را گرفتم . حالا دیگر آن نسل‌ها دارند یکی‌یکی از بین می‌روند، و من در مورد خاطراتی که از آن‌ها دارم تظاهر نمی‌کنم . در مجامعی که برای بزرگداشت آن‌ها برگزار می‌شود، فریدا مورگنشترن همیشه حقیقت‌گوی «شوخ‌طبع و بی‌رحم » است .
در آلمان، که تاریخ مدت‌های مدید انکار می‌شد، بازگشت از میان مردگان پنج ماه جزء کتاب‌های پرفروش بوده . تا به حال نامزد دو جایزه مهم شده است . با نمک است، خیلی هم بانمک است، مگر نه؟
در این کشور، چنین استقبالی در کار نبود . شاید نقدهای «مثبت» را دیده باشی . شاید آن آگهی یک صفحه‌ای را دیده باشی که ناشر ناخن خشک من بالاخره در نیویورک ریویو آو بوکز چاپ کرد . حمله‌های زیادی به این کتاب شده . حتی بدتر از حمله‌های احمقانه‌ای که در «حرفه‌»‌ام به آن‌ها عادت کرده‌ام .
در نشریات یهودی و در نشریات متمایل به یهودیان، موجب حیرت/ وحشت/ انزجار زیادی شده . زنی یهودی که اینطور بی‌احساس درباره مادرش و سایر خویشاوندانی که در ترزین شتات «جان خود را از دست داده‌اند» می‌نویسد . زنی یهودی که درباری‌ میراث خود این‌طور سرد و «علمی» حرف می‌زند . انگار که این به اصطلاح هولوکاست یک «میراث» است . انگار من حق نداشته باشم حقیقت را آنطور که می‌بینم به زبان بیاورم، ولی من همچنان حقیقت را خواهم گفت، چون اصلاَ خیال ندارم تا مدت‌ها از کار تحقیق، نوشتن، تدریس و راهنمایی دانشجوهای دکتری بازنشسته شوم . ( خودم را زودتر از موعد در شیکاگو بازنشسته می‌کنم، از همه این مزایای عالی می‌گذرم، و بساطم را جای دیگری پهن می‌کنم )
و این اعتقاد به هولوکاست! خندیدم، تو در یکی از نامه‌هایت با احترام زیادی از این کلمه استفاده کرده بودی . من هرگز از این کلمه، که مثل چربی روی زبان امریکایی‌ها می‌لغزد وبیرون می‌آید، استفاده نمی‌کنم . یکی از این منتقدهای کینه‌ای گفته مورگنشترن خائنی است که صرفاَ با گفتن و بازگفتن این موضوع- چون هر بار از من سؤال می‌کنند همین را می‌گویم- که «هولوکاست» مثل همی‌ رویدادهای تاریخی، حادثه‌ای در تاریخ بوده، دل دشمن را شاد می‌کند( کدام دشمن؟ دشمن که زیاد است.) تاریخ ، مانند تکامل، هیچ هدفی ندارد، مقصد یا مسیری ندارد . تکامل مفهومی است که روی آن‌چه هست گذاشته‌اند . خیال‌باف‌های متظاهر دوست دارند ادعا کنند که قوم‌کشی نازی‌ها یک اتفاق نامتعارف در تاریخ بوده، و ما را به فراتر از تاریخ برکشیده است . این حرف مزخرف است؛ این را قبلاَ گفته‌ام و باز هم خواهم گفت . از زمانی که نوع بشر وجود داشته، قوم‌کشی‌های زیادی اتفاق افتاده . تاریخ اختراع کتاب‌هاست . در مردم‌شناسی زیست‌شناختی ، ما به این موضوع توجه می‌کنیم که آرزوی درک «معنی» یکی از ویژگی‌های بسیار نوع بشر است . ولی این امر «معنی» را در دنیا مسلم فرض نمی‌کند . اگر تاریخ واقعاَ وجود داشته باشد، رودخانه یا فاضلاب بزرگی است که نهرها و شاخه‌های فرعی کوچک و بی‌شمار به آن می‌ریزند . در یک جهت، برخلاف فاضلاب، نمی‌تواند به عقب برگردد . نمی‌توان آن را «آزمایش» کرد- اثبات کرد . فقط وجود دارد . اگر این نهرهای جداگانه خشک شوند، رودخانه از بین می‌رود . رودخانه «تقدیر»ی ندارد . صرفاَ حادثه‌هایی در زمان است . دانشمند بدون احساس یا تأسف به این موضوع اشاره می‌کند .
دخترخاله امریکایی پیگیر من، شاید این چرندیات را برایت فرستادم . من مست مستم، و حسابی سرخوشم!
دخترخاله ( خائن) تو
ف. م.

لیک ورت، فلوریدا
15 دسامبر 1998
فریدای عزیز،
چقدر نامه‌ات را دوست داشتم، باعث شد دست‌های بلرزد . مدت‌ها بود نخندیده بودم . یعنی به شیوی‌ خاص خودمان نخندیده بودم .
این شیوه، شیوی‌ نفرت است . من عاشقش هستم . گو این‌که آدم را از درون مثل خوره می‌خورد. ( حدس می‌زنم.)
امشب این‌جا هوا سرد است، از سمت اقیانوس اطلس باد می‌آید . فلوریدا غالباَ سرد و مرطوب است . لیک ورت و پالم بیچ خیلی زیبا و خیلی ملال‌‌آورند . کاش یک سر بیایی این‌جا، می‌توانی بقیه زمستان را این‌جا بگذرانی، چون بیشتر مواقع هوا حتماَ آفتابی است .
من نامه‌های عزیزت را در پیاده‌ روی‌های صبحگاهی در ساحل همراه خودم می‌برم . اگرچه کلمه به کلمه‌شان را از بر هستم . تا همین یک سال پیش، می‌توانستم کیلومتر‌ها بدوم، بدوم، بدوم! در باد و طوفان و بارانی که شلاقی می‌بارید، می‌دویدم . اگر مرا با آن پاهای عضلانی و ستون مهره‌های صاف می‌دیدی، هرگز حدس نمی‌زدی زن جوانی نیستم .
فریدا، چقدر عجیب است که ما شصت سالمان شده ! عروسک‌های کوچولویمان یک روز هم بزرگتر نشده‌اند .
(تو از پیرشدن بدت می‌آید؟ از عکس‌هایت پیداست زن خیلی خوش‌بنیه‌ای هستی . به خودت می‌گویی، «هر روزی که زندگی می‌کنم، قرار نبوده زنده باشم» و این مایه خوشحالی است.)
فریدا، در خانه ما که بیشترش شیشه و رو به اقیانوس است، تو برای خودت یک «قسمت» از ساختمان را خواهی داشت . ما چند تا اتومبیل داریم، و تو اتومبیل خودت را خواهی داشت . کسی نمی‌پرسد کجا رفته‌ای . مجبور نیستی شوهرم را ببینی، تو راز گران‌بهای من خواهی بود.
به من بگو که می‌آیی، فریدا! بعد از تعطیلات سال نو وقت مناسبی است . هر روز، بعد از آن‌که کارت را تمام کردی، با هم در ساحل پیاده‌روی می‌کنیم. قول می‌دهم مجبور نباشی حرف بزنیم .
دختر خاله دوستدار تو
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
17 دسامبر 1998
فریدای عزیز،
مرا به خاطر نامی‌ پریروزم ببخش، بیش از حد اصرار کرده بودم و زیادی خودمانی بود . مسلماَ دلت نمی‌خواهد به دیدن یک غریبه بیایی .
باید مدام به خودم یادآوری کنم : درست است که ما دخترخاله‌ایم ، ولی غریبه‌ایم .
داشتم بازگشت از میان مردگان را دوباره می‌خواندم . بخش آخرش را، در امریکا. سه ازدواج تو- «تجربه‌های نسنجیده در زمینه رابطه نزدیک/ دیوانگی.» تو خیلی بی‌رحم و خیلی بامزه‌ای، فریدا! نسبت به دیگران هم، مثل خودت، بی‌گذشتی .
ازدواج اول من هم از روی عشق کور و به گمانم «دیوانگی» بود. ولی بدون این ازدواج، امروز پسرم را نداشتم .
در خاطراتت اصلاَ به خاطر «جنین‌های نامشروع» ات افسوس نمی‌خوری، گو این‌که «درد و خفت» سقط‌ جنین‌های غیرقانونی آن زمان آزارت می‌دهد . فریدای بیچاره! در 1957 در اتاق کثیفی در منهتن تقریباَ تا پای مرگ خونریزی کردی . آن موقع، من مادر جوانی بودم که سخت عاشق زندگی‌اش بود . با این حال، اگر خبر داشتم، حتماَ می‌آمدم پیش تو .
با این‌که می‌دانم نمی‌آیی این‌جا، هنوز امیدوارم که شاید ناگهان بیایی! برای دیدن من، برای آن‌که تا هر وقت دلت خواست بمانی . حریم زندگی خصوص تو محفوظ خواهد بود .
دخترخاله پیگیر تو،
ربکا

لیک ورت، فلوریدا
روز سال نو 1999
فریدای عزیز،
از تو خبری ندارم، نکند رفته‌ای سفر؟ ولی شاید این نامه را ببینی . «اگر فریدا این نامه را ببیند، حتی فقط برای آن‌که آن رابیندازد دور…»
احساس شادی و امید می‌کنم . تو دانشمندی و البته حق داری این‌جور احساسات را مسخره کنی و آن‌ها را «خرافات » و «ساده و ابتدایی» بدانی، ولی به نظر من ممکن است در سال نو یک جور تازگی وجود داشته باشد . امیدوارم همینطور باشد .
پدرم، جیکب اشوارت، اعتقاد داشت که در زندگی حیوانی کلک ضعیف‌ها به سرعت کنده می‌شود، و ما همیشه باید ضعفمان را پنهان کنیم . من و تو وقتی بچه بودیم این را می‌دانستیم . ولی غیر از حیوان درون خیلی چیزهای دیگر هم در وجود ماست، و ما این را هم می‌دانیم .
دخترخاله دوستدار تو
ربکا

پالو آلتو، کالیفرنیا
19 ژانویه 1999
ربکا:
بله من رفته بودم سفر . و قصد دارم باز هم بروم سفر . چه ربطی به تو دارد ؟ کم‌کم داشتم فکر می کردم که تو باید اختراع من باشی . بدترین ضعف من . ولی «ربکا، 1952» تکیه داده به هره پنجره‌ام و به من خیره شده . با آن موهای مثل یال اسب و آن چشم‌های پرآرزو .
دخترخاله، تو خیلی وفاداری! این موضوع حالم را به هم می‌زند . می‌دانم که باید خوشحال باشم؛ حالا که زن پیری هستم، کمتر کسی دلش می‌خواهد سراغ پروفسور مورگنشترن «بدقلق» را بگیرد . نامه‌هایت را توی کشویی می‌اندازم، بعد به دلیل ضعفم آن‌ها را باز می‌کنم . یکبار که داشتم توی ظرف زباله دنبال چیزی می‌گشتم، یکی از نامه‌هایت را پیدا کردم . بعد از روی ضعف بازش کردم . می‌دانی که چقدر از ضعف متنفرم!
کسی که دیگر دخترخاله تو نیست،
ف. م.

لیک ورت، فلوریدا
23 ژانویه 1999
فریدای عزیز،
می‌دانم! متأسفم .
من نباید این‌قدر طمع می‌کردم . چنین حقی ندارم . اول که فهمیدم تو زنده‌ای، در سپتامبر گذشته، تنها فکرم این بود که «دختر خاله‌ام فریدا مورگنشترن، خواهر گمشده‌ام، زنده است! لازم نیست دوستم داشته باشد یا حتی مرا بشناسد یا به یاد من باشد . همینقدر کافی است که بدانم جانش را از دست نداده و برای خودش زندگی کرده است.»
دخترخاله دوستدار تو
ربکا

پالوآلتو، کالیفرنیا
30 ژانویه 1999
ربکای عزیز،
ما در این سن وسال خودمان را با احساسات مضحکه می‌کنیم، مثل آن است که سینه‌هایمان را نشان بدهیم . خواهش می‌کنم ، به ما رحم کن!
همانقدر که دلم نمی‌خواهد خودم را ببینم، تو را هم دلم نمی‌خواهد ببینم . چرا فکر می‌کنی ممکن است در این سن و سال یک «دخترخاله»- یا «خواهر» – بخواهم؟ خوشحالم که دیگر خویشاوند در قید حیاتی ندارم، چون اجباری وجود ندارد که فکر کنم آیا او هنوز زنده است؟
به هر حال، من دارم می‌روم سفر . تمام بهار در سفر خواهم بود . از این‌جا متنفرم . شهرهای کوچک کالیفرنیا ملال‌آورند و در آن‌ها پرنده پر نمی‌زند . «همکارانم/ دوستانم» فرصت‌طلب‌های بی‌مایه‌ای هستند که من به نظرشان یک فرصتم .
من از حرف‌هایی مثل «جانش را از دست داده» نفرت دارم . مگر پشه «جانش را از دست می‌دهد» ، مگر چیزهایی که فاسد می‌شوند «جانشان را از دست می‌دهند»، مگر دشمن آدم «جانش را از دست می‌دهد»؟ از این زبان فاخر حالم به هم می‌خورد .
هیچکس در اردوگاه‌ها «جانش را از دست نداد» . خیلی‌ها «مردند»- «کشته شدند». فقط همین .
کاش می‌توانستم تو را از ستایش خودم منع کنم . به خاطر خودت، دخترخاله عزیز . می‌بینم که من هم نقطه ضعف تو هستم . شاید می‌خواهم به تو رحم کنم .
ولی اگر دانشجوی دکتری من بودی، بی‌معطلی با یک اردنگی حالت را جا می‌آوردم .
یکدفعه همه می‌خواهند به فریدا مورگنشترن جایزه و نشان افتخار بدهند . نه تنها به نویسندی‌ خاطرات، بلکه به «مردم‌شناس برجسته». برای گرفتن آن‌هاست که سفر می‌کنم . البته همه این‌ها خیلی دیر اتفاق می‌افتد . با این‌ حال، من هم مثل تو آدم طمعکاری هستم، ربکا . گاهی فکر می‌کنم روحم توی شکمم است . من کسی هستم که غذا را بدون آن‌که لذت ببرد می‌لمباند که به دیگران نرسد .
به خودت رحم کن، دیگر احساسات کافی است . نامه کافی است!
ف. م.

شیکاگو، ایلینوی
29 مارس 1999
ربکا اشوارت عزیز،
این اواخر به یادت بودم . مدتی است از تو خبری ندارم . داشتم این‌جا بسته‌های وسایلم را باز می‌کردم و به نامه‌ها و عکس تو برخوردم . چقدر چشم‌های همه ما توی عکس‌های سیاه و سفید سرد و بی‌روح است ! انگار عکس رادیوگرافی روح هستند . دخترخاله امریکایی من، موهای من هرگز مثل موهای تو این‌قدر پرپشت و زیبا نبود .
فکر می‌کنم باید تو را ناامید کرده باشم . حالا، صادقانه بگویم، دلم برایت تنگ شده . از آخرین نامه‌ات تقریباَ دو ماه گذشته است . اگر هیچکس اهمیت ندهد، این افتخارات و جایزه‌ها آن‌قدرها هم باارزش نیستند . اگر هیچکس بغلت نکند و به تو تبریک نگوید . اصلاَ صحبت تواضع نیست و من مغرورتر از آنم که به غریبه‌ها فخر بفروشم .
بدون تردید باید از خودم راضی باشم : تو را فراری دادم . می‌دانم، من زن بدقلقی هستم . اگر جای دیگران بودم، یک لحظه هم از خودم خوشم نمی‌آمد . خودم را تحمل نمی‌کردم . انگار یکی دو تا از نامه‌هایت را گم کرده‌ام، مطمئن نیستم چندتا، یک چیزهایی به‌طور مبهم یادم می‌آید . گفته بودی تو و خانواده‌ات در شمال ایالت نیویورک زندگی می‌کردید، و قرار بود پدرو مادر من بیایند با شما زندگی کنند؟ این در سال 1941 بود؟ تو به مسائلی اشاره کرده بودی که در کتاب خاطرات من نبود . ولی یادم هست که مادرم با چه عشق و علاقه‌ای درباری‌ خواهر کوچکترش ، آنا، صحبت می‌کرد . پدرت اسمش را عوض کرده و اسم «اشوارت» را انتخاب کرده بود- قبلاَ اسمش چه بود؟ در کاوفبویرن معلم ریاضی بود؟ پدر من پزشک معتبری بود . بیماران غیر یهودی زیادی داشت که به او احترام می‌گذاشتند . جوان که بود، در جنگ اول در ارتش آلمان خدمت کرده بود، نشان طلای شجاعت گرفته بود وانتظار می‌رفت وقتی سایر یهودیان را به اردوگاه‌ها منتقل می‌کردند، چنین امتیازی او را حفظ کند . پدرم خیلی ناگهانی از زندگی ما ناپدید شد، بلافاصله ما را به آن‌جا منتقل کردند، و تا سال‌ها فکر می‌کردم او حتماَ فرار کرده و یک جایی زنده است و با ما تماس خواهد گرفت . فکر می‌کردم مادرم اطلاعاتی دارد که از من پنهان می‌کند . مادرم آن‌قدرها هم آن شیرزن بازگشت از میان مردگان نبود… خب، دیگر بس است! درست است که مردم‌شناسی مبتنی بر نظریی‌ تکامل باید گذشته را بی‌رحمانه زیرورو کند، ولی آدم‌ها مجبور نیستند چنین کاری بکنند .
امروز این‌جا در شیکاگو آفتاب تندی است، از آشیانه عقابم در طبقه پنجاه و دوم برج مجلل جدیدم به پهنه دریاچه میشیگان نگاه می‌کنم . این آپارتمان را به کمک حق‌التألیف‌های کتاب خاطرات خریده‌ام؛ اگر آن کتاب تا این حد «جنجالی» نبود، چنین درآمدی نداشت . بیشتر از این چیزی لازم نیست، مگر نه؟
دختر خاله تو،
فریدا

لیک ورت، فلوریدا
3 آوریل 1999
فریدای عزیز،
نامه‌ات برایم خیلی ارزش داشت . متأسفم که نتوانستم زودتر از این جواب بدهم . هیچ عذری نمی‌آورم . این کارت را که دیدم، با خود گفتم «برای فریدا!»
دفعه دیگر بیشتر می‌نویسم . خیلی زود، قول می‌دهم .
دختر خاله تو،
ربکا

شیکاگو، ایلینوی
22 آوریل 1999
ربکای عزیز،
کارتت به دستم رسید . درست نمی‌دانم نظرم درباره‌اش چیست . امریکایی‌ها دیوانه جوزف کورنل هستند، همانطور که دیوانه ادوارد هاپر هستند. والس‌های لانر چی هست ؟ دو تا عروسک سوار بر نوک یک موج و در پس‌زمینه یک کشتی بادبانی قدیمی با بادبان‌های پر از باد؟ «کلاژ»؟ من از هنری که معما طرح کند بیزارم . هنر برای دیدن است، نه فکر کردن .
مشکلی پیش آمده، ربکا ؟ فکر می‌کنم لحنت عوض شده . امیدوارم سرسنگین نشده باشی تا انتقام نامه شماتت‌ بار ژانویه‌ام را بگیری . یکی از دانشجوهای دکتری من، یک زن جوان باهوش که آنقدرها هم که خودش خیال می‌کند باهوش نیست، در حال حاضر با مسئولیت خودش از این بازی‌ها سرم درمی‌آورد! من از بازی هم بیزارم .
( مگر آن‌که بازی خودم باشد.)
دخترخاله تو،
فریدا

شیکاگو، ایلینوی
6 مه 1999
دخترخاله عزیز:
بله، فکر می‌کنم باید از دستم عصبانی باشی! یا این‌که حالت خوب نیست.
ترجیح می‌دهم فکر کنم که عصبانی هستی . که من به تو و آن قلب مهربان امریکایی‌ات توهین کرده‌ام . اگر اینطور است، متأسفم . من کپی هیچکدام از نامه‌هایی را که برایت نوشته‌ام ندارم و یادم نیست چه گفته‌ام . شاید اشتباه کرده‌ام . وقتی بی‌احساس و هشیارم، احتمال دارد اشتباه کنم. وقتی مستم، امکان اشتباهم کمتر است .
یک کارت تمبردار ضمیمه این نامه می‌کنم . فقط کافی است یکی از خانه‌ها را علامت بزنی:[] ناخوش.
دخترخاله تو،
فریدا
بعد‌التحریر: این آبگیر جوزف کورنل مرا به یاد تو می‌اندازد، ربکا . عروسکی که کنار برکه‌ای گل‌آلود ویولنش را می‌نوازد.

لیک ورت، فلوریدا
19 سپتامبر 1999
فریدای عزیز،
چقدر در مراسم اهدای جایزه در واشینگتن قوی و زیبا بودی ! من آن‌جا بودم، بین تماشاچی‌ها در کتاب‌خانه فولجر . فقط به خاطر تو به این سفر آمده بودم .
همه نویسنده‌هایی که از آن‌ها تجلیل شد، خیلی خوب صحبت کردند . ولی هیچکدام به اندازی‌ «فریدا مورگنشترن» ، که حسابی غوغا کرد، بامزه و دور ازانتظار نبودند .
خجالت می‌کشم بگویم نتوانستم خودم را راضی کنم که با تو حرف بزنم . با خیلی‌های دیگر توی صف ایستادم تا بازگشت از میان مردگان را برایم امضا کنی و وقتی نوبتم رسید، تو کم‌کم داشتی خسته می‌شدی . تقریباَ اصلاَ نگاهم نکردی ، از دست آن دخترک دستیار که ناشیانه کتاب را ورق می‌زد، عصبانی بودی . فقط زیرلب گفتم : «متشکرم،» و با عجله رفتم .
من یک شب بیشتر در واشینگتن نماندم، بعد با هواپیما برگشتم خانه . این روزها خیلی زود خسته می‌شوم، این کار دیوانگی بود . اگر شوهرم می‌دانست می‌خواهم کجا بروم، جلویم را می‌گرفت .
در طول سخنرانی‌ها، تو روی صحنه بی‌قرار بودی، می‌دیدم که بی‌هدف به هر طرف نگاه می‌کنی . دیدم که نگاهت روی من مکث کرد . من در ردیف سوم آمفی‌تئاتر نشسته بودم . کتاب‌خانه فولجر چه آمفی‌تئاتر قدیمی کوچک و زیبایی دارد . فکر می‌کنم در دنیا حتماَ زیبایی‌های زیادی هست که ما ندیده‌ایم . حالا دیگر برای حسرت خوردن خیلی دیر است .
من آن زن لاغر و نحیف بی‌مو با آن جای زخم کریه بودم . عینک تیره بزرگی نصف صورتم را پوشانده بود . آدم‌های دیگر در شرایط من کلاه‌های عمامه‌ای پر زرق‌وبرق یا کلاه‌ گیس‌های براق سرشان می‌گذارند . و صورتشان را با شجاعت بزک می‌کنند . در لیک ورت/ پالم بیچ ، تعداد ما زیاد است . به خاطر کلی‌ کچلم در هوای گرم و در میان غریبه‌ها احساس ناراحتی نمی‌کنم، چون نگاهشان از من عبور می‌کند، انگار نامرئی باشم . تو اول به من خیره شدی و بعد به سرعت به جای دیگری نگاه کردی و بعد از آن دیگر نتوانستم خودم را راضی کنم که با تو حرف بزنم . وقت مناسبی نبود، تو رابرای دیدن قیافه عجیب خودم آماده نکرده بودم . من از ترحم بدم می‌آید و حتی همدردی را نمی‌توانم تحمل کنم . تا صبح همان روز نمی‌دانستم به این سفر جسورانه می‌آیم، چون همه چیز به این بستگی دارد که صبح که بیدار می‌شوم حالم چطور باشد، قابل پیش‌بینی نیست .
هدیه‌ای برایت آورده بودم ، ولی عقیده‌ام عوض شد و آن را با خودم برگرداندم چون احساس حقارت می‌کردم . با این حال، آن سفر برای من فوق‌العاده بود، دخترخاله‌ام را از نزدیک دیدم! البته از بزدلی خودم پشیمانم، ولی دیگر خیلی دیر است .
درباری‌ پدرم پرسیده بودی . فقط می‌توانم این را به تو بگویم که من هم اسم واقعی پدرم را نمی‌دانم . اسم «جیکب اشوارت» را برای خودش انتخاب کرده بود و در نتیجه من هم «ربکا اشوارت» بودم، ولی آن اسم مدت‌هاست که فراموش شده . من حالا اسم دیگری دارم، یک اسم امریکایی مناسب‌ تر، به اضافی‌ فامیلی شوهرم . فقط تو، دخترخاله، مرا به اسم «ربکا اشوارت» می‌شناسی .
خب، موضوع دیگری را هم به تو می‌گویم : در ماه مه 1949 پدرم، که گورکن بود، خاله آنای تو را کشت و می‌خواست مرا هم بکشد، ولی تیرش خطا رفت، تفنگ را برگرداند طرف خودش و خودش را کشت . من که آن موقع سیزده سالم بود، با او گلاویز شده بودم تا تفنگ را از دستش بگیرم و واضح‌ترین خاطره‌ام از آن دوران صورت او در آن لحظه‌های آخر است و آن‌چه از صورتش ، از جمجمه‌اش و از مغزش باقی مانده بود و گرمای خونش که روی من پاشیده بود .
هرگز این را برای کسی تعریف نکرده‌ام، فریدا . خواهش می‌کنم اگر باز هم برایم نامه نوشتی ، در این مورد چیزی نگو .
دختر خاله تو،
ربکا
(وقتی این نامه را شروع کردم، قصد نداشتم چنین موضوع هولناکی را برایت بنویسم.)

شیکاگو، ایلینوی
23 سپتامبر 1999
ربکای عزیز،
من حیرت کرده‌ام . که تو اینقدر نزدیک بودی- و با من حرف نزدی .
و این موضوعی که برایم نوشتی… این اتفاقی که در سیزده سالگی برایت افتاده .
نمی‌دانم چه بگویم . غیر از این‌که بله، من حیرت کرده‌ام . عصبانی‌ام ، وناراحت . از دست تو عصبانی نیستم، فکر نمی‌کنم از دست تو عصبانی باشم، از دست خودم عصبانی‌ام .
سعی کرده‌ام به تو تلفن کنم . در راهنمای تلفن لیک ورت، هیچ «ربکا اشوارت»‌ی وجود ندارد . معلوم است، تو به من گفته‌ای که «ربکا اشوارت» ی وجود ندارد . آخر چرا هرگز فامیلی شوهرت را به من نگفتی؟ چرا اینقدر پنهان‌کاری؟ من از بازی متنفرم، وقتی برای بازی کردن ندارم .
بله، از دستت عصبانی‌ام . ناراحت و عصبانی‌ام که حالت خوب نیست. ( تو هیچ وقت کارت مرا پس نفرستادی . من چشم انتظار ماندم و ماندم و تو آن را نفرستادی.)
یعنی این موضوعی که درباری‌ «جیکب اشوارت» گفتی واقعیت دارد ؟ نتیجه می‌گیریم که هولناک‌ ترین موضوع‌ها احتمالاَ واقعیت دارند.
در خاطرات من این‌طور نیست . وقتی آن را بعد از 54 سال نوشتم، متنی بود که کلماتش را برای «تأثیر گذاشتن» انتخاب کرده بودم . چرا، در بازگشت از میان مردگان مسائل واقعی وجود دارد . ولی مسائل فقط زمانی «واقعی» هستند که آن‌ها را تعریف کنیم . خاطرات من باید با خاطرات دیگری از این دست رقابت می‌کرد و برای همین لازم بود «تازگی» داشته باشد . من به جروبحث عادت دارم، می‌دانم چطور پوزه آدم‌ها را به خاک بمالم . این خاطرات رنج و خفت راوی را نشان می‌دهد . درست است، من فکر نمی‌کردم یکی از کسانی باشم که می‌میرند؛ خیلی جوان بودم و نادان و، در مقایسه با دیگران، سالم . خواهر بزرگ مو بورم الزبیتا، که قوم و خویش‌ها آن‌قدر از زیبایی‌اش تعریف می‌کردند، و شبیه عروسک‌های آلمانی بود، خیلی زود همه موهای زیبایش را از دست داد و خون بیرون می‌رفت . لئون زیر دست و پا له شد، این را بعدها فهمیدم . چیزهایی که درباری‌ مادرم، سارا مورگنشترن، می‌گویم ، فقط اوایلش واقعیت دارد . مادرم کاپو2 نبود، فقط امیدوار بود با همکاری با نازی‌ها به خانواده‌اش( در درجه اول) و به سایر یهودی‌ها کمک کند . سازمان‌دهنده خوبی بود و خیلی به او اطمینان داشتند، ولی هرگز آنطور که در خاطراتم آمده قوی نبود . آن حرف‌های بی‌رحمانه را او نگفته، من غیر از دستورهایی که مقامات اردوگاه فریاد می‌زدند، هیچ چیزی را که کسی به من گفته باشد به خاطر ندارم . همه آن حرف‌هایی که به نجوا به زبان آمده بودند، آن نشانه زندگی ما با همدیگر، از یادم رفته بودند . ولی خاطرات باید حرف‌هایی داشته باشد که به زبان آمده‌اند، و خاطرات باید از زندگی بگوید .
من حالا خیلی مشهورم- درواقع بدنامم ! در فرانسه، کتابم این ماه جزء کتاب‌های پرفروش جدید است . در انگلستان( که یهود‌ستیزهای صریحی دارد، که مایه مسرت است!) ، طبعاَ صحت حرف‌های من مورد تردید است، با این وصف کتاب فروش خوبی دارد .
ربکا، من باید با تو حرف بزنم . شماره‌ام را با این نامه برایت می‌فرستم . منتظر تلفنت هستم . هر شبی از ساعت ده به بعد مناسب است، من آن‌قدرها هم بی‌عاطفه و رذل نیستم .
دخترخاله تو،
فریدا
بعد‌التحریر: حالا مشغول شیمی درمانی هستی؟ بیماری‌ات در چه مرحله‌ای است؟ خواهش می‌کنم جواب بده .

لیک ورت، فلوریدا
8 اکتبر
فریدای عزیز،
از دست من عصبانی نباش، می‌خواستم به تو تلفن کنم . به دلایلی نتوانستم، ولی شاید به زودی قوی‌تر بشوم و قول می‌دهم، تلفن می‌کنم .
برایم مهم بود که تو را ببینم، و صدایت را بشنوم . من خیلی به تو افتخار می‌کنم . ناراحت می‌شوم وقتی درباری‌ خودت حرف‌های بی‌رحمانه می‌زنی، کاش این کار را نمی‌کردی . «به ما رحم کن»- باشد؟
نیمی از اوقات، خواب می‌بینم و خیلی خوشحالم . همین الان احساس می‌کردم بوی گل مار می‌آید . شاید ندانی گل مار چیست، تو همیشه در شهرهای بزرگ زندگی کرده‌ای . پشت کلبی‌ سنگی گورکن در میلبرن یک تکه زمین باتلاقی بود که این گیاه بلند در آن می‌رویید . ارتفاع این گل‌های وحشی به یک متر و نیم می‌رسید . پر از گل‌های ریز سفید بودند، شبیه برفک . گرده‌شان خیلی زیاد بود و بوی تند عجیبی داشتند . زنبورها آن‌قدر دور این گل‌ها وزوز می‌کردند که به نظر می‌آمد این گیاه موجود زنده است . یادم می‌آمد چقدر چشم به راهت بودم که از آن طرف اقیانوس بیایی . دو تا عروسک داشتم- مگی که قشنگتر بود برای تو، و عروسک خودم مینی که ساده و کهنه بود ولی من خیلی دوستش داشتم .( برادرم هرشل این عروسک‌ها را توی زباله‌دانی میلبرن پیدا کرده بود . ما خیلی چیزهای به‌دردبخور توی زباله‌دانی پیدا می‌کردیم!) فریدا، من ساعت‌ها با تو و مگی و مینی بازی می‌کردم . چهارتایی یکریز ور می‌زدیم . برادرهایم به من می‌خندیدند . دیشب خواب آن عروسک‌ها را دیدم، در این 57 سال، آن‌ها را به این وضوح ندیده بودم . ولی عجیب بود، فریدا، تو توی این خواب نبودی . من هم نبودم .
یک وقت دیگر برایت نامه می‌نویسم. دوستت دارم .
دختر خاله تو،
ربکا

شیکاگو، ایلینوی
12 اکتبر
ربکای عزیز،
حالا دیگر عصبانی‌ام! تو تلفن نکرده‌ای و شماری‌ تلفنت را هم به من نداده‌ای، چطور می‌توانم با تو تماس بگیرم؟ من نشانی‌ات را دارم، ولی اسمی غیر از «ربکا اشوارت» ندارم . سرم خیلی شلوغ است، وقت خیلی بدی است . احساس می‌کنم انگار با پتک کوبیده‌اند توی سرم . وای که چقدر از دستت عصبانی‌ام، دخترخاله !
با اینحال، فکر می‌کنم باید به لیک ورت بیایم که تو را ببینم .
بیایم؟
ف.

جویس کارول اوتس
Joyce Carol Oates
برگردان : مژده دقیقی
برگرفته از کتاب نقشه‌هایت را بسوزان
0 پیام


ایما و اشاره‌ها | 2017-11-26 23:12:37

۱
چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه‌ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته‌ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در می‌یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره‌ی محرمات بود) هدیه‌ی کوچک مطبوع و بی‌خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده‌جور مربای میوه در ده شیشه‌ی کوچک.
وقتی او به دنیا آمد، سال‌ها از ازدواجشان می‌گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن‌ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی‌اش نمی‌رسید. لباس‌های کم بهای سیاه می‌پوشید، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش (مانند خانم سل«۱»، همسایه‌ی دیوار به دیوارشان، که صورتش تماماً پوشیده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته‌ای از گل‌های کنار جوی بود) سیمای سپید و بی‌آرایشی را در برابر نور عیب‌جوی روزهای بهاری به نمایش می‌گذاشت. شوهرش که در موطن‌شان کسب‌وکار پررونقی داشت اکنون کاملاً متکی به برادر خویش، ایزاک«۲»، یک امریکایی واقعی با قریب چهل سال سابقه‌ی اقامت، بود. به ندرت او را می‌دیدند و پیش خودشان او را «شازده» می‌نامیدند.
آن روز جمعه همه چیز به هم ریخت. قطار زیرزمینی جریان حیاتش را میان دو ایستگاه از دست داد و یک‌ربع ساعت صدایی جز ضربان منظم قلب آدم‌ها و خش‌خش روزنامه‌ها برنمی‌آمد. پس از پیاده شدن از قطار، مدتی طولانی در انتظار اتوبوسی که می‌بایست سوار شوند ماندند. وقتی هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبیرستانی‌های وراج بود. هنگامی که از شیب جاده‌ی تیره‌رنگی که به آسایشگاه می‌رسید بالا می‌رفتند باران شدیدی می‌بارید. در آسایشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض این‌که پسرشان به رسم معمولش لخ‌لخ کنان وارد اتاق شود (یا با صورت نحیف پوشیده از جوش‌های غرور جوانی و بداصلاح شده و کج‌خلق و پریشان) پرستاری که می‌شناختند و دل‌خوشی از او نداشتند آمد و با خوش‌رویی توضیح داد که پسر باز هم قصد خودکشی داشته است. گفت که حالش خوب است، ولی ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن‌جا کم بود و همه چیز خیلی راحت جابه‌جا یا گم می‌شد. تصمیم گرفتند که هدیه را در اتاق دفتر آسایشگاه نگذارند و دفعه‌ی بعد آن را با خود بیاورند.
زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوی او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ‌دار مواقعی که دل‌گرفته بود سینه‌اش را صاف می‌کرد. وقتی به زیر سایبان ایستگاه در سمت دیگر خیابان رسیدند مرد چترش را بست. کمی آن طرف‌تر پای درختی که زیر باران تاب می‌خورد و قطره‌های باران از آن فرو می‌چکید، پرنده‌ی کوچک نیمه‌جان نوپروازی درمانده در چاله‌ای کز کرده بود.
در طول مسیر طولانی اتوبوس تا ایستگاه قطار زیرزمینی، زن با شوهرش کلمه‌ای ردوبدل نکرد و هربار که به دست‌های چروکیده‌ی مرد (رگ‌های برآمده و لکه‌های قهوه‌ای روی پوست) که روی دسته‌ی چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود می‌نگریست نیش اشک را در چشمانش حس می‌کرد. نگاهش را متوجه اطراف می‌کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهده‌ی دختری سیاه‌موی در میان مسافران، که ناخن پاهایش قرمز و چرک بود و سر بر شانه‌ی زنی مسن‌تر می‌گریست، کمی یکه خورد، احساسی آمیخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبیه که بود؟ شبیه ربکا بریسوونا«۳» که دخترش سال‌ها پیش در مینسک«۴» با یکی از افراد خانواده‌ی سلویچیک«۵» ازدواج کرده بود.
آخرین باری که به چنین کاری دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاری از ابداع بود و اگر یکی از بیماران حسود که تصور کرده بود او می‌خواهد پرواز یاد بگیرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق می‌شد. کاری که در واقع می‌خواست انجام بدهد گشودن سوراخی در دنیایش و گریز از آن بود.
نظام هذیان‌های او موضوع مقاله‌ی مفصلی در یک ماهنامه‌ی علمی شده بود، اما زن و شوهرش مدت‌ها پیش آن‌را برای خود حل کرده بودند. هرمن برینک«۶» آن‌را «جنون به خود بستن» نامیده بود. در این‌گونه موارد نادر بیمار تصور می‌کند که هرچه در اطرافش می‌گذرد اشاره‌ای نهانی به شخصیت و هستی او دارد. آدم‌های واقعی جایی در این توطئه ندارند ــ زیرا بیمار خود را به مراتب باهوش‌تر از دیگران می‌داند. هرجا که می‌رود جهان پدیده‌ای در پی اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتی آهسته اطلاعاتی را که شرح جزئیات آن باورنکردنی است درباره‌ی او با یک‌دیگر ردوبردل می‌کنند. شب هنگام درختان تیره با الفبای اشاره‌ای درباره‌ی افکار درونی او به مباحثه می‌پردازند. سنگ‌ریزه‌ها و لکه‌ها و ذرات آفتاب طرح‌هایی را می‌سازند که به طرزی هول‌ناک نمایش پیام‌هایی است که او می‌بایست حایل آن‌ها باشد. هر چیز نوشته‌ای است پر رمز و راز و او موضوع اصلی آن. بعضی جاسوسان نظارگانی بی‌طرف هستند. مانند سطوح آیینه‌ای و تالاب‌های آرام؛ بقیه نظیر کت‌های درون ویترین مغازه‌ها شاهدانی مغرض هستند و فطرتاً کیفر دهنده. دیگرانی هم (مثل آب‌های روان و طوفان‌ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحریف شده‌ای درباره‌ی او دارند و به طرز عجیب و غریبی اعمال او را سو تعبیر می‌کنند. همیشه باید حالت تدافعی داشته باشد و هرلحظه و لمحه‌ای از زندگی را صرف رمزگشایی تموج اشیا کند. هر بازدمی هم ثبت و ضبط می‌شود. ای کاش فقط محیط بلاواسطه متوجه او بود ــ اما افسوس که چنین نیست. در دوردست‌ها سیل رسوایی‌های لجام گسیخته هر دم روان‌تر و رساتر می‌شود. شج گویچه‌های خونش یک میلیون بار بزرگتر شده، بر روی دشت‌های گسترده به سرعت می‌غلتد، و تازه در دور دست کوه‌های عظیمی که استحکام و بلندی هول‌ناکی دارند حقیقت نهایی هستی او را در قالب سنگ‌های خارا و صنوبرهای نالان خلاصه می‌کنند .

۲
از فضای پرسروصدا و هوای آلوده‌ی ایستگاه که بیرون آمدند ته مانده‌ی روز با نور چراغ‌های خیابان در آمیخته بود. زن می‌خواست برای شام ماهی بخرد، به همین سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومین پاگرد پله‌ها رسیده بود که یادش افتاد دسته کلیدش را آن روز به زن داده است.
مرد خاموش بر روی پله‌های نشست و حدود ده دقیقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسیار از پله‌ها بالا می‌آمد، لبخند بی‌رمقی برلب داشت، سرش را به نشانه‌ی پوزش از نادانی‌اش تکان می‌داد. وارد آپارتمان دو اتاقه‌ی خود شدند و مرد بی‌درنگ به سوی آینه رفت. با شست‌هایش گوشه‌های لبش را عقب کشید، چهره‌اش حالت صورتک مانندی ترسناک یافت، و دندان مصنوعی نویی را که خیلی ناراحتش می‌کرد از دهانش بیرون آورد و عاج‌های دراز بزاق دهانش را که او به دندان‌ها متصل می‌ساخت قطع کرد. وقتی زن میز را می‌چید مرد روزنامه‌ی روسی می‌خواند. در حال مطالعه‌ی روزنامه خوراکی‌های نرمی را که احتیاج به جویدن نداشت به دهان می‌گذاشت. زن که حالت‌های روحی مرد را می‌شناخت خاموش بود.
وقتی مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشیمن ماند، با یک‌دست ورق مستعملش و آلبوم‌های قدیمی‌اش. آن سوی حیاط باریک، که باران در تاریکی جرجر روی چند پیت حلبی خاکستری له‌ولورده می‌نواخت، پنجره‌ها با نور ملایمی روشن بود و در قاب یکی از آن‌ها مردی با شلوار سیاه که دست‌هایش را زیر سر گذاشته بود و طاقباز روی تخت‌خواب نامرتبی دراز کشیده بود پیدا بود. زن کرکره را پایین کشید و سرگرم وارسی عکس‌ها شد. در طفولیت متعجب‌تر از بیشتر اطفال می‌نمود. عکس مستخدمه‌ی آلمانی‌شان در لایپزیگ با نامزدش که صورت فربه‌ای داشت از لای آلبوم افتاد. مینسک، انقلاب، لایپزیگ، برلین، لایپزیگ، عکس نامیزان و بسیار تاری از نمای جلو خانه. چهارساله، در یک پارک ــ افسرده و خجول، با ابروان درهم کشیده، نگاه از سنجاب مشتاقی برمی‌گیرد، همان‌گونه که از هر غریبه‌ی دیگری. عمه رزا«۷» ــخانم مسن هوچی چهارشانه‌ای با چشمانی وحشی که در دنیای هراس‌ناکی از اخبار تلخ ورشکستگی و حادثه‌ی قطار و مرض سرطان زندگی می‌کرد تا این‌که آلمانی‌ها او را با همه‌ی آن‌هایی که برای‌شان نگران بود کشتند. شش سالگی ــآن وقتی که پرنده‌های جالبی را که مثل انسان دست و ‌پا داشتند نقاشی می‌کرد و مانند آدم بزرگ‌ها از بی‌خوابی رنج می‌برد. پسرعمویش ــکه حالا شطرنج‌باز معروفی است باز هم او، در هشت سالگی دیگر تقریباً پی بردن به افکار و روحیاتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ دیواری راهرو، ترسنده از عکس خاصی در کتابی که فقط منظره‌ای روستایی را با صخره‌های روی تپه و چرخ‌گاری کهنه‌ای آویزان از درختی بی‌برگ نشان می داد. ده ساله ــسالی که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقیرکننده، بچه‌های زشت و شرور و وحشی که او با آن‌ها در مدرسه‌ی ویژه به سر می‌برد، و بعد در دوران نقاهت طولانی پس از یک سینه‌پهلو، زمانی فرا رسید که هراس‌های خفیفش که پدر و مادرش با سرسختی آن‌ها را خصوصیات عجیب بچه‌ای به غایت استثنایی به حساب می‌آوردند شدیدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتی که تارهایش منطقاً بر روی یک‌دیگر تاثیر می‌گذاشت تبدیل می‌شد و او را به کلی از محدوده‌ی ذهن آدم‌های معمولی دور می‌کرد.
زن این و خیلی چیزهای دیگر را پذیرفته بود ــزیرا زندگی در نهایت به معنای پذیرفتن از کف رفتن خوشی‌ها یکی پس از دیگری بود، در مورد او حتی خوشی نبودــ صِرف امکان بهبود. زن به موج‌های بی‌انتهای درد که او و شوهرش به دلایل مختلف ناگزیر از تحمل آن بودند فکر می‌کرد؛ و به دیوهای نامرئی که پسرش را به طرزی تصورناپذیر آزار می‌دادند؛ و به لطافت نامحدود دنیا؛ به سرنوشت این لطافت که یا له می‌شد یا هدر می‌رفت، یا تبدیل به جنون می‌شد. به اطفال از یاد رفته‌ای که در کنج‌های رفت‌وروب نشده‌ی دنیا زیر لب با خود زمزمه می‌کنند؛ به علف‌های هرز زیبایی که از چشم زارع پنهان نمی‌مانند و به هنگام نزدیک شدن هیولای تاریکی درمانده ناگزیر از نظاره‌ی راست شدن سایه‌ی خمیده‌ی بوزینه مانند او که از روی گل‌های له شده می‌گذرد هستند.

۳
پاسی از نیمه‌شب گذشته در اتاق نشیمن صدای ناله‌ی شوهرش را شنید و طولی نکشید که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روی لباس خوابش، بالاپوش کهنه‌ای با یقه‌ی پوست قره‌کل که آن را خیلی بیش‌تر از روبدوشامبر قشنگ آبی رنگش دوست داشت پوشیده بود.
داد زد: «خوابم نمی‌برد.»
زن جواب داد: «چرا؟ چرا خوابت نمی‌برد؟ تو که خیلی خسته بودی.»
گفت: «خوابم نمی‌برد، چون دارم می‌میرم.» و روی راحتی دراز کشید.
«دلت درد می‌کند؟ می‌خواهی دکتر سولوو«۸» را خبر کنم؟»
ناله کرد: «دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. باید زود از آن‌جا بیاوریمش بیرون، وگرنه مسئول هستیم.» تکرار کرد: «مسئول.» و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم‌چنان که هر دو پایش روی زمین بود، با مشت گره کرده بر پیشانی‌اش می‌کوفت.
زن آهسته گفت: «خیلی خوب، فردا صبح می‌آوریمش خانه.»
شوهرش گفت: «دلم چای می‌خواهد.» و به دست‌شویی رفت.
زن به سختی خم شد، چند تا ورق بازی و یکی دو تا عکس را که از روی راحتی به زمین افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پیک، آس پیک، السا«۹» و نامزد گنده‌اش.
مرد سردماغ برگشت، با صدای بلندی گفت: «فهمیدم چه‌کار کنیم. اتاق خواب را به او می‌دهیم. هرکدام نیمی از شب را پیش او می‌مانیم و نیمی دیگر را روی این راحتی می‌خوابیم. به نوبت. از دکتر می‌خواهیم دست کم هفته‌ای دوبار به دیدنش بیاید. شازده هرچه می‌خواهد بگوید. البته حرفی هم ندارد، چون این‌طوری ارزان‌تر تمام می‌شود.»
تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن‌ها در آن ساعت شب عجیب بود. دمپایی مرد از پای چپش بیرون آمده بود و او ایستاده وسط اتاق، مثل بچه‌ها، بی‌دندان، به زنش خیره شده بود و در پی دمپای پاشنه و پنجه‌ی پایش را روی زمین می‌کشید. چون زن بهتر انگلیسی حرف می‌زد. تلفن‌ها را او جواب می‌داد. دختری با صدای زیر ضعیفی گفت: «می‌شود با چارلی صحبت کنم؟»
«چه شماره‌ای گرفته‌اید؟ نه. شماره درست نیست.»
با ملایمت گوشی را گذاشت. دستش به سوی قلب فرسوده‌ی خسته‌اش رفت.
گفت: «ترساندم.»
مرد لبخند سریعی زد و بی‌درنگ هیجان‌زده حرفش را از سر گرفت. به محض این‌که صبح بشود، او را می‌آورند. کاردها را می‌بایست در یک کشوی قفل‌دار گذاشت. پسر حتی در بدترین حالت‌ها کسی را تهدید نکرده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. همان صدای جوان بی‌حالت نگران سراغ چارلی را گرفت.
«شماره را عوضی گرفته‌اید. بهتان می‌گویم اشتباهتان چیست: حرف o را به جای صفر می‌گیرید.»
بر سر بساط جشن چای نامنتظر نیمه‌شب خود نشستند. هدیه‌ی تولد روی میز بود. مرد چای را هورت می‌کشید، صورتش گل ‌انداخته بود، گه‌گاه لیوانش را می‌گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روی ماه گرفتگی بزرگ سرش برجسته‌تر شده بود، با این‌که صبح اصلاح کرده بود، ته ریش نقره‌فامی روی چانه‌اش برق می‌زد. تا زن یک لیوان چای دیگر برایش بریزد، او عینکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسی مجدد شیشه‌های کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب‌های مرطوب و بدقواره‌اش برچسب‌های خوانای روی شیشه‌ها را با صدای بلند هجی‌کنان می خواند: زرد‌آلو، انگور، آلوسیاه، به سیب جنگلی رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.



ولادیمیر ناباکوف

0 پیام


دُن‌ژوان کرج | 2017-11-08 23:16:15



نمی‌دانم چه‌طور است بعضی اشخاص به اولین برخورد، جان در یک قالب می‌شوند، —به قول عوام جور و اخت می‌آیند و یک‌بار معرفی کافی است برای این که یک‌دیگر را هیچ‌وقت فراموش نکنند در صورتی که بر عکس بعضی دیگر با وجودی که مکرر به‌هم معرفی می‌شوند و در مراحل زندگی سر راه یک‌دیگر واقع می‌گردند، همیشه از هم گریزان هستند؛ میان آن‌ها هرگز حس هم‌دردی و جوشش پیدا نمی‌شود و اگر در کوچه هم به‌هم بربخورند، یک‌دیگر را ندیده می‌گیرند. دوستی بی‌جهت، دشمنی بی‌جهت! —حالا این خاصیت را می‌خواهند اسمش را سمپاتی یا آنتی‌پاتی بگذارند و یا در اثر مغناطیس و روحیهٔ اشخاص بدانند یا نه. —آن‌هایی که معتقد به حلول ارواح هستند دورتر رفته می‌گویند که این اشخاص در زندگی سابق خودشان روی زمین دوست و یا دشمن بوده‌اند و به این جهت نسبت به هم متمایل و یا از هم متنفرند ولی هیچ‌کدام از این فرضیات نمی‌توانند به‌آسانی معمای بالا را حل بکند. این کشش و جوشش ناگهانی نه مربوط به خصایل روحی است و نه ربطی به محاسن جسمانی دارد.

باری، یکی از این برخوردهای عجیب، چند شب پیش برایم اتفاق افتاد. شب عید نوروز بود، تصمیم گرفته بودم برای احتراز از شر دید و بازدیدهای ساختگی و خسته‌کننده، سه روزه تعطیل را بروم جای دنجی پیدا بکنم و برای خودم لم بدهم. هرچه فکر کردم دیدم مسافرت دور صلاح نیست. به علاوه وقت هم اجازه نمی‌داد از این رو قصد مسافرت کرج را کردم. بعد از تهیهٔ جواز، سرشب بود، رفتم در کافهٔ ژاله نشستم. سیگاری آتش زدم و در ضمن این‌که گیلاس شیر و قهوهٔ خودم را آهسته مزمزه می‌کردم و به تماشای آمد و شد مردم مشغول بودم، دیدم آدم تنومندی از دور به من اظهار خصوصیت کرد و به طرفم آمد. دقت کردم، دیدم حسن شبگرد است. ده سال شاید بیش‌تر می‌گذشت که او را ندیده بودم، و غریب‌تر آن‌که هر دومان یک‌دیگر را شناختیم. —بعضی صورت‌ها کم‌تر تغییر می‌کند بعضی بیش‌تر عوض می‌شود، صورت حسن عوض نشده بود. همان صورت خنده‌رو و ساده بود، ولی نمی‌دانم چه در حرکات و لباسش بود که ساختگی و غیرطبیعی به‌نظر می‌آمد. مثل این‌که خودش را گرفته بود.

من تا آن‌شب اسم خانواده‌اش را نمی‌دانستم، او خودش به‌من گفت در مدرسه فقط به او حسن‌خان می‌گفتند. —در حیاط مدرسه موقع بازی و تفریح حسن‌خان چهرهٔ زردنبو، استخوان‌بندی درشت و حرکات شل و ول داشت و به لباس خودش هیچ اهمیتی نمی‌داد، همیشه یخه‌اش باز و روی کفش‌هایش خاک نشسته بود و همان حالت لاابالی به او بیش‌تر می‌آمد و رویش می‌افتاد. اما خیلی زود عصبانی می‌شد و خیلی زود هم خشمش فروکش می‌کرد. از این جهت بیش‌تر طرف تفریح و آزار بچه‌های موذی واقع می‌شد. و نمیدانم چرا اسمش را «حمال» گذاشته بودند.

من همیشه از او دوری می‌کردم، مثل این‌که اختلاف مبهم و نامعلومی بین ما وجود داشت. ولی حالا با حالت مخصوص خودمانی که آمد سر میز من نشست آن اکراه دیرینه و بی‌دلیل را مرتفع کرد و یا گذشتن زمان این تباین مجهول را خودبه‌خود از بین برده بود. اما فرقی که کرده بود حالا چاق، خوش‌حال و گردن‌کلفت شده بود، و از آن‌هایی بود که دور خودشان تولید شادی می‌کنند.

به محض ورود، به پیشخدمت کافه، دستور داد برایش عرق آوردند. گیلاس‌های عرق را پی‌درپی بالا می‌ریخت و در اثر استعمال عرق، یک‌جور خوش‌حالی موقت به او دست داد. ولی به واسطهٔ شهوت‌رانی زیاد، بیش از سنش شکسته به‌نظر می‌آمد و خطی که گوشهٔ لبش می‌افتاد، ناامیدی تلخی را آشکار می‌کرد. چیزی که غریب بود، به سر و وضع خود خیلی پرداخته بود، اما جار می‌زد که ساختگی است، همین توی ذوق می‌زد. هر دقیقه بر می‌گشت در آینه کراوات خودش را مرتب می‌کرد. —هرچه بیش‌تر کله‌اش گرم می‌شد، بیش‌تر صورتش بچه‌گانه و حالت لاابالی قدیم را به خود می‌گرفت.

بالاخره، بدون مقدمه به من گفت که مدتی است عاشق زنی شده، یعنی یک نفر آرتیست شهیر، که خیلی فرنگی‌مآب و دولت‌مند است و تکرار می‌کرد که: «یک سال بود اونو از دور دوستش داشتم ولی جرأت نمی‌کردم عشق خودم‌رو بهش اظهار بکنم، تا این‌که همین اواخر یه‌طوری پیش آمد کرد که به‌هم رسیدیم!»

من پرسیدم: «عاشق موقتی یا خیال داری بگیریش؟»

«اگر حاضر بشه که با من زندگی بکنه البته که می‌گیرمش. چیزی که هس مخارجش زیاد می‌شه. هر شب که با هم به کافه می‌ریم ده پونزده تمن رو دسم می‌گذاره. اما من از زیر سنگم که شده پیدا می‌کنم. اگه شده هفت در رو به یه دیک محتاج بکنم مخارجش‌رو در می‌آرم. چیزی که هس، روی اصل عاشقیس، به‌شرط این که از همیه روابط سابق خودش دس بکشه —می‌دونی بردمش منزلمون به مادرم معرفیش کردم. مادرم گفت. بیا تو خونیه ما بمون. اون گفت: دشمنت می‌یاد این‌جا تو چار دیوار خودشو حبس بکنه. با این وضع ماهی دویست و پنجاه تمن خرج پانسیون، دویست و پنجاه تمن خرج هتل و دانسینگ رو دسم می‌گذاره. فردا شب بیا همین‌جا اونم با خودم می‌یارم. ببین چه‌طوره.»

«فردا شب من در کرج هستم.»

«راسی می‌گی؟ برای نوروز می‌ری کرج؟ خودت تنها هسی؟ چه‌طوره، منم اونو ور می‌دارم میام. راستش نمی‌دونسم چه کار بکنم. ونگهی خرجش کم‌تر می‌شه. به‌علاوه تو مسافرت به اخلاق هم‌دیگه بهتر آشنا می‌شیم؟»

«مانعی نداره ولیکن جواز.»

«جواز لازم نیس من صد مرتبه بی‌جواز کرج رفته‌ام. جواز نمی‌خواد. حالا فردا شب حریکت می‌کنی؟»

«صبح ساعت نُه دم دروازه قزوین هستم، از اون‌جا راه می‌افتیم.»

«منم میام —درست سر ساعت نُه با هم می‌ریم. پس من می‌رم به ضعیفه خبر بدم که خودش‌رو آماده بکنه.»

من از این اظهار صمیمیت ناگهانی و دروغ و دونگ‌هایی که برایم نقل کرد تعجب کردم. بالاخره از هم جدا شدیم و قرارمان برای صبح شد.
***

فردا صبح سر ساعت نُه حسن با معشوقه‌اش آمدند. —خانم مثل نازنین‌صنم توی کتاب بود: لاغر، کوتاه، مژه‌های سیاه کرده، لب و ناخن‌های سرخ داشت. لباسش از روی آخرین مد پاریس بود و یک انگشتر برلیان به دستش می‌درخشید. مثل این که خودش را برای مهمانی شب‌نشینی آراسته بود. همین که خانم اتومبیل فُرد کهنه را دید وحشت کرد و گفت: «من به خیالم اتومبیل شخصیس. من تا حالا با اتومبیل کرایه سفر نکرده بودم.» بالاخره سوار شدیم و اتومبیل به‌طرف کرج روانه شد.

حق به‌جانب حسن بود، از او جواز نگرفتند. جلو مهمان‌خانهٔ «عصر جدید» پیاده شدیم. هوا خنک بود و پالتو می‌چسبید. مهمان‌خانه ظاهراً عبارت بود از یک باغچهٔ گَر گرفته، با درخت‌های تبریزی دراز سفید و یک ایوان دراز که یک رج اتاق سفید کرده، متحدالشکل داشت، مثل این‌که از توی کارخانهٔ فُرد درآمده باشد. هر اطاقی سه تخت فنری با شمد و لحاف مشکوک داشت و یک آینه سر طاقچه گذاشته بودند. پیدا بود که اطاق‌ها را برای مسافران موقتی ترتیب داده بودند. چون اگر کسی در یکی از آن‌ها خودش را محبوس می‌کرد به زودی حوصله‌اش سر می‌رفت. چشم‌انداز جلوی ایوان، یک رشته کوه کبود بود و گنجشک‌های تغلی جا افتاده که از سرمای زمستان جان به سلامت برده بودند، با چشم‌های کلاپیسه شده و پرهای کز کرده، مثل این که از نسیم بهاری مست شده بودند، بی‌اراده، روی شاخه‌های تبریزی جست می‌زدند، و یا از در و دیوار بالا می‌رفتند، به‌طوری که سر و صدای آن‌ها تولید سرگیجه می‌کرد. ولی همهٔ این‌ها روی‌هم‌رفته یک حالت سردستی و ییلاقی به مهمان‌خانه می‌داد که بدون لطف و دلربایی نبود.

همین که اطاق‌هایمان معین شد و گرد و غبار اتومبیل را از خودمان گرفتیم، من رفتم در ایوان قدم می‌زدم و منتظر حسن و خانمش بودم. یک‌مرتبه ملتفت شدم، دیدم از ته ایوان، یک نفر به من اشاره می‌کند نزدیک که آمد او را شناختم. —این همان جوانی بود که هر شب در کافهٔ «پروانه» پلاس بود و در آن‌جا به او معرفی شده بودم، و رندان به طعنه اسمش را «دُن‌ژوان» گذاشته بودند.

از این جوان‌های مَکُش مرگ‌مای معمولی و تازه به دوران رسیدهٔ اداری بود. لباسش خاکستری، شلوار چارلستون گشاد مُد شش سال قبل پوشیده بود. سرش غرق برییانتین بود و یک انگشتر الماسِ بدلی به دستش که ناخن‌های مانیکور شده داشت برق می‌زد. بعد از اظهار مرحمت گفت که: «سه روز است در کرج مانده و خیال دارد امشب به تهران برگردد.» قدری یواش‌تر گفت: «برای خاطر یک دختر ارمنی این‌جا آمده بودم، امروز صبح رفت!»

در این وقت حسن و خانمش مثل طاوسِ مست از اتاق خارج شدند. من ناچار، دن‌ژوان را به آن‌ها معرفی کردم. بعد با هم رفتیم در اتاق دور میز نشستیم. حسن و خانمش ظاهراً از این مسافرت راضی و خشنود بودند. خانم روی دوش حسن می‌زد و می‌گفت: «ما اصلن یه‌جور سمپاتی به‌هم داریم. همچنین نیس؟ راسی برای شما نگفتم، یه برادر دارم مثل سیبی که با حسن نصب کرده باشن. اما از وختی که زن گرفت از چشمم افتاد! نمی‌دونین چه آفتی‌رو گرفته، من بالاخره مجبور شدم خونه‌ام رو جدا بکنم. صمیمیت و اخلاق خوب رو من خیلی دوس دارم. قربون یک‌جو اخلاق خوب!»

گیلاس‌های خودمان را به سلامتی خانم بلند کردیم. دن‌ژوان پا شد رفت از اتاق خودش یک گرامافون با چند صفحه آورد و شروع کرد به صفحه زدن. بعد بدون مقدمه خانم را به رقص دعوت کرد، نه یک بار نه ده بار، من ملتفت نگاه‌های شرربار حسن بودم که دندان‌قروچه می‌رفت و ظاهراً به‌روی مبارکش نمی‌آورد.

بعد از ناهار، تصمیم گرفتیم که برویم قدری هواخوری بکنیم. از جادهٔ چالوس، گردش‌کنان روانه شدیم. در راه، دن‌ژوان آهسته به من گفت: «امشب هم می‌مونم.» بعد هم مثل این که سال‌هاست خانم را می‌شناسد، با او گرم صحبت شد! از همه‌چیز و از همه‌جا اطلاع داشت. و حکایت‌های جعلی هم برای خانم نقل می‌کرد، به‌طوری که فرصت نمی‌داد که ما دو نفر هم اظهار حیاتی بکنیم!

حسن مثل این‌که تصمیم فوری گرفت، رفت کنار خانم که چیزی بگوید. ولی خانم به او تشر زد و گفت: «سرت رو بالا بگیر، این لک روی لباست چییه؟» حسن هراسان خودش را کنار کشید. دن‌ژوان پالتوی خودش را درآورد روی دوش خانم انداخت. من نزدیک به آن‌ها شدم. دن‌ژوان، رودخانهٔ گل‌آلود کنار جاده و درخت‌هایی که از دور مثل چوب جارو از زمین درآمده بود، نشان می‌داد و می‌گفت: «چقدر خوبه آدم بییاد این‌جور جاها زندگی بکنه! این هوا، این رودخونه، این درختا، که برای یه ماه دیگه جونه میزنه. شب مهتاب آدم بیاد کنار رودخونه یه گرامافون هم داشته باشه… حیف شد که دوربین عکاسیم رو جا گذاشتم!»

از آبادی‌های نزدیک، مردهای دهاتی که لباس و آجیدهٔ نو پوشیده بودند و بچه‌ها با لباس‌های رنگارنگ در آمد و شد بودند. خانم اظهار خستگی کرد. دن‌ژوان کنار رودخانه محلی را نشان داد. رفتیم روی سنگ‌ها نشستیم. آب گل‌آلود رودخانه باد کرده بود، زنجیروار موج می‌زد و گل و لای را با خودش می‌برد. جلو نظرمان را تپه‌های خاکی و یک رشته کوه سرمازده گرفته بود. هوا نسبتاً گرم شده بود. دن‌ژوان لباسش را درآورده و در تمام مدتی که آن‌جا نشسته بودیم، از معشوقهٔ خودش و عطر کتی، عشق و ناموس و رقص قفقازی صحبت می‌کرد، و خانم با دهن باز به حرف‌های صد تا یک غاز او گوش می‌داد. —حرف‌های پوچ احمقانه، مثلاً می‌گفت: «یه شلوار ازین بهتر داشتم، هفتیه پیش رفتم با یکی از رفقا سوار هواپیما شدم. وختی که خواستم پایین بیام پام گرفت به سنگ زمین خوردم. سر زانوم پاره شد این شلوارو خیاطی لوکس بیست و پنج تمن برام دوخته بود. تمام پام مجروح شده بود. درشکه سوار شدم رفتم مریض‌خونه آمریکایی پیش ماکتاول. اون گفت: خدا بهت رحم کرده، اگه کندهٔ زانویت ضربت دیده بود چلاق می‌شدی. سه روز خوابیدم، خوب شدم، اما ازون بالا، شیروونی خونه‌ها آن‌قدر قشنگ پیدا بود! خونیه خودمونم ازون بالا دیدم. گنبد مسجد سپهسالار هم پیدا بود. آدما مورچه شده بودن. اما وختی که هواپیما پایین می‌یاد، دل آدم هری تو می‌ریزه!...»

بالاخره، بعد از رفع خستگی، بلند شدیم و به طرف کرج برگشتیم. حسن و دن‌ژوان که سر دماغ و شنگول بودند، به رنگ قفقازی سوت می‌زدند. خانم آمد برقصد پاشنهٔ کفشش ور آمد —خانم تکرار می‌کرد: «این کفشو دو هفتیه پیش از باتا خریده بودم!» دن‌ژوان که حاضر خدمت بود، با یک قلبه‌سنگ پاشنهٔ کفش را درست کرد، در حالی که خانم با دستش به او تکیه کرده بود.

حسن به من ملحق شد و بر خلاف آن‌چه در کافه به من اظهار کرده بود گفت: «اینم واسیه من زن نمی‌شه؟ باید ولش بکنم. من نمی‌تونم تنگه‌اش رو خورد بکنم. خونه‌مون که بند نمی‌شه هیچ، می‌خواد آزادم باشه، خیلی آزاد!»

نزدیک غروب که وارد مهمان‌خانه شدیم، چند بطری عرق، گرامافون و مخلفات جوربه‌جور روی میز را پر کرده بود.

دن‌ژوان گرامافون را به کار انداخت و پی‌در‌پی با خانم می‌رقصید. حسن پکر و عصبانی خون خونش را می‌خورد و به شوخی به او گوشه و کنایه می‌زد که خالی از بغض نبود، می‌گفت: «جون ما راستش رو بگو، عاشق معشوقهٔ ما شدی؟ بگو دیگه، ما طلاقش می‌دیم.»

دن‌ژوان یک صفحه ویلون احساساتی گذاشت، آمد روی تخت‌خواب نشست و گفت: «به! من خودم نومزد دارم، تو گمون می‌کنی!...» از کیف بغلش عکس دختر غمناکی را درآورد. می‌بوسید و به سر و رویش می‌مالید و درچشم‌هایش اشک حلقه زد، —مثل این‌که گریه توی آستینش بود.

احساس رحم خانم به‌جوش آمد، بلند شد رفت پیش دن‌ژوان نشست. حسن برای این‌که از رقص دن‌ژوان با خانمش جلوگیری بکند از پیش‌خدمت ورق بازی خواست و دن‌ژوان را دعوت به بازی بلوت کرد. آن‌ها مشغول بلوت دونفری شدند. ولی خانم که سر کیف بود و قر توی کمرش خشک شده بود، گویا برای لج‌بازی با حسن، رفت یک صفحه گذاشت و مرا دعوت به رقص کرد. در میان رقص حس کردم که خانم دست مرا فشار می‌داد و به من اظهار علاقه می‌کرد و دو سه بار صورتش را به صورت من چسبانید.

حسن فرصت را غنیمت دانسته بود، در بازی دق‌دلی و دلپری خودش را سر دن‌ژوان خالی می‌کرد. جر می‌زد، داد می‌کشید، عصبانی شده بود. همین‌که رقص تمام شد، خانم رفت و یک سیلی آبدار به حسن زد و گفت: «برو گمشو! این چه ریختیه؟ عقم نشست. برو گمشو، عین‌هو یه حمال!»

حسن با چشم‌های رک‌زده به او نگاه می‌کرد و بغض بیخ گلویش را گرفته بود. بی‌اراده دستش را برد که کروات خودش را درست بکند، ولی یخه‌اش باز بود. دن‌ژوان از بازی استعفا داد و دوباره با خانم شروع به رقص کرد. من زیرچشمی حسن را می‌پاییدم: دیدم بلند شد، از اتاق بیرون رفت. دن‌ژوان یک صفحهٔ تانگو گذاشت.

حسن وارد اطاق شد، نگاهی به اطراف انداخت، آمد دست مرا گرفت از اطاق بیرون کشید. حس کردم که دستش می‌لرزید: زیر چراغ گاز ایوان، رگ‌های روی شقیقه‌هایش بلند شده بود، چشم‌هایش باز و لب پایینش ول شده بود. درست به ریخت لاابالی زمانی که او را در مدرسه دیده بودم، درآمده بود. همین‌طور که دست مرا گرفته بود، بریده بریده گفت: «دیشب که تو به من گفتی، من به خیالم فقط با تو هستم، تقصیر تو شد که اونو به من معرفی کردی! خوب تو دیده و شناخته بودی، اما اون بی‌اجازهٔ من با زنم می‌رقصه. این خلاف تمدن نیس؟ تو بهش حالی کن که این اداهای لوس بچگونه‌رو از خودش در نیاره. —انگشتر بدلی خودشِ به رخ زن من می‌کشه، می‌گه ده هزار تمن برای معشوقهٔ خودم خرج کرده‌ام! عاشق می‌شه، پای صفحهٔ گرامافون گریه می‌کنه. به خیالش من خرم. —وختی که می‌رقصه چرا از من اجازه نمی‌خواد؟ همیه این‌ها رو من می‌فهمم، من از اون زرنگ‌ترم. منم خیلی از این عاشقی‌های کشکی دیدم. ببین تو اونو به من معرفی کردی —می‌دونی این زن زیاد آزاده، من می‌دونسم که نمی‌تونم زیاد باهاش زندگی بکنم، ولی همین الان من می‌رم دیگه این‌جا بند نمی‌شم.»

«ای بابا! یک‌شب هزار شب نمی‌شه. حالا برو یک مشت آب به سر و روت بزن، از خر شیطون پایین بیا. عرق خوردی پرت می‌گی. ونگهی شب اول ساله بد شگونی می‌شه.»

ولی جواب من، اثر بدی کرد، مثل چیزی که حسن آتشی شد، به عجله رفت در اطاق خودش، از توی کیف خانم پول برداشت، به پیش‌خدمت مهمان‌خانه دستور داد که یک اتومبیل دربست برای شهر حاضر بکند، چون خیال داشت فی‌الفور حرکت بکند. اتفاقاً در حیاط مهمان‌خانه یک اتومبیل ایستاده بود. دیوانه‌وار دور خودش را نگاه کرد رفت بالای سر شوفر خواب‌آلود او را بیدار کرد و گفت: «همین الآن باید برم شهر، هرچی می‌خوای می‌دم. زودباش!»

حسن یخهٔ پالتوش را بالاکشید. رفت توی اتومبیل فُرد نشست.

شوفر چشم‌هایش را می‌مالید و به طرف اتومبیل می‌رفت. من به شوفر گفتم: «بی‌خود می‌گه، مست کرده برو بخواب.»

شوفر هم از خدا خواست و برگشت که بخوابد. یکمرتبه خانم حسن متغیر، اخم‌هایش را در هم کشیده، آمد دم اتومبیل رو کرد به حسن و گفت: «خاک تو سرت! تو اصلاً آدم نیسی، مرده‌شور ریخت حمالت رو ببرن!» (رویش را به من کرد). «از اولم من براش احساس ترحم داشتم نه عشق، این لایق زنی مثه زن برادرم بود. (دوباره به حسن) پاشو، پاشو بیا این‌جا تو اطاق، باید حرفمو با تو تموم بکنم. می‌خوایی منو این‌جا سر صحرا بگذاری؟ خاک تو سرت بکنن!»

حسن به حال شوریده بلند شد، رفت در اطاقش، روی تخت‌خواب افتاد، دست‌ها را جلو صورتش گرفت. هق و هق گریه می‌کرد و می‌گفت: «نه، نه زندگی من بی‌خود شده... من می‌رم شهر... من زندگیم تموم شده... منو دیوونه کردی... باید برم، دیگه بسه!... تا حالا گمون می‌کردم زندگی من مال خودم نبوده، مال تو هم هس. نه... سر راه پیاده می‌شم، خودمو از بالای دره پرت می‌کنم... دیگه بسه!»

حسن نه‌تنها جملات معمولی رمان‌های پست عشق‌آلود را تکرار می‌کرد، بلکه بازیگر آن‌ها شده بود. —این آدم ظاهراً کله‌شق که از من رو در بایستی داشت و سعی می‌کرد خودش را سیر و کهنه‌کار و غُد جلوه بدهد، یک‌مرتبه کنترل خود را گم کرد. موجود خوار و بی‌چاره‌ای شده بود که عشق و ترحم از معشوقه‌اش گدایی می‌کرد. این‌همه تودهٔ گوشت مچاله شده، شکنجه شده که مثل کوه روی تخت غلتیده بود، درد می‌کشید! —یک نوع درد خودپسندی بود و در عین حال جنبهٔ مضحک و خنده‌آور داشت. در صورتی که خانم به برتری خودش مطمئن بود، فتح خود را به آواز بلند می‌خواند. به حال تحقیرآمیز دستش را به کمرش زده بود و می‌گفت: «برو گمشو، احمق! نمی‌دونسم تو انقد احمقی. (رویش را بمن کرد) نگاهش بکنین، عین‌هو یه حمال! آقا به اصرار من یه خورده سرو وضعش رو تمیز کرد. ببینین به چه ریختی افتاده! من نمی‌دونسم انقد احمقه وگرنه هرگز نمی‌اومدم، افسوس. تو مسافرت اخلاق خوب معلوم می‌شه! ببینین چه‌طور افتاده روتخت‌خواب؟ این حالت طبیعیشه. اگه جون به جونش بکنن حماله. چه اشتباهی کردم! خوب شد زودتر فهمیدم، من هرگز نمی‌تونم با این زندگی بکنم!»

با دستش حرکت تحقیرآمیزی کرد که مفهومش «خاک تو سرت» بود. حسن هق و هق گریه می‌کرد، همین که من دیدم کار به جای نازک کشیده از اطاق بیرون آمدم و آن‌ها را تنها گذاشتم. رفتم در اطاق دن‌ژوان؛ دیدم همهٔ چیزها ریخته و پاشیده، سوزن به ته صفحه رسیده، تق و تق صدا می‌کند.

دن‌ژوان با رنگ پریده، سیاه‌مست، روی تخت افتاده بود. من تکانش دادم. او گفت: «چه خبره؟ دعواشون شده؟ تقصیر من چیه؟ خودش به من اظهار علاقه کرد گفت: ترو دوس دارم، نه، گفت: به تو سمپاتی دارم. این حسن مثه حمالاس. دس منو تو رقص فشار می‌داد و دوبارم ماچم کرد. من هیچ خیالی براش نداشتم. یه موی نومزدمو نمی‌دم هزار تا از این زنا بگیرم. ندیدی پیش از این‌که بلوت بازی بکنم رفتم بیرون؟ برای این بود که جای سرخاب لب خانمو از رو صورتم پاک بکنم.»

«نه، به این سادگی هم نیس، آخر منم می‌دیدم.»

«اوه آش دهن‌سوزی نیس که. حکایتش مثه حکایت همیه زن‌های عفیفیس که اول فرشتهٔ ناکام، پرندهٔ بی‌گناه، مجسمهٔ عصمت و پاک‌دامنی هسن. آن‌وخت یه جوون سنگ‌دل شقی پیدا می‌شه. اونارو گول می‌زنه! من نمی‌دونم! چرا انقد دخترای ناکام گول جوون‌های سنگ‌دل رو می‌خورن و برای دخترای دیگه عبرت نمی‌شه. اما همین خانوم هفتا جوون جنایت‌کارو دم چشمه می‌بره و تشنه بر می‌گردونه...»

دن‌ژوان نسبت به قضایایی که مربوط به او می‌شد، کیکش نمی‌گزید و کاملاً برایش طبیعی بود. من فهمیدم که حرف‌های بی‌سروته، اداهای تازه‌به‌دوران رسیده، اطوارش، دروغ‌های لوس و تملق‌های بیجایی که می‌گفت، قرت انداختن و خودآراییش کاملاً بی‌اراده و از روی قوهٔ کوری بود که با محیط و طرز محیط او وفق می‌داد. او حقیقتاً یک دُن‌ژوان محیط خودش بود بی‌آن‌که خودش بداند.
***

صبح در اطاقم را زدند، در را باز کردم، خانم حسن چمدان به‌دست وارد شد و گفت:

«الآن. من می‌رم قزوین پیش خواهرم. —هیچ می‌دونین که حسن شبونه رفت؟ من اومدم از شما خداحافظی بکنم.»

«خیلی متأسفم! ولی صبر بکنین با هم می‌ریم حسنو پیدا می‌کنیم.»

«هرگز، من دیگه حاضر نیسم توی روی حسن نگاه بکنم. مرده‌شور ترکیبش رو ببرن! میرم پیش خواهرم. اون منو گول زد، آورد این‌جا، بعد شبونه فرار می‌کنه!»

بی‌آن‌که منتظر جواب من بشود از اطاق بیرون رفت.

پنج دقیقه بعد، دن‌ژوان با چمدانی که گویا فقط محتوی یک گرامافون بود، برای خداحافظی آمد دم اطاقم. من گفتم: «تو دیگه کجا می‌ری؟»

«من کار دارم باید برم شهر، دیشبم بی‌خود موندم.»

او هم خدانگه‌داری کرد و رفت. علی ماند و حوضش! —ولی من تعجیلی به رفتن نداشتم. گنجشک‌ها با جار و جنجال، چشم‌های کلاپیسه بیدار شده بودند. گویا نسیم بهاری آنها را مست کرده بود. من به فکر قضایای عجیب و غریب دیشب افتادم و فهمیدم که این قضایا هم مربوط به نسیم مست‌کنندهٔ بهاری بوده و رفقای من هم مثل گنجشک‌های مست شده بودند.

بعد از صرف ناشتایی به قصد گردش از مهمان‌خانه بیرون رفتم. دیدم یک اتومبیل لکنته، بدتر از اتومبیلی که ما را به کرج آورده بود، به زحمت و با سر و صدا، از جلو مهمان‌خانه رد می‌شد. ناگهان چشمم به مسافرین آن افتاد: از پشت شیشه دن‌ژوان و خانم حسن را دیدم که پهلوی هم نشسته گرم صحبت بودند و اتومبیل آن‌ها به طرف جادهٔ قزوین می‌رفت

صادق هدایت
0 پیام


من و سیما | 2017-10-11 22:50:10

نزدیک ظهر که می شد با عجله از پله ها بالا می رفتم. خودم را توی اطاق می انداختم. جلوی پنجره طبقه دوم خانه می ایستادم. منتظر و مضطرب. نگاهم دوخته می شد به پنجره اش که درست رو به روی خانه ما بود. سیما به محض آن که از کارِ خانه آزاد می شد می آمد توی این اطاق. پرده ها را با ناز کنار می زد. نیم دوری توی اطاق می چرخید و در قاب پنجره شان می نشست. گیس های بلند و مشکی اش را آرام باز می کرد و اول به دست شانه و بعد به دست باد می داد. در حال شانه زدن نگاهم می کرد. لبخند می زد. دلم هری می ریخت پایین و قند توی دلم آب می شد. برایش دست تکان می دادم. دور و برش را نگاه می کرد و آرام دستش را تکان می داد. زندگی توی محله سنتی و مذهبی دردسر بزرگی بود. نه می شد راحت حرف زد، نه می شد همدیگر را دید. پنجره تنها محل مطمئن برای عشق بازی دوره نوجوانی بود.

آن روز سعی می کرد با ایما و اشاره مطلبی را به من بفهماند. با انگشت خودش را نشان کرد و بعد انگشت را به طرف من بر گرداند و دو انگشت اش را بهم زد. منظورش را نفهمیدم. با حرکت دست به او فهماندم که منظورش را نمی فهمم. دوباره همان حرکت را، ولی این بار با سرعت بسیار کمتر، تکرار کرد. مشکل باز هم حل نشد. حدس زدم دارد می گوید مرا دوست دارد. من هم همان حرکت را تکرار کردم. سرش را به چپ و راست گرداند که معلوم است نفهمیدم. گرم معاشقه بودیم.

دست هایم را آرام در موهای بلند و مشکی اش گرداندم تا به گردن صاف و بلندش رسید. دست دیگرم انگشت های دستش را می شمرد. سیما با چشم های بسته سرش را آرام توی دست من تاب می داد و از این که گردنش را نوازش می دادم احساس رضایت می کرد. در یک لحظه نگاهمان با هم تلاقی کرد. هر دو خشکمان زد. دستش را که ساکن و آرام در دستم بود کمی فشردم و از شمارش انگشت هایش باز ایستادم. صورت هایمان برای اولین بار به هم نزدیک و نزدیک تر شدند. صدای تند قلب هایمان موسیقی صحنه شد و هُرم دلچسب صورتش را برای اولین بار روی پوستم احساس کردم که...

به یک باره در اطاق باز شد و مادرش مثل عجل معلق سر رسید. فورا نشستم تا از قاب پنجره خانه مان رها شوم. صدای کشیده شدن پرده ها را شنیدم و بعد سکوت. چند لحظه سنگین را پشت سر گذاشتم و بعد سینه خیز خود را به بیرون از اطاق کشاندم. چند دقیقه توی راه پله ها ایستادم تا نفسم دوباره جا بیفتد و بعد راهی طبقه اول شدم.

نزدیک ظهر بود. آفتاب دلچسب بهاری توی اطاق پهن شده بود و غلغل سماور مژده چای بعد از ناهار را می داد. مادر و خواهرها که از کار رفت و روب خانه خلاص شده بودند هر یک در گوشه ای از اطاق لم داده بودند. کنار پنجره نشستم و به حیات خانه زل زدم. بنفشه ها گیسوانشان را به دست باد ملایم بهاری داده بودند. گنجشگ ها با سر و صدای دوست داشتنی شان درحوض خانه آب بازی می کردند و برگ های بسیار جوان درخت انگور مزه ترش و شیرین دلمه را توی هوا فریاد می زدند. برادر کوچکترم سراسیمه از کوچه جدا شد و توی حیاط پرید. درب را بسته و نبسته خودش را به اطاق رساند و خبر داغ خواستگاری شدن ازسیما را توی هوا پرتاب کرد. مادر و خواهرها نیم خیز شدند و با هم سراغ داماد را گرفتند. رنگ از صورتم پرید. دهانم خشک شد. آب گلو را به سختی قورت دادم. دلم می خواست تنها بودم و یک داد بلند می کشیدم و گریه را سر می دادم. تازه معنی حرکات دست سیما را می فهمیدم. داشت می گفت مرا از تو جدا کردند.

دو ماه بیشتر طول نکشید که تمام کوچه چراغانی شد و دیگ های نکره توی تنها تکه زمین ساخته نشده کوچه مان صف کشیدند و با سیاه کردن پشت شان بوی برنج صدری را توی تمام پرز کاهگل ها نشاندند. رختخواب های اضافه از خانه هاشان به خانه همسایه ها مهاجرت کردند تا میزبان میهمانان شهرستانی شوند. ژاندارم های سبیل کلفت رفت و آمد و نظم کوچه را به عهده گرفتند و «پلنگ»، سگ سیاه محله را با طناب به کوچه بالایی کشاندند که عوعو مدامش عیش میهمانی را بهم نزند.

بالاخره زمان موعود فرا رسید وماشین گل کاری شده در میان هلهله زنان محله از پیچ کوچه ظاهر شد و سیمای بزک کرده را که مثل نان بربری داغ توی چند چادر سفید پوشانده بودند، تا از نگاه گرسنه مردان و نوجوانان تازه بالغ شده در امان بماند، توی خانه هل دادند و آن شب به خانه بخت فرستادند.

امروز سال هاست که از دوره نوجوانی و جوانی و میانسالی هم عبور کرده ام و دریاها با آن محل و آب و خاک فاصله دارم. عصر یک روز بهاری است. توی اطاقم کنار پنجره نشسته ام و غزل های سایه را می خوانم. چه قدر زیبا سروده شده اند.

«عشق شادی است

عشق آزادی است»

سرم را آهسته بر می گردانم و به پنجره خانه رو به رو خیره می شوم.

پرده ها با آرامی کنار می روند و سیما در قاب پنجره ظاهر می شود. موهایش را کوتاه کرده است که با رنگ طلایی اش سن و سالش را کم کند. با همان ناز و ادا نیم دوری دور اطاق می چرخد و آرام سرش را به طرفم برمی گرداند. دیگر به زبان رمز نیازی نیست. چند لحظه ای ماتش می شوم. برایش دست تکان می دهم و با صدای بلند سلامش می کنم. می خندد و دندان های زیبا و سفیدش دلم را می برد. می خواهد جوابم را بدهد که...

به ناگهان در اطاقم چهار طاق باز می شود. سیما سرش را با عجله توی اطاق آورده و می پرسد:

«با کی داری حرف می زنی؟... خل شدی؟»

و من فورا خودم را جمع و جور می کنم و با تعجب می گویم:

«من؟... با کی حرف می زنم؟... حالت خوبه؟»

چند لحظه سکوت بر قرار می شود. سیما دنبال کارش می رود. سرم را آرام به طرف خانه همسایه برمی گردانم. پنجره ای در کار نیست. دیوار بلند صاف است با رنگ زرد خاک بر سری اش.

به غزل سایه بر می گردم و بیت آخرش را چندین بار می خوانم تا مطمئن شوم که به گوش عرش هم برسد:

«عشق آغاز آدمیزادی است».


رضا خبازیان


0 پیام


خاطرات یک دختر جوان | 2017-09-17 19:33:11

آن: چرا همش می‌خوای نقش آدم‌های بی‌احساس رو بازی کنی؟
مارگوت: دارم این کار رو می‌کنم؟
آن: خودت نمی‌فهمی؟ همه‌جا حاضری. اِنقده هستی که دیگه لازم نیست آدم صدات کنه یا بخوادت.مارگوت هست مِث هوا که همیشه هست. آدم فقط کافیه دستش رو دراز کنه و لمسش کنه. مهم نیست این دست به کدوم طرف دراز می‌شه، چون مارگوت حتماً همون‌جاست.
مارگوت: این بَده؟
آن: من خیلی نگاهت می‌کنم مارگوت. بیش‌تر از اونی‌که دیگرون رو نگاه کنم. اون آدمِ ساکتِ بی‌دردسر، یه چیزی اون پشت‌ها داره که می‌خواد قایمش کنه.
مارگوت: چی؟
آن: تو اِنقده همیشه هستی که می‌شه دیگه نگاهت نکرد. می‌شه ندیدت‌. می‌شه فکر کرد بی‌نیازی. احتیاج نداری. می‌شه از تو با خیال راحت گذشت و به اونا نگاه کرد که احتیاج دارن و می‌خوان که نگاشون کنی. تو این‌جوری همه‌چی رو کم‌کم قایم می‌کنی، پنهون می‌کنی.
مارگوت: از این پنهون کردن چی عایدم می‌شه؟
آن: این‌جا هرکدوم از ما با یه چیزی دَووم می‌آریم- من با لج‌بازی‌هام. پیتر با خُل‌بازی‌هاش
مارگوت: من با چی؟
آن: با این که به خودت بگی من چقده تنهام، چقده هیشکی من رو نمی‌فهمه، اما من قدرتش رو دارم که تحمل کنم.تو همه‌چیت قایم می‌شه پشتِ بزرگواریت، اما تو اصلاً بزرگوار نیستی مارگوت، چون خیلی داری رنج می‌بری. من دلم برای این همه رنجی که می‌کِشی می‌سوزه مارگوت.
مارگوت: من می‌خوام ببخشم آن. دلم می‌خواد همه‌چی رو ببخشم.نمی‌خوام با کینه‌هام زندگی کنم. من کینه دارم، آن. از همه‌چی. از اونایی که من رو وادار کرده‌ن این‌جا زندگی کنم. از اونایی که ترس‌هاشون من رو این‌جا مسموم می‌کنه. از خودم. از عشقی که ازم دریغ شده. من می‌تونستم عاشق بشم، آن، زندگی کنم. اما همه‌چی از من دریغ شده. همه‌چی رو جلوتر از اون‌که بفهمم‌شون از من گرفته‌ن. من نمی‌ دونم کی این کار رو با من کرده. خدا، هیتلر، یا مردمی که نمی‌دونم کی‌اَن. برای همین فقط خودم‌ رو مقصر می‌دونم. مقصر می‌دونم تا حداقل بتونم ببخشم. یکی رو ببخشم تا کینه‌ها این‌جوری قلبم رو فشار ندن. من خودم رو می‌بخشم. راست می‌گی، من می‌خوام بزرگوار باشم. اما فقط برای‌این که کینه‌هام رو پَس زده باشم. همون کینه‌ای که تو می‌خوای سرِ خداوند خالیش کنی و نمی‌تونی. خدا مقصر نیست، آن. هیشکی مقصر نیست، حتا هیتلر. اونَم کینه‌هایی داره که باید سرِ کسایی خراب‌شون کنه.
می‌خواستم اسب باشم.
محمد چرمشیر
بازخوانی رمان خاطرات یک دختر جوان
آن فرانک


0 پیام