من و سیما | 2017-10-11 22:50:10

نزدیک ظهر که می شد با عجله از پله ها بالا می رفتم. خودم را توی اطاق می انداختم. جلوی پنجره طبقه دوم خانه می ایستادم. منتظر و مضطرب. نگاهم دوخته می شد به پنجره اش که درست رو به روی خانه ما بود. سیما به محض آن که از کارِ خانه آزاد می شد می آمد توی این اطاق. پرده ها را با ناز کنار می زد. نیم دوری توی اطاق می چرخید و در قاب پنجره شان می نشست. گیس های بلند و مشکی اش را آرام باز می کرد و اول به دست شانه و بعد به دست باد می داد. در حال شانه زدن نگاهم می کرد. لبخند می زد. دلم هری می ریخت پایین و قند توی دلم آب می شد. برایش دست تکان می دادم. دور و برش را نگاه می کرد و آرام دستش را تکان می داد. زندگی توی محله سنتی و مذهبی دردسر بزرگی بود. نه می شد راحت حرف زد، نه می شد همدیگر را دید. پنجره تنها محل مطمئن برای عشق بازی دوره نوجوانی بود.

آن روز سعی می کرد با ایما و اشاره مطلبی را به من بفهماند. با انگشت خودش را نشان کرد و بعد انگشت را به طرف من بر گرداند و دو انگشت اش را بهم زد. منظورش را نفهمیدم. با حرکت دست به او فهماندم که منظورش را نمی فهمم. دوباره همان حرکت را، ولی این بار با سرعت بسیار کمتر، تکرار کرد. مشکل باز هم حل نشد. حدس زدم دارد می گوید مرا دوست دارد. من هم همان حرکت را تکرار کردم. سرش را به چپ و راست گرداند که معلوم است نفهمیدم. گرم معاشقه بودیم.

دست هایم را آرام در موهای بلند و مشکی اش گرداندم تا به گردن صاف و بلندش رسید. دست دیگرم انگشت های دستش را می شمرد. سیما با چشم های بسته سرش را آرام توی دست من تاب می داد و از این که گردنش را نوازش می دادم احساس رضایت می کرد. در یک لحظه نگاهمان با هم تلاقی کرد. هر دو خشکمان زد. دستش را که ساکن و آرام در دستم بود کمی فشردم و از شمارش انگشت هایش باز ایستادم. صورت هایمان برای اولین بار به هم نزدیک و نزدیک تر شدند. صدای تند قلب هایمان موسیقی صحنه شد و هُرم دلچسب صورتش را برای اولین بار روی پوستم احساس کردم که...

به یک باره در اطاق باز شد و مادرش مثل عجل معلق سر رسید. فورا نشستم تا از قاب پنجره خانه مان رها شوم. صدای کشیده شدن پرده ها را شنیدم و بعد سکوت. چند لحظه سنگین را پشت سر گذاشتم و بعد سینه خیز خود را به بیرون از اطاق کشاندم. چند دقیقه توی راه پله ها ایستادم تا نفسم دوباره جا بیفتد و بعد راهی طبقه اول شدم.

نزدیک ظهر بود. آفتاب دلچسب بهاری توی اطاق پهن شده بود و غلغل سماور مژده چای بعد از ناهار را می داد. مادر و خواهرها که از کار رفت و روب خانه خلاص شده بودند هر یک در گوشه ای از اطاق لم داده بودند. کنار پنجره نشستم و به حیات خانه زل زدم. بنفشه ها گیسوانشان را به دست باد ملایم بهاری داده بودند. گنجشگ ها با سر و صدای دوست داشتنی شان درحوض خانه آب بازی می کردند و برگ های بسیار جوان درخت انگور مزه ترش و شیرین دلمه را توی هوا فریاد می زدند. برادر کوچکترم سراسیمه از کوچه جدا شد و توی حیاط پرید. درب را بسته و نبسته خودش را به اطاق رساند و خبر داغ خواستگاری شدن ازسیما را توی هوا پرتاب کرد. مادر و خواهرها نیم خیز شدند و با هم سراغ داماد را گرفتند. رنگ از صورتم پرید. دهانم خشک شد. آب گلو را به سختی قورت دادم. دلم می خواست تنها بودم و یک داد بلند می کشیدم و گریه را سر می دادم. تازه معنی حرکات دست سیما را می فهمیدم. داشت می گفت مرا از تو جدا کردند.

دو ماه بیشتر طول نکشید که تمام کوچه چراغانی شد و دیگ های نکره توی تنها تکه زمین ساخته نشده کوچه مان صف کشیدند و با سیاه کردن پشت شان بوی برنج صدری را توی تمام پرز کاهگل ها نشاندند. رختخواب های اضافه از خانه هاشان به خانه همسایه ها مهاجرت کردند تا میزبان میهمانان شهرستانی شوند. ژاندارم های سبیل کلفت رفت و آمد و نظم کوچه را به عهده گرفتند و «پلنگ»، سگ سیاه محله را با طناب به کوچه بالایی کشاندند که عوعو مدامش عیش میهمانی را بهم نزند.

بالاخره زمان موعود فرا رسید وماشین گل کاری شده در میان هلهله زنان محله از پیچ کوچه ظاهر شد و سیمای بزک کرده را که مثل نان بربری داغ توی چند چادر سفید پوشانده بودند، تا از نگاه گرسنه مردان و نوجوانان تازه بالغ شده در امان بماند، توی خانه هل دادند و آن شب به خانه بخت فرستادند.

امروز سال هاست که از دوره نوجوانی و جوانی و میانسالی هم عبور کرده ام و دریاها با آن محل و آب و خاک فاصله دارم. عصر یک روز بهاری است. توی اطاقم کنار پنجره نشسته ام و غزل های سایه را می خوانم. چه قدر زیبا سروده شده اند.

«عشق شادی است

عشق آزادی است»

سرم را آهسته بر می گردانم و به پنجره خانه رو به رو خیره می شوم.

پرده ها با آرامی کنار می روند و سیما در قاب پنجره ظاهر می شود. موهایش را کوتاه کرده است که با رنگ طلایی اش سن و سالش را کم کند. با همان ناز و ادا نیم دوری دور اطاق می چرخد و آرام سرش را به طرفم برمی گرداند. دیگر به زبان رمز نیازی نیست. چند لحظه ای ماتش می شوم. برایش دست تکان می دهم و با صدای بلند سلامش می کنم. می خندد و دندان های زیبا و سفیدش دلم را می برد. می خواهد جوابم را بدهد که...

به ناگهان در اطاقم چهار طاق باز می شود. سیما سرش را با عجله توی اطاق آورده و می پرسد:

«با کی داری حرف می زنی؟... خل شدی؟»

و من فورا خودم را جمع و جور می کنم و با تعجب می گویم:

«من؟... با کی حرف می زنم؟... حالت خوبه؟»

چند لحظه سکوت بر قرار می شود. سیما دنبال کارش می رود. سرم را آرام به طرف خانه همسایه برمی گردانم. پنجره ای در کار نیست. دیوار بلند صاف است با رنگ زرد خاک بر سری اش.

به غزل سایه بر می گردم و بیت آخرش را چندین بار می خوانم تا مطمئن شوم که به گوش عرش هم برسد:

«عشق آغاز آدمیزادی است».


رضا خبازیان


0 پیام


خاطرات یک دختر جوان | 2017-09-17 19:33:11

آن: چرا همش می‌خوای نقش آدم‌های بی‌احساس رو بازی کنی؟
مارگوت: دارم این کار رو می‌کنم؟
آن: خودت نمی‌فهمی؟ همه‌جا حاضری. اِنقده هستی که دیگه لازم نیست آدم صدات کنه یا بخوادت.مارگوت هست مِث هوا که همیشه هست. آدم فقط کافیه دستش رو دراز کنه و لمسش کنه. مهم نیست این دست به کدوم طرف دراز می‌شه، چون مارگوت حتماً همون‌جاست.
مارگوت: این بَده؟
آن: من خیلی نگاهت می‌کنم مارگوت. بیش‌تر از اونی‌که دیگرون رو نگاه کنم. اون آدمِ ساکتِ بی‌دردسر، یه چیزی اون پشت‌ها داره که می‌خواد قایمش کنه.
مارگوت: چی؟
آن: تو اِنقده همیشه هستی که می‌شه دیگه نگاهت نکرد. می‌شه ندیدت‌. می‌شه فکر کرد بی‌نیازی. احتیاج نداری. می‌شه از تو با خیال راحت گذشت و به اونا نگاه کرد که احتیاج دارن و می‌خوان که نگاشون کنی. تو این‌جوری همه‌چی رو کم‌کم قایم می‌کنی، پنهون می‌کنی.
مارگوت: از این پنهون کردن چی عایدم می‌شه؟
آن: این‌جا هرکدوم از ما با یه چیزی دَووم می‌آریم- من با لج‌بازی‌هام. پیتر با خُل‌بازی‌هاش
مارگوت: من با چی؟
آن: با این که به خودت بگی من چقده تنهام، چقده هیشکی من رو نمی‌فهمه، اما من قدرتش رو دارم که تحمل کنم.تو همه‌چیت قایم می‌شه پشتِ بزرگواریت، اما تو اصلاً بزرگوار نیستی مارگوت، چون خیلی داری رنج می‌بری. من دلم برای این همه رنجی که می‌کِشی می‌سوزه مارگوت.
مارگوت: من می‌خوام ببخشم آن. دلم می‌خواد همه‌چی رو ببخشم.نمی‌خوام با کینه‌هام زندگی کنم. من کینه دارم، آن. از همه‌چی. از اونایی که من رو وادار کرده‌ن این‌جا زندگی کنم. از اونایی که ترس‌هاشون من رو این‌جا مسموم می‌کنه. از خودم. از عشقی که ازم دریغ شده. من می‌تونستم عاشق بشم، آن، زندگی کنم. اما همه‌چی از من دریغ شده. همه‌چی رو جلوتر از اون‌که بفهمم‌شون از من گرفته‌ن. من نمی‌ دونم کی این کار رو با من کرده. خدا، هیتلر، یا مردمی که نمی‌دونم کی‌اَن. برای همین فقط خودم‌ رو مقصر می‌دونم. مقصر می‌دونم تا حداقل بتونم ببخشم. یکی رو ببخشم تا کینه‌ها این‌جوری قلبم رو فشار ندن. من خودم رو می‌بخشم. راست می‌گی، من می‌خوام بزرگوار باشم. اما فقط برای‌این که کینه‌هام رو پَس زده باشم. همون کینه‌ای که تو می‌خوای سرِ خداوند خالیش کنی و نمی‌تونی. خدا مقصر نیست، آن. هیشکی مقصر نیست، حتا هیتلر. اونَم کینه‌هایی داره که باید سرِ کسایی خراب‌شون کنه.
می‌خواستم اسب باشم.
محمد چرمشیر
بازخوانی رمان خاطرات یک دختر جوان
آن فرانک


0 پیام


کوری | 2017-08-13 22:01:07

مردی سی و هشت ساله پشت فرمان اتومبیل خود نشسته و به چراغ قرمز نزدیک می شود. چراغ، قرمز و اندکی بعد سبز می شود و او نمی تواند ماشین را از جای خود حرکت دهد، چون در همین زمان کوتاه به ناگهان نابینا شده است. کوری او کوری سیاه و معمولی نیست، یک جور سفیدی حجیم و شیری رنگ است . مردم به او کمک می کنند از اتومبیلش پیاده شود. آن ها قصد دارند او را به بیمارستان برسانند ولی خودش مایل است تا هر چه زودتر به خانه اش برود. یک عابر پیاده داوطلب می شود تا او را با اتومبیلش به خانه اش که در همان نزدیکی هست ببرد. وقتی به خانه مردی که به تازگی کور شده می رسند، او از ترس، مرد نیکوکار را به درون خانه اش راه نمی دهد. در خانه به خاطر مشکل جدیدش، کوری ناگهانی، گلدانی را شکسته و دست خود را مجروح می کند. همسرش به خانه می آید و وقتی به حقیقت کوری شوهرش پی می برد بسیار متاثر می شود. او دست همسرش را پانسمان کرده و از دکتر چشم پزشک وقت ملاقات می گیرد. وقتی قصد دارد شوهرش را به مطب دکتر ببرد سویچ اتومبیلشان را پیدا نمی کند و متعاقبا پی می برد که اتومبیل توسط آن آدم به ظاهر خیرخواه به سرقت رفته است.

مرد عابر که سویچ اتومبیل را اشتباها با خود برده، در راه وسوسه می شود، اتومبیل را بدزدد و می دزدد. او سابقا ماشین دزد بوده و به همین دلیل نمی تواند جلوی وسوسه دزدیدن ماشین را بگیرد. اما در راه ناگهان خود نیز دچار کوری می شود و ماشین را به حال خود رها می کند. یک افسر پلیس او را به خانه اش می رساند. همسر مرد ماشین دزد از کور شدن شوهرش یکه می خورد.

چشم پزشک چشمان مردی را که تازه کور شده معاینه می کند و ایرادی در آن ها نمی بیند. در مطب او، منشی دکتر، پیرمردی با چشم بند سیاه بر چشم، پسرکی لوچ همراه مادرش، دختری با عینک دودی و دو نفر دیگرهم حضور دارند. دکتر نام این بیماری را کوری روانی یا نابینایی گذرا می گذارد. او با یکی از دوستانش که او نیز پزشک است تماس می گیرد و مشکل بیماری را که ناگهان کور شده مطرح می کند. قرار می گذارند فردا هر دو او را معاینه کنند. دکتر به خانه می رود و بیماری مریض جدیدش را با همسرش در میان می گذارد. دکترهمان شب بعد از مطالعه در مورد انواع کوری، وقتی که همسرش خواب است، خود نیز به کوری مبتلا می شود. آن شب از کوری خود به همسرش چیزی نمی گوید. فردا صبح او را در جریان قرار می دهد. همسر دکتر که عاشق اوست با وصف این که می شنود این بیماری مسری است، او را رها نمی کند. دکتر با رئیس بیمارستان تماس می گیرد و مشکلش را در میان می گذارد. پسرک لوچ همراه مادرش در بیمارستان است و او نیز ناگهان کور شده است. رئیس بیمارستان با وزارتخانه تماس می گیرد، قرار است اسم و آدرس همه کسانی که روز قبل در مطب دکتر بوده اند مشخص شود. از وزارتخانه آمبولانسی می فرستند تا دکتر را در محلی قرنطینه کنند. همسرش به خاطر علاقه شدید همراهش می رود و وانمود می کند که او نیز کور شده است.

دختری با عینک دودی، که به خاطر التهاب چشم هایش به مطب آمده است نیز کور شده است. به زبان ساده می توان گفت که او روسپی است، اما فقط با مردانی که به آن ها علاقه مند است به بستر می رود و از آن ها پول دریافت می کند. او بعد از مطب به داروخانه می رود و قطره چشم می گیرد. سپس به هتل می رود و با مردی همبستر می شود. پس از دقایقی او نیز کور می شود. پلیس بی ادبی این دختر عریان را به منزل پدر و مادرش می رساند.

وزارتخانه اسم این بیماری را ابلیس سفید می گذارد. به دستور وزارتخانه تمام اشخاصی که کور شده اند، همراه با افرادی که به نحوی در تماس نزدیک با این بیماران بوده اند، می بایست جمع آوری و قرنطینه شوند. محل قرنطینه می توانست یک تیمارستان، پادگان نظامی، نمایشگاه تجاری یا یک سوپرمارکت باشد. در نهایت تیمارستان انتخاب می شود. قرار می شود کورها را در بخش یک تیمارستان و افراد مشکوک به بیماری را در بخش دوم اسکان دهند، در حالی که منطقه مرکزی تیمارستان منطقه بی طرف خواهد بود. دکتر و همسرش اولین آدم هایی هستند که به این مکان وارد می شوند. همسر دکتر به علت بینایی کمک بزرگی برای دکتر است. آن ها دو تخت این تیمارستان را اشغال می کنند. مرد راننده، ماشین دزد، پسرک لوچ و دختری که عینک دودی می زند بعد از آن ها وارد می شوند. پسرک لوچ بهانه مادرش را می گیرد و دختری که عینک دودی دارد او را دلداری می دهد و کمک می کند. تک تک آن ها تختی را اشغال می کنند. از بلندگوی تیمارستان اطلاعیه ای خوانده می شود و قوانین تیمارستان برای افراد قرنطینه شرح داده می شود. مثلا این که چراغ ها باید همیشه روشن باشند، کسی نباید قصد خروج داشته باشد چون کشته می شود، با تلفن می توان احتیاجات را به اطلاع رساند، غذا سه وعده داده می شود، اضافات غذا باید سوزانده شود و .... افراد کوری که در این بخش جا گرفته اند، دکتر را به عنوان نماینده خود انتخاب می کنند. مردی که اول کور شد، مرد ماشین دزد را پیدا می کند، آن ها با هم درگیر می شوند. دکتر و همسرش آن ها را از هم جدا می کنند. برای یافتن دستشویی همه با هم راه می افتند. راهنمایشان زن دکتر است، با این بهانه که شامه تیزی دارد و قبلا بوی دستشویی به مشامش رسیده است. او هنوز هم بینایی خود را کتمان می کند. دزد اتومبیل از فرصت استفاده می کند و به دختری که عینک دودی زده دست درازی می کند. دخترک با پاشنه کفشش لگدی به سمت او حواله می کند و دزد زخمی می شود. همسردکتر زخم را شسته و با زیرپیراهن دزد زخم را می بندد. در این جا دزد به کوری زن دکتر شک می کند، چون منطق حکم می کند دکتر زخم او را پانسمان کند نه همسرش. برای استفاده از دستشویی تیمارستان مردها پیشقدم می شوند، ظاهرا زن ها خویشتن دارترند. بعد از استفاده از دستشویی،همگی به بخش بر می گردند و در تختهای خود می خوابند. آن ها گرسنه هستند ولی هنوز غذایی نرسیده است. نیمه شب دزد زخمی تب می کند.

پنج کور دیگر را به بخش می آورند: افسر پلیس که دزد ماشین را که کور شده بود در خیابان پیدا کرده، راننده تاکسی که اولین مرد کور را با همسرش به مطب رسانده، فروشنده داروخانه که به دختری باعینک دودی دارو داده، مستخدم هتلی که دختر با عینک دودی در آن جا کور شده بود، وهمسر مردی که اول از همه کور شد. این آدم ها گاهی سعی می کنند خود را به بقیه بشناسانند و گاه از شناسایی خود به دیگران شرم دارند. دزد زخمی درد می کشد. او از دکتر برای مداوای خود کمک می خواهد. دکتر او را معاینه می کند ولی وسیله برای مداوایش در اختیار ندارد. دختری که عینک دودی می زند به خاطر بلایی که بر سرش آورده از او عذرخواهی می کند. دکتر به کمک همسرش به طرف در ورودی می روند تا به اطلاع بقیه برسانند که مریض بد حال عفونی دارند و نیاز به دارو جدی است. اما نگهبانان آن ها را با زور اسلحه به بخش برمی گردانند. سهمیه صبحانه و ناهار می رسد ولی مختصر است. سه نفر دیگر به جمع کوران می پیوندند. یکی مردی است که با دختری که عینک دودی دارد در هتل بوده و دیگری پلیس بی ادبی که دختر را به خانه اش رسانده و سومی منشی مطب دکتر. آن ها تختی برای خود در نظر می گیرند. پس از آن، مقامات گروهی دیگر از بازداشت شدگان را که به تازگی کور شده بودند به بخش منتقل می کنند. از دارو و درمان و وسایل بهداشتی هیچ خبری نیست. زخم مرد ماشین دزد وحشتناک می شود، او هنوز به کوری زن دکتر ظنین است و این مطلب را به او گوشزد می کند. شمار کوران به چهل تن می رسد. سحرگاه مرد زخمی برای دریافت کمک، خود را به درب ورودی می رساند ولی سربازی که نگهبانی می دهد به او تیراندازی می کند و او را از پای در می آورد. چهار نفر از کوران برای دفن او حاضر می شوند اما بیل ندارند. سربازان برایشان بیل تهیه می کنند و زن دکتر آن را تحویل می گیرد. دزد را دفن می کنند. پسرک لوچ مدام از گرسنگی می نالد. سربازان برای افراد بخش غذا می آورند و گاه خود نیز آلوده می شوند و در شمار کوران قرار می گیرند. آن ها نُه نفر کوری را که برای تحویل گرفتن غذای همه افراد بخش آمده اند به اشتباه با شلیک گلوله از بین می برند. داوطلبان کور شماری از کشته شدگان را دفن می کنند. افرادی که به نحوی در تماس نزدیک با کوران بوده اند و هنوز به کوری مبتلا نشده اند، به آلوده شدگان معروف شده اند و اغلب غذای کوران را می دزدند. همه افراد کور جلسه ای می گیرند و اوضاع خود را در حالی که بیرون از این تیمارستان هستند به تصویر می کشند. مسلما با وجود کوری تمام دوستان و فامیل از آن ها دوری می گزیدند و شاید غذایی از پشت در اتاق به آن ها می رساندند، همین کاری که اکنون در تیمارستان می کنند. شاید بودن در تیمارستان بهتر باشد چون همه یک مشکل دارند. آن ها آرزو می کنند کاش کسی کتاب مقدس را از حفظ بود و برایشان می خواند یا حداقل رادیویی داشتند تا اخبار یا موسیقی بشنوند.

خبر می رسد که دویست کور دیگر را به تیمارستان می آورند. شاید کشتن کورها تنها راه عدم سرایت این بیماری باشد. افراد جدید می رسند، بخش های کوران به سرعت پر می شود و عده ای از کوران می خواهند خود را در بخش های آلوده شدگان جای دهند. بین کورهای جدید و آلوده شدگان مقیم درگیری صورت می گیرد. با شلیک تیر هوایی موقتا نظم برقرار می شود. کورهای جدید اجساد کوران قدیمی را در حیاط پیدا می کنند و دوباره آشوب شروع می شود. کورهای جدید وارد بخش آلوده شدگان می شوند، آلوده شدگان یکی پس از دیگری کور می شوند. تامین غذا و وسایل بهداشتی این همه کور هر لحظه سخت تر می شود. آلوده شدگان باقی اجساد را دفن می کنند تا همگی از بوی تعفن راحت شوند. پیرمردی با چشم بند سیاه بر چشم در میان کورهای جدید وارد بخش یک می شود و در تخت ماشین دزد زخمی جای می گیرد. او با خود یک رادیوی باطری دار دارد و ازاخبار بیرون برای کوران بخش یک، حرف می زند. دولت در روز اول، شیوع سریع این بیماری را گزارش کرده ولی روز دوم ادعا کرده که در حال مهار این بیماری است، باید دعا کرد و از آسیب دیدگان حمایت نمود. اما این امید ها عبث از آب در می آید. دولت استراتژی اش را تغییر می دهد و به جای حمایت، مسئولیت کوران جدید را به گردن خانواده هایشان می گذارد. دردسر زمانی شروع می شود که در یک خانواده همگی کور می شوند. ترافیک شهر دچار آشفتگی شده است. تعدادی راننده و خلبان در حین کار کور شده اند، هیچ کس جرات استفاده از وسایل نقلیه را ندارد. همه اتومبیل ها و هواپیماها از حرکت باز مانده اند. به پیشنهاد پیرمردی که چشم بند سیاه بر چشم دارد همه افراد آن بخش تعریف می کنند که چند لحظه قبل از کور شدن چه دیده اند. مردی ناشناس در بین آن هاست و تعریف می کند در موزه مشغول تماشای تابلویی بوده که کور شده است. او می گوید که در تاریخ هنر از انواع میوه ها و گل ها و حیوانات، مادران و فرزندان، زنان برهنه یا پوشیده، مراسم ناهار، شام یا عصرانه، منظره، مهمانی مردان، و غیره تصویر کشیده اند. اما این ها کافی نیست تا بفهمیم نقاش کیست. آن روز، کوران بخش یک به اخبار رادیو گوش می دهند که چندان امیدوار کننده نیست. آرزو می کنند کاش با خود گیتاری آورده بودند.

توالت ها خیلی زود به گودال های متعفن تبدیل می شوند. کوران در راهروها و سایر دالان ها و حیاط خود را سبک می کنند و حرمت انسانی در حال فراموش شدن است. همسر دکتر تصمیم می گیرد به دیگران اطلاع دهد که بینا است، اما بلافاصله پشیمان می شود. چون اگر دیگران به بینایی او پی ببرند او را برده خود می سازند. عده ای از کوران چماق به دست و مسلح تصمیم می گیرند بقیه را استثمار کنند، آن ها غذا را به شرط پرداخت پول تحویل می دهند. هر کس اعتراض می کند کتک می خورد. قرار می شود هر بخش دو نماینده انتخاب کند تا کلیه اشیا قیمتی افراد را جمع کنند و به بخش سه تحویل دهند و در ازایش غذا دریافت کنند. از بخش یک، دکتر و مردی که اول کور شد به عنوان نماینده انتخاب می شوند. زن دکتر، کیف لوازم آرایش خود را خالی می کند تا همه وسایل قیمتی را در آن جای دهند، اما ناگهان یک قیچی در آن پیدا می کند. قیچی را برای روز مبادا روی بالاترین میخ روی یکی از دیوارها آویزان می کند. بعضی ها از این غارت بی شرمانه معترض هستند و بعضی بی تفاوت. دکتر و مردی که اول کور شد اشیا قیمتی و پول ها را تحویل تبهکاران کور می دهند. تبهکاران اموال دریافتی را با الفبای بریل ثبت می کنند و سه کانتینر غذا را به بخش یک تحویل می دهند. این مقدار غذا برای بخش یک کافی نیست اما چاره ای جز پذیرش ندارند. پیرمردی که چشم بند بر چشم دارد، مرتب اخبار رادیو را گوش داده و به اطلاع دیگران می رساند. او یک روز در حین گوش دادن به اخبار در می یابد که گوینده و تمامی کادر رادیو کور شده اند. از آن به بعد دیگر همگی از شنیدن اخبار محروم می شوند. همسر دکتر یک شب از خواب بودن همه استفاده می کند و تمام بخش ها را می گردد. یکی از نگهبانان به وجود او شک می کند اما زن به موقع فرارمی کند. او دقیقا می فهمد که در هر بخش چند نفر ساکن هستند و از روی کانتینرهای اضافه غذا در بخش تبهکاران می فهمد که تقسیم غذا عادلانه نیست. تبهکاران به دلیل خودخواهی به دیگران اجازه استفاده از توالت های بخش خود را نمی دهند. حسابدار تبهکاران که خط بریل می داند و از قبل از شیوع بیماری سفید کور بوده، ترجیح می دهد پیش تبهکاران بماند و برایشان کار کند تا حداقل گرسنه نماند. عده ای از بخش یک به خاطر اعتراض به کمبود غذا جمع می شوند ولی اوباش آن ها را با چوب و چماق پراکنده می کنند و به سه روز روزه تنبیهی محکوم می کنند. اوباش سهمیه غذای همه بخش ها را کم می کنند و بازهم برای تحویل غذا، پول و اشیا قیمتی مطالبه می کنند. مقدار اندکی اشیا قیمتی جمع می شود و به اوباش تحویل داده می شود. در مرحله بعد آن ها زن طلب می کنند. اول کسی موافق این کار نیست اما گرسنگی باعث می شود که همه زنان بخش یک، تن به این رذالت بدهند. دختری که عینک دودی دارد اول خود را تسلیم مردی که چشم بند داشت می کند و بعد تسلیم اوباش می شود. هر کدام از زنان در اختیار چندین مرد قرار می گیرند. یکی از زن ها در اثر عمق فاجعه می میرد. زن دکتر او را می شوید و دفن کند. مردان بخش یک مزد زنان را که غذا باشد تحویل گرفته و بین همه تقسیم می کنند. آنان بهای سنگینی برای غذا پرداخته اند. پس از آن، تبهکاران به سراغ زنان بخش دو می روند. زن دکتر همراه شان می رود و در لحظه ای مناسب سردسته اراذل را با ضرب قیچی از پای در می آورد. از آن به بعد زن دکتر کنترل اوضاع را به دست می گیرد. حسابدار کور جیب های مقتول را گشته و اسلحه اش را از آن خود می کند. او برای آرام کردن همه تیری هوایی شلیک می کند. در این اثنا زن دکتر تبهکار دوم را نیز به قتل می رساند. خبر در تمام بخش ها منتشر می شود. تحویل و پخش غذا به دست زن دکتر می افتد. بعد از چند روز، دیگر غذایی تحویل داده نمی شود، حتی برق نیز قطع می شود. همه اعتراض می کنند. اما نگهبانان اعلام می کنند که غذایی نیست تا به آن ها تحویل بدهند. بعضی از کوران از شدت گرسنگی تصمیم می گیرند قاتل را تحویل دهند، اما عده ای دیگر با مخالفت خود آن زن را حمایت می کنند. در نهایت هفده نفر از بخش یک جمع می شوند و خود را با میله آهنی تخت ها مجهز می کنند تا به بخش اشرار حمله کنند. از بخش های دیگر به کمکشان می آیند و عده شان به سی و چهار نفر می رسد. زنی از بخش دو می گوید هر جا بروید من هم می آیم. پیرمردی که چشم بند سیاه دارد فرماندهی گروه را به عهده می گیرد. درگیری شروع می شود. با شلیک حسابدار کور، دو نفر مجروح و کشته می شوند، او قصد دارد رعب و وحشت ایجاد کند تا اقتدار خود را نگه دارد. افراد بخش یک سعی می کنند کنترل شرایط را در دست بگیرند اما چون غذا نخورده اند توان لازم را ندارند. چند کشته و زخمی روی دستشان می ماند که از شدت ناتوانی نمی توانند آن ها را حمل کنند. زن دکتر کشته ها را شناسایی می کند و به دیگران می گوید که توانایی دیدن دارد. آن ها شکست خورده به بخش یک باز می گردند. اوباش جشن می گیرند. زنی که گفته بود هر جا بروید من هم می آیم، به بخش دو می رود و از لابلای وسایلش فندکی را بیرون می آورد و به سراغ اوباش رفته و بخش آن ها را به آتش می کشد. اوباش وحشت زده قصد فرار دارند ولی موفق نمی شوند. آتش به همه جا سرایت می کند. زن دکتر به همراه بقیه هم اتاقی هایش زنجیروار از بخش خارج شوند. او درمی یابد که سربازها فرار کرده اند و هیچ نگهبانی ندارند. زندانیان کور که حالا فرقی با دیوانگان ندارند از تیمارستان می گریزند. در این حین بسیاری کشته و زخمی می شوند.

در خارج از تیمارستان زن دکتر و همراهانش مدتی می نشینند و سپس با تحمل سرما و گرسنگی می خوابند. حوالی صبح باران شروع می شود. گروه به دنبال غذا راهی می شود. تازه متوجه می شوند که شهر دیگر شهر همیشگی نیست. همه در شهر آواره و دنبال غذا هستند. هیچ کس خانه اش را پیدا نمی کند. زن دکتر همه افراد گروه را راهنمایی می کند تا در محل جدید اسکان یابند. بعد آن ها را برای یافتن غذا موقتا ترک می کند. آدرس محل اقامت آن ها را حفظ می کند و به راه می افتد. مدت ها پیاده راه می رود تا انباری محتوی غذا پیدا می کند. مقداری نان، سوسیس و آب می خورد و سه کیسه غذا برای همراهانش پر می کند و به سوی آن ها می رود. هنوز باران می بارد. در راه بازگشت گم می شود اما به شکل معجزه آسایی نقشه شهر را در یکی از خیابان ها می بیند و مسیرش را پیدا می کند. او گله ای سگ می بیند که به خاطر بوی غذا او را احاطه می کنند. او همه آن ها را پراکنده می کند و خود به گریه می افتد. فقط یکی از سگ ها پیش او می ماند و اشک های او را می بیند و می لیسد. از آن به بعد سگ همراه زن دکتر می شود و سگ اشکی خوانده می شود. زن دکتر شوهر و همراهانش را پیدا می کند و به آن ها غذا می دهد. همه سیر شده و می خوابند. سگ اشکی از آن ها مراقبت می کند. وقتی بیدار می شوند از مغازه ها کفش و لباس پیدا کرده و می پوشند. باران قطع می شود. مردم کور فقط در جستجوی یافتن غذا در خیابان ها تردد دارند. هیچ موسیقی شنیده نمی شود. سینماها، تئاترها و موزه ها بی هدف و متروک افتاده اند. گروه به سردستگی زن دکتر حرکت می کنند و اول به سراغ خانه دختری که عینک دودی داشت می روند. همه در پایین خانه می مانند و زن دکتر با دخترک وارد ساختمان می شوند. آن ها پدر و مادر دخترک را پیدا نمی کنند. از طریق پیرزن همسایه می فهمند که فردای روزی که دخترک را به قرنطینه برده اند ، به سراغ پدر و مادرش نیز آمده اند و آن دو را نیز با خود برده اند. پیرزن از غذاهای خانه های همسایه و از محصولات باغچه تغذیه کرده است. حتی گاهی مرغ یا خرگوشی را گرفته و پخته یا نپخته خورده است. دختری که عینک دودی داشت و زن دکتر خانه دخترک را خوب بررسی می کنند. آن ها تصمیم می گیرند شب را در آن جا سر کنند. لذا همه افراد گروه را به خانه دخترک می آورند. شب وقتی همه خواب هستند دخترک و زن دکتر با هم حرف می زنند. دخترک قصد اقامت در خانه اش را دارد اما زن دکتر او را متقاعد می کند که همراهشان به خانه دکتر بیاید.

فردای آن روز همه تصمیم می گیرند باز هم با همدیگر باشند و گروهی سازمان یافته به ریاست زن دکتر تشکیل دهند. پیرمردی که چشم بند سیاه داشت برای اولین بار می گوید که هیچ کس را ندارد. دختری که عینک دودی داشت نیز حالا که پدر و مادرش را گم کرده دیگر کسی را ندارد. پسر لوچ هم مادرش را گم کرده است و تنهاست. این سه نفر خیلی به هم نزدیک می شوند، شاید به این خاطر که درد مشترکی دارند. آن ها همراه زن دکتر، دکتر، مردی که اول کور شد، همسرش و سگ اشکی به قصد رفتن به خانه دکتر راه می افتند. در راه زن دکتر مرده ای را می بیند که سگ ها در حال تکه کردن و خوردن او هستند. او از دیدن این صحنه بالا می آورد اما به بقیه می گوید که سگ ها، سگی را تکه تکه کر ده اند و حقیقت را کتمان می کند تا آن ها متاثر نشوند. در حین راه رفتن پیرمردی که چشم بند سیاه داشت تعریف می کند که قبل از کور شدنش دیده که مردم پول هایشان را از بانک ها خواسته اند و چون امکان پذیر نبوده، دولت واسطه شده و به بعضی ها پول داده اند اما مشکل حل نشده است. مردم به بانک ها هجوم آورده اند و آن ها را غارت کرده اند. همگی به خانه دکتر و زنش می روند. آپارتمان دکتر دست نخورده باقی مانده است. آن ها وارد می شوند، زن دکتر کفش ها و لباس هایشان را می گیرد و در بالکن خانه می گذارد. بعد به همه لباس های تمیز می دهد. آن ها بعد از مدت ها از یک بطری بزرگ، آب تمیز می نوشند و از شدت خوشحالی اشک می ریزند. صبح وقتی از خواب بیدار می شوند باران با شدت در حال باریدن است. زن ها تن خود و رخت هایشان را در بالکن می شویند. مردی که چشم بند به چشم دارد بیدار می شود و در حمام خود را می شوید. دختری که عینک دودی داشت به حمام می آید و او را شستشو می دهد. دختر علاقه خاصی به پیرمرد پیدا کرده است.

مردی که اول کور شد، با همسرش و زن دکتر به راه می افتند تا هم سری به خانه مردی که اول کور شد بزنند و هم غذایی پیدا کنند. آن ها در راه مقداری غذا می یابند و با خود می برند. به خانه مردی که اول کور شد می رسند. نویسنده ای به همراه زن و سه فرزندش در آن جا ساکن شده است. قرار می شود نویسنده در همان خانه بماند و مردی که اول کور شد با همسرش در خانه دکتر بمانند. نویسنده از احساسات اندک و لغات فراوانی که در اختیار دارد حرف می زند اما معتقد است با همین مجموعه لغات، باز هم نمی توان احساس خود را به خوبی منتقل کرد. نویسنده با همین کوری، باز هم در حال نوشتن است. او خاطرات خود را می نویسد تا شاید روزی به درد کسی بخورد. زن دکتر نوشته های نویسنده را به خانه خود می برد و برای همه می خواند.

دو روز بعد، دکتر و همسرش با دختری که عینک دودی می زند با هم به سراغ مطب دکتر می روند. درون مطب کاغذها توسط آدم های وزارتخانه به هم ریخته اما مطب اشغال نشده است. آن ها زمانی که از مطب خارج می شوند گروهی را می بینند که با وجود کوری، برای دیگران موعظه می کنند و از رستگاری و توبه حرف می زنند. جنازه ها در خیابان رو به افزایش گذاشته و شهر آلوده تر از پیش شده است. آن ها به طرف خانه دختری که عینک دودی داشت می روند و زن دکتر در این مسیر جنازه پیرزن همسایه را جلوی خانه اش می بیند در حالی که کلیدهای آپارتمان دخترک را در دست دارد و سگ ها نیمی از اندامش را خورده اند. او قبل از مرگش به عمد از خانه بیرون آمده تا به شکلی بتواند کلیدهای خانه دخترک را به دستش برساند. جسد را به باغچه خانه می برند و دفن می کنند. زن دکتر مقداری از موهای دختری که عینک دودی داشت را می چیند و به دستگیره در خانه دخترک گره می زند تا اگر والدینش به خانه آمدند بدانند که دخترشان هنوز زنده است. وقتی شب به خانه باز می گردند برنامه کتاب خوانی راه می اندازند. همه راضی هستند که در کنار یکدیگر هستند و می توانند ایام را بگذرانند. پیرمردی که چشم بند سیاه دارد هیچ علاقه ای به پایان گرفتن این روزها و شب ها ندارد چون همیشه تنها بوده، ولی در حال حاضر در مصاحبت با دیگران است، خصوصا که عاشق دختری شده که عینک دودی به چشم دارد. دخترک هم به پیرمرد اظهار علاقه می کند.

صبح فردا دکتر به همراه همسرش و سگ اشکی به امید یافتن غذا راهی می شوند. شهر آلوده تر از پیش شده است. زن دکتر سوپر مارکتی را که قبلا از آن غذا برده بود پیدا می کند، ولی آن جا مملو از اجسادی است که در حال سوختن هستند و او دست خالی بیرون می آید. همسر دکتر از دیدن وقایع سوپرمارکت بسیار متاثر می شود و از شوهرش می خواهد او را به کلیسای آن طرف خیابان ببرد تا کمی آرام بگیرد. در کلیسا زن دکتر مجسمه های مقدس را می بیند که همگی چشم بند به چشم دارند. این مطلب را با شوهرش در میان می گذارد. تعدادی از افراد درون کلیسا صحبت های او را می شنوند و بر چشم های این مجسمه ها دست می کشند و پی به صحت این خبر می برند. رعب و وحشتی عمیق همه را در برمی گیرد. همه از کلیسا پا به فرار می گذارند و در حین فرار غذاهای خود را جا می گذارند. سگ اشکی از فرصت استفاده می کند و غذای دیگران را می خورد و دلی از عزا در می آورد. دکتر و همسرش نیز غذاهای باقیمانده را جمع می کنند و به خانه می برند و به دوستان می دهند.

زن دکتر توصیه می کند به روستا بروند چون حداقل در آن جا گاو و گوسفندی هست که می توان شیرشان را دوشید، چاهی هست که می توان از آبش سیراب شد. قرار می شود صبح فردا در این مورد تصمیم گیری کنند. آن شب زن دکتر مجددا برای همه کتاب می خواند تا بخوابند. همه می خوابند و تنها مردی که اول کور شد بیدار می ماند. او به ناگهان بینایی اش را باز می یابد. بعد از او دختری که عینک دودی داشت و سپس پیرمردی که چشم بند بر چشم می بست بینایی شان را به دست می آورند. دخترک پیرمرد را به خانه خودش می برد تا یادداشتی برای پدر و مادرش در خانه بگذارد و آن ها را از سلامت خود باخبر کند. مردی که اول کور شد با همسرش به خانه شان می روند تا شاید نویسنده ساکن خانه را پیدا کنند. دکتر، زن دکتر، پسرک لوچ و سگ اشکی در خانه می مانند. همسر دکتر از او می پرسد چرا ما کور شدیم و خود در جواب می گوید ما کور نشدیم، ما کور هستیم. ما کورهای بیناییم، کورهایی که می توانند ببینند ولی نمی بینند. زن دکتر از پنجره بیرون را نگاه می کند، مردم یکی یکی بینایی خود را دوباره به دست می آورند. او سر به آسمان بلند می کند و همه چیز را سفید می بیند. فکر می کند شاید حالا نوبت کوری اوست. اما وقتی شهر را نگاه می کند هنوز آن را سر جایش می بیند.


خلاصه رمان "کوری"
ژوزه ساراماگو
0 پیام


دل فولاد | 2017-07-16 22:26:34

در آذر ماه سال پنجاه و شش افسانه سربلند شبانه با لباس خواب نارنجی از خانه شوهرش ناصر گریخت. صبح به خانه پدر رفت و حتی به زور کتک برای هیچ کس توضیح نداد که چرا فرار کرده و شب را در کجا به سر برده است. او شب را در کوچه باغ های شیراز گذرانده بود در حالی که صدای نعره شوهر و پدرش را در گوش می شنید. پدر و شوهری که همبازی شطرنج بودند.

زمان جنگ است، سال شصت و پنج، دوره اعزام افراد به جبهه. افسانه روانشناسی خوانده و در یک موسسه انتشاراتی در تهران کار می کند اما همواره در کنار خود یک «دیکتاتور» و یک «سوارکار» می بیند. دیکتاتور کارش امر و نهی است و سوارکار از او می خواهد که پیش بتازد و موفق شود. افسانه از دستفروشی در خیابان منوچهری پوستر درویشی را خریده است که او را به یاد لطفعلی خان زند، «دلاور زند»، می اندازد. کتاب دلاور زند را نیز خریداری کرده است. پدر افسانه کتاب های تاریخی زیاد خوانده و داستان هایی برای دخترش تعریف کرده است. افسانه همیشه دلاور زند را به خاطر دارد که از آقا محمد خان قاجار، «خواجه طبال»، شکست خورد و به دستور وی چشمانش را از حدقه در آوردند و نوکران خان قاجار او را در ملاء عام مورد تجاوز قرار دادند. افسانه احساس همدردی عمیقی نسبت به دلاور زند دارد هرچند که اعتقاد دارد تاریخ دروغ است.

خانه افسانه در خیابان پاستور است. صاحبخانه، پیرزن زیبایی است که مانند عروسکی پیر به نظر می رسد. او از پیرزن خواسته تا برایش غذا بپزد و سیگار بخرد. هزینه غذا و سیگارش را در کنار کرایه خانه به صاحبخانه اش می دهد تا خود با فراغ بال داستان بنویسد. پیرزن مهربان و فضول، نمی داند که بیوه ای را در خانه اش راه داده است. افسانه فضولی های او را برنمی تابد و قصد دارد پس از پنج سال از آن خانه برود، هر چند که کمتر خانه برای دختری تنها پیدا می شود.

آقای مهاجرانی مدیر یک موسسه انتشاراتی است و از افسانه می خواهد تا برای کودکان داستان بنویسد. اما همه می دانند که این داستان ها ماندگار و اساسی نیستند. نوشته های افسانه رنگ و بوی سیاست دارد. خانم آذری، منشی جوان موسسه که تازگی با پسر خاله اش رضا نامزد شده، دلش می خواهد داستان بنویسد اما مهارت لازم را ندارد و نمی تواند. در این موسسه ماهی دو بار جلسه های نقد و تحلیل برگزار می شود. مرد جوانی در یکی از این جلسات، داستان «میراث خواران» را می خواند و افسانه او را تصحیح می کند که عمیق تر و بهتر بنویسد. پس از مدتی این مرد جوان همکارشان می شود.

نسرین، دوست دوران دانشجویی افسانه، با شوهرش خسرو اختلاف دارد و می خواهد از او جدا شود اما شهامت لازم را ندارد. اولین کتاب افسانه چاپ می شود و به سرعت فروش می رود. کتاب به چاپ دوم می رسد. مهاجرانی به افتخار خانم سربلند مهمانی شام می دهد. پروین، همسر مهاجرانی، سابقا افسانه را سین جین می کرده مبادا ارتباطی با شوهرش داشته باشد اما حالا که خیالش راحت شده خیلی با افسانه گرم می گیرد. افسانه کتابش را برای پدرش می فرستد و آرزو می کند کتابش را بخواند و نظری بدهد و حداقل به دختر باسوادش افتخار کند، دختری که از دلاور زند نوشته است.

نسرین خانه ای باصفا و حیاط دار در کوچه ای بن بست حوالی پل چوبی در خیابان گرگان برای افسانه پیدا می کند. نسرین اوایل ازدواجش با همسرش در این خانه مستاجر بوده اند. در این خانه، سرهنگ حمیدی و خانمش با پسرشان سیاووش و دو دختر دوقلوی سرهنگ به نام های زری و پری، از همسر سابقش، در طبقه پایین زندگی می کنند. آنها دو پسر دیگر هم دارند که ازدواج کرده اند و در آن خانه نیستند. ناهید دختر همسایه نامزد سیاووش بوده اما نامزدی اش را با سیاووش به خاطر اعتیاد به هم زده است. افسانه ظاهرا به راحتی اما در اصل به سختی از پیرزن صاحبخانه در خیابان پاستور جدا شده و ساکن دو اتاق طبقه بالای آن خانه می شود. همه جا را تمیز کرده و شروع به نوشتن می کند. حین نظافت خانه، پشنگه های خون تازه را بر شیشه ای می بیند و جا می خورد. هم زمان قیافه پدرش را می بیند که با کمربند او را می زد و می خواست بداند که آن شب کذایی کجا رفته، و چشم های از حدقه درآمده شوهرش را هم می بیند. اتاقش مملواز کتاب است. سرهنگ که دیکتاتوری نامهربان است، از اقامت افسانه در خانه اش راضی نیست ولی صبح ها از پله ها بالا می آید تا به کبوتران چاهی روی پشت بام دانه دهد. اگر کبوتری نیاید سرهنگ همه را جریمه کرده و به هیچ کدامشان دانه نمی دهد. دیکتاتور درون افسانه همانند سرهنگ نامهربان نیست.

افسانه به یاد چهار خواهر باردار و بافنده اش می افتد و نمی خواهد هرگز مثل آنها باشد. از گلفروشی تعدادی گلدان حسن یوسف و شمعدانی برای تزئین اتاقش می خرد. خانم حمیدی برای اتاق مستاجر جدید، پرده ای سفارش می دهد و نهار و شام برایش می برد. همه چیز در این خانه مهیا است اما افسانه همیشه به درخت نارنج شیراز فکر می کند، درختی که پایش آب نمک ریخته و خشک شده است. روز و شب می نویسد. شب ها شاهد سیاووش است که در حیاط می نشیند، چنگ در موهایش می زند و سیگار می کشد. سیاووش برای کارهای اتاق افسانه به او کمک می کند و کم کم حرف زده و درد دل می کند. سیاووش مدتی جبهه بوده و یک روز شاهد قلب بیرون افتاده دوستش شده. عراقی ها از حواس پرتی اش سوءاستفاده کرده او را به اسارت کشیده وبه عراق برده اند. در عراق یک پرستار ایرانی الاصل شبیه افسانه به او مرفین زده تا درد را تحمل کند. در آنجا درویشی را نیز دیده است. افسانه به سیاووش نمی گوید که خودش هم در جبهه بوده و در بیمارستان خدمت می کرده و شبی دستیار دکتر مهرسای بوده تا چهل چشم زخمی را درآورد. خانم رحیمی سعی می کرد چیزهای بیشتری از افسانه بپرسد تا او را بهتر بشناسد اما نمی داند که او بیوه است. سیاووش اندک اندک جذب افسانه می شود. او سابقا تار می زده اما دیگر تاری ندارد که بزند، تارش را فروخته و خرج اعتیادش کرده. سرهنگ به دلایل متفاوت زنش را می زند و منتظر رفتن سیاووش به آلمان است.

زری و پری برای افسانه تعریف کردند که خواستگارانی داشتند اما چون مادرشان فلج وعلیل شد و پدر طلاقش داد نتوانستند شوهر کنند، پیشش ماندند تا بتوانند به وی خدمت کنند. نهایتا پیر شدند و لباس عروسی که مادرشان برایشان دوخته بود کهنه شد. آنها پدر را در علیل شدن مادر مقصر می دانند و از افسانه می خواهند که روح مادرشان را که شش ماه است مُرده احضار کند ولی او نمی پذیرد و زری وپری را از اتاقش بیرون می کند. دو قلوها خیلی در کار افسانه سربلند دخالت می کنند.

افسانه و سیاووش، حوض و حیاط بزرگ و قدیمی را تمیز کرده و می شویند. ظهر همه دور یک سفره ناهار می خورند و سرهنگ خبر آمدن پسر پهلوانش، سرگرد محسن را می دهد. سیاووش دلگیر شده و از سر سفره بلند می شود. کمی بعد برای افسانه از مادر زری و پری تعریف می کند که خیاطی می کرد و پدر بعد از فلج شدنش او را طلاق داد. حتی عکس های سیاه و سفید آنها را به افسانه نشان می دهد.

ناهید دختر همسایه و مادرش، رفت و آمد را به خانه سرهنگ از نو می گیرند. همه جا حرف از مستاجر جدید سرهنگ است، حتی بین زنان حمامی. زری و پری می خواهند لباس های عروسیشان را به افسانه بفروشند. افسانه قبول می کند اما دخترها به احترام مادرشان منصرف می شوند. کت و شلوار سرهنگ گم می شود. گوشواره های افسانه در اتاقش دزدیده می شود. دیکتاتور و سوار کار در ذهن افسانه غوغایی به پا می کنند. در ذهن افسانه، دختر کاتب همه وقایع را می نویسد. خانم حمیدی از افسانه می خواهد که به پسر معتادش کمک کند. در موسسه خانم منشی دست نوشته ها را با غلط تایپ می کند. کارها خوب پیش نمی رود. باید به خانه ای دیگر رفت. ساعت سرهنگ و افسانه گم می شود. محسن سیاووش را کتک می زند و او را در انباری زندان می کند. پیرزن کلید یدک برای انباری می سازد. افسانه زخم های سیاووش را می بندد و به او آب و غذا می دهد و کمک می کند تا کم کم اعتیادش را ترک کند و دست از دزدی وسایل دیگران بردارد. سرهنگ از رشادت ها وخاطراتش با اعلیحضرت برای افسانه حرف می زند، آرزو داشته پسرش ژنرال شود، اما معتادی بیش نشده، هر چند در نهایت سیاووش مداوا می شود.

نسرین در موسسه با افسانه درد دل می کند. از تنهایی و بی کسی خسته شده و با خسرو آشتی کرده. خسرو زن سنتی می خواهد و نسرینِ روشنفکر دارد سنتی می شود. افسانه پس از سال ها به پیشنهاد زن سرهنگ به آرایشگاه می رود و به پیشنهاد سیاووش پیش نرگس فالگیر می رود. سیاووش به ارومیه می رود تا پیش شخصی که کاسه سه تار درست می کند کار کند. افسانه اتاقش را مرتب می کند و دوباره دست به کار نوشتن می شود. دلتنگ سیاووش است، منتظر نامه ای یا تلفنی از او است اما خبری نمی شود. حمله های هوایی به تهران شروع می شود، پادگان لویزان هدف قرار گرفته و سرهنگ از ترس می لرزد. ناهید از رفتن سیاووش ناراحت است و پیش سرهنگ گریه می کند و برای سیاووش آش پشت پا درست می کند. افسانه دلخور است و در ذهن به فرنگیسِ سیاووش می اندیشد. هیچ خبری از سیاووش نیست. نرگس فالگیر از او می خواهد تا سفر کند.

افسانه با اتوبوس به شیراز می رود. پدر کتاب جدید «خاطرات و سفرنامه آیرونساید» را می خواند. از افسانه می خواهد تا داستانی جدید از سوارکاری مانند خان قاجار بنویسد تا بیاید و همه را گردن بزند و مملکت را سامان بدهد. پدرش، خواهرانش و شوهرانشان همه چشمانی از مهره دارند. هر کسی که کشتن مشتاقِ نوازنده را دیده ، کور شده است. هیچ کس مشتاق، نوازنده سه تار، را نمی شناسد. هیچ کس دختری را به یاد ندارد که نیمه شب با لباس خواب نارنجی از خانه فرار کرده است چون شوهر او را در قمار باخته است. دختر کاتب داستان دختری را می گوید که یک شب از پشت بام ها گریخته اما پدر داستانش را باور نمی کند چون هیچ چشمی آن واقعه را ندیده است. بوی نعش از خاطرات افسانه می آید.

افسانه به تهران برمی گردد. منشی موسسه برای نامزدش رضا، ژاکت می بافد. افسانه هم به کمک منشی کاموا خریده و تلاش می کند تا چیزی ببافد. او به آرایشگاه می رود تا زیباتر شود. خانم حمیدی، صاحبخانه خیابان گرگان، ناهید دختر همسایه را که چهار سال کوچک تر از سیاووش است برای پسرش می پسندد. هیچ کس افسانه را که بیوه ای پنج سال بزرگتر از سیاووش است نمی خواهد. افسانه کار نوشتن را از سر می گیرد. می تواند بنویسد ولی بافتنی کار او نیست. منشی بافنده است و نوشتن نمی داند. افسانه کامواها را به منشی برمی گرداند و به منشی می گوید جنگ و اسارت همه تقصیر مادها و کسانی است که تماشاچی بودند و حتی تقصیر مشتاق است. او می گوید نباید می گذاشتیم که ساز مشتاق را بشکنند و ما نگاه کنیم. یک روز که در خانه مانده، پستچی نامه ای ازسیاووش می آورد. وقتی نامه را باز می کند و می خواند می فهمد که اولین نامه اش نیست. سرهنگ و همسرش با هم دست به یکی کرده اند تا او را از سر راه بردارند و ناهید را به نوایی برسانند. افسانه رودست خورده است. به تنهایی اثاثش را می بندد و از آن خانه می رود تا باز هم بنویسد. سیاووش برمی گردد ولی با ناهید نامزد است.

خلاصه رمان دل فولاد
نوشته ی منیرو روانی پور
0 پیام


سمفونی مردگان | 2017-04-30 06:27:01

موومان یکم
فصل زمستان است. در کاروانسرای آجیل فروش ها، من، «اورهان اورخانی» در حجره خودم «خشکبار معتبر» نشسته ام و با «ایاز پاسبان» گپ می زنم. هر پنجشنبه ایاز می آید تا مواجبش را بگیرد. پدرم، جابر اورخانی، او را به این کار عادت داده است. دیگر پدری در کار نیست ، سال ها پیش دارفانی را وداع گفته اما ایاز این عادت را با من پیش می برد. برادری دارم که نامش «آیدین» است و ده روز است که گم شده است. قصد دارم او را بیابم و سر به نیست کنم. ایاز پاسپان قول می دهد در این برادرکشی هوای مرا داشته باشد تا کسی از ماجرا بویی نبرد. آیدین در عوالم خودش است و کاری به من ندارد. خواهری به نام «آیدا» داشتم که همیشه در آشپزخانه یا انباری بود و با درد رماتیسم دست به گریبان بود. آیدا دیگر زنده نیست. آیدین، آیدا را که لنگه دوقلویش بود خیلی دوست دارد.

ساعت نزدیک دو بعد از ظهر است که من شاگردان حجره را مرخص کرده، درحجره را بسته و می روم تا آیدین را در قهوه خانه شورآبی در کنار مشد عباس قهوه چی بیابم و سر فرصت با پیچه ای از طناب هلاکش سازم. آیدین مدت ها است شیرین عقل شده است و او را «سوجی» دیوانه می گویند. امروز، از کنار ساعت سازی آقای درستکار رد شدم، یکی از ساعت هایش از سال 1325 خوابیده است و او آرزو دارد درستش کند ولی تاکنون نتوانسته. آیدین چهل و دو سال دارد و من چهل ساله هستم. اغلب آیدین را در ایوان زنجیر می کنم، چون اگر زنجیر نشود هر بار سر از جایی در می آورد؛ پشت مدرسه انوشیروان، قهوه خانه شورآبی، باغ اخوان، شوره زار یا قبرستان.

مادر تا زنده بود، دیوانگی آیدین را زیر سر من می دانست. دلش می خواست من آیدین را برای معالجه به خارجه ببرم که هرگز نبردم. آیدین فقط روزنامه ای در دست می گیرد و از حفظ اخبار می خواند. همه آیدین را دوست دارند، آزاری ندارد. آن روز دیدم که قهوه خانه متروک شده است، مشد عباس آن را به دیگری اجاره داده، اما در کنار قهوه خانه اصطبلی بود که پیرمردی با الاغ هایش از شدت سرما به آن جا پناه آورده بود. پیرمرد می خواست صبح به جایی به نام «رام اسبی» در اطراف شهر برود. پیرمرد وقتی فهمید که من اورهان اورخانی هستم، «برادرکُش» صدایم کرد. چون من برادر بزرگ دیگری هم داشته ام که نامش «یوسف» بوده و همه می گویند او را من کشته ام. یوسف در زمان جنگ بچه بود و به تقلید از چتربازان خود را با چتر از پشت بام پایین انداخت، از آن پس تا سال های سال عقب افتاده و فلج ماند. فقط چشم هایش کار می کرد، غذا می خورد و پس می داد.

در کنار خانه پدرم، جابر اورخانی، یک کارخانه پنکه سازی لرد بود که همیشه صدای هور هورش می آمد. کارگرانش لباس زرد داشتند. در آن ایام همیشه آیدین هوای مرا داشت، به خاطر من بچه های پررو را می زد. وقتی سرخک گرفته بودم مرا تا مدرسه کول می کرد.

یک بار جمشید دیلاق، سکه ای را پیدا کرد ولی آن را بر نداشت چون خودش را پولدار جا زده بود. من آن را برداشتم و فهمیدم که سکه طلا است. هر چه جمشید اصرا کرد نتوانست سکه را از من بگیرد. آیدین می گفت سر پول با هم دعوا نکنید. جمشید به التماس افتاد و مجبور شد حقیقت را بگوید که پدرش مرده و مادرش کارگر کارخانه شکلات سازی است، اما من سکه را به او ندادم. بعدها جمشید دوستم شد، به سربازی رفت، و گاهی با هم سری به مارتا، زن بدکاره می زدیم.

به یاد دارم که سال ها پیش با جمعی از دوستان به شورآبی رفته بودیم تا شنا کنیم اما اسیر باتلاق شدیم. جمشید دیلاق، که تا شانه در باتلاق فرورفته بود خودش را به کمرم وصل کرد تا نجات پیدا کند اما من کمربندم را باز کردم و خودم را نجات دادم. مادر جمشید، مرا برای همیشه نفرین کرد که به دوستم کمک نکرده ام.

مادرم که زنده بود در خانه نان می پخت. وقتی نان پخته می شد شش قرص نان به من و آیدین می داد تا برای عمو صابر و زنش ببریم. مادر و آیدا در آشپزخانه می شستند و می پختند. آیدین عاشق کتاب بود، از هر فرصتی استفاده می کرد تا کتاب بخواند. پدر اوایل این کار آیدین را دوست داشت اما اندک اندک کینه اش را به دل گرفت که فقط درس می خواند و کار در حجره را دوست ندارد. آیدین بچه کنجکاوی بود به همه چیز دست می زد. می خواست سر از کار همه چیز درآورد. یک روز دوچرخه ام را برداشت و دور حوض ساعت ها چرخید. من آن قدر سرم را به زمین کوبیدم که خون صورتم را گرفت. پدر آیدین را کتک زد. مادرم از آیدین دفاع کرد. مادر بیشتر آیدین را دوست داشت و پدر بیشتر مرا. یک بار آیدین به من پیشنهاد کرد در سرازیری با هم مسابقه دو بگذاریم. من زمین خوردم و دماغم شکست، به همین خاطر هنوز هم در چهل سالگی یک طرف بینی ام دو برابر طرف دیگر است. آنروز آیدین کتک مفصلی از پدر خورد. پدرهمیشه آیدین را «بی رگ» یا «الدنگ» صدا می کرد.

پدر اهل نماز و روزه بود. من برای این که رضایت پدر را جلب کنم نماز می خواندم و روزه می گرفتم. پدر در وصیت نامه اش رسما قید کرده بود که هیچ کس از وراث تا زمان حیات حق واگذاری تمامی یا قسمتی از مایملک را به غیر ندارد. حجره، خانه و باغ، ارثیه پدر بود. من تمام ارثیه پدر را می خواهم چون بیشتر از بقیه برایشان زحمت کشیده ام. بعد از مرگ همه اعضای خانه، فقط آیدین موی دماغم است. آیدین هم حاضر نیست سهمش را به من بفروشد. مادر تا زنده بود پیشنهاد داد من و آیدین دو تا مغازه خشکبار بزنیم تا با هم درگیر نشویم. اما من می دانستم اگر چنین کاری کنیم همه پیش آیدین می روند و من ورشکست می شوم.

آیدین بیشتر وقتش به مطالعه می گذشت. یک بار که «باباگوریو» می خواند پدر کتابش را پاره پاره کرد و همان شب اتاقش را از اتاق من جدا کرد و مجبورش کرد از آن به بعد در زیرزمین زندگی کند. من خوشحال بودم که در اتاقم آزاد هستم. یک بار پدر کتاب های آیدین را به ایاز پاسبان نشان داد و ایاز حدس زد که آیدین راه خطا می رود. همان روز من و پدر به خانه آمدیم و پدر کتاب های آیدین را لب حوض به آتش کشید. مادر و آیدا در سکوت شاهد بودند. شب آیدین از ناراحتی شام نخورد. یک بار خورشید گرفتگی داشتیم، جابر، پدرم حدس می زد به خاطر کفر خورشید گرفته است. از من خواست فرش و لباس های آیدین را از اتاقش بیرون ببرم و پس از آن اتاقش را با تمام کتاب ها و روزنامه هایش، مدارک و پرونده های تحصیلی، و شعرهایی که گفته بود، به آتش کشید. از آن روز آیدین از خانه رفت. مدت ها بیکار و بی پول بود تا این که توسط فروزان زن همسایه، کاری در نجاری «رام اسبی» خارج از شهر پیدا کرد. من گاهی به دیدارش می رفتم. پس از یک سال پدر به اصرار مادر به دنبالش رفت تا او را برگرداند اما آیدین نیامد.

آیدین در ایام سلامتی اش با سورملینا (سورمه) دختر یک قهوه فروش ارمنی به نام سورن دوست شده بود. آیدین شیک می پوشید و بسیار خوش قیافه بود. دل همه زن ها را می برد. دیپلم داشت. شعر می گفت.

یک بار آیدین را به ویله دره بردم تا با هم بگردیم. وقتی برگشتیم آیدین بیمار شده بود. همه فکر کردند مسموم شده، او را پیش دکتر بردم. اما خوب نشد. تشخیص دکتر دیوانگی بود. مادر تقریبا مطمئن بود که من بلایی سر آیدین آورده ام، و حدسش درست بود.

بعد از مرگ پدر جواز کسب مغازه را با رضایت آیدین به نام خودم کردم و مادر معترض شد. آیدین آرام و قرار نداشت، از کله سحر تا بوق سگ بیدار بود و وقتی ازش می پرسیدند دنبال چه می گردی؟ می گفت دنبال خودم.

موومان دوم
روزی که حجره را از شریکم خریدم، بسیار خوشحال بودم. برای پسر بزرگم یوسفِ ساده لوح و زودباور، خودنویسی خریدم که جوهر پس داد و فرش را کثیف کرد. برای پسر دومم، آیدین ذره بین خریدم تا دیگر عینک ذره بینی کسی را ندزدد. چون سابقا از سر کنجکاوی شیشه عینک پدربزرگ را که از ارومیه به اردبیل آمده بود برداشته و در کیف مدرسه اش گذاشته بود. او را به درخت بستم و با کمربند به کپل هایش زدم، اما او هم چنان انکار می کرد. یوسف گریه کرد و مادر طرف آیدین را گرفت. پدربزرگ آدم یک دنده ای بود، چهل سال پیش به دولت قاجار سنگ فروخته بود و نتوانسته بود پولش را وصول کند. چهل سال بود که نامه نگاری می کرد تا حقش را بگیرد و نتوانست. برای پسر سومم، اورهان یک کامیون اسباب بازی خریدم که مدام آیدین آن را برمی داشت تا بداند چگونه کار می کند و آخر هم آن را اوراق کرد و کتک خورد. برای آیدا یک عروسک پلاستیکی آمریکایی خریدم که سوت می زد و آیدین سوتش را خراب کرد. آیدین با ذره بین همه جا را به آتش می کشید.

یوسف ساکت و مهربان بود. اورهان مطیع و آرام بود. آیدای زیبا در خانه گم بود، تنها کارش آشپزی و خیاطی بود، در یازده سالگی رماتیسم گرفته بود. آیدین بچه عجیبی بود، درس نمی خواند و بیست می گرفت. هیچ کس را به حساب نمی آورد، به جز آیدا ومادر. آیدین و آیدا مثل مادرچشم های کشیده تاتاری داشتند.

سالی که ارتش تسلیم شد و روس ها به شهر ریختند، هواپیماهای روس دسته دسته چترباز پیاده کردند. آیدین مدام می خواست بفهمد چه خبر است و از دست من کتک می خورد. روس ها سراسر شمال ایران را گرفتند. من حجره را بستم. نان گیر نمی آمد. مردم همه دزد و دریده شده بودند. من سعی می کردم با ایاز حرف بزنم و بفهمم چه باید کرد. او در مکان های عمومی خودش را از من کنار می کشید، از ترس مردم و روس ها لباس شخصی می پوشید. یک شب به خانه ما آمد و گفت شاه رفت. آیدین در تاریکی ایستاده بود و گوش می داد. قرار شد از آن به بعد هر شب ایاز چهار نان به ما برساند. روس ها به ناموس مردم تجاوز می کردند. ایاز خبر آورد که انگلیسی ها از جنوب وارد ایران شده اند. رضاشاه با وزیر مختار روس و انگلیس مذاکره ای بی ثمر داشت و برای جلوگیری از کشت و کشتار از سلطنت کناره گرفت. محمد رضا که تاکنون ولیعهد بود جای پدر را گرفت.

یک روز حقوق کارگران کارخانه پنکه سازی لرد کسری داشت. مباشر شرکت، حقوق کارگران را کم کرده بود. آقای لرد مباشر را گوشمالی داد. یک نانوایی در محوطه کارخانه دایر کرد تا به کوری چشم روس ها، کارگران غم نان نداشته باشند. هنوز چتربازان روسی در شهر فرود می آمدند. یوسف با چتر پدر از بام به پایین پرید و فلج شد. چیزی شد بین آدم و حیوان. کنترل ادرار و مدفوع خودش را نداشت. فقط خورد و خوراکش خوب بود. آقای لرد به دیدار یوسف آمد. دلش سوخت و مقرر کرد روزی پنج نان به خانه ما بیاید. بعد از یوسف من آیدین را پسر بزرگ خانه می دانستم. اما او حرف مرا نمی خرید. پول تو جیبی اش را قطع کردم. در ماست بندی کار گرفت و پولش را صرف خرید کتاب و کاغذ کرد. او از تخمه فروشی بیزار بود. وقتی آیدین کوچک بود لحظات شاد هم با یکدیگر داشتیم، مثلا شنا و بازی با هم در شورآبی. او اغلب مرا جابر صدا می زد و کمتر به من، پدر می گفت.

آیدین با اصرار من و مادرش مدتی هم به مدرسه رفت و هم در حجره مشغول به کار شد. در عرض دو ماه، تمام کارها را یاد گرفت. اورهان مدرسه نمی رفت و حسادت می کرد. آن روزها جنگ تمام شده بود برای جلوگیری از اغتشاش دو سبیل کلفت حزبی را دار زدند، غائله خوابید. ایاز به من هشدار داد مواظب بچه هایم در مدرسه باشم که گول حزب را نخورند. من از آن پس بیشتر مواظب آیدین بودم. می خواستم درس را ترک کند و کاسب شود. پالتوی قرمزی داشت که بسیار به آن علاقمند بود. برای این که او را از رفتن به مدرسه منصرف کنم به او گفتم که اگر پالتو دخترانه را بپوشد نباید به مدرسه برود. پالتو را از آن به بعد فقط در خانه پوشید اما مدرسه را رها نکرد. به آیدین گفتم اگر به مدرسه می رود دیگر حق ندارد به حجره بیاید. قبول کرد و حجره مال اورهان شد.

تابستان رسید. مردی به نام انوشیروان آبادانی که در اصل تهرانی بود و مهندس آرشیتکت، با ماشین بنز مشکی اش به خانه ما آمد و از آیدا خواستگاری کرد. خواهرش قبلا آیدا را دیده و پسندیده بود. او تازه از آمریکا آمده بود تا با نجیب ترین و زیباترین دختر دنیا، آیدا ازدواج کند. من از این که او آداب و رسوم ما را زیر پا گذاشته بسیار ناراحت شدم. به او جواب منفی دادم. رفت تا ماه بعد برگردد و دوباره جواب بگیرد. او چهارده ماه آمد و رفت. یک بار آیدا را که از کلاس خیاطی برمی گشت در بیرون از خانه دید. آیدا او را با گریه از خود راند. آیدین که طرفدار آیدا بود و این صحنه را دیده بود، از او خواست که خود تصمیم بگیرد و منتظر تصمیم پدر یا اورهان نباشد.

پاییز بود که من در حجره را بستم و به تبریز رفتم، همه اهل خانه را گذاشتم تا ترتیب عروسی را بدهند. آیدا لباس عروسی اش را خودش دوخت. انوشیروان با مادر، سه خواهرش و سایر بستگان آمدند. آیدین خانه را تزیین کرد. خانواده داماد سنگ تمام گذاشتند و حسابی خرج کردند. عمو صابر آمده بود و سه نوازنده با خود آورده بود. من خواسته بودم عروسی بی سروصدا برگزار شود. آیدین که پسر بزرگ بود جای مرا گرفت. اما عروسی کسل کننده ای بود. من بعد از دو روز آمدم. عروس و داماد بعد از سه روز رفتند. حتی بعد از عروسی با انوشیروان دوستانه برخورد نکردم. آیدا خودش او را انتخاب کرده بود و من دیگر دخالتی نکردم.

آقای لرد صاحب کارخانه درگذشت. مراسم باشکوهی برایش گرفتند. من در آن مراسم شرکت کردم. او انگلیسی دست و دلبازی بود و به بچه ها مرتب هدیه می داد. در جشن سالگرد کارخانه مدال همسایه شریف را به من داده بود. بعد از جنگ و به خصوص بعد از مرگ لرد، تمام خانه های شهر، خصوصا خانه ما را سمپاشی کردند. شرکت آمریکایی بایکوت در شهر نمایندگی زد. از آن پس همه محصولات آمریکایی به ایران سرازیر شد. این شرکت بزرگترین مشتری تخمه آفتاب گردان شد و کسب ما رونق گرفت.

بعد از رفتن آیدا من دل و دماغ نداشتم. گاهی شب ها بیرون می رفتم و قدم می زدم. یک شب متوجه شدم ایاز پاسبان به سمت شمال رفت و ساعت ده شب برگشت. فکر کردم این مامور شریف شب ها هم کار می کند. وقتی این کار بارها تکرار شد مشخص شد که ایاز دو زن دارد.

من به خاطر آیدین که بیست سالش شده بود، عاشق کتاب و شعر، و متنفر از حجره بود، و مادرش طرفداری اش را می کرد، دست روی زنم بلند کردم و به مرده هایش بدوبیراه گفتم. او این قدر ناراحت شد که با آیدین به قبرستان رفت و ساعت ها بر سر قبر پدرش گریه کرد. او از آیدین خواسته بود تا دوباره به حجره برود و به من کمک کند، چون نمی خواست همه چیز فقط به اورهان برسد.

شعری به نام شعر سرخ از آیدین در روزنامه چاپ شد. ایاز به من هشدار داد که مواظب آیدین باشم. می توانست او را دستگیر کند تا یکی دو ماه آب خنک بخورد، اما به خاطر من این کار را نمی کرد. استادِ آیدین در زمینه شعر، استاد دلخون بود. پس از مدتی استاد دلخون را گرفتند و به جرم تخریب اذهان جوانان غیور به تهران بردند. آیدین تحتِ تربیت او شعر می گفت و در بیست و دو سالگی آوازه اش در شهر پیچید. در همسایگی ما زنی بیوه به نام فروزان بود که سعی کرد خود را به آیدین نزدیک کند اما نتوانست.

آیدا که در آبادان زندگی می کرد، با پسرش سهراب سالی یک بار برای دو هفته به دیدن ما می آمد. چاق شده بود و درد مفاصل نداشت. به خوبی انگلیسی حرف می زد. از این که آیدین در زیر زمین زندگی می کرد ناراحت بود. دستی به سر و روی زیرزمین کشید تا آیدین را خوشحال کند. آیدین با سهراب بازی می کرد. قصد ازدواج نداشت. دلش به استادش خوش بود که حالا دلخوشی اش از بین رفته بود. می خواست به تهران برود و درس بخواند. وقتی انوشیروان دنبال آیدا و پسرش آمد از آیدین خواست به آبادان بیاید و با آنها زندگی کند. اما آیدین می خواست به تهران برود.

ایاز می خواست بیاید و آیدین را دستگیر کند. من از او فرصت خواستم. فردای آن روز خورشید گرفت و من گفتم کفر ما را گرفته است. به اتاق آیدین در زیرزمین رفتم و همه چیزش را سوزاندم. آیدین که شب به خانه آمد هیچ نگفت و برای همیشه از خانه رفت. از آن شب به بعد خیلی طعم بی پولی و تنهایی و دربدری کشید. در روزنامه خواند که استاد دلخون درگذشته است. بالاخره به کمک فروزان زن همسایه که در بانک کار می کرد در رام اسبی در کارخانه چوب بری مشغول کار شد. چوب بری متعلق به آقای گالوست میرزایان ارمنی بود که اهل ایروان روسیه بود. او برای آیدین حقوق ماهی دویست تومان مشخص کرد. گاهی اورهان به او سر می زد زمانی فروزان. من یک بار به سراغش رفتم. خواستم گذشته ها را فراموش کند و همراه من بیاید که نیامد. آیدین زیاد کار می کرد و میرزایان از او می خواست تا کمی هم به فکر خودش باشد.

میرزایان به آیدین گفت که چند امنیه آمده اند که تو را ببرند سربازی. آیدین نمی خواست به سربازی برود. می خواست پس انداز کند و در تهران با خیال راحت چند سالی درس بخواند. میرزایان او را یک شب در خانه اش پناه داد. در آن خانه او با مسیو سورن برادر میرزایان، سورمه دختر برادرش، و با مادربزرگ سورمه آشنا شد. برای آن ها شعری از بر خواند و همه لذت بردند. از فردای آن شب آقای میرزایان او را در زیرزمین کلیسا جا داد تا مخفی شود. آیدین زیرزمین را تمیز کرد و وسایل نو را در آن جا داد. سپس قابسازی را که از استاد دلخون یاد گرفته بود ادامه داد. کار می کرد، حقوق می گرفت، روزنامه و کتاب می خواند. او روزی پنجاه قاب درست می کرد و پنجاه تومان می گرفت. روزی سه بار زن خدمتکار برایش غذا می آورد. سورمه هر غروب از دریچه ی شیشه ای سقف برایش کتاب و روزنامه پایین می انداخت. فروشگاه صنایع چوب گالوست قاب های او را می فروخت و سود می کرد. کم کم آیدین عاشق چشم های عسلی و موی طلایی سورمه شد. یک روز نامه ای نوشت و به خانه خودشان انداخت تا بدانند که سالم است. مادر تمام شهر را گشت، به کارخانه رام اسبی رفت، تمام آدم های شهر را واسطه قرار داد تا آیدین را پیدا کند. حتی به کلیسا رفت اما فایده نکرد. میرزایان به امنیه ها گفته بود وقتی شنیدم آیدین سرباز است اخراجش کردم.

آیدا با سهراب از آبادان آمدند اما آیدین را ندیدند و برگشتند. اورهان همه امور خانه و حجره را به دست گرفته بود. آیدین کار می کرد و پس انداز می کرد. رفته رفته بعد از دو سال فهمید که سورمه هم عاشق اوست. سورمه که نام اصلی اش سورملینا بود سال ها قبل ازدواج کرده و شوهرش را در تصادف از دست داده بود. او موهای آیدین را کوتاه کرد. ریش سبیلش را مرتب کرد. چهار سال گذشت. موسیو سورن که قهوه فروش بود، به دیدار آیدین آمد و برایش تعریف کرد که زنش و پسر یک ساله اش دانیال را در اثر تیفوس از دست داده و تنها سورمه را دارد. آیدین قصد بیرون رفتن از زیرزمین را داشت. می خواست به تهران برود و درس بخواند. سورمه از این تصمیم آیدین ناراحت بود. فردای آن روز در روزنامه خواند که زنی به نام آیدا در آبادان خود را به آتش کشیده است.

موومان سوم
آیدین از وقتی خبر خودسوزی آیدا را در برابر چشمان پسرش سهراب شنید سیگاری شد. مرگ آیدا ضربه شدیدی به او زده بود. همسایه ها گفتند که آن شب انوشیروان آبادانی آیدا را از خانه بیرون انداخته و او که نه راه پس داشته و نه راه پیش خود را به آتش کشیده است. شوهرش برای مراسم کفن و دفن به اردبیل آمد اما پس از آن سهراب را برداشت و به آمریکا رفت، در نامه ای نوشت که دین آیدا را به پسرش سهراب می پردازد. کسی نفهمید چرا آیدا خودش را سوزاند.

بعد از چهار سال، آیدین به خاطر مرگ آیدا به خانه شان برگشت و تا یک ماه به خانه ما نیامد. وقتی آمد از خانواده اش برایم حرف زد. پدرش او را در آغوش گرفته و محبت کرده بود. قرار شد روزها به حجره پدرش برود و شب ها آزاد باشد.

مادر که ناراحتی و سرگشتگی آیدین را می دید دلش می خواست دختر دایی ناصر را برایش بگیرد تا شاید حالش بهتر شود. مادر نمی دانست که او مرا دوست دارد. او همیشه دوست داشت من جلوی رویش باشم. کار کنم و او تماشا کند. دوست داشت با موهایش بازی کنم، نوازشش کنم. او مسیح من بود. دوستش داشتم و دوستم داشت. دلش می خواست همیشه کلاه به سر بگذارم، می گذاشتم. من دوست نداشتم پالتو بپوشد. با کت و شلوار خیلی شیک می شد. شعرهایی برای من می سرود. من سه سال از او بزرگتر بودم. یک شب کریسمس به اصرار از زیرزمین کلیسا او را پیش پدر و عمو بردم. من سابقا در قهوه فروشی پدرم کار می کردم. ناراحت بودم که عمو گالوست خیلی از او کار می کشید. پدرم آیدین را دوست داشت. آیدین اهل ادبیات بود. کمی زبان فرانسه می دانست و منظم بود. دلم می خواست از زیر زمین بیرون بیاید و هوایی بخورد، اما او می ترسید. ناراحت بود که من به دیدارش در زیرزمین کلیسا می رفتم چون نمی خواست شرمنده عمویم شود. من سیزده سال در ایروان زندگی کرده بودم و دختر آزادی بودم. ترس ها و شرمندگی های آیدین را نمی فهمیدم. بعد از مرگ آیدا از صبح در حجره کار می کرد و عصرها ساعت چهار به بعد با هم بودیم. عمو گالوست طبقه بالا را در اختیار ما گذاشته بود. مادربزرگ نگران بود که عقد یک ارمنی با مسلمان چگونه امکان پذیر است. آیدین از من می خواست که از زندگی اش بروم چون می ترسید من هم مثل آیدا ذله شوم. او حال و آینده را رها کرده بود و به گذشته چسبیده بود. او به تنهایی و فکر کردن علاقه داشت. من برایش یک دست کت و شلوار شیک خریدم. او قصد داشت مرا از پدرم خواستگاری کند. ما هم در کلیسا و هم در محضر عقد کردیم و زن و شوهر شدیم. من باردار شدم و آیدین گوشواره ای به من کادو داد. او دختر می خواست. آیدین یادش بود که در بچگی شاگرد دوم شده بود و پدرش به او گفته بود اگر شاگرد اول بشود برایش دوچرخه می خرد. او شاگرد اول شده بود اما هرگز صاحب دوچرخه نشده بود.

هفت ماه مغازه قهوه فروشی سورن بسته بود. آیدین همه بیمارستان ها، نظمیه، قبرستان همه را سر زده بود و مرا پیدا نمی کرد. در بیمارستان او پارچه سفید روی جسد را پس زد و مرا شناسایی کرد. باور نمی کرد من مرده ام.

پدر آیدین با بیماری قلبی از دنیا رفت. پیش از مرگ از آیدین و اورهان خواست تا یکدیگر را دوست بدارند. اما تخم کینه بین آن ها توسط پدر و مادر سال ها پیش پاشیده شده بود. اورهان یک بار رفته بود و کلید حجره را برای آیدین نگذاشته بود. آیدین قفل ساز آورد و قفل ها را برید. وقتی اورهان آمد با هم دست به یقه شدند. مردم آن ها را سوا کردند. دعوا را به خانه هم بردند. مادر واسطه شد و آشتی کردند. قرار شد یک روز حجره را باز نکنند و با هم بروند ویله دره.

موومان چهارم
من آیدینم اما همه به من می گویند «سوجی دیوانه»، اورهان به من می گوید نره غول! گاهی اورهان مرا زنجیر می کند تا راه دور نروم. من عاشق کتاب و روزنامه هستم. مدتی است مشاعرم را از دست داده ام. جذام در شهر آمده است. اورهان صد صفحه به من داد که انگشت بزنم، من زدم. مربوط به باغ زردآلو بود، حجره و خانه. همه ارثیه پدر را به او دادم اما از او خواستم زیرزمین را به من بدهد ، درختان کاج و کلاغ ها را هم داد من کلاغ و چلچله نمی خواستم. به اورهان می گویم درست است که گاهی پرت و پلا می گویم اما گاهی هم آدمم و درست حرف می زنم. همه آلمان ها مرده بودند. فقط هیتلر مانده بود که او را هم معشوقه اش به کشتن داد. مثل خانواده ما که همه مرده اند و فقط من ماندم که من را هم معشوقه ام به کشتن داد.


موومان یکم ۲
من در اصطبل تاریک به خواب رفته و خواب می دیدم. ناگهان از خواب پریدم و متوجه شدم پیرمرد با مال هایش رفته است. ساعتم را هم دزدیده است. از ترس و سرما می لرزیدم و در حال مرگ بودم. در خیال باغ زردآلو را به عمو بخشیدم، خانه را به خاله ها و دایی ها دادم، اسباب ها را به عمه، اما نتوانستم از حجره به راحتی بگذرم. آیدین اکنون چهل و دو سال دارد و من چهل ساله هست.

به یاد دارم که بارها آیدین را از قهوه خانه شورآبی جمع کرده ام و به خانه آورده ام. او را تهدید می کنم که اگر باز هم برود به نرده های ایوان، یا به تختش در اتاق زنجبرش می کنم و حتی پنجره ها را گِل می گیرم. او زیر لحاف می خزد و گریه می کند و من لذت می برم که آدم مغروری مثل او را تحت فرمان دارم. او دیپلم داشت، شعر می گفت، می خواست پول جمع کند و به دانشگاه برود، نتوانست چون آن شکست پوزه اش را به خاک مالید. برتری اش را به رخ من می کشید. من در بازار بزرگ شده بودم، میان گرگ ها.

وقتی مادر مرد، من ماندم با دو آدم علیل. یکی یوسف، یکی آیدین. نیمتاج می آمد و یوسف را تمیز می کرد، جارو میزد، غذا می پخت، ظرف و رخت می شست. اما او هم جایی برید و هر چه اصرار کردم نیامد. یک روز ماشین کرایه کردم و یوسف را به نزدیک نمین بردم. سعی کردم در بیابان با کمربند خفه اش کنم که هر چه کردم خفه نشد. رگ هایش را زدم اما خونش زود بند آمد. زنده به گورش کردم اما وقتی رویش را پس زدم دیدم زنده است و خاک می خورد. سنگی بر سرش زدم که مغزش بیرون ریخت. خاکش کردم و تا شهر دویدم.

یک بار پدر بنا آورد و زیرزمین را از نو سیمان کردند. در و پنجره درست و حسابی کار گذاشتند. مادر آن را فرش کرد. تختخواب و روتختی و کتابخانه در آن گذاشتند. من و پدر به رام اسبی رفتیم. پدر گفت گذشته ها را فراموش کن. آیدین گفت پدر مرا فراموش کن.

من در اصطبل دارم یخ میزنم. یک عمر در بازار گرگ بودم تا بتوانم دوام بیاورم. حالا گرگ ها بیرون اصطبل منتظرند مرا پاره پاره کنند. مادر گفته بود خیر نمی بینم. او همیشه شک داشت که من چیزی به سر آیدین زدم و دیوانه اش کردم. همه چیز زیر سر من بود، اما من مغز چلچله به خورد آیدین داده بودم و چیزی به سرش نزده بودم. مرتب می ترسیدم آیدین به یاد بیاورد که چه چیزی به خوردش داده ام، اما خوشبختانه چیزی به یاد نمی آورد. گاهی که می گفت سرم بازار مسگرهاست، مادر به من پرخاش می کرد که چه چیزی به خوردش داده ام. می خواست بداند تا پادزهرش را تهیه کند. وقتی آیدین مغز چلچله ها را می خورد می گفت خوشمزه است اما مثل سرب سنگین است و بلافاصله بعد از خوردن حالش خراب شد. چلچله ها را خودم گرفته بودم و داده بودم آقا بیوک قهوه چی غذایی از خود چلچله ها و مغزشان برایم درست کرد و به خورد آیدین دادم.

پدر در بستر بیماری بود. غم مرگ آیدا و غیبت چهار ساله آیدین او را از پا در آورده بود. من و آیدین به سرعین و گاومیش گلی رفتیم تا روحیه مان عوض شود. در آنجا آذر را دیدم وعاشقش شدم. بعدها با او ازدواج کردم اما بچه دار نشدیم. به آذر گیر دادم که بچه می خواهم. پیش دکتر رفتیم اما کاش نمی رفتیم. دکتر گفت ایراد از من است. آذر بی اجازه من از خانه بیرون می رفت، او را هفته ای دو سه بار می زدم. ایاز گفت طلاقش بده. دادم. بعدها آیدین او را در کاروانسرا نشانم داد که دو تا بچه دارد، یک دختر و یک پسر.

یک بار مقدار زیادی تخمه شکستم و پوست هایش را روی آیدین ریختم که خواب بود. وقتی بیدار شد خودش و مادر پرسیدند چرا این کار را کردم؟ گفتم برای خنده!

یادم هست که آقای لرد مرا باهوش می دانست. اما آیدین را یک احمق تمام عیار. پدر به لرد می گفت نبض بازار دست ماست و لرد می گفت نبض شما هم دست ماست.

سه چهار روز پیش یک کشیش به حجره آمد گفت که پدر تعمیدی المیرا دختر آیدین اورخانی است. شناسنامه آیدین را هم داشت. من می خواستم شناسنامه را ازش بگیرم اما نداد. مسخره است آیدین دختری پانزده ساله دارد و نسل پدر ادامه پیدا کرده است.

من از اصطبل بیرون آمدم، سرما مرا فلج کرده بود. در شور آبی افتادم. طنابی که می خواستم به گردن آیدین بیندازم دستم بود. پیش از این که آیدین را پیدا کنم کلکم کنده شد. مادر می خندید، دست مرا گرفت و با خودش برد. طناب طوری در آب افتاده بود که انگار مردی خود را در آب حلق آویز کرده بود.

از سمفونی مردگان
عباس معروفی
0 پیام