معرکه دلرُبا: بابای آهوی من باش | 2020-03-09 22:35:58

من بابای آهوی خودم نبودم. می خواستم باشم اما ابوعبود اجازه نداد. آهو را داد به عبود. برای همین آرزو کردم عبود نباشد یا یک کم نباشد تا من بابای آهو باشم. اما اگر عبود نبود کی می خواست به نخلستان برسد. اگر عبود بود که به نخلستان برسد، شاید مثل ابو عبود می رفت بالای نخل و می افتاد پایین و کمرش می شکست و پاهاش فلج می شد و می آمد می نشست روی صندلی چرخدار و با نگاهش به ما دستور می داد. مثل همان روز که دستور داد آهو را به عبود بدهم. یا روزی که دستورداد برای عبود آب بیاورم و خوشحالی نکنم که آهو پس از عبود به من می رسد. یا روزی که دستور داد بروم عبود را زیر نخل پیر به کمک یدی خاک کنم. بابای آهو شدن به اندازه ی زندگی سخت است ولی قشنگ هم هست. آهوی من هفت تا بابا داشت. حالا داستانش را برای تان می گویم.
بابای آهوی اول - دایی فضلی یک بار به خانه ما آمد و صدای مادرم زد: «اُم حَمُود بیا سوغاتی حَمُودت را از دستم بستان». این رسم دایی های خانواده ماست که سوغاتی ها را با صدای بلند خصوصا برای پسر بزرگ خانواده، به دست مادرش بدهند. پدرم ابو عبود است و سه زن دارد که به اسم پسرهای بزرگشان، آنها را اُم عبود، اُم حَمود و اُم سعود صدا می کنند. قادر، دایی عبود است که موتور دارد. دایی فضلی دایی من است که آن روز برایم آهوی خودش را از کردستان آورده بود. امین، دایی سعود است که فعله گی می کند. آدم بی چیز و نداری است و فقط برای سعود نان گرم می آورد.

بابای آهوی دوم - دایی فضلی اسم آهو را اَژین گذاشته بود به معنی زندگی. تازه زن گرفته بود و زنش در بیمارستانی در کردستان کار می کرد که تیر خورده و مرده بود. دایی فضلی سیاه پوشیده بود. آهو یادگار زن عزیزش بود. دایی فضلی قبلا دشداشه مرا به خانه شان برده بود تا آهو به بوی آن عادت کند. آهو را برای من آورد اما به رسم ادب اول او را تقدیم ابوعبود کرد. پدرم، ابوعبود از درخت نخل افتاده و کمرش شکسته و روی صندلی چرخدار بود. من و سعود گله گاومیش ها را برده بودیم نیزار که سگ های هار یکی از گاومیش ها را دریدند و همان روز ابوعبود از نخل افتاد، اما عبود مراقب پدر بود. ابوعبود از دست ما ناراحت بود انگار ما باعث شدیم از نخل بیفتد. قادر و دوستش ابوعبود را به شهر بردند و چند ماه بعد ابوعبود با صندلی چرخدار برگشت. فقط عبود اجازه داشت صندلی چرخدار را حرکت بدهد. ابوعبود از قادر راضی بود چون با این که مرتب به عراق رفت و آمد داشت، اما او را کمک کرده است. از دایی فضلی و دایی امین راضی نبود. آهو از بغل دایی فضلی به بغل ابوعبود رفت. ابوعبود از آهو خوشش آمد. عبود هم دور و بر آهو می پلکید تا کسی آهو را به او پیشکش کند. تقصیر من و سعود است که عبود را عادت دادیم از دایی ها بشنود سوغاتی ما پیشکش او.

بابای آهوی سوم – آهو گرسنه بود و از من شیر می خواست. من برای خنده گفتم من گاو نیستم که آهو پیش من می آید. ابو عبود آهو را به من داد اما عبود آه کشید و ام عبود صدایش درآمد. من مجبور شدم آن را به عبود پیشکش کنم. ابوعبود هیچ تشکری از ما نکرد. تنباکو در دهانش انداخت و تفاله آن را جلوی پای من تف کرد. دایی فضلی فهمید ناراحتم، دلداریم داد. اژینِ دایی، زنش بود که از دستش رفته بود و اژینِ من، آهویم بود که خودم بخشیده بودمش و پشیمان شده بودم. دایی برای این که خوشحالم کند با من مسابقه داد و ده بار باخت و مرا کولی داد.

بابای آهوی چهارم – سعی می کردم از آهو دور باشم. آهو دور و بر عبود می چرخید. عبود از قادر موتورسواری یاد گرفته بود و به ما فخر می فروخت. کسی نبود موتورسواری یاد ما بدهد. سعود خودش را با سازدهنی سرگرم کرده بود و من با گله گاومیش ها. به نیزار می رفتم و سرم را زیر آب نگه می داشتم. یک بار این قدر سرم را زیر آب نگه داشتم و تا دویست شمردم که خون دماغ شدم. با سر و صورت خونین، دوست قادر را دیدم، همانی که تازگی لباس ارتشی می پوشید و ریش چند روزه داشت. اول گمان کرد زخمی شدم، بعد از من خواست تا به ابوعبود بگویم عراقی ها قصد حمله دارند. ابوعبود عراقی ها را چون عرب بودند و مسلمان از خودمان می دانست، در عوض عجم ها را آتش پرست می نامید. او حاضر نبود نخلستان را رها کند. به خانه که رسیدم سعود داشت فریاد می زد که عبود دارد تنها با موتور می آید. موتور کژومژ می شد. دشداشه اش خونین بود. ابوعبود کون خیزک خودش را به عبود رساند. قادر با دوست عراقی اش بر سر وقوع جنگ و طرفداری از مردم درگیر شده بود و یکی از آنها او را با کلت کشته و به عبود تیر انداخته و او را هم زخمی کرده بود. زن ها به سر و صورتشان می زدند و یزله می خواندند. آهو دور عبود می چرخید و او را می لیسید. عبود تشنه بود و آب می خواست. ابوعبود آهو را با پشت دست زد و پرتش کرد. سعود آب آورد و آهو را از وسط معرکه برداشت. دلم برای آهو سوخت. ابوعبود نگذاشت به عبود آب بدهیم می گفت سم است. لحظه ای بعد عبود مُرد. به خواست ابوعبود آب را سعود بر سر و صورت ابوعبود ریخت. صدایم می لرزید. همه راه افتادیم و جنازه را هم با خود بردیم تا بیشتر کشته ندهیم.

بابای آهوی پنجم – از نخلستان زدیم بیرون و به مردمی پیوستیم که از جاده و کنار آن راه می رفتند. سد ماشین ها و تانک ها شده بودیم. ابوعبود از چرخاندن چرخش خسته بود اما راضی نبود حتی از من یا سعود کمک بگیرد.عبود عصای دست پدرش بود، هنوز ابوعبود نمی توانست من و سعود را ببخشد. یدی را در راه پیدا کردیم، سنج و دمام می زد. ابوعبود شنید که یدی وردست مرده شور است. یدی پسر بچه ای خندان و سیاه با موهای فرفری بود. لباسش کهنه بود اما دلش را داشت با ابوعبود راحت حرف بزند. ایل و تباری نداشت، پدر و مادرش بعد از سفر مشهد مریض شده و لب مرز مرده بودند. عبدالنبی مرده شور او را به فرزندی قبول کرده بود. مرده شور مرده بود و یدی خاکش کرده و با سنج و دمامش راه افتاده بود. یدی مرا شاه پسر خطاب می کرد. تکیه کلامش «پسرخاله» بود که از یک راننده یاد گرفته بود. با همان راننده قبلا به تهران رفته و زبانشان را یاد گرفته بود. تهران را دوست داشت. آهوی عبود را بزغاله صدا می کرد و ابوعبود خوشش نمی آمد. یدی آهو را در بغل ابوعبود نهاد. بوی جسد عبود ناراحتش می کرد. یدی پیشنهاد کرد تا عبود را جای مناسبی خاک کند و مزدش را بگیرد. ابوعبود از جسارت یدی خوشش آمد و راضی شد از جنازه عبود دل بکند. در راه زیر پلی ماندیم. پدرم آهو را به یدی داد تا برایش نگه دارد. من و سعود غصه خوردیم. ابوعبود و صندلی چرخدارش و آهو را از دست داده بودیم. یدی پسر بچه غریبه، شده بود پسر ابوعبود. حالا هم به جای این که آهو را به من بدهد به یدی داده بود. یدی فهمید که آهو مال عبود بوده و به او رسیده، از بی عرضگی من در تعجب بود. ابوعبود عادت داشت همیشه طرف دشمن را بگیرد. آن روز هیچ غذایی نبود که بخوریم، همه تشنه و گشنه بودند. صدای جرینگ زنگوله آهو و صدای ساز دهنی سعود اذیتم می کرد. پیش ابوعبود رفتم و از او خواستم که بگذارد من عبود را خاک کنم نه یدی. هر چه باشد من پسرش هستم نه یدی. سرکوفتم زد که چشمِ زنده عبود را نداشتم و حالا دست از مرده اش هم برنمی دارم. بیلچه ای از مادرم گرفتم و با سعود عبود را بردیم تا خاک کنیم. به حرف های اُم عبود توجه ای نکردیم. نماز مرده را از یدی یاد گرفتیم و خواندیم. زیر نخل پیری را کندیم وعبود را خاک کردیم. وقتی برگشتیم کسی منتظر ما نبود. همه خوابیده بودند. اُم عبود گریه می کرد. یدی آهو را به من داد و خوابید. بیدار شدم و دیدم که هیچ کس نیست. آهو به سر خاک عبود رفته بود و اُم عبود همراهیش کرده بود. آهو برگشته، هربار کسی هم با او رفته بود. کم کم همه سر خاک عبود رفته بودند. تمام دخترک هامان، همسایه هامان، پیرزن ها و پیرمردها. پای نخل آتشی روشن بود. من و یدی هم رفتیم و سنج و دمام زدیم. همه یزله می کردند. کسی دشتی خواند. عزاداری کردیم. پیرزنی پا شد و کیل کشید، بقیه زن ها هم کیل کشیدند. بعد از همه عذرخواهی کرد و گفت در غم همه شریک است اما عمری ازش نمانده و امشب عروسی تنها پسرش بوده و آرزو دارد عروسی ش را ببیند. عروس و داماد در جمع بودند برایشان ساز زدیم و دست زدیم. مجلس عزا به مجلس عروسی مبدل شد. یدی پیش من پرده از رازش برداشت که عراقی است. پدرش ارتشی عراقی بوده. بعد شروع کرد به خندیدن و الاغی همان لحظه عرعر کرد و یدی به الاغ می گفت، جان دلم، ناز نفست و مثل این چیزها. یدی می خندید و من دیدم که ابوعبود هم شانه هایش می جنبد و می خندد و این اصلا بد نبود.

بابای آهوی ششم – پیرمردی که پسرش همان شب داماد شده بود، از فشار گرسنگی پای اَژین را به دندان گرفته بود. من و یدی فهمیدیم و او را زدیم. زنش که پیرزنی بیش نبود آمد و او را از دست ما نجات داد. ابوعبود آمد و کشیده ای به من و یدی زد. ما را بی غیرت نامید که زورمان به پیرمرد رسیده. همه گرسنه بودند و می دانستند که آهو کباب لذیذی دارد. دلم می خواست نگاه گرسنه همه را از یاد ببرم. پیرزن می گفت عروسش بسیار گرسنه است. خوابیدم و خواب دایی فضلی ام را دیدم. وقتی بیدار شدم یدی پیشنهاد داد تا از آهو بگذرم و او را قربانی کنم تا همه سیر شوند. قبول نکردم که آهو مال من باشد و سرش را به باد بدهم. سعود را بیدار کردم و آهو را به او دادم تا از دست بقیه در امان باشد. قرار شد تا دویست بشمارم و آهو مال سعود باقی بماند اما بعدش آن را پیش ابوعبود ببریم. سعود آهو را برداشت و به بالای تپه رفت و سازدهنی زد. یدی برایمان تعریف کرد که هر کسی با مراسم خاصی مرد می شود. یکی با شکار، یکی با تفنگ، یکی با جنگ. خودش با شستن یک پسربچه مرده هم سن خودش، مرد شده بود. دیگر از بی پدری و بی مادری و مار و عقرب و تاریکی نمی ترسید. آهسته تا دویست شمردم و سعود سازدهنی می زد. دست آخر سعود آهو را آورد به ما داد. سه تایی پیش ابوعبود رفتیم. هر چند از برق چشمانش می ترسیدیم به او گفتیم که آهو را نمی خواهیم. او هم آهو را نخواست. چاقو به پای من انداختند و ما هر سه رفتیم تا سر از تن آهو جدا کنیم. سعود از پسر بچه ای در جاده کمی آب گرفت. آهو آب را خورد. من از آهو خواستم مرا ببخشد. اولین ضربه را من، دومی را یدی وسومی را سعود به گردن آهو زد. پس از آن زانو زدیم تا جلوی خدا خاک شویم. آهو را برای خدا قربانی کرده بودیم. تا آهو جان در بدن داشت بر زمین سجده کردیم و خاک شدیم. یدی می گفت بعضی ها این جوری مرد می شوند. نمی دانستیم خدا قبول کرده است یا نه. آهوی مرده را سعود برد و به پای ابوعبود انداخت. آتش را سعود به پا کرد و هیزمش را من و یدی آوردیم. آهو را کباب کردیم و به همه دادیم. من جگرش را برای پیرزن و پیرمردی که پسرشان همان شب داماد شده بود بردم. به آنها گفتم این جگر را خدا داده است برای آنها. نه تنها پیرزن و پیرمرد که حتی عروس و پسرشان خندیدند و من خدا را در بوی آهو دیدم.

بابای آهوی هفتم – یک جیپ و یک نفربر آمدند. افسری با کلاه قرمز کجش پایین آمد. می خواستند همه را وارد جیپ کنند و اسیری ببرند. دنبال مرد خانوار می گشتند. ابوعبود مرد خانواده بود اما او را نمی خواستند چون اسباب دردسر بود. من خواستم که مرا جای ابوعبود ببرند چون او مریض است. وقتی گفتم که نامم حمود است پرسیدند عبود کجاست و من گفتم شما او را کشتید و ما خاکش کردیم. افسر از من و حرف هایم خوشش آمد و به سربازش دستور داد آدم های کاری، عاقل و خطرناک را وارد جیپ کند. پیرزن را سوار کردند وسپس من وارد جیپ شدم. یدی التماس کرد که عراقی است و او را هم ببرند که قبول کردند. ما سه تا با آنها رفتیم. سعود دنبال ماشین دوید ساز دهنی اش را توی جیپ انداخت. می خواست خودش سوار شود که من نگذاشتم چون ابوعبود و بقیه خانوار به یکی از ما احتیاج داشتند. فقط زنگوله آهو را برایش پرت کردم. در راه یدی سازدهنی زد و رقصید. این قدر خندیدیم که خسته شدیم و به خواب رفتیم.

من خودم هیچ وقت نتوانستم درست و حسابی بابای آهوی خودم باشم. دیروز بالای نخل بودم که کسی آمد و آهوی دیگری آورد. نمی گویم دایی فضلی بود یا دایی امین یا یدی یا سعود. اسم دخترکم را اَژین گذاشته ام تا آهوی تنهایی های من باشد. حالا حتی دخترهای این خانواده هم دلشان می خواهد آهو داشته باشند. دخترم همه را زابه راه کرده است. خودش صندلی چرخدار ابوعبود را هل می دهد، ابوعبود خیلی دوستش دارد. آهوی جدید زنگوله ندارد. تمام بچه های این خانواده به هم پسرخاله می گویند، خاک بازی می کنند و صدای سنج و دمام و ساز دهنی را دوست دارند. دخترکم یاد گرفته تا دویست بشمارد. شما و من و سعود حالا یک راز داریم، راز زنگوله. اگر روزی تا دویست شمردید و صدای زنگوله آمد قول بدهید بابای خوبی برای آهوی من باشید.

حسن بنی عامری
0 پیام


فرشته ها بوی پرتقال می دهند معرکه ی اول | 2020-03-02 22:08:03

خلاصه معرکه اول، معرکه ی دلاویز: فرشته با بوی پرتقال

کور شوم اگر دروغ بگویم. من، آقام، ننه ام وخواهرم خوابیده بودیم که احساس کردم دم سحر کبوتری پشت پنجره اتاقمان نشست. خودش بود، بق بقو هم کرد. دست شکسته ام وبال گردنم بود. خواهرم مهتاج، با موهای طلایی ش در خواب بود و دلم می خواست قُپ چاقش را ماچ کنم. افسر خانم، صاحبخانه مان، لب حوض وضو می گرفت. کبوتر که گل نرگس با روبان سفید به پایش بسته شده بود، نزدیکش شد. افسر خانم کبوتر را نوازش کرد، شاخه گل را از پایش باز کرد و در گلدان نهاد. اما به کبوترخانه رفت و در حالی که به همسایه مان، خاله گلنسا بد و بیراه می گفت، همه کبوتر ها را رَماند. افسر خانم می دانست که هر روز کبوترها و گل ها را کسی از طرف خاله گلنسا می فرستد تا یادش نرود باغچه گلنسا را آب بدهد. بین خانه افسر خانم و خاله گلنسا دیواری بود که قسمتی از آن را رُمبانده بودند و دری چوبی گذاشته بودند تا راحت تر همدیگر را ببینند. اسم این در را دوستخانه گذاشته بودند. این دو زن عین دو خواهر با هم غذا می خوردند، قلیان می کشیدند و حرف می زدند. خاله گلنسا از یکدانه دختر و دو پسرش می گفت که ترکش کردند و سراغش نمی آیند. دخترش نسترن در تهران دکتر بود، شوهر کرده و دو دختر دوقلو داشت. از پسرش سیاوش می گفت که به خارج رفته و دکتر شده و زنی خارجی گرفته یا به قول خودش اِسده. از سیامک پسر دیگرش می گفت که او هم مهندس شده و زنی از طبقه پایین گرفته، زنی که پدرش میراب بود و خاله گلنسا از داشتن چنین عروسی کسر شأن ش می شد، اما نوه اش سهراب را دوست داشت.

افسر خانم و خاله گلنسا خیلی طرفدار هم بودند. خاله گلنسا، افسر خانم را گلباجی خاتون صدا می کرد. کسی نمی توانست از یکی از آنها بد بگوید، دیگری شدیدا طرفداریش می کرد. خاله گلنسا در باغچه خانه اش گیاهان دارویی کاشته و خشک شده آنها را در زیرزمینش نگهداری می کرد. همه فکر می کردند او مرموز است اما من دیدم که زنی بسیار مرتب و تمیز بود و کارش این بود که به مردم داروهایی گیاهی بدهد. برای خودش یک پا عطار بود. این کار را از پدرش یاد گرفته بود. مردم بخیل بودند و او را جادوگر می دانستند، یا از ما بهتران و جن. دوستان من تهمورث و بیژن حتی می گفتند شنیدند که او سُم دارد. اما مهران طرفدار این پیرزن وامانده بود.

یک روز برای خاله گلنسا غذا بردم، افسر خانم کنارش نشسته بود. با هم غذا می خوردیم که در زدند و مرد و زنی، دخترشان را روی دست آوردند تا خاله او را مداوا کند. دخترک مرده بود ولی پدر و مادرش تحمل شنیدن این حقیقت را که دخترشان مرده نداشتند. قبلا برای دخترشان از خاله گلنسا داروی گیاهی گرفته بودند و چون دخترک خوب نشده و مرده بود، فکر می کردند پیرزن دختر آنها را به کشتن داده است. خاله گلنسا هرگز کسی را نکشته بود، به همه مردم کمک می کرد تا حالشان بهتر بشود. حتی از دامادش یاد گرفته بود که آمپول بزند و سرُم وصل کند. من با دوستم مهران هم عقیده بودم و از خاله گلنسا طرفداری می کردم و به همین خاطر از بچه ها کتک خوردم. خاله گلنسا وقتی که فهمید به خاطر بالاداری اش کتک خوردم ناراحت شد. در باغچه خانه اش درخت های نسترن زیادی بود. به هر کس هر دارویی می داد، در کنارش یک شیشه عرق نسترن هم می گذاشت. خاله روی صورتش خالکوبی داشت. وجه اشتراکش با من این بود که او هم بادنجان دلمه ای دوست نداشت چون نَتَربوق بود. ما هر دوتامان دلمه برگ مو و دلمه فلفل دوست داشتیم اما از دلمه بادنجان متنفر بودیم.

وقتی دستم شکسته بود، افسر خانم مرا پیش خاله گلنسا برد تا دستم را مرهم بگذارد. اما خاله گلنسا کار را به افسر خانم سپرد که در حال یادگیری رموز عطاری از او بود. دستم را مرهم گذاشتند، اما از فردای آن روز افسر خانم با خاله گلنسا به لج افتاد و درِ دوستخانه را به کمک پدرم آجر گرفت. پدرم ماشین چی چاپخانه بود نه بنا، اما خاله گلنسا را از این کار آگاه کرد و در دوستخانه را آجر گذاشت. افسر خانم از این که پدرم، خاله را آگاه کرده عصبانی شد و فحش و ناسزا نثار خاله کرد. کسی نمی دانست این دو که تا چندی پیش مثل دو خواهر بودند حالا چرا با هم درگیر شدند. افسر خانم زن بددهنی بود، حتی مادر و پدرم را نیز دشنام می داد. مادرم، ننه صفورا، جز می زد و کلامی جوابش را نمی داد تا آبروداری کند. پدرم، بابا الیاس، رعایت سن و سالش را می کرد و جوابش را نمی داد. افسر خانم به هر بهانه ای عذر ما را از خانه اش می خواست و بابا الیاس و ننه صفورا مجبور بودند نازش را بکشند. خاله گلنسا حرف بد به زبان نمی آورد. آرزو می کرد این اختلاف نگفته بین خودش و خواهرش افسر هر چه زودتر حل شود. مردم می گفتند دعوای این دو بر سر تقسیم گنج خاله گلنساست که از جدش کریم خان زند، یا آقا محمد خان قاجار به او رسیده. همسایه دیگرمان نصرت سادات قسم می خورد که از پدر پیرش که حدود یکصد و سی و پنج سال داشت شنیده که این باغ از کریم خان به خاله گلنسا ارث رسیده. مادرم حرف های نصرت سادات را باور نمی کرد. پدرم از اختلافات ناراضی بود.

روزی با دوستانم شرط بستم که به دیدار خاله گلنسا بروم چون او نه ترسناک است و نه جادوگر. شرط را بردم چون به خانه اش رفتم و ساعت ها با او حرف زدم. باغ و زیرزمینش را دیدم که چقدر تمیز و مرتب بود. همه جا بوی گیاهان عطاری می داد. خاله گلنسا قرابه های زیادی از عرق نسترن در خانه داشت، حوض خانه اش به شکل نسترن بود. نمی دانستم چرا اینقدر به نسترن علاقه داشت، ولی او می گفت حکمتی در این کار است. برای قلیانش آتش تیار کردم، خوشش آمد. بچه تر که بودم لوله آفتابه ای را به دهان نزدیک کردم و ادای افسر خانم را درآوردم و کتکی از افسر خانم نوش جان کردم. خاله گلنسا با من مهربان بود و مرا مثل سیامک می دانست. اسم سیامک که آمد به سینه کوفت و گفت «رودم رودم». آن روز حس کردم جادوگر است و خواستم از دستش دربروم که ماجرای پدرش را برایم تعریف کرد. برای پدرش هم واگوشک جادوگری کرده بودند. ناراحت بود که بچه هایش تنهایش گذاشتند و پدرش هم مرده و او را تنها گذاشته. گریه کرد و من تازه فهمیدم که بزرگ ترها هم حق گریه دارند. به نظر بی بی گلنسا گریه درمان خیلی از دردها بود. آن روز حقایقی از زندگی خودش و پدرش برایم گفت که تا به حال به هیچ کس حتی افسر خانم، نگفته بود. پدرش آسید حکیم، عطاری را از آسید نصرالدین یاد گرفته بود. مردم به او لقب معجزه گر و یا جادوگر داده بودند. فهمیدم که نوه کریم خان یا آقا محمد خان قاجار نبوده. باغ و عطاری از پدرش به او ارث رسیده بود. پدرش پا در آب حوض گذاشته و عرق نسترن می گرفته که در میان گل های نسترن فوت کرده است. از شوهر مریضش گفت که داروی عطاری به او داده و نهایتا از بین رفته و همه فکر کردند او قاتل شوهرش شده، در صورتی که مرگ و زندگی دست خداست. از بچه هایش برایم حرف زد. دخترش دوست نداشت مادرش به دیدارش برود. اما دامادش او را قبول داشت. دامادش فکر می کرد در صورت داشتن امکانات، خاله گلنسا برای خودش خانم دکتری می شده است. دامادش عکس نسترن و دو دختر دوقلویشان را برای خاله گلنسا آورده بود که پشت کیک تولد ایستاده اند. در عکس نسترن مثل مادرش لباس سفید پوشیده بود. لباس های دخترها هم چین دار و سفید بود. روی کیک های دو قلو، فرشته های بالدار سفیدی بودند که من بعد از سال ها حس می کنم دست هایشان باید بوی پرتقال بدهد. عکس را که دیدم فهمیدم که نسترن خانم خیلی مادرش را می خواهد چون عین او لباس سفید پوشیده و خندیده بود.

کسی که هر روز کبوتر برای افسر خانم می فرستاد، برای من هم جوجه ای در خانه می انداخت که به پایش گل کاغذی بسته بود. روی گلبرگ های گل کاغذی هر روز چیزی می نوشت: «برای کاکام»، یا مثلا «تو را من چشم در راهم»، یا «هوا بس ناجوانمردانه سردست»، «برای دانیال». یک روز مچ پسرک را گرفتم، از دستم دررفت. هم قد و قواره خودم بود اما می لنگید و لال بود. تعقیبش کردم و خانه اش را پیدا کردم. دستش با پارچه سفید وبال گردنش بود، درست مثل من. من دستم را خودم شکستم. یعنی خودم باعث شدم دستم بشکند.

داستان شکستن دستم مربوط به مدرسه می شود. من شاگرد زرنگ کلاس خانم مُهَیمن بودم. خنده های رضایتش از من، به اندازه پس انداز پدرم می ارزید. مرا تنبیه نمی کرد و حرف زشت به من نمی زد. به بچه ها می گفت کاش همه شما مثل دانیال دلفام بودید. از بس شاگرد خوبی بودم خانم مهیمن املا و انشای بچه ها را برای تصحیح به من می داد. من مبصر کلاس شدم. بچه ها گمان می کردند من برای معلم نوکری می کنم. روی تخته سیاه تصویر کارتونی خانم معلم باردار را کشیده بودند در حالی که من کنارش بودم و بچه اش را شیر می دادم. آن روز بچه ها مرا هو کردند و من اسم همه را در لیست بدها نوشتم. معلم همه را تنبیه کرد. ابراهیم شهیدی، ناظم مدرسه هم از خانم مهیمن طرفداری نمود و همه ما را با چوب گردو تنبیه کرد. اول از همه مرا زد. قبول نکرد که من خودم از بچه ها شاکی هستم. می خواست بداند چه کسی نقاشی پای تابلو را کشیده. معلم حالش به هم خورد. بابا سلیمان، بابای مدرسه آمبولانس خبر کرد. معلم مان را به بیمارستان بردند. شهیدی می خواست همه بچه ها را فلک کند اما من به دروغ گفتم نقاشی کار من است. او مرا حسابی کتک زد. دست چپم خیلی درد گرفت. همان جا فهمیدم دستم مو برداشته یا شاید شکسته است. ابراهیم شهیدی خود را مسئول خانم مهیمن و بچه اش می دانست چون با اسماعیل شوهر خانم مهیمن دوست صمیمی بود. وقتی شوهر خانم مهیمن جلوی مدرسه تصادف کرد و در حال مردن بود، زن حامله اش را به آقای شهیدی سپرده بود. به خاطر رفتن خانم معلم به بیمارستان، از آن پس تا مدتی آقای مدیر معلم ما بود. من سعی می کردم در تیررس نگاه شهیدی نباشم. وقتی معلم مان از بیمارستان برگشت، شهیدی روی میزش گل گذاشت. خانم معلم ظاهرا اخم کرد اما ته دلش خوشحال بود. من دیگر مبصر کلاس نبودم. خانم مهیمن به همه گفت که من از مبصر بودن خسته شدم و نجیبی را مبصر کرد، اما من می دانستم که این گفته صحت ندارد. از آن پس خوب درس نخواندم. نمره هایم پایین آمد. حواسم دیگر پی درس نبود. مرا برای تنبیه پیش مدیر بردند. مدیر از من پی جور شد که چرا دیگر درس نمی خوانم. به مدیر گفتم که از این مدرسه خسته شده ام. برایم چای ریخت. موقع خوردن چای فهمید که دستم ایراد پیدا کرده، ناراحت شد. من دلخوشی ام را از دست داده بودم. مدام سر به سر بچه ها می گذاشتم و شیشه خانه های مردم را می شکستم. مدیر از دست شهیدی عصبانی بود و ناظم فکر می کرد من کلکی در کارم هست و قصد دارم آبرویش را ببرم و از او انتقام بگیرم. می خواست دوباره مرا بزند که خانم مهیمن واسطه شد. حتی با صدای بلند گفت که شوهر مرحومش هرگز راضی به کتک زدن نبوده است. از ابراهیم شهیدی خواست تا دست از کتک زدن من بردارد. شهیدی خجالت زده شد و در بغل مدیر هق هق به گریه افتاد. خانم معلم از بابا سلیمان خواست که چوب گردو را سر به نیست کند. من معلم مان را خیلی دوست داشتم و دلم می خواست او را به اسم کوچکش محبوبه صدا کنم.

به خانه رفتم و افسر خانم از دیدن دست کبود و ورم کرده من ترسید. من خشت مالیدم و به همه در خانه گفتم که خودم زمین خوردم و دستم ایراد پیدا کرده. افسر خانم مرا پیش خاله گلنسا برد. خاله گلنسا پیشنهاد داد مرا به بیمارستان ببرند، اما افسر خانم راضی نبود. به کمک خاله گلنسا، افسر خانم آرام بخش تلخی به من خوراند و دستم را جا انداخت و داروی عطاری به آن مالید و بست. بچه های کلاس به عیادت من آمدند. من از این که آنها شاخه گلی با خود نیاوردند دلخور شدم. خواهرم مهتاج را فرستاده بودم که برایشان گوجه سبز بخرد، اما به آنها گوجه ندادم و گذاشتم همه را خواهرم بخورد و لذت ببرد. دستم هنوز درد داشت. از همان موقع افسر خانم با خاله گلنسا چپ افتاد. افسر خانم ترسیده بود که دست من ایراد پیدا کند. از آقام خواست که ظرف یک هفته خانه را خالی کنیم. آقام و ننه ام خیلی ناراحت بودند. خاله گلنسا دلش نمی خواست که ما از آن خانه برویم، افسرخانم با او قهر کرده بود. وقتی به افسر خانم گفتم دستم بهتر شده، سعی کرد هوای مرا داشته باشد. برایم سیب ترش مصری می خرید و من با نمک و گلپر می خوردم. تهمورث مرا به کوچه برد تا با بچه های کوچه بازی آرامی داشته باشیم. متوجه شدم پسربچه لنگی در بین بچه هاست که با جوجه اش بازی می کند. به او گفتم دوست دارم جوجه داشته باشم و او جوابی نداد. از آن پس کسی هر روز در حیاط ما یک جوجه می انداخت. یک روز کت پدرم را پوشیدم و کمین کرده و دیدم کسی که برای من هر روز جوجه می آورد همان پسر بچه لنگ است که برای افسر خانم هم کبوتر با گل نرگس می فرستد. دنبالش کردم و از کوچه قهر و آشتی گذشتم و خانه شان را یاد گرفتم، او سهراب نوه خاله گلنسا بود. سر راه درویشی دیدم که معرکه گرفته بود. سهراب هم مثل من هنوز دستش وبال گردنش بود. رهگذری دیدم که پرتقالی از کیسه اش بیرون افتاد. وقتی پرتقال را طرفش دراز کردم آن را به من برگرداند و گفت حتما سهم تو بوده. آن را در جیب کت پدرم در کنار قوطی سیگارش جا دادم. روی در خانه سهراب شعر نوی از فروغ نوشته بودند. در را که زدم مادر سهراب لباس کارخانه به تن، در را باز کرد. وقتی گفتم سهراب هر روز برایم جوجه می آورد تعجب کرد. حتی گفتم که کفترهایشان را می شناسم چون هر روز به خانه ما پشت زندان کریمخان می آیند و گل می آورند. گلفروش محله شان به شهلا، مادر سهراب گفته بود که سهراب هر روز به خرج خاله گلنسا از او شاخه نرگسی می گیرد اما نمی دانست که با این شاخه گل چه می کند. اسم محله مان را که آوردم فکر کرد مادرشوهرش، خاله گلنسا من را برای جاسوسی فرستاده و می خواست مرا بزند. با سهراب دعوا کرد که چرا هر روز از گلفروشی گل نرگس می گیرد و برای مادربزرگش کفتری با گل می فرستد و چرا هر روز پول توجیبی اش را برای من جوجه می خرد. شهلا گمان می کرد خاله گلنسا جادوگر است اما من گفتم که طرفدار خاله هستم. شهلا برایم تعریف کرد که خاله گلنسا با ازدواج او و سیامک مخالف بوده اما سیامک به هر آب و آتشی زده تا با هم ازدواج کنند. حتی در بازار حمالی کرده تا مخارج زندگیش را تامین کند و خواهرش نسترن و برادرش سیاوش را پیش خودش بیاورد. سیامک می خواسته به مادرش ثابت کند که مال و منال همه چیز نیست. سیاوش و نسترن در نهایت به خارج رفته و پزشک شده بودند و سیامک درس مهندسی خوانده بود. آن وقت ها گلنسا می خواسته بداند که سیامکش کجاست و اگر نگویند آنها را به زندان می اندازد. شهلا می دانست که نسترن اکنون در تهران زندگی می کند و خاله گلنسا هر وقت می خواهد به تهران پیش دخترش برود شاخه گل سرخی به در خانه شان می چسباند. آن روز سهراب با لال بازی از مادرش خواست که زودتر سرکارش برود. موهای مادر را شانه زد و مادر و فرزند در بغل هم گریه کردند. من که خودم را آن جا زیادی حس کردم، خانه شان را ترک کردم. وقتی از خانه شان بیرون آمدم، یکه خوردم چون مرد ساک به دستی دیدم که بسیار شبیه سهراب بود. فهمیدم سیامک است. مرا با پسرش سهراب عوضی گرفته بود و برایم از دلتنگی هایش در زندان گفت، از دوری از کفترهایش. وقتی فهمید من سهراب نیستم و پسرش در خانه است، مرا رها کرد. پرتقالی که در جیب داشتم به او دادم. خیلی خوشحال شد چون مدت ها در زندان بود و پرتقال ندیده و نخورده بود. آن جا بود که فهمیدم صاحب اصلی کفترها سیامک است نه سهراب.

خاله گلنسا برایم گفته بود که سیامک هیچ از او نمی خواسته به غیر از کبوتر سفید. از رنگ سفید خوشش می آمده چون معجون همه رنگ هاست. او خدا را سفید می دید. وقتی هفت ساله بود، گلنسا او را کتک می زده تا از این حرف ها نزند، اما سیامک کبوترهای سفید را برای خدا می فرستاده است. خاله گلنسا همه کبوترهای سیامک را داده بود کشته بودند و با آنها سوپ درست کرده بود، اما سیامک باز هم کفتر سفید خریده بود. سیامک در بچگی به خواهر و برادرش می گفته این کفترها را از قفس دلش خریده و آنها را پیش خدا پر خواهد داد. خاله گلنسا برایم گفته بود که سیامک حرف های بودار می زد، از آن حرف هایی که اسفناج روی کله آدم سبز می کند. سیامک گاهی خودش را به گنگی می زده است. این اواخر یک سال گنگ بوده و کسی حرفی از او نشنیده. برای کفترهایش قفس ساخته و در آن آینه و شمعدان گذاشته. حتی مهر نماز هم برایشان گذاشته. او در میان کبوترانش نماز می خوانده و در میان آنها می خوابیده، در قفسشان دستشویی می کرده. می گفته قفسم خسته است. کفترهایش به او انس گرفته بودند و حتی با او به مدرسه می رفتند. انگار خودش هم کم کم یک کفتر سفید شده و بق بقو می کرده است. دلش می خواسته از آن جا برود و به خدا برسد و مثل کفترهایش از دست خدا دانه بچیند و بخورد. سیامک مرتب نماز می خوانده و قرآن تلاوت می کرده و یک باره پر از حکمت شده است. گلنسا دو نفر را اجیر کرده تا سیامک را به اسم دزد بزنند و ببرند و کبوترهایش را سر به نیست کنند. کبوترها فرار کردند اما سیامک را به جرم دزدی به زندان انداختند. بعدها کبوترها به خانه سیامک برگشتند. سیامک وقتی از مادرش دور بوده برایش کفتری با شاخه گل می فرستاده تا مادر از حال پسرش باخبر باشد. خاله مرا دوست داشت چون کارهایم خیلی به سیامک شبیه بود. وقتی خاله به من عیدی می داد برای خودم سیب ترش مصری می خریدم و می خوردم.

آن روز به سمت خانه که می رفتم باز هم درویش را دیدم که معرکه گرفته بود و داستان رستم و سهراب را می گفت. به آش فروشی رفتم و یک تومان آش خریدم و با نانی که از عمله ها گرفتم خوردم. من بچه زندان کریمخان زند بودم اما به دروغ به آش فروش گفتم بچه ابیوردی ام. بوی کفتر می آمد و حس کردم سهراب در آش فروشی است. از پیرزنی که پول داده بود و آش بیشتر می خواست طرفداری کردم. یک تومان دیگر پول آش دادم و بیرون رفتم، حس می کردم سهراب آن جاست و مرا دنبال می کند. هر چه آش فروش داد زد که قبلا پول دادی اعتنا نکردم. در آن لحظه احساس کردم شدیدا به پرتقال و بوی آن احتیاج دارم. فهمیده بودم که سهراب مرا دوست دارد و برایم جوجه آورده. یادم آمد که مدیر گفته بود جوجه ها را آخر پاییز می شمارند. من نمی دانم چرا افسر خانم از دست خاله گلنسا به سینه اش می کوبید چون در سینه فقط جای محبت است و جای بوی خوش دوستی و بوی خوش پرتقال.

من از در دوستخانه خوشم می آمد که باعث می شد دو زن مثل دو خواهر یکدیگر را دوست داشته باشند. از بقچه ترمه مادرم، تکه ای پارچه سبز برداشتم و به در بستم تا معجزه شود و این دو زن بار دیگر با هم مهربان شوند. از همکلاسی های شنیدم که خانم مُهیمن بار دیگر حالش به هم خورده و او را به بیمارستان بردند. چون از پدرم شنیده بودم که مردم برای رفع بلا دخیل می بندند، تکه پارچه سبزی هم به در بستم تا خانم مهیمن شفا پیدا کند. اما او بچه اش را از دست داد. پدرم از تهمورث شنیده بود که آقای شهیدی ناظم مدرسه دست مرا معیوب کرده، برای همین به مدرسه رفته و غوغا به پا کرده بود. من به خاطر دستم به مدرسه نمی رفتم. اما از همکلاسی هایم شنیدم که آقای شهیدی دیگر ناظم نیست و از آن پس معلم کلاس ما شده است ولی کسی را نمی زند. پدرم وقتی به خانه آمد گله کرد که چرا حقیقت را به او نگفتم. منهم به تهمورث بد و بیراه گفتم که پدرم را از ماجرای دستم باخبر کرده است.

به خانه که رسیدم متوجه شدم افسر خانم به باغ خاله گلنسا رفته است. همه فکر می کردیم خاله گلنسا تهران است. اما در تختش زیر خوشه های انگور و شاخه های انار خوابیده بود و سِرُم به دستش وصل بود. افسر خانم از این که خاله تهران نیست تعجب کرد. آنها مرا نمی دیدند اما من شاهد گفتگویشان بودم. آن جا بود که فهمیدم افسر خانم آرزو کرده کسی دستش بشکند تا شکسته بندی یاد بگیرد ولی بعد خودش را سرزنش کرده که اگر دست دانیال عیب پیدا کند، جواب پدر و مادرش را چه بدهد. تازه داشتم متوجه می شدم که دعوای افسر خانم با خاله گلنسا بر سر دست شکسته من بوده. آن روز گلنسا سِرُم از دستش جدا کرد. قصه ای برای افسر خانم تعریف کرد که کسی به هر قیمتی که بوده چیزی را می خواسته به دست بیاورد، حتی به قیمت مرگ بقیه. در واقع خاله گلنسا اجازه داده بود که افسر خانم دست مرا جا بیندازد تا احساس کند در حقش خواهری کرده است و افسر هم شبانه روز دعا می کرده که دست کسی بشکند تا تجربه جدید کسب کند. هر دو از افکار و اعمال خود شرمنده بودند. هر چه به هم نگفته بودند گفتند و در دوستخانه را باز کردند. به بی بی گلنسا گفتم سیامک از زندان آزاد شده و او می تواند سیامکش را ببیند. به خانه خودمان رفتم و از مهتاج شنیدم که پدرم دنبال کتش می گردد. پدرم نمی دانست که من در تمام این ایام دنبال خودم می گشتم.

دستم کم کم خوب شد. به مدرسه رفتم. شهیدی هنوز معلم ما بود. دیگر خانم مهیمن را نمی دیدیم. گلدان گلش سر کلاس خالی بود. شهیدی از مرگ بچه محبوبه مهیمن متاثر بود. یک روز سر کلاس متوجه شد که گلدان پر از گل است. همه را کتک زد تا بداند چه کسی گل ها را آورده، اما کسی چیزی بروز نداد. به گریه افتاد و از ما خواست او را مردانه کتک بزنیم چون انسان خوبی نیست. همه بچه های کلاس تک تک بلند شدند که نشان دهند آنها گل ها را آوردند. در کلاس بوی پرتقال می آمد. دلم خواست هر وقت جوجه هایم بزرگ شدند با آنها نماز بخوانم. بوی سیب ترش مصری می آمد و بوی گلپر، بوی گل گاو زبان و چای با عناب. همان روز کفتری پشت پنجره کلاس آمد، من دانه نداشتم به او بدهم. خودم هم گرسنه بودم. آن روزها پسر راستگویی نبودم اما حالا راستش را می گویم. من در کوچه باریک پرتقالی در دست داشتم که فقط یک نفر، آنهم سیامک می توانست از آن رد شود. کور شوم اگر دروغ بگویم.

حسن بنی عامری
0 پیام


سال بلوا | 2020-02-13 22:42:21

شب اول – به تازگی داری در میدان شهر سنگسر بر پا کرده بودند. من در خانه زانو زده بودم و معصوم شوهرم با قنداق موزر به کله ام می کوفت. می گفت بوی خاک و خیانت می دهم. افکارم همه جا پرسه می زد. به یاد آوردم داستان دختر پادشاه را که عاشق مرد زرگر شده بود ولی پسر وزیر او را می خواست. پدرم، سرهنگ نیلوفری، آرزو داشت من ملکه ایران شوم اما هرگزاین اتفاق نیفتاد. پدرم بعد از ازدواج من آن قدر گریه کرده بود که کورشده بود. شوهرم که دکترمعصوم صدایش می کنند معتقد است پدرم از مرض دیابت کور شده است نه از دوری من. عالیه مادرم مرض نا امنی گرفته است. دختر قالی باف همسایه، نازو، گاهی از نردبان بالا می آمد و مرا صدا می کرد. اسم من نوشآفرین است اما مرا نوشا صدا می کنند. حسینا که مردی کوزه گر بود مرا دوست داشت. و من هم عاشقش بودم. معصوم مرتب مرا سر کوفت می زند که چرا زنش شدم اما عاشق دیگری هستم. من بچه دار نشده ام. اولین بار با مادرم و نوکرمان جاوید که سی ساله بود با درشکه به دیدن باغات درگزین می رفتیم تا غصه مرگ پدر را از یاد ببریم و همان روز بود که حسینا را بالای پله های شهرداری دیدم و عاشقش شدم. روز بعد از آن پارچه ای را که مادر به من داده بود، برداشتم و به بهانه خیاط خانه از منزل بیرون آمدم. مادرم مشغول تهیه جهیزیه من بود. من هفده ساله بودم. به طرف شهرداری رفتم تا حسینا را پیدا کنم اما موفق به دیدارش نشدم. تمام مغازه ها را گشتم ولی او را نیافتم. به میدان تعزیه رفتم. نمی دانستم حجره ای در ته آن میدان دارد و سفالگری می کند. پارچه را در راه گم کردم. در حال گریه نزدیک ساعت سازی بودم که حسینا را دیدم. پارچه را پیدا کرده بود و به من می داد. انگار زمان از حرکت ایستاده بود. او برایم تعریف کرد که به دنبال برادرهایش به این شهر آمده اما آن ها را پیدا نکرده و در این شهر ماندگار شده است. آن سال ها شهر هنوز امن بود، نه مثل سال بلوا که همه جا ناامن شده است.

از سال بلوا پاسبان ها دزد شده اند، هم هوای یاغی ها را دارند و هم هوای حکومت را. شوهرم در شهر مطب دارد. خیلی ها به مطبش می آیند و مریض می آورند تا درمان شود اما پولی پرداخت نمی کنند. در درگیری ها، رحمت ایزدی، نخ فروش مسئولیت حمل جنازه ها را در این سال بلوا به عهده گرفته است. مردم با کارت جیره بندی قرمز به نانوایی می روند و ساعت ها منتظر می مانند. سروان خسروی مسئول امنیت شهر است. حسین خان، کافر قلعه را فتح کرده است. سربازها با او درگیر هستند. کارگران کارگاه پل سازی ملکوم خان بی توجه به جنگ، قصد دارند به اراده ملکوم خان کوه پیامبران را به کافر قلعه وصل کنند. میرزا حبیب رزم آرا دستگاهی اختراع کرده که ادعا می کند قبله واقعی را نشان می دهد. او به خانه ما هم آمده است و قبله ما را که به طرف هندوستان بوده عوض کرده است. رزم آرا هرگز زن نگرفته چون زن را شیطان می داند.

وقتی پدرم زنده بود ما ساکن شیراز بودیم. یک شب پدرم، رضا شاه را برای شام به منزلمان دعوت کرد. قرار شد رضا شاه به پدرم ارتقا دهد تا در سنگسر خدمت کند و یاغی ها را سرکوب نماید. بعد همه چیز را فروختیم و به سنگسر آمدیم و منتظر نامه رضا شاه شدیم اما این نامه هرگز نرسید. پدرم در سنگسر خانه ای از مستر ملکوم خان آلمانی خرید. آن روزها من یازده ساله بودم. پدرم خانه را به نام من کرد، من تک فرزند بودم. مادرم بعد از پانزده سال دوا و درمان مرا به دنیا آورده بود. پدرم سال ها پیش، به ضرب گلوله، خواهرش افسر را به خاطر مسئله ناموسی کشته بود. افسر شوهری تریاکی داشت وعاشق مرد تارزنی شده بود.

از ایوان خانه ما فلکه و رودخانه پاپالو پیداست. بعد از مرگ پدر، شبی در تابستان برف بارید. کسی از بیرون خانه سوزناک زمزمه می کرد. صدای تیر آمد. جاوید خبر آورد که چندین نفر کشته شدند. همان شب سروان خسروی به خانه ما آمد و با چشم های هیزش مرا دید زد. میرزا حسن رئیس انجمن شهر بود و امین همه مردم، او دشمن رزم آرا بود. ناژداکی که ارتشی بود، شهردار شده بود. در سال بلوا نه کاری از دست ناژداکی برمی آمد نه از دست سروان خسروی. همان سال سیل هم آمد. بعد از سیل بود که یاغی ها به سرکردگی عباس آقا سبیل مست به شهر حمله کردند. ناامنی از همان جا شروع شد.

من شال سبز رنگی از حسینا به یادگار گرفته ام و همیشه به گردنم می پیچم. دوست داشتم پسری به نام همایون و دختری به نام هما داشته باشم. اما بچه دار نشدم، شاید زمان نیاز بود. معصوم به همه می گوید عیب از من است اما خودش قرص فولاد می خورد تا بتواند با من همبستر شود و این را به کسی نمی گوید. ما تفاوت سنمان زیاد است. گاهی فکر می کنند من دختر معصوم هستم نه همسرش. تمام این خاطرات در حالی به یاد من می آید که معصوم با قنداق موزر به سرم می کوبد.

شب دوم – هشت سال پیش سروان خسروی دستور نصب دار را در فلکه اصلی شهر داده بود. سال ناامنی بود. داروخانه تعطیل شده بود. دکتر معصوم هم مطبش را تعطیل کرد. روس ها شهر را قرق کرده بودند. نوچه های حسین خان در کافر قلعه سربازهای سرهنگ آذری را می کشتند. کارگرهای آقای ملکوم هر روز سر کار می رفتند و عصرها برمی گشتند. یک روز رهبران همه دستجات در ساختمان انجمن شهر جمع شدند. ملکوم خان که مخالف تیراندازی ها بود و سروان خسروی رئیس حکومت نظامی شهر و دکتر معصوم نیز در جلسه حضور داشتند. سرهنگ آذری و حسین خان در جلسه با هم درگیر شدند حتی تیری هم شلیک شد. حسین خان گنده لات شهر هم در جلسه بود. غلامحسین خان اعلام کرد که نه با دوست می جنگد نه با مردم. از دارا می گیرد و به ندار می دهد. مختارف، امیر کموندار روس با ملکوم آلمانی درگیر شد. همه صورت جلسه را امضا یا مهر کردند و جلسه بدون نتیجه خاتمه یافت.

دکتر معصوم خیلی مرید میرزا حبیب رزم آرا شده بود. میرزا حبیب خیلی پر حرف بود. او از سقراط متنفر بود. غلامحسین خان یاغی و آقای یغمایی دبیر ادبیات، رزم آرا را به خانه شان راه ندادند تا قبله شان را بازبینی کند. من معتقدم، دعوا بر سر قدرت است. دلم می خواهد لباس زنانه بپوشم اما معصوم اصرار دارد که پیراهن های مردانه خودش را به من بدهد. میربکوتن شاعر اغلب شعر می گفت. سروان خسروی از عباس آقا صندوق ساز خواسته بود دار را بسازد تا همه جا بهشت شود اما او هم نپذیرفته بود چون در بهشت خدا، دار جایی ندارد. میرزا حسن با ساختن دار مخالف بود. سروان خسروی پیغام داده بود هر که با ساختن دار مخالف است، دار زده می شود. اما این کار را نکرد. میرزا حسن معتقد بود که بامردم نباید درافتاد. رقیه دلال که مغازه حق العمل کاری پوست و روده و پشم وخورجین داشت در مغازه اش کار می کرد. میرزا حسن که رئیس انجمن شهر بود عیدها فلکه شهر را به خرج خودش آذین می کرد. او اولین رادیو را به سنگسر آورد و اولین ماشین را خرید. سروان خسروی نمی خواست با میرزاحسن درگیر شود. سربازهای روس همه جا در رفت و آمد بودند. معصوم در مطبش سربازهای سروان خسروی را بدون دریافت پول معالجه می کرد اما از مالیات هم معاف بود. باز هم جلسه در انجمن شهر برقرار شد تا دستور ساختن دار را بدهند. اما در این جلسه پاسبان یزدانی به ضرب تیر ناشناسی از بیرون کشته شد و جلسه باز هم بی نتیجه خاتمه یافت در حالی که سروان خسروی یک درجه به پاسبان یزدانی ترفیع داد. خون روی عکس شاه ریخته بود. ملکوم دستور داد آن را پاک کنند. غلامحسین خان یاغی گریه کرد. معصوم با ساختن دار مخالف بود. تنها سروان خسروی موافق بود. بعد از جلسه معصوم و غلامحسین یاغی و ناژداکی شهردار به می فروشی کی پور رفتند. ملکوم با ساختن دار مخالف نبود و می خواست پل بین کوه پیغمبران و کافر قلعه بسازد تا نیروهای سرهنگ آذری از ارتفاع بالاتر به یاغی ها مسلط شوند. کسی داخل می فروشی کی پور نشسته بود واز پشت پنجره به اندازه یک کف دست پنجره را پاک کرده بود و بیرون را نگاه می کرد. او کسی نبود جز حسینا. سروان خسروی جدا قصد ساختن دار را داشت و یاغی ها خط و نشان کشیده بودند که او را خواهند کشت. ابراهیم نجار هم به بهانه مریضی کار ساختن دار را به عهده نگرفت.

شهر آبریزگاه عمومی نداشت. مست ها شب خود را در کوچه راحت می کردند. لازم بود آبریزگاه بسازند نه دار. میرزا حسن معتقد بود رزم آرا دین مردم را و سروان خسروی امنیت مردم را از بین برده اند. آن شب، شب دامادی غلامحسین خان بود. بیست و هشت ساله بود. حسین خانِ لات در کافر قلعه می جنگید. گاه اعلامیه و شب نامه ای در شهر پخش می شد که ممهور به مهری بود که روی کوزه ها بود. پسرهای آقاجانی، خصوصا امرالله با غلامحسین خان دشمن بودند. میربکوتن شعرهایی در وصف هوای تیره و تار شهر می گفت. شب، جشن عروسی غلامحسین خان برپا شد. همه شرکت کردند. من و معصوم هم بودیم. عروسی در میدانچه بخوسر تا نیمه شب ادامه داشت. پسرهای آقاجانی گفته بودند عروسی را به توپ می بندند اما خبری نبود. آخر شب غلامحسین خان هنوز به وصال زنش نورسا نرسیده بود که به کوچه آمد تا گشت شبانه اش را داشته باشد. او و امرالله خان آن شب یکدیگر را با شلیک اسلحه از پا درآوردند. عروس خود را با سم کشت. آقاجانی که چهار پسر داشت بهترین پسرش را از دست داده بود و امیدی به بقیه نداشت.

قرار شد یوسف نجار دار را بسازد. افراد ناشناس مغازه اش را به آتش کشیدند. دار ساخته شد . آن را به فلکه اصلی شهر بردند تا نصب کنند. همان روز رزم آرا به قتل رسید. تعداد زیادی از مردم کشته شدند. معلم ها مخالف نصب دار بودند. سروان خسروی، حسینای کوزه گر را عامل تحریک معلم ها می دانست. بالاخره دار نصب شد. معلم ها را گرفتند. فقط میرزا حسن، دکتر معصوم و میربکوتن را نگرفتند. حکومت نظامی در شب اعلام شد. قرار شد حسینا را دار بزنند. اسفندیار قشنگ از شلوغی ایام استفاده کرد و زنش را کشت. مدرسه فروغ دانش به هم ریخت. کتابخانه گل های جاویدان را به آتش کشیدند. شب نامه هر شب در خانه ها پخش می شد. کی پور، افسانه پدری که سه پسر داشت و پسر اولش دنبال کار رفته بود و برنگشته بود، پسر دوم هم رفته بود برادرش را پیدا کند و خودش گم شده بود، برای معصوم تعریف کرد. پسر سوم رند بود رفت و فهمید عجوزه ای آن دو را به کشتن داده است. دختر آن عجوزه را به همسری انتخاب کرد و زرگر شد. بعدها دختر پادشاه عاشقش شد. زرگر هم عاشق دختر پادشاه شد. این داستان عین داستان حسینابود. او هم برای یافتن برادرهایش آمده بود و آن ها را نیافته بود وخودش سفالگر شده بود. کی پور می خواست حالی دکتر معصوم کند که حسینا هم عاشق نوشآفرین شده است. چون همیشه از پنجره می فروشی خانه دکتر را نگاه می کند. همه سران سنگسر در میخانه کی پور جمع بودند که چوپانی آمد و سراغ حسینای سنگ تراش را گرفت تا پیغامی به او بدهد. همه گفتند که حسینا کوزه گر است نه سنگ تراش. عاشق پیشه هم هست و رزم آرا را کشته و شهرداری را به آتش کشیده. مستی فریاد زد که حسینا عاشق دختر سرهنگ است. معصوم شنید و عصبی شد. چوپان از شدت گرسنگی غش کرد و بعد مرد. دکتر به تلافی اعلام کرد جذام چوپان را از پا درآورده است. چوپان آمده بود تا خبر فوت پدر حسینا را به حسینا بدهد تا او را دوباره به دیار خودش بکشاند.

شب سوم – از دو روز پیش که معصوم با قنداق موزر به سرم زده در رختخواب خوابیده ام. او در را به روی من قفل کرده است. داستان دختر پادشاه و مرد زرگر را دوباره به یاد می آورم. یک روز با معصوم حرف زدم تا فکری به حال من تنها در خانه درندشت پدری بکند. او مرا کتک زد و پرسید چه می خواهم. من شوهری را که از دست داده بودم می خواستم. او شوهر همیشگی من نبود. اخلاقش عوض شده بود. عربده می کشید و دائم مست بود. هیچ کس به سراغ من نمی آمد. من داشتم فراموش می شدم. معصوم نمی گذاشت برای خودم لباس بخرم. لباس های کهنه خودش را به من می داد تا بپوشم. یادم آمد که پدرم قدرتش را به سروان خسروی تفویض کرد و بعد از آن کم کم کوری سراغش آمد. پدر شک کرده بود که سروان خسروی با رئیس اداره پست دست به یکی کرده اند و نامه را از بین برده اند. جاوید همیشه مونس پدر بود. در پانزده سالگی برای یافتن پدرش به همراه عمویش به تهران آمده، عاشق یکی از دختران شازده قاجار شده بود. شازده قاجار دستور داده بود آلت جاوید را ببرند. در بیست و سه سالگی به سنگسر آمده بود و همان جا مانده بود. جاوید زرتشتی بود. پدر او را دوست داشت و کاری به مرامش نداشت. جاوید چون نمی توانست آتش به پا کند و بگوید که زرتشتی است، اجاقی فراهم کرده بود و در آن پوست پرتقال و انار می انداخت تا خود را گرم کند. او همیشه سراپا سفید می پوشید.

قرار بود کسی را دار بزنند. کسی را که در جنگ شکست خورده بود. من نمی دانستم آن شخص کیست. سر شب که دیدم معصوم خانه نیست به خانه همسایه، رقیه دلال و نازو سرک کشیدم. سه مرد پیش آن ها بودند. رقیه دلال نازو را مجبور کرد با پیرمردی که آن جا بود بخوابد. معصوم تازگی با من کینه گرفته بود و من نمی دانستم چرا. من موقع عروسی ام چه آرزوها در دل داشتم و همه بر باد رفته بودند. یادم می آید وقتی ازدواج کردم آن قدر معصوم دوستم داشت که یک ماه از خانه بیرون نیامدیم و با هم خوش بودیم. قبل از ازدواجم با معصوم، سروان خسروی از من خواستگاری کرد اما مادرم نپذیرفت. بعد از ازدواج از مادر دکتر معصوم جاجیم بافی یاد گرفتم. دکتر معصوم در بچگی از خانه فرار کرده و به تهران آمده و به شغل های مختلفی دست زده بود. بعدها همراه یک شازده قاجار به انگلیس رفته و طب خوانده و به سنگسر پیش مادرش برگشته بود.

من خوشحال بودم که ابراهیم نجار، دار را نساخته و این را به زنش خنسا هم گفتم. خنسا دو پسر بزرگ داشت که به تهران رفته و برنگشته بودند. قبل از ازدواج یک بار به مطب دکتر معصوم رفتم تا مشکل بی خوابی شبانه ام را حل کنم. مادرم فکر می کرد بی خوابی ام از عاشقی است. از رفتن پیش دکتر معصوم پشیمان شدم. آن شب، شب هفتم ماه محرم بود و با مادرم به دیدن دسته سینه زنی رفتیم. حسینا هم بود و سینه می زد. از آن روز که دکتر معصوم به خانه ما آمد، ماه ها گذشت و دیگر او را ندیدم. تا این که روزی در خیابان او را دیدم. وقتی از خوشگلی من حرف زد به گوشش سیلی زدم. عید نوروز آن سال دکتر با مادرش زبیده خاتون به خواستگاری من آمدند. مادرم پذیرفت. من امیدی به دیدار دوباره حسینا نداشتم و پذیرفتم. نمی دانستم که به خاک سیاه می نشینم.

وقتی با معصوم نامزد شده بودم، یک روز از خانه بیرون رفتم و حسینا در دکانش مشغول کوزه گری بود. آن روز حسینا در حجره اش مرا بوسید. حسینا در حجره اش مجسمه ای از سر شیرین و فرهاد ساخته بود. باز هم به من گفت که دنبال برادرهایش سیاوشان و اسماعیل می گردد. او می دانست که دکتر معصوم به خواستگاری من آمده. من معصوم را دوست نداشتم و حسینا را می خواستم. وقتی به خانه رسیدم به مادرم گفتم. مادرم نپذیرفت. مادرم نمی دانست که دسته گلم را به خاطر حسینا به باد داده ام. خدا خدا می کردم که شب عروسی معصوم هم نفهمد. یک روز حسینا با کت و شلوار مشکی راه راه و پیراهن سفید به خواستگاری ام آمد. مادرم از او پرسید سواد خواندن و نوشتن می داند و او گفت که خمسه نظامی را خوانده است. دارایی نداشت و تنها سرمایه اش به قول خودش سال و ماه بود. مادرم به حسینا جواب رد داد و حالی اش کرد که من نامزد دارم. حسینای کوزه گر، حکم فرهاد سنگتراش را داشت برای من که شیرین بودم.

بعد از ازدواج یک روز که معصوم دیر کرده بود و من در خانه تنها بودم، به هشتی آمدم و منتظرش شدم. وقتی آمد، با من دعوا کرد که این وقت شب در هشتی چه می کنم و مرا کتک زد.

امشب هم معصوم دیر به خانه آمد، دید که من در رختخواب خوابیده ام و سرم زخم است. گفت که شهر شلوغ شده و جذام شیوع پیدا کرده. جذامی که از یک زخم ساده شروع می شود. او گفت که شاید من هم جذام گرفته ام. معصوم حسینا را باعث و بانی مرض جذام می داند. او می گوید اگر حسینا را بیابند حتما او را دار می زنند تا مرض ریشه کن شود، چون در شهر ما از این مرض ها نبوده و او با خود این بیماری را به شهر ما آورده است. زمان برای من مفهومی ندارد چون حسینا را از دست داده ام. اما معصوم عاشق زمان و ساعت است.

شب چهارم – امروز سروان خسروی گفته می خواهد کسی را ساعت چهار دار بزند. همه در خانه هایشان پنهان شده اند. ممتازی دوا فروش و رقیه دلال مغازه هایشان را باز کرده اند. تک سواری آمده و کوزه ای از باروت به درون شهربانی پرت کرده خساراتی به بار آمده اما تلفاتی نبوده. معصوم آرزو دارد حسینا را دار بزنند. نوشآفرین می خواهد از ایوان خانه مراسم دار زدن را تماشا کند اما شوهرش قدغن کرده. همه مردم کم کم جمع شدند، سروان خسروی، ناژداکی، میرزا حسن. حتی اخوی با بزش آمده بود. او آدم بی آزاری بود و همه اوقاتش را با بزش می گذراند. گروه موزیک رژه رفتند و گروه های نظامی به دنبال آن ها روانه شدند. پس از آن بز اخوی را با دردسر زیاد از او گرفتند و دار زدند. سروان خسروی اعلام کرد که همه باید رو به قبله رزم آرا نماز بخوانند وگرنه اعدام می شوند. او قول داد که حسینا و حسین خان را اعدام کند. از پس آن سخنرانی، امنیتی ظاهری برقرار شد. مردم دیگر دل و دماغ سابق را نداشتند. پول تنها معیار ارزش ها شده بود. معلم ها از زندان آزاد شدند اما دیگر جرات کاری نداشتند. امنیت از بین رفته بود. تجاوز و دزدی و آدم کشی روز به روز بیشتر می شد. مردم قبله شان را گم کرده بودند. دخترها همه عاشق حسینای کوزه گر شده بودند که حالا جلوی حجره اش را آجر کشیده بود و فقط در میخانه دیده می شد. اما کم کم از آن جا هم رفت و گم و گور شد. شایع شد که او خرابکار است و جذام دارد و باید دار زده شود.

مدتی بعد سربازی روس را به جرم تجاوز پای دار دوشقه کردند. اما بعد فهمیدند که دخترک و سرباز روس قصد ازدواج داشتند. معصوم به خانه آمد و باز سر ناسازگاری داشت. به میخانه کی پور رفت. بحث برسر این بود که نازو را باید به جمع انجمن شهر اضافه کنند. این بار هم چوپانی آمد و سراغ حسینا را گرفت و بعد بر زمین افتاد و مرد. معصوم علت مرگش را جذام اعلام کرد. معصوم به خانه آمد و نوشآفرین را زیر فشار گذاشت تا در مورد علاقه اش به حسینا حرف بزند. وقتی نوشآفرین حقیقت را گفت او را با کمربندش زد. بعد هم با قنداق موزر به سرش کوفت. وقتی نوشآفرین از حال رفت او را بغل زده و به اتاق برده و روی تخت خواباند. تصمیم گرفت به همه بگوید زنش جذام گرفته است.

شب پنجم – معصوم مرتب به من القا می کند به جرم خیانت به او جذام گرفته ام. من گرسنه در رختخواب مانده ام. یارای حرکت ندارم و کسی به من آب و غذا نمی دهد. کاش می شد از معصوم طلاق بگیرم و او را از خانه ام بیرون کنم. یادم به پدر افتاد که در نرد زندگی باخت. می خواست مرا ملکه ایران ببیند و نشد. معصوم پشت میز نشسته و روزنامه می خواند. آلمان ها پیشروی کرده اند. معصوم به پسران آقاجانی رشوه داده است تا حسینا را پیدا کنند و بکشند. او به همه گفته که حسینا جذام دارد و باید کشته شود. سروان خسروی حکم اعدام حسینا را صادر کرده است. من معصوم را خوب نمی شناختم. حالا می دانم که خیلی خسیس و عصبی است. به یاد دارم وقتی ماه محرم شد دلم می خواست از خانه بیرون بروم ودسته سینه زن ها را ببینم، اما معصوم قدغن کرده بود. دسته سینه زن ها را به بهانه حسینا می خواستم ببینم. معصوم صبح از خانه بیرون می رود و شب برمی گردد. به بهانه ای با من حرف می زند و سر کوفت ها شروع می شود. پنج شبانه روز است که در بستر خوابیده ام. امشب معصوم کنارم خوابید و با من همبستر شد. من برای این که شکنجه نشوم به جای او حسینا را می دیدم. شوهرم همیشه می گوید کاش به جای من با زنی عشایری ازدواج کرده بود چون مقتصد و کاری هستند و خرج خودشان را در می آورند. او از ازدواج با من پشیمان است. می خواهد بعد از مرگ من خانه را بفروشد و به تهران برگردد. ساعت خانه، ساعتی که در فلکه نصب شده، و ساعت معصوم اعداد مختلف را نشان می دهند.

به یاد دارم لحظات خوشی با حسینا داشتم و حرف های خوبی با هم رد و بدل می کردیم. او همیشه حسرت مرا می کشید. انگار فرزند من بود و من مادرش. می دانست که روحم به او تعلق دارد، اما من داشتم جسمم را با ازدواجم به معصوم تقدیم می کردم. می خواستم جلوی مادرم بایستم و زن معصوم نشوم اما نتوانستم. تنها دلخوشی ام این است که یک شب را با حسینا تا سحر سر کردم. او سراسر آتش بود و تا به حال در آن آتش هستم. مراسم ازدواجمان به آرامی گذشت و بقیه ما را پاگشا کردند و هیچ اتفاقی در درون من نیفتاد و حسینا از یادم نرفت که نرفت.

شب ششم – مردم به دار عادت کرده اند. سربازهای روس در شهر پراکنده اند. میرزا حسن کماکان مخالف سروان خسروی است. سرهنگ آذری شب گذشته در نزدیکی کافر قلعه کشته شده است و سروان خسروی مراسم تشییع جنازه ای برایش تدارک دید. هوا به طرز ناجوانمردانه ای سرد شده است. مختارف امیر کموندار روس سوار بر اسبش برای مراسم حاضر شد.

نوشآفرین نه حرف می زد و نه غذا می خورد. تنها قلبش آرام در رختخواب می تپد. معصوم گرفته به نظر می رسد. به اطلاع همه می رساند که همسرش مریض است. مادری بچه اش را با سر و روی زخمی پیش دکتر معصوم می آورد، معصوم تشخیص می دهد که بچه مبتلا به جذام شده است. او در شهر جا انداخته که جذام آمده و از این طریق می خواهد حسینا و نوشآفرین را به کشتن بدهد. میرزا حسن از قضیه جذام ناراحت است و باور نمی کند نوشآفرین جذام گرفته باشد. از دکتر معصوم می خواهد زنش را برای مداوا به مرکز ببرد. اما معصوم می داند که مرکز در آتش جنگ می سوزد و کسی به مداوای نوشآفرین توجهی ندارد.

نازو دوست دارد عضو انجمن شهر شود و سروان خسروی طرفدار اوست اما بقیه ناراضی هستند. تمام مردان شهر با نازو خوابیده اند. کشت و کشتار در کافر قلعه شدت گرفته. گرانی بیداد می کند. سرما امان مردم را بریده. تجاوز به دختران جوان ادامه دارد. ملکوم خان آلمانی همچنان مشغول ساختن پل است اما مدام آثار باستانی کشف می کند، آن ها را بار می زند و به جای نامعلومی می برد. معصوم اعلام می کند عامل اصلی انتقال جذام، کوزه های حسینا است. باید همه کوزه ها را شکست. میرزا حسن و ناژداکی به عیادت نوشآفرین می روند. زخم هایش را می بینند و باور می کنند که جذام گرفته است. سرچشمه آب شهر، در خانه دکتر است. دکتر در آب ادرار می کند. مردم شهر زردی آب را دیده اند و نگرانند. جاوید نگران حال نوشآفرین است و مشغول رسیدگی به عالیه خانم. معصوم به سراغ آقاجانی و پسرهایش می رود. قرار می شود که پسرها به ازای دو هزار تومان حسینا را بکشند. اگر زنده دستگیرش کردند علاوه بر پول، زمین لچکی درگزین را هم بگیرند. پسرهای آقاجانی در قهوه خانه ای در بیابان کسی را می یابند که شباهت به حسینا دارد، گمان می کنند حسینا است. اما او برادر حسینا، سیاوشان است. او را با تیر می زنند و جسم نیمه جانش را تا شهر کشان کشان می آورند.

شب هفتم – من امشب خواب پدرم را دیدم، او منتظر من است. در خوابم حسینا را دیدم. کاش می دانستم که بعد از عروسی من پنج سال در پشت و پسله پلکیده و عصرها به می فروشی کی پور پناه برده است. معصوم از ترس شایع کرده است که جذام گرفته ام، حتا میرزا حسن رئیس و سروان خسروی را به بالینم آورده و نمایش خوبی داده است. جاوید از پشت پنجره سعی کرد مرا ببیند اما موفق نشد. مادرم گرفتار مریضی ناامنی اش است. کاش مادر می گذاشت که من زن حسینا شوم. من از مدرسه دوان دوان به سراغ حسینا می رفتم. او را می بوسیدم و به خانه برمی گشتم. کاش معصوم شب عروسیمان مست نبود و می فهمید باکره نیستم. کاش عروسی به هم می خورد و من زن حسینا می شدم. الان بیست و دو سال از سال بلوا گذشته است. روزی داستان زندگی من افسانه خواهد شد. معصوم به خانه آمد و تعجب کرد که هنوز زنده هستم. او خبر اعدام حسینا را به من داد. چیزی در سینه ام ترکید. معصوم گوشی روی قلبم گذاشت. چشم هایم را بست و ملافه رویم کشید. حس کردم حسینا نوازشم می کند، چیزی را که مزه خواب داشت در تنم گذراند، از پاهام شروع کرد و از سرم بیرون کشید. انگار در یک لحظه آرام مردم یا شاید آرام به دنیا آمدم. همه اطراف خانه ما اجتماع کرده بودند، گریه می کردند و سینه می زدند. جاوید حقیقت را می دانست اما جرات بیان حقیقت را نداشت. من بالای سر جسدم رفتم و دیدم کشور، نازو، زن میرزا حسن و زن ابراهیم نجار بالای سرم عزاداری می کنند.

میرزا حسن برای نوه اش، باسی تعریف کرد که نوشآفرین زن عجیب وزیبایی بود، بدشانسی آورد و زن دکتر معصوم شد که شغالی بیش نبود. دخترک را مریض کرد و چو انداخت که جذام گرفته. او را به کشتن داد. شبانه با یک عالم پول از سنگسر رفت و دیگر او را ندیدیم. بعدها شنیدیم در اردبیل مطب دایر کرده است، مالیخولیایی شده. بعدها او را به دارالمجانین امین آباد ورامین بردند. میرزا حسن جای ضربه های موزر را از زخم جذام تشخیص داده بود.

حسینا را بعد از مرگ من کسی ندید. روز مرگ من، سیاوشان هم مرده بود. سروان خسروی را در حال نطق کردن به ضرب تیر از پا درآوردند.

باسی پسرک کوچولو خواهش می کنم نوشا را هرگز از یاد نبر، من غریبم.

عباس معروفی
0 پیام


دل فولاد( خلاصه داستان) | 2020-01-16 20:29:49

در آذر ماه سال پنجاه و شش افسانه سربلند شبانه با لباس خواب نارنجی از خانه شوهرش ناصر گریخت. صبح به خانه پدر رفت و حتی به زور کتک برای هیچ کس توضیح نداد که چرا فرار کرده و شب را در کجا به سر برده است. او شب را در کوچه باغ های شیراز گذرانده بود در حالی که صدای نعره شوهر و پدرش را در گوش می شنید. پدر و شوهری که همبازی شطرنج بودند.

زمان جنگ است، سال شصت و پنج، دوره اعزام افراد به جبهه. افسانه روانشناسی خوانده و در یک موسسه انتشاراتی در تهران کار می کند اما همواره در کنار خود یک «دیکتاتور» و یک «سوارکار» می بیند. دیکتاتور کارش امر و نهی است و سوارکار از او می خواهد که پیش بتازد و موفق شود. افسانه از دستفروشی در خیابان منوچهری پوستر درویشی را خریده است که او را به یاد لطفعلی خان زند، «دلاور زند»، می اندازد. کتاب دلاور زند را نیز خریداری کرده است. پدر افسانه کتاب های تاریخی زیاد خوانده و داستان هایی برای دخترش تعریف کرده است. افسانه همیشه دلاور زند را به خاطر دارد که از آقا محمد خان قاجار، «خواجه طبال»، شکست خورد و به دستور وی چشمانش را از حدقه در آوردند و نوکران خان قاجار او را در ملاء عام مورد تجاوز قرار دادند. افسانه احساس همدردی عمیقی نسبت به دلاور زند دارد هرچند که اعتقاد دارد تاریخ دروغ است.

خانه افسانه در خیابان پاستور است. صاحبخانه، پیرزن زیبایی است که مانند عروسکی پیر به نظر می رسد. او از پیرزن خواسته تا برایش غذا بپزد و سیگار بخرد. هزینه غذا و سیگارش را در کنار کرایه خانه به صاحبخانه اش می دهد تا خود با فراغ بال داستان بنویسد. پیرزن مهربان و فضول، نمی داند که بیوه ای را در خانه اش راه داده است. افسانه فضولی های او را برنمی تابد و قصد دارد پس از پنج سال از آن خانه برود، هر چند که کمتر خانه برای دختری تنها پیدا می شود.

آقای مهاجرانی مدیر یک موسسه انتشاراتی است و از افسانه می خواهد تا برای کودکان داستان بنویسد. اما همه می دانند که این داستان ها ماندگار و اساسی نیستند. نوشته های افسانه رنگ و بوی سیاست دارد. خانم آذری، منشی جوان موسسه که تازگی با پسر خاله اش رضا نامزد شده، دلش می خواهد داستان بنویسد اما مهارت لازم را ندارد و نمی تواند. در این موسسه ماهی دو بار جلسه های نقد و تحلیل برگزار می شود. مرد جوانی در یکی از این جلسات، داستان «میراث خواران» را می خواند و افسانه او را تصحیح می کند که عمیق تر و بهتر بنویسد. پس از مدتی این مرد جوان همکارشان می شود.

نسرین، دوست دوران دانشجویی افسانه، با شوهرش خسرو اختلاف دارد و می خواهد از او جدا شود اما شهامت لازم را ندارد. اولین کتاب افسانه چاپ می شود و به سرعت فروش می رود. کتاب به چاپ دوم می رسد. مهاجرانی به افتخار خانم سربلند مهمانی شام می دهد. پروین، همسر مهاجرانی، سابقا افسانه را سین جین می کرده مبادا ارتباطی با شوهرش داشته باشد اما حالا که خیالش راحت شده خیلی با افسانه گرم می گیرد. افسانه کتابش را برای پدرش می فرستد و آرزو می کند کتابش را بخواند و نظری بدهد و حداقل به دختر باسوادش افتخار کند، دختری که از دلاور زند نوشته است.

نسرین خانه ای باصفا و حیاط دار در کوچه ای بن بست حوالی پل چوبی در خیابان گرگان برای افسانه پیدا می کند. نسرین اوایل ازدواجش با همسرش در این خانه مستاجر بوده اند. در این خانه، سرهنگ حمیدی و خانمش با پسرشان سیاووش و دو دختر دوقلوی سرهنگ به نام های زری و پری، از همسر سابقش، در طبقه پایین زندگی می کنند. آنها دو پسر دیگر هم دارند که ازدواج کرده اند و در آن خانه نیستند. ناهید دختر همسایه نامزد سیاووش بوده اما نامزدی اش را با سیاووش به خاطر اعتیاد به هم زده است. افسانه ظاهرا به راحتی اما در اصل به سختی از پیرزن صاحبخانه در خیابان پاستور جدا شده و ساکن دو اتاق طبقه بالای آن خانه می شود. همه جا را تمیز کرده و شروع به نوشتن می کند. حین نظافت خانه، پشنگه های خون تازه را بر شیشه ای می بیند و جا می خورد. هم زمان قیافه پدرش را می بیند که با کمربند او را می زد و می خواست بداند که آن شب کذایی کجا رفته، و چشم های از حدقه درآمده شوهرش را هم می بیند. اتاقش مملواز کتاب است. سرهنگ که دیکتاتوری نامهربان است، از اقامت افسانه در خانه اش راضی نیست ولی صبح ها از پله ها بالا می آید تا به کبوتران چاهی روی پشت بام دانه دهد. اگر کبوتری نیاید سرهنگ همه را جریمه کرده و به هیچ کدامشان دانه نمی دهد. دیکتاتور درون افسانه همانند سرهنگ نامهربان نیست.

افسانه به یاد چهار خواهر باردار و بافنده اش می افتد و نمی خواهد هرگز مثل آنها باشد. از گلفروشی تعدادی گلدان حسن یوسف و شمعدانی برای تزئین اتاقش می خرد. خانم حمیدی برای اتاق مستاجر جدید، پرده ای سفارش می دهد و نهار و شام برایش می برد. همه چیز در این خانه مهیا است اما افسانه همیشه به درخت نارنج شیراز فکر می کند، درختی که پایش آب نمک ریخته و خشک شده است. روز و شب می نویسد. شب ها شاهد سیاووش است که در حیاط می نشیند، چنگ در موهایش می زند و سیگار می کشد. سیاووش برای کارهای اتاق افسانه به او کمک می کند و کم کم حرف زده و درد دل می کند. سیاووش مدتی جبهه بوده و یک روز شاهد قلب بیرون افتاده دوستش شده. عراقی ها از حواس پرتی اش سوءاستفاده کرده او را به اسارت کشیده وبه عراق برده اند. در عراق یک پرستار ایرانی الاصل شبیه افسانه به او مرفین زده تا درد را تحمل کند. در آنجا درویشی را نیز دیده است. افسانه به سیاووش نمی گوید که خودش هم در جبهه بوده و در بیمارستان خدمت می کرده و شبی دستیار دکتر مهرسای بوده تا چهل چشم زخمی را درآورد. خانم رحیمی سعی می کرد چیزهای بیشتری از افسانه بپرسد تا او را بهتر بشناسد اما نمی داند که او بیوه است. سیاووش اندک اندک جذب افسانه می شود. او سابقا تار می زده اما دیگر تاری ندارد که بزند، تارش را فروخته و خرج اعتیادش کرده. سرهنگ به دلایل متفاوت زنش را می زند و منتظر رفتن سیاووش به آلمان است.

زری و پری برای افسانه تعریف کردند که خواستگارانی داشتند اما چون مادرشان فلج وعلیل شد و پدر طلاقش داد نتوانستند شوهر کنند، پیشش ماندند تا بتوانند به وی خدمت کنند. نهایتا پیر شدند و لباس عروسی که مادرشان برایشان دوخته بود کهنه شد. آنها پدر را در علیل شدن مادر مقصر می دانند و از افسانه می خواهند که روح مادرشان را که شش ماه است مُرده احضار کند ولی او نمی پذیرد و زری وپری را از اتاقش بیرون می کند. دو قلوها خیلی در کار افسانه سربلند دخالت می کنند.

افسانه و سیاووش، حوض و حیاط بزرگ و قدیمی را تمیز کرده و می شویند. ظهر همه دور یک سفره ناهار می خورند و سرهنگ خبر آمدن پسر پهلوانش، سرگرد محسن را می دهد. سیاووش دلگیر شده و از سر سفره بلند می شود. کمی بعد برای افسانه از مادر زری و پری تعریف می کند که خیاطی می کرد و پدر بعد از فلج شدنش او را طلاق داد. حتی عکس های سیاه و سفید آنها را به افسانه نشان می دهد.

ناهید دختر همسایه و مادرش، رفت و آمد را به خانه سرهنگ از نو می گیرند. همه جا حرف از مستاجر جدید سرهنگ است، حتی بین زنان حمامی. زری و پری می خواهند لباس های عروسیشان را به افسانه بفروشند. افسانه قبول می کند اما دخترها به احترام مادرشان منصرف می شوند. کت و شلوار سرهنگ گم می شود. گوشواره های افسانه در اتاقش دزدیده می شود. دیکتاتور و سوار کار در ذهن افسانه غوغایی به پا می کنند. در ذهن افسانه، دختر کاتب همه وقایع را می نویسد. خانم حمیدی از افسانه می خواهد که به پسر معتادش کمک کند. در موسسه خانم منشی دست نوشته ها را با غلط تایپ می کند. کارها خوب پیش نمی رود. باید به خانه ای دیگر رفت. ساعت سرهنگ و افسانه گم می شود. محسن سیاووش را کتک می زند و او را در انباری زندان می کند. پیرزن کلید یدک برای انباری می سازد. افسانه زخم های سیاووش را می بندد و به او آب و غذا می دهد و کمک می کند تا کم کم اعتیادش را ترک کند و دست از دزدی وسایل دیگران بردارد. سرهنگ از رشادت ها وخاطراتش با اعلیحضرت برای افسانه حرف می زند، آرزو داشته پسرش ژنرال شود، اما معتادی بیش نشده، هر چند در نهایت سیاووش مداوا می شود.

نسرین در موسسه با افسانه درد دل می کند. از تنهایی و بی کسی خسته شده و با خسرو آشتی کرده. خسرو زن سنتی می خواهد و نسرینِ روشنفکر دارد سنتی می شود. افسانه پس از سال ها به پیشنهاد زن سرهنگ به آرایشگاه می رود و به پیشنهاد سیاووش پیش نرگس فالگیر می رود. سیاووش به ارومیه می رود تا پیش شخصی که کاسه سه تار درست می کند کار کند. افسانه اتاقش را مرتب می کند و دوباره دست به کار نوشتن می شود. دلتنگ سیاووش است، منتظر نامه ای یا تلفنی از او است اما خبری نمی شود. حمله های هوایی به تهران شروع می شود، پادگان لویزان هدف قرار گرفته و سرهنگ از ترس می لرزد. ناهید از رفتن سیاووش ناراحت است و پیش سرهنگ گریه می کند و برای سیاووش آش پشت پا درست می کند. افسانه دلخور است و در ذهن به فرنگیسِ سیاووش می اندیشد. هیچ خبری از سیاووش نیست. نرگس فالگیر از او می خواهد تا سفر کند.

افسانه با اتوبوس به شیراز می رود. پدر کتاب جدید «خاطرات و سفرنامه آیرونساید» را می خواند. از افسانه می خواهد تا داستانی جدید از سوارکاری مانند خان قاجار بنویسد تا بیاید و همه را گردن بزند و مملکت را سامان بدهد. پدرش، خواهرانش و شوهرانشان همه چشمانی از مهره دارند. هر کسی که کشتن مشتاقِ نوازنده را دیده ، کور شده است. هیچ کس مشتاق، نوازنده سه تار، را نمی شناسد. هیچ کس دختری را به یاد ندارد که نیمه شب با لباس خواب نارنجی از خانه فرار کرده است چون شوهر او را در قمار باخته است. دختر کاتب داستان دختری را می گوید که یک شب از پشت بام ها گریخته اما پدر داستانش را باور نمی کند چون هیچ چشمی آن واقعه را ندیده است. بوی نعش از خاطرات افسانه می آید.

افسانه به تهران برمی گردد. منشی موسسه برای نامزدش رضا، ژاکت می بافد. افسانه هم به کمک منشی کاموا خریده و تلاش می کند تا چیزی ببافد. او به آرایشگاه می رود تا زیباتر شود. خانم حمیدی، صاحبخانه خیابان گرگان، ناهید دختر همسایه را که چهار سال کوچک تر از سیاووش است برای پسرش می پسندد. هیچ کس افسانه را که بیوه ای پنج سال بزرگتر از سیاووش است نمی خواهد. افسانه کار نوشتن را از سر می گیرد. می تواند بنویسد ولی بافتنی کار او نیست. منشی بافنده است و نوشتن نمی داند. افسانه کامواها را به منشی برمی گرداند و به منشی می گوید جنگ و اسارت همه تقصیر مادها و کسانی است که تماشاچی بودند و حتی تقصیر مشتاق است. او می گوید نباید می گذاشتیم که ساز مشتاق را بشکنند و ما نگاه کنیم. یک روز که در خانه مانده، پستچی نامه ای ازسیاووش می آورد. وقتی نامه را باز می کند و می خواند می فهمد که اولین نامه اش نیست. سرهنگ و همسرش با هم دست به یکی کرده اند تا او را از سر راه بردارند و ناهید را به نوایی برسانند. افسانه رودست خورده است. به تنهایی اثاثش را می بندد و از آن خانه می رود تا باز هم بنویسد. سیاووش برمی گردد ولی با ناهید نامزد است.

منیرو روانی پور
0 پیام


چنار | 2019-09-16 16:27:47

نزدیکی‌های غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا می‌رفت. دو دستش را به آرامی‌ به گره‌های درخت بند می‌کرد و پاهایش را دور چنار چنبره می‌زد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا می‌خزید‌. پشت خشتک او دو وصله ناهم‌رنگ دهن‌کجی می‌کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود.

مردم که به مغازه‌ها نگاه می‌کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند‌. زنِ جوانی که بازوهای بلوریش را بیرون انداخته بود دست پسر کوچک و تپل‌مپلش را گرفت و به تماشای مرد که داشت از چنار بالا و بالاتر می‌رفت پرداخت‌. جوان قدبلندی با دو انگشت دست راستش گره کراوتش را شل و سفت کرد و بعد به مرد خیره شد. آن‌گاه برگشت و نگاهش را روی بازو و سینه زن جوان لغزاند.

سوراخ‌های آسمان با چند تکه ابر سفید و چرک وصله پینه شده بود و نور زرد رنگِ خورشید نصفِ تنه‎ی چنار را روشن می‌کرد‌. مرد که کلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسید: «برای چی بالا می‌ره؟»

مرد خپله و شکم گنده‌ای که پهلوی دستش‌ایستاده بود زیرِ لب غر زد: « نمی‌دونم. شاید دیوونه‌س.»

جوانک گفت: «نه دیوونه نیس. شاید می‌خواد خودکشی بکنه.»

مرد قد بلند و چاقی که موهای جلو سرش ریخته بود با اعتراض گفت: «چه طور؟ کسی که خودکشی می‌کنه دیوونه نیس؟ پس می‌فرماین عاقله؟»

پاسبانی از میان مردم سر درآورد و با صدای تودماغیش پرسید: «چه خبره؟»

اما مردم هیچ نگفتند، فقط بالا را نگاه می‌کردند‌. مرد تازه از سایه رد شده بود. آفتاب داشت روی کت و شلوار خاکستریش می‌لغزید. پاسبان که از بالای درخت رفتن مرد آن‌هم در روز روشن عصبانی شده بود باتومش را محکم توی مشتش فشرد و داد زد: «آهای یابو بیا پایین! اون بالا چکار داری؟»

مردی که تازه خودش را میان جمعیت جا به جا می‌کرد ریز خندید‌. پاسبان برگشت و زل‌زل به او نگاه کرد و دستش را روی باتومش لغزاند و دوباره چشمهای ریزش برگشت و روی مردم سر خورد بعد غر زد: «چه خبره؟ مگه نون و حلوا قسمت می‌کنن؟»

آن‌گاه چند نفر را هل و هیل داد و برگشت. مرد را که بالای چنار رسیده بود نگاه کرد‌. با دو انگشت دست راستش نوک سبیلش را که روی لب بالاییش سنگینی می‌کرد تاب داد و ساکت‌ایستاد.

زن ژنده پوشی که بچه‌ای زردنبو به کولش بود توی جمعیت ولو شد. دستش را جلو یکی دراز کرد و گفت: «آقا ده شاهی‌!»‌ اما وقتی دید همه بالا را نگاه می‌کنند او هم نگاه تو خالیش را روی درخت لغزاند‌. مف بچه‌اش مثل دو تا کرم سفید تا روی لب پایینش لغزیده بود.

زن چادر به سری که دو تا بچه قد و نیم قد دنبالش می‌دویدند از آن طرف خیابان به‌این طرف دوید و وقتی مرد را بالای چنار دید گفت: «وای خدا مرگم بده‌! اون بالا چکار داره؟ جوون مردم حالا می‌افته.»


هیچ کس جوابی نداد. فقط زن گدا دستش را جلو مردی عینکی که با سماجت داشت مرد را بالای چنار می‌پایید دراز کرد و گفت: « آقا ده شاهی‌!» بچه‌اش با چشم‌های ریز و سیاه مردم را می‌پایید و با نوک زبان مفش را می‌لیسید‌. دست‌های کثیف و زردش را که استخوانی و لاغر بود تکان می‌داد‌. چند تار موی سیخ سیخی از زیر لچک سفید و کثیفش بیرون زده و روی صورتش ولو بود. زن گدا چادر نمازش را روی سرش جابه جا کرد‌. چارقد چرک تابی که موهایش را پنهان می‌کرد با سنجاق زیر گلویش محکم شده بود.

مرد عینکی به آرامی‌ گفت: «خوبه یکی بره بالا بگیردش تا خودشو پایین نندازه.»

جوانک گفت:‌ «نمی‌شه‌…تا وقتی یکی به اونجا برسه اون خودشو تو خیابون انداخته‌. بعد به زن گدا که جلوش سیخ شده بود گفت: «پول خرد ندارم.»

ماشین‌ها یکی یکی توی خیابان ردیف می‌شدند. از سواری جلویی دختر جوانی سرش را بیرون آورده بود و مرد را که داشت بالای چنار تکان می‌خورد می‌پایید‌. مرد شکم گنده‌ای که کراوات پهنی زیر یقه سفیدش آویزان بود از سواری پایین آمد و به جمعیت نزدیک شد‌. چند پاسبان از راه رسیدند و در میان مردم ولو شدند. پاسبان‌ها مردم را متفرق کردند. اما مردم عقب و جلو رفتند و دوباره جمع شدند. مرد چاق کراواتی از پاسبان سیبیلو پرسید: «چه خبره؟ اون مرتیکه بالای چنار چکار داره؟»

پاسیان با ترس دو پاشنه پایش را محکم به پایش را محکم به هم کوبید و سلام داد‌. بعد زیر لب گفت: «جناب سرهنگ‌! می‌خواد خودکشی‌…کنه.»

مردم نگاه‌شان را اول به پاسبان سبیلو و بعد به مرد چاق خوش‌پوش دوختند و آن وقت دوباره سرگرم تماشای مرد شدند که از بالای درخت خم شده بود‌. از پشت جمعیت صدای روزنامه قروشی در فضا پخش شد.

-فوق‌العاده امروز! قتل دو زن فاحشه به دست یک جوان‌. فوق العاده یه قران‌!

بعد از اندک زمانی صدای روزنامه فروش برید‌. فکری توی کله ام زنگ زد سرم را بالا کردم و داد زدم: «آهای عمو‌این‌جا ما یه پولی برات جمع می‌کنیم. از خر شیطون بیا پایین.»

صدایم از روی سر جمعیت پرید‌. بعد دست کردم توی جیبم دو تا یک تومانی نقره به انگشت‌هایم خورد آن‌ها را درآوردم و انداختم جلو پایم‌. یکی از سکه‌ها غلتید و زیر پای مردم گم شد‌. مردم همدیگر را هل دادند تا وقتی پول پیدا شد آن‌وقت هرکس دست کرد توی جیبش و سکه‌ای روی پول‌ها انداخت‌. پول‌ها پیدا نکرد. بعد آهسته اما طوری که من بشنوم گفت: «بخشکی شانس‌! پول خردم ندارم.»

زن چادر به سر کیسه چرک گرفته‌اش را از زیر جورابش بیرون کشید و دو تا دهشاهی سیاه شده از آن درآورد و انداخت روی پول‌ها. یکدفعه صدای مرد از بالای درخت مثل صدایی که از ته چاه به گوش برسد توی گوش مردم زنگ زد: «من که پول نمی‌خوام‌… پولاتونو ببرین سرگور پدرتون خرج کنین.»

صدایش زنگ‌دار بود، اما مثل‌این‌که می‌لرزید. دیگر کسی پول نینداخت‌. زن گدا به پول‌ها خیره شد بعد از میان مردم غیبش زد. مرد شیک‌پوش چیزی به پاسبان سیبل گفت‌. پاسبان برگشت و رو به بالا داد زد: «آهای عمو، بیا پایین، جناب سرهنگ حاضرن کمکت کنن.»

افسر قد کوتاهی که سبیل نازکی پشت لبش سبز شده بود از پشت به مردم فشار می‌آورد و آن‌ها را پس و پیش می‌کرد‌. وقتی جلو رسید سر پاسبان‌ها داد زد:‌ «زود باشین‌اینا رو متفرق کنین.»

افسر تازه رسیده بالا را نگاه کرد و بعد از پاسبان‌ها که خبردار‌ایستاده بودند پرسید: «اون بالا چکار داره؟»

یکی از آن‌ها زیر لبی گفت: «می‌خواد خودکشی کنه.»

افسر گفت: «خوب خودکشی جمع شدن نداره. یالا ‌اینا را متفرق کنین‌. بعد رو به مردم کرد و داد زد: «آقایون چه خبره؟ متفرق بشین.»

در‌این وقت یکدفعه چشمش به سرهنگ افتاد. خود را جمع و جور کرد و محکم خبردار‌ایستاد و سلام داد.

پاسبان‌ها توی مردم ولو شدند. صدای سوت پاسبان‌های راهنمایی که ماشین‌ها را به زور وادار به حرکت می‌کردند توی گوش آدم صفیر می‌کشید. پول‌ها زیر دست و پای مردم می‌رفت و بعضی‌ها خم شده بودند و پول‌ها را جمع می‌کردند. زن جوان که جا برایش تنگ شده بود بچه‌اش را برداشت و از میان جمعیت بیرون رفت. پسرک جوان هم پشت سر زن غیبش زد.

یکی از پشت سرش تو دماغی غرید: «چه طور می‌شه گرفتش؟ مگه توپ کاشیه؟» بعد دستمالش را جلو بینیش گرفت و چند فین محکم توی دستمال کرد. مردم اخمم کردند. اما او بی‌اعتنا دستمالش را مچاله کرد و چپاند توی جیبش و باز به بالای درخت خیره شد.

در طرف دیگر جمعیت جوان چهارشانه‌ای که سیگار دود می‌کرد گفت: «اگرم بیفته دو سه تا را نفله می‌کنه‌! اما مث ‌این‌که عین خیالش نیست. داره مردمو نگاه می‌کنه‌!‌» بعد به مردی که از پشت سرش فشار می‌آورد گفت: «عمو چرا هل می‌دی؟ مگه نمی‌تونی صاف وایسی؟»

مردی که بچه‌ای به کول داشت سعی می‌کرد بچه موبور را متوجه بالا کند: «باباجون اون بالا را ببین‌! اوناهاش روی چنار نشسته.»

این طرف‌تر آقای لاغر اندامی‌ خودش را با یک مجله‌ای که عکس یک خانم سینه بلوری و خندان روی جلدش بود باد می‌زد. پشت چنار مردم از روی شانه همدیگر سرک می‌کشیدند‌. ماشین‌ها پی در پی رد می‌شدند و از پشت شیشه‌های اتوبوس مسافرها بالای چنار را نگاه می‌کردند. پاسبان راهنمایی مرتب سوت میکشید چند پاسبان هم میان مردم می‌لولیدند.

از پشت جمعیت صدای شوخ جوانکی بلند شد: «یارو به خیالش چنار امامزاده‌س، رفته مراد بطلبه.»

دوباره داد زد: «آهای باباجون بپا نیفتی… شست پات تو چشت می‌ره!»

چند نفر اخم کردند صدای جوانک برید‌. بعضی‌ها تک تک غرغری کردند و از میان جمعیت بیرون رفتند. تازه رسیده‌ها می‌پرسیدند: «آقا چه خبره؟ بعد به بالای چنار نگاه می‌کردند.»

روشنایی کمرنگی روی تیرهای چراغ برق دوید. چند دوچرخه سوار در خیابان آن طرف پیاده شده بودند و به‌این طرف می‌آمدند. پاسبان راهنمایی آن‌ها را رد می‌کرد. گاهی صدای خالی شدن باد دوچرخه‌ای توی هوای خفه فسی می‌کرد و خاموش می‌شد. بعد هم غرغر دوچرخه سوار تیو گوش‌ها پرپر می‌کرد.

مرد بالای چنار تکانی خورد و خم شد. بعد دست‌هایش را به گره چنار محکم کرد و دوباره سرجایش نشست. صدا از جمعیت بلند نمی‌شد‌. همه بالا را نگاه می‌کردند. یکدفعه مرد خپله زیر گوشم ونگ ونگ کرد: «حالا خودشو پایین نمی‌اندازه، می‌ذاره خلوت بشه.»

از روی سر جمعیت سرک کشیدم. دیدم اتومبیل سواری رفته و خیابان تقریبا خلوت شده است ولی پیاده رو وسط از جمعیت پیاده و دوچرخه سوار سیاه شده بود و صدای پچ پچ‌شان به‌این طرف می‌رسید.

خسته شدم چند دفعه پا به پا کردم و آخر به زحمت از میان جمعیت بیرون رفتم‌. چند دختر پشت جمعیت‌ایستاده بودند. یکی از آن‌ها خیلی قشنگ بود، خال سیاهی بالای لبش داشت. برگشتم و بالا را نگاه کردم دیدم مرد پشتش را به خیابان کرده بود و‌این طرف پشت مغازه‌ها را نگاه می‌کرد. خسته و گیج تمام خیابان را پیمودم. وقتی برگشتم دیدم جمعیت کمتر شده، اما مرد هنوز نوک درخت نشسته بود.

همان نزدیکی‌ها یک بلیط سینما خریدم و میان مردم گم شدم. اما دائم عکس مردی که روی صفحه سیاه خیابان پهن شده بود و از دو سوراخ بینیش دو رشته باریک خون بیرون می‌زد پیش رویم توی هوا نقش می‌بست و بعد محو می‌شد‌. باز دوباره همان هیکل ژنده پوش با سر شکسته ومغز پخش شده میان خیابان رنگ می‌گرفت و زنده می‌شد.

از فیلم چیزی نفهمیدم. وقتی بیرون آمدم در خیابان پرنده پر نمی‌زد. اما دکان‌ها هنوز باز بودند. جمعیت توی خیابان پخش شده بود. شاگرد شوفرها با صدای نکره‌شان داد می‌زدند: «مسجد جمعه، پهلوی، آقا می‌آی؟‌… بدو بدو.»

به چنار که رسیدم دیدم دور و برش خلوت بود و مرد هم بالای آن دیده نمی‌شد‌. روبروی چنار دو مرد‌ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. از یکی‌شان که وسط سرش مو نداشت و دست‌های پشمالوش را تا آرنج بیرون انداخته بود پرسیدم: «آقا ببخشین اون مردک خودشو پایین انداخت؟»

مرد سر طاس نگاه بی حالش را روی صورتم دواند و گفت: «آقا حوصله داری؟ وقتی دید خیابان خلوت شده پایین اومد بعد خواست بره اما…»

مرد پهلو دستیش که انگار هفت ماهه به دنیا آمده بود پرسید: «راسی اون برا چی بالای چنار رفته بود؟»

رفیقش جواب داد: «نمی‌دونم شاید می‌خواس خودکشی کنه بعد پشیمون شد.»

شاگرد دکان که پسرک جوانی بود در حالی که می‌ندید سرش را از مغازه بیرون کرد و گفت: «حتما فیلمو تماشا می‌کرده.»

مردک بی حوصله گفت: «لعنت بر شیطون حرومزاده‌… حالا حالا باید کنج زندون سماق بمکه تا دیگه هوس نکنه فیلم مفتی تماشا کنه.»

فردا صبح چند سپور شهرداری چنار کهن‌سال خیابان چهارباغ را می‌بریدند.


هوشنگ گلشیری
0 پیام