به کی سلام کنم؟ | 2018-07-17 20:11:53


« واقعا کی ماند که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسماعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده... گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد... و حالا چه برفی گرفته! هر وقت برف می بارد دلم همچین می گیرد که می خواهم سرم را بگوبم به دیوار. دکتر بیمه گفت: هر وقت دلت گرفت بزن برو بیرون. گفت: هر وقت دلت تنگ شد و کسی را نداشتی که درد دل کنی بلند بلند با خودت حرف بزن. یعنی خود آدم بشود عروسک سنگ صبور خودش. گفت: برو تو صحرا و داد بزن، و به هر که دلت خواست فحش بده... چه برفی می آید، اول تو هم می لولید و پخش میشد، حالا ریزریز میبارد؛ و این طور که می بارد، معلوم است که به این زودی ها ول نمیکند، از اولِ چله بزرگ همین طور باریده...»
و برف های قبلی روی زمین یخ بسته بود و مردم برف پشت بام هایشان را غیر از تو کوچه پس کوچه ها کجا بریزند؟ آمد و رفت کارِ پهلوان ها و جوان های ورزشکار و بچه های بی کله بود که مدرسه هایشان را تعطیل کرده بودند. اگر نمی بارید که گرانی بی سر و صدا بود و قحطی می شد و حرف از جیره بندی آب و برق می زدند و اگر می بارید که زندگی و مدرسه ها تعطیل می شد. دیشب برق خیابان علایی خاموش شد و کوکب سلطان همان طور زیر کرسی نشسته بود و به تاریکی خیره شده بود، تا به سرش زد، دلش شور افتاد، همچین شور افتاد که انگار تو دلش رخت می شستند. فکر کرد اگر از اتاق و از تاریکی بیرون نیاید، دیوانه می شود. پاشد، کورمال کورمال آمد پائین و در سرما و تاریکی رفت دم در خانه ایستاد. سوز می آمد و بچه ی همسایه گریه می کرد. پریشب لوله ی آبشان ترکیده بود، سه روز می شد که آشغالی خاکروبه شان را نبرده بود.
کوکب سلطان، کارمند بازنشسته ی وزارت آموزش و پرورش، خاکروبه ی چندانی نداشت که کسی ببرد. ترکیدن لوله ی آب هم به اثاث او صدمه ای نرساند. اتاق او در طبقه ی بالا و در همسایگی آقای پنیرپور بود که دو تا اتاق بزرگ و آشپزخانه و مستراح در اختیارش بود و سه تا دختر دم بخت و یک زن لندهور هم داشت. در و همسایگی لقبش داده بودند آقای پنیرپور، چون که سر خیابان ژاله لبنیات می فروخت و به هیچکس نسیه نمی داد حتی به شما، و اسم اصلیش آقای شریعت پور یزدانی بود. کوکب سلطان برای وضو و قضای حاجت میرفت پایین، آب هم از شیر آب آشپزخانه ی پایین برمی داشت، آشپزی چندانی هم نداشت. با این دندانی که مرتب میزد و لثه و زبانش را زخم کرده بود. اتاقش هم یک کف دست اتاق بیشتر نبود، اثاثی هم نداشت. دار و ندارش را جهیزیه کرده بود و به خانه ی دامادش فرستاده بود.
کوکب سلطان از زیر کرسی پا شد و به تماشای برف پشت پنجره ایستاد. به همان زودی پشت بام ها سفید شده بود و روی کاج های خانه ی همسایه برف نشسته بود. آویزه های یخ که از شیروانی مقابل آویخته بود دیروز هم بود، پریروز هم بود، از اول قوس بود. چقدر دلش تنگ بود، از دیشب تا حالا از خیال حاج اسماعیل بیرون نرفته بود.
«چه عشقی با هم کردیم، حیف که زود گذشت. تابستان ها خانم مدیر میرفت اوین، حاج اسماعیل حمام سرخانه را گرم می کرد. می بردم حمام و پاک پاک میشستم، لیفم میزد، غلغلکم می داد، غشغش می خندیدیم، قربان صدقه ی هم میرفتیم، برای هم قول و غزل میخواندیم و حالا سوزنی باید تا از پای در آرد خاری.»
« رو تخت خانم مدیر وسط حیاط قالیچه می انداختیم و می نشستیم و پا به پای هم تریاک می کشیدم، عرق مزمزه می کردیم، تا لول لول می شدیم، می گرفتیم تو پشه بندِ خانم مدیر لخت لخت تو بغل هم می خوابیدیم. سواد یادم داده بود. برایش امیرارسلان می خواندم، پنچ بار امیرارسلان خواندیم، سه بار شمس قهقهه، دوبار بوسه ی عذرا. خانم مدیر یک عالمه کتاب داشت. برمی داشتیم و سرجایش می گذاشتیم. حاج اسماعیل فراش مدرسه بود و من تو خانه خدمت خانم مدیر را می کردم. بنده ی خدا کاری هم نداشت، انار دانه می کردم ساعت دَه می بردم مدرسه، وقتی انار نبود شربت می بردم، ناهار می پختم، شب ها شام نمی خورد، یک لیوان شیر می خورد و می خوابید، خدایا هر فَندی تو این شهر بود زدیم، چقدر تماشاخانه و سینما رفتیم، فیلم دزد بغداد، هنسای عرب، اسرار نیویورک، آرشین مالالان را چهار بار و پنج بار دیدیم، پولمان برکت داشت، خانم مدیر به من مواجب می داد و حاج اسماعیل از وزارتخانه حقوق می گرفت.»
دکتر بیمه خودش گفت: با خودت حرف بزن، هرچی خوشحالت می کند یا غصه دارت کرده بریز بیرون. تو دلت نگه ندار...
رفتیم کربلا، توبه کردیم، از امام حسین اولاد خواستیم، خدا ربابه را به ما داد. سال بعدش بود که حاج اسماعیل صبحش رفت سر کار و عصرش دیگر برنگشت. مرد گنده گم شد که گم شد. خانم مدیر، تأمینات، نظیمه، همه دنبال حاج اسماعیل می گشتند، خودم ربابه را بغل می کردم و از این اداره به آن اداره می رفتم، انگار نه انگار که حاج اسماعیلی بوده، سر به نیست شد. ربابه را می خوابانیدم و خودم تنهایی می نشستم به تریاک کشیدن. گربه ی خانم مدیر را تریاکی کرده بودم؛ همچین که بوی تریاک بلند میشد می آمد کنارم می نشست و چشم هایش را می بست و خرناسه می کشید. بهش فوت می کردم کش و قوس میرفت. گربه به مرگ طبیعی مرد. بعد عنکبوت را دودی کردم. گوشه ی اتاق تار تنیده بود. بوی تریاک که بلند میشد می آمد پایین و از کنار منقل تکان نمی خورد. انبر افتاد رویش، عنکبوت هم مرد.
خانم مدیر تقاضا نوشت و مرا جای حاج اسماعیل تو مدرسه خودش فراش کرد و تا وقتی که مرد تو خانه ی خودش نگهم داشت. خدا بیامرزدش، میگفت: کارت دو برابر شده اما چه بهتر، این عمر دراز بدون دوست را فقط با کار زیاد می توانی تحمل کنی. از تریاک کشیدنم دلخور بود، آنقدر گفت و گفت تا تریاک از چشمم افتاد، بعلاوه بسکه کار داشتم فرصت تریاک کشیدن نداشتم. تو خانه کارهای خانم مدیر را می کردم و تو مدرسه نظافت می کردم، مَبال ها را می شستم، کارنامه های دخترها را در خانه شان می بردم و انعام می گرفتم، عیدها تو گلدان سفالی گل لادن می کاشتم، کوزه ی گندم سبز می کردم، عدس می کاشتم و می بردم تو اتاق خانم مدیر می گذاشتم، یا درخانه ی معلم ها می بردم... از ده تومان تا دو تومان انعام می گرفتم، همه ی این کارها را می کردم که آب تو دل ربابه تکان نخورد. مثل دخترهای اعیان و اشراف لباس می پوشاندمش تا دیپلمش را گرفت. اگر خانم مدیر نمرده بود که شوهرش نمی دادم. خانم مدیر مرد و من آواره شدم. با هیجده سال خدمت بازنشسته ام کردند، گفتند سنت رسیده، از خانه خانم مدیر بیرونم انداختند. مجبور شدم دختره را آتش بزنم، بدهم به این لامروت لاکردار، تو محضر آقای لاچینی کار می کند و خدا را بنده نیست. چکار کنم دختره بر و رویی داشت و مثل دختر اعیان و اشراف لباس می پوشید، هر هفته هم سلمانی میرفت. با حقوق بازنشستگی و تو اتاق اجاره ای که نمیشد از این غلط های زیادی کرد. دانشگاه هم که قبول نشد.
دکتر بیمه گفت: به هر که دلت خواست بلند بلند فحش بده تا دلت خنک بشود منهم وردِ زبانم فحش است. خدا خودش می داند من عشقی بودم، از جوی آب و دار و درخت و ماه تو آسمان خوشم می آمد، کسی نماز و روزه و دعا و ثنا یادم نداده، کربلا که بودم پشت سر حاج اسماعیل نماز می خواندم، او بلند بلند می خواند و من هم تو دلم می گفتم. تهران که آمدیم یادم رفت. عوضش بلدم فحش بدهم. به تمام نامردها و ناکس های روزگار فحش می دهم، به تمام مردهایی که بعد نامرد شدند و کس هایی که بعد ناکس شدند، نفرین می کنم. خیلی ها کس ماندند، سر حرف خودشان ایستادند و مردند، خیلی ها گم وگور شدند. خدا رفتگان همه را بیامرزد. خانم مدیر گفت: بدبختی ما همینه که مردها را نامرد می کنیم. می گفت: خون ما را از تو رگ های لوله ای می مکند و بی خون و نامردمان می کنند.
آقا رضا را آوردند تو مجلس، گوش تا گوش اعیان و ارکان و اشراف نشسته بودند. هی می گفتند: آقا رضا سلام کن! می پرسید: به کی سلام بکنم؟
پاشوم بروم شیر بخرم شیربرنج درست بکنم. نه، فرنی درست میکنم، اما با این یخبندان چطوری بروم؟ پوتین آمریکایی «بِلاّ» که تازه خریدم از پایم گشاد است. دندانم می زند، گردن و گوش راستم جیغ می زند، سر زانوی راستم درد می کند، دیشب تا حالا از این حاج اسماعیل غافل نشده ام، سرم وور وور صدا می کند. اما باید بروم، اگر تو اتاق تنها بنشینم و با خودم حرف بزنم به سرم می زند، باز تو دلم شروع کردند به چنگ زدن. دور پایم کاغذ روزنامه می پیچم، آن جوراب پشمی که خودم بافته ام روی کاغذها پا می کنم، پوتین اندازه ام می شود. چقدر بافتنی در این دور و زمانه به دردم خورد، چه خوب آدم را از فکر و خیال منفک می کند. تا حالا ده تا پیراهن پشمی بچه گانه برای منصور و مسعود بافته ام. چه نقش های قشنگی انداختم، اما غدغن کرده که دیگر از من تعارف قبول نکنند. حالا هی می بافم و هی می شکافم نه کسی را دارم برایش ببافم، نه پولم زیادی کرده، همه چیز هم که گران شده، سر به جهنم گذاشته، فقط جان آدمیزاد ارزان است.
همان روز اول گفتم که تو تمام دار دنیا همین یک یکدانه بچه را دارم. خدا را خوش نمی آید که مرا از بچه ام دور بکنند، اما آن یاردانقلی از اول سر جنگ داشت، و گرنه چرا رفت باغ صبا خانه گرفت که از من دور باشند؟ بعد هم درآمدیم یک کلام حرف حق زدیم، دستم را گرفت و ازخانه ی بچه ام بیرونم انداخت. می دانم چکار کنم، می روم از خانم پنیرپور نماز رسوایی یاد می گیرم، شلوارم را میکنم سرم، روی پشت بام مستراح به قصد داماد آتش به جان گرفته ام نماز رسوایی می خوانم. نفرینش میکنم. خانم پنیرپور همه جور نماز بلد است، مگر آنروز خودش روی پشت بام نگفت نماز رسوایی بخوان؟ پنجشنبه شب ها روضه ی آقای راشد را می گیرند و صدای رادیوشان را بلند می کنند تا در و همسایه هم بشنوند. دلم می خواهد آواز قمرالملوک وزیری را بشنوم، مثل بلبل چهچه میزد. خانم مدیر چند تا صفحه ی قمرالملوک داشت، نفهمیدم نصیب کی شد. تابستان ها خدا بیامرزدش می رفت اوین - درکه، مدرسه هم که تعطیل بود. حیاط را آبپاشی مفصلی می کردیم، گل های اطلسی را که خودمان کاشته بودیم آب می دادیم، زیر داربست مو می نشستیم، گرامافون را کوک می کردیم و صفحه ی قمرالملوک می گذاشتیم، صفحه ی ظلی، اقبال السطان. شربت به لیمو درست می کردم می دادم دست حاج اسماعیل، می گفتم نوش جان، گوارای وجودت، میگفت اول تو بخور... اگر ربابه یک تک پا می آمد و منصور و مسعود را هم می آورد چقدر دلم باز می شد. به مسعود گفتم: مسعود موش بخوردت. گفت: خودت را موش بخورد! بهش التماس کردم که یک بوس به جده ات بده، صورتش را گرفت جلو لب هایم. نماز رسوایی را باید پشت بام مستراح بخوانند و باید آفتاب زده باشد، بعدش هم باید یزید و معاویه را لعنت بکنند. این ها را خانم پنیرپور گفت. پیش از زمستان آمده بود روی پشت بام نشسته بود سبزی پاک می کرد، آفتاب می چسبید، من هم رفته بودم رخت پهن بکنم، بسکه دلم تنگ بود رفتم سلامش کردم. آنروز اختلاط کردیم، گل گفتیم و گل شنیدیم، برایش گفتم که خوش دنیا را گذرانده ام، و همه فندیی زده ام. بعد از دامادم گفتم و خونی که به دلم کرده، گفت: نماز رسوایی بخوان تا خدا رسوایش بکند. بعد از آنروز نفهمیدم چرا با من سر سنگین شد، اگر همدیگر را می دیدیم جوری تا می کرد که انگار به عمرش مرا ندیده، من هم دیگر سلامش نکردم. با وجود این می روم ازش نماز رسوایی یاد می گیرم. کاش آفتاب بود و پشت بام مستراح آنقدر برف ننشسته بود. خدا لحاف پاره اش را تکان داده، همه جا پنبه لحاف بزرگش ریخته و باز هم دارد می ریزد. استغفرالله، نه خیر، کله ام خراب است. آدم نمی شوم، زن، بسکه کفر گفتی این همه بلا به سرت آمد!
یک کلام در آمدیم گفتیم: سر عمر تو را می گویند مرد؟ خودت و برادرهای نره غولت بچه ام را کشتید، زن آبستن پا به ماه با یکدست قابلمه بچه را گرفته، با دست دیگرش دست مسعود تخم سگ را گرفته، لباس همه تان را می شوید، اتو می زند، ناهار می پزد، شام می پزد. مادرت همه اش تسبیح می اندازد و فرمان می دهد، برادرهایت انگار کلفت گیر آورده اند. خودت از محضر که می آیی خبر مرگت اوراقی؛ بچه ام آب گرم می آورد پایت را می شوید، روی میخچه هایت سنگ پا می مالد. خودم با دو تا چشم کور شده ام دیده ام...
خانه شان که می رفتم یک من می رفتم صد من برمی گشتم. آنقدر بد اخمی می کرد و مادرش آنقدر سرکوفت به من و بچه ام میزد و برادرهایش آنقدر هر و کر می کردند که از جان خودم سیر می شدم. خیلی کم آنجا می رفتم، یک روز عصر رفتم دم کودکستان مسعود بچه ام را ببینم، دیدم ربابه یک دستش قابلمه ی بچه و سبد خریدش است و با دست دیگر دست مسعود را گرفته- زن پا به ماه- روی برف ها هی می لغزند و می آیند و مسعود هم نق می زند که بغلم کن مامان، بغلم کن. بچه را بغل کردم و با دخترم رفتم به خانه اکبیریشان. زیر کرسی تمرگیده بود تخمه می شکست. مادرش هم گوشه ی اتاق داشت نماز کمرش میزد. برادرهایش هنوز نیامده بودند. گفتم تو واقعاً مردی؟ نمی توانی خبر مرگت، بروی بچه ات را از کودکستان بیاوری؟ پاشنه ی دهنم را کشیدم و هر چه از دهنم درآمد گفتم. از تعجب خشکش زده بود؛ از زیر کرسی پا شد و دستم را گرفت و کشان کشان از اتاق بیرونم آورد و از در خانه انداختم بیرون. بهم می گفت غول بیابانی، زنیکه ی پتیاره، دمامه ی جادو! چه حرفها که نزد...
و تازه دست بزن هم دارد، دخترم را کتک می زند. از در و همسایه ها شنیده ام، شنیدهام گفته مگر ننه ات با نان کلفتی و فراشی مدرسه بزرگت نکرده؟ حتی شنیدم دخترم منصور را بدون قابله زاییده، حالا باید بیست ماهش شده باشد، لابد حرف هم می زند. شنیده ام مادرش گفته شکم دوم قابله می خواهد چه کند؟ و خودش بچه را گرفته. همسایه ها هم کمک کرده اند. این ها را که شنیدم نتوانستم تحمل کنم. پا شدم یک من نارنگی خریدم و رفتم دیدن دخترم. رنگش زرد مثل زردچوبه، چه رنگی، چه حالی، تا نداشت تو رختخواب بنشیند و التماسم کرد که مادر اینجا نمان، پاشو برو نارنگی ها را هم بردار ببر. اگر بفهمد تو آمده ای می گیرد می زندم و حالا کو تا از رختخواب در بیایم. یک عالمه رخت چرک جمع شده، کفری شدم گفتم: ربابه، مادرت پیش مرگت بشود، اینکه نشد زندگی، این مُردگی است. من و پدر خدا بیامرزدت کیفِ دنیا را کردیم، تو چرا باید بسوزی و بسازی؟ مگر عمر را چند بار به آدمیزاد می دهند، پدرت تو را قنداق می کرد، لالایی می گفت، می شستت، گردشت می برد. گفت: مادر دو تا بچه دارم نمی توانم طلاق بگیرم، بعلاوه با من که بد تا نمیکند. گفتم: برای کلفتی لازم نکرده بود این همه درس بخوانی...
ای ربابه، بچه گول می زنی؟ دیگر می خواستی چه بلایی به سرت بیاورد؟ در مدرسه مسعود هم قدغن کرده است که نروم. میروم قصابی، بقالی، لبنیاتی، نزدیک خانه شان بلکه یکی از همسایه های بچه ام را ببینم، آن ها لابد بچه ام را می بینند یا صدای آن سگ هرزه مرض را می شنوند. شنیده ام ربابه عینکی شده، بسکه بچه ام درس خواند. ای دل غافل لابد تو سر بچه ام زده که بچه ام عینکی شده، چه چیزها که نمی شنوم. می شنوم بچه ام را زده، سرش را شکسته، می شنوم مسعود را زده، از گوش بچه خون آمده، می شنوم... نفرین هایی به دامادم می کنم که اگر یکیش بگیرد، برای هفتاد پشتش بس است، اما چه کنم که همیشه ظالم سالم است.
ای ربابه، من و بابایت هر چه کیف تو این دنیا بود کردیم، از تو هم چیزی دریغ نکردم. گفتم تا تو خانه ی منی زحمت نکشی، وقتی رفتی خانه شوهر زحمت می کشی، اما دیگر نمی دانستم به این اندازه. خواهرهای بی چشم و رویش ناخوش که می شوند می آیند منزل مادر جان اطراق می کنند. ای مادر جان کوفت و کاری، ای مادر جان و زغنبوط! کی ازتان پرستاری می کند؟ ربابه، ربابه بدو آب میوه بیار، بدو شوربای جوجه بپز، بدو برو شیر بخر، گرم کن بده زهرمار بکنیم! خانم مدیر خدا بیامرز می گفت: نمی گذاری آب تو دل این بچه تکان بخورد. می گذاری به درس و مشقش برسد، سعی داری ربابه را از طبقه خودش در بیاوری، دیگر نمی دانی که زن معناً از طبقه زحمتکش است. نور به قبرت ببارد زن، عجب دانا بودی!
پاشوم بروم شیر بخرم، شیر برنج درست کنم، نه، فرنی می پزم. این دندان بدمصب بدجوری می زند. دکتر بیمه گفت: هر وقت از تنهایی به سرت زد بزن برو بیرون...
پاشد تو آینه نگاه کرد. بُن موها سفید شده بود، بعد به قرمزی می زد و ته موها سیاه پر کلاغی بود. بیخود نبود که دامادش لقبش داده بود دمامه جادو، دیگر نمی دانست که آدم آه می کشد و موی سفید از قلبش بیرون می زند. سرِ ربابه که آبستن بود در ماه نهم سرِ قلبش می خارید، خانم مدیر گفت: بچه دارد مو در می آورد. می گفت: موی بچه از قلب مادرش جوانه می زند. می گفت: هر طور که حساب بکنیم با وضع فعلی، زن معناً از طبقه زحمتکش است.
گوشه ی کرسی را کنار زد. یک تومان از زیر زیلو برداشت. حیف از آن دو تا قالیچه ی کُردی که جهاز کرده بود و به خانه ی همچون دامادی فرستاده بود. چادر نمازش را سر انداخت و با چتر عنابیش از در حیاط درآمد. با احتیاط راه می رفت و دست به دیوار، به ناودان آهنی، به پنجره های خانه های مردم می گرفت. کاش دندانش را در آورده بود اما بی دندان و با آن همه چروک نمی خواست جلو مردم ظاهر بشود. بایستی تمام خیابان علایی را میرفت، بعد می انداخت پشت سازمان برنامه، در خیابان شاه آباد همه جور دکانی بود. می توانست از بغل کلانتری برود خیابان ژاله و از لبنیاتی آقای پنیرپور شیر بخرد.
شیر تمام شده بود، نه شیرِ تو شیشه بود و نه شیر پاکتی و نه شیر معمولی. «خراب بشوی تهران، روی سر ناکس ها و نامردها و اخته ها خراب بشوی، با آن زمستان های سخت و سرد و تابستان های گرم خشکت. نه رودخانه ای، نه دار و درختی، نه جوی آبی، بقول خانم مدیر مثل یک لکه جوهر روی کاغذ آب خشک کن پهن شده، همه جا دویده، مثل خرچنگ به اطراف دست انداخته. ای شهر خرچنگ قورباغه ای خراب بشوی!»
به قصابی رفت. زن آقای پنیرپور داشت گوشت می خرید. یک ران سفارش داده بود. جعفر آقا داشت ران را تکه تکه می کرد و با ساطور استخوان ها را دو نیمه می کرد. گوشت خوشرنگ غیر یخ زده ی گوسفند ایرانی بود. گفت: دو کیلو و هفتصد گرم. «خوب، بیخود که مردم لندهور نمی شوند و غبغب نمی اندازند.» خانم پنیرپور روسری پشمی سر کرده بود، دستکش دستش بود، روی کت و دامنش پوستین پوشیده بود. از جیب کتش یک اسکناس پنجاه تومانی در آورد و داد دست جعفر آقا. دست جعفر آقا بریده بود و پارچه ای که روی آن بسته بود خونی بود.
منتظر ماند تا خانم پنیرپور رفت. دست دراز کرد و یک تومان را داد به جعفر آقا. جعفر آقا کمی پیه و پوست و یک ذره گوشت و یک استخوان یخ زده از روی پیشخوان برداشت و تو ترازو انداخت. کوکب سلطان گفت: «جعفر آقا گوشت یخ زده ی نمیدانم مال کدام گورستان را به من نده. به درد کود می خورد که زیر درخت چال کنند.» جعفر آقا تشر زد که همین است که هست، با یک تومان فیله شیشک بدهم؟ آشغال ها را گذاشت تو یک کاغذ روزنامه و داد دست کوکب سلطان... اگر حاج اسماعیل زنده بود همچین جرأتی می کرد؟
چه ترسی کوکب سلطان را گرفته بود! این ترس خودش یکنوع مرض بود. می ترسید تمام عمر همین طور تنها بماند و دامادش هرگز با او آشتی نکند و او روی دخترش را نبیند. دم پمپ بنزین یک بار لیز خورد، نزدیک بود بیفتد. پیادهرو از یخبندان عین شیشه شده بود و حالا برف داشت روی یخ ها را می پوشانید. ترس دیگرش از برف بود. می ترسید آنقدر برف ببارد که او نتواند از خانه در بیاید، نتواند به باغ صبا برود و تو مغازه های لبنیاتی و قصابی و بقالی محله ی دخترش سر و گوشی آب بدهد و سراغی از او بگیرد. می ترسید آنقدر برف ببارد که در خانه ها را برف بگیرد و درها باز نشود و مردم مجبور بشوند از پشت بام ها آمد و رفت بکنند. همسایه های او که همه شیروانی دارند و راه او چنان بسته شود که تو اتاقش زندانی بماند و بعد همین مرضی را بگیرد که می گویند از ژاپن آمده، آنقدر عُق بزند تا آب در بدنش نماند و تک و تنها و بدون پرستار در اتاقش بپوسد، بمیرد و بپوسد. اما از مرگ که نمی ترسید، مگر آدم عشقی از مرگ می ترسد؟ از برف و مرض و تنهایی و درهای بسته و قهر دامادش می ترسید، اما از مرگ نمی ترسید، البته به شرطی که اصلا درد نکشد، به شرطی که خودش نفهمد دارد می میرد. به شرطی که خواب به خواب بشود. دیگر مثل خانم پنیرپور از نکیر و منکر و شب اول قبر و روز پنجاه هزار سال ترسی نداشت، هیچکدام را باور نمی کرد.
باید خودش را به کاری مشغول می کرد که آنقدر از تنهایی نترسد، دیگر چقدر ببافد و بشکافد و دوباره ببافد. فکر کرد بنشیند سر یک چهل تکه، تو بقچه هایش بگردد و هر چه دم قیچی سراغ دارد جمع بکند و بنشیند و یک لحاف چهل تکه سرهم بکند. اما برای کی؟ دخترش که می ترسد از او چیزی بستاند. پس برای کی بدوزد؟ اصلا برای کی و بخاطر چی زنده است؟ به کی سلام بکند؟ کی مانده که آدم بهش سلام بکند؟
بچه ها معلوم نبود از کدام جهنم دره ای ریخته بودند تو کوچه و برف بازی می کردند و روی یخ ها سُر می خوردند و گذر عابران را لیز می کردند. یک گلوله برفی روی چترش خورد و صدا کرد. چترش را بست و برگشت که فحش بدهد. صورت بچه ها قرمز بود و شاد و خرم سرسره می کردند. دلش نیامد فحششان بدهد. مگر خودش روزی روزگاری بچه و جوان نبوده؟ مگر کیف دنیا را نکرده؟ مگر کم آتش سوزانده بود؟ سر خیابان علایی بچه ها آدمک برفی عظیمی درست کرده بودند، آدمک برفی مردی یک چشمی بود و روی چشم دیگرش یک تکه پارچه سیاه گرد با قیطان سیاه بسته بودند و یک عرقچین سیاه هم سرش گذاشته بودند.1 مثل اینکه دق دلیشان را خالی می کردند. چونکه با گلوله برف به آدمکی که خودشان ساخته بودند حمله می کردند. خون از لپ هایشان میچکید، بسکه تقلا کرده بودند. چشم هایشان برق می زد. یکیشان روی برف سر می خورد و رو به کوکب سلطان پیش می آمد. زیر ناودان یک خانه، نزدیک خانه شان رسیده بود. پسر آمد و آمد، ناگهان لیز خورد و به کوکب سلطان زد و هر دو نقش زمین شدند، اما پسر پاشد و پا گذاشت به دو. کوکب سلطان یک طرف افتاده بود و چترش طرف دیگر و گوشتی که خریده بود -گوشت که نه آشغال گوشت ها- هم از دستش افتاده بود و روی یخ و برف ولو شده بود. کوکب سلطان باورش نمی شد بتواند اینطور از جا در برود، انگار در بیابان برهوتی تنها روی یخ و برف رها شده بود. به دستور دکتر بیمه شروع کرد به فریاد کشیدن. داد زد:
« قِرتی ها، قِرشمال ها، حرام زاده ها! مدرسه ها را تعطیل کرده اند که به جان مردم بیفتید؟ معلوم نیست تو کدام گورستان تخمدان ترکانده اند و این تخم حرام ها پا گرفته اند! ای مردم به دادم برسید، این تخم حرام مرا کشت، انداخت زمین و در رفت. لابد دستم یا پایم شکسته. یکی تان بیایید دست مرا بگیرید از زمین بلند کنید. خبر مرگتان فقط بلدید اطوار بریزید، پنجاه تومانی از جیب کتتان دربیاورید، دو کیلو دو کیلو گوشت بخرید؟ یکبار شد یک کاسه ی ماست خیر سرتان به همسایه تان تعارف بدهید؟ الهی داغت به دل ننه ات بیفتد، الهی خبر مرگت را برایم بیاورند، الهی تو پیاده باشی و آب خوش سواره، ای کسی که مرا از بچه ام دور کردی! ربابه کجایی ببینی مادرت چطوری ذلیل شده؟ ای حاج اسماعیل تو کجایی؟ یک لب بودم و هزار خنده، حالا نگاهم کنید. الهی هیچ عزیزی ذلیل نشود. ای بچه های ناتوِ ذلیل مرده، اگر آدم بگوید بالای چشمتان ابرو، هزار جور کس و کار پیدا می کنید، اما حالا کس و کارتان کجا بود...؟»
چند رهگذر به طرفش آمدند، جوانی که ریش سیاه و عینک داشت خم شد و دست کوکب سلطان را گرفت و از زمین بلندش کرد، چادر نمازش را از روی زمین برداشت، برف هایش را تکانید و روی سرش انداخت. زن خوش سیمای بی حجابی اشغال گوشت را جمع کرد و در کاغذ روزنامه پیچید و به دستش داد.

قلب کوکب سلطان بدجوری می زد و دهانش تلخ بود. با اینحال به روی زن خندید. ناگهان خیال کرد که این جوان دامادی است که آرزو داشت داشته باشد، اما نداشت و این زن دختر خودش است. بعد اندیشید که تمام مردم شهر قوم و خویش و کس و کار او هستند و از این اندیشه یک آن دلش خوش شد. رو به همه سلام گفت و ناگهان زد به گریه و حالا اشکی می ریخت که انگار حاج اسماعیل همین دیروز گم شده است.

سیمین دانشور
0 پیام


باغ سنگ | 2018-06-29 22:44:24




روز عقد كنان دختر خاله اش ، با سوزن و نخ قرمز زبان مادر شوهر را می دوخت سفره عقد را هم خودش انداخته بود . به دوخت و دوز پارچه ای كه روی سر عروس داشتند قند می سائیدند به كار بود كه مرد آن حرفها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده اش سابقه دار بود اما نه جلوی آنهمه زن و مرد كه قند می سائیدند ، انگار قندی در كار نبوده است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه كرد
چرا هیچ كدامشان حرفی نزدند؟ چرا دخت خاله اش پا نشد و یك سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ مگر دختر خاله اش هم بازی و یار غار او نبود ؟ مگر جاسوس یك جانبه نبود و هر كاری جواد می كرد خبرش را به او نرسانیده بود؟ مگر راست نبرده بودش سر رختخواب در پستو انداخته شده و…؟ مرد گفته بود: الماس ، از اطاق عقد برو بیرون ، شكون ندارد، تو زن مشئومی هستی ، تو بچه ناقص الخلقه به دنیا آورده ای

فیروز را بارها پیش دكتر برده بودند، دكتر گفته بود : وصلت قوم و خویش نزدیك … از نظر ژنتیك… به یك كلام بچه منگل بود ، اما همش كه تقصیر الماس نبود ، گویا زن و مرد با هم بچه را می سازند، سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه سفید را آلود ، زنی كه قند می سائید قندها را سپرد دست زنی كه كنارش ایستاده بود ، الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاكسی به سراغ قفل سازی كه پیشاپیش با او قرار گذاشته بود رفت و با همان تاكسی قفل ساز را به خانه آورد و قفل ساز به عوض كردن قفل خانه مشغول شد، پسرش را از رقیه گرفت و بوسید ، فیروز بلد بود بخندد ، به لبها فشار می آورد و لبها كج و كوله می شد تا خنده كی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی خندید و به آغوش او هم نمی رفت، چشمهای فیروز هم می دید و گوشهایش برای قصه شنیدن جان می داد، اما پاها و دستهایش رشد نكرده بود (نی های قلیان) و هرچه الماس یك حرف دو حرف بر زبانش گذاشت ، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت

یك لخته گوشت ، مرد می گفت، هیچ هیچ است و زن می گفت كه من عاشق همین هیچم ، مرد راست می آمد، چپ می رفت می گفت: برو پی كارت، خاك بر سرت بكنند با این بچه زاییدنت ، می گفت تو هیچ كار برای من نكرده ای ، اگر راست می گویی خانه را به اسم من بكن ، الماس می دانست كجایش می سوزد؟ از سیر تا پیاز كارهایش را خبر داشت و باندای خواهر شوهر كه جان جانانش بود خودش را هر طور كه می توانست می رسانید و پاورچین به صحنه عملیات مرد راهنمایی می شد و با سكوت شاهد بود و چنان بهنگام صحنه را ترك می گفت كه حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمی شد ند كه كی رفته بود؟ مدتها بود كه بخش عمده ی دارو ندار جواد را در چمدانها بسته بود ، قفل ساز كه رفت باز مانده را در چمدانهای دیگر گذاشت و بچه به بغل او و رقیه می رفتند و می آمدند و چمدانها را به خانه همسایه ، نادره خانم بردند ، تنها بوی مرد در خانه مانده بود

بوی پا، بوی عرق زیر بغل ، بوی….. آیا این بوها تا آخر عمر بااو می ماند؟ نادره خانم پرسید رسید بدهم؟ نه به نادره خانم اطمینان داشت ، نادره خانم گفت بهتر است رسید بدهم فردا هزارو یك ادعا می كند ، نه لزومی نداشت ، ریز دار و ندار شوهر را یاداشت كرده بود ، نادره خانم گریه كرد ، گفت: خیال می كنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟

خانه ات را به آتش می كشم ، بالش می گذارم روی سر فیروزه و هیچت را خفه می كنم ، اسید می پاشم به صورتت ، اله می كنم ، بله می كنم ، دو سه بار چشمهایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت رو بكش نسناس ، دو علی گلابی ، الماس در دل می گفت ، اما همان دل به سمتی می راندش كه خود را از زن هدف بودن و زن زباله بودن برهاند ، حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می پیوست ، دل می گفت : آخر تا كی ؟ همتی كن« هر سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه به شعر ندا و صلایش را سر می داد ، و ندای همین دل هم در آغاز معركه درست بود ، كاش به این ندا گوش داده بود كه می گفت : نكن ، از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی

چقدر دوره اش كرده بودند ، چقدر جواد التماس كرده بود و الماس ناز كرده بود ، مادر خدا بیامرز و خاله اش می گفتند آخر نام ترا به اسم جواد بریده اند ، خود جوان چاخان می كرد كه از بچگی عاشقش بوده ، می گفت : عقد دختر خاله و پسر خاله را در آسمانها بسته اند ، الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود كه عقد دختر و عمو و پسر عمو بوده است كه در آسمانها بسته شده است ، جواد می گفت : آسمان بیست و هفت طبقه دارد ، طبقه سوم مال دختر عمو پسر عمو است و طبقه چهارم مال تو و من ، آخر باورش شد ، پانزده سالش كه بیشتر نبود ، روز عقد كه روی صندلی نشاندنش پایش را تكان تكان می داد ، پا می شد و مشت مشت شیرینی را از روی میز بر می داشت و به همكلاسیهایش می داد ، مادرش سپرده بود كه بعد از سه بار «بله» را بگوید ، بعد از اولی خطبه عقد، ملا كه پرسید؟ الماس خانم، من وكیلم كه…. گفت: بله ، بله ، بله ، همه خندیدند

حتی جواد اما مادرش نیشكونش گرفت و گفت : ور پریده ، با رقیه كوشیدند كمی پوره به خورد فیروزه بدهند ، آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت ، فرو دادن برای بچه مشكل بود ، تف می كرد ، تف می كرد ، الماس التماس می كرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را می گویم ، این قصه را هم فیروزه و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند ودر دل می گفت: مگر خود تو به صورت یك باغ سنگ در نیامده ای ؟ مگر تو با دستهای بسته خود را به دریا نیداخته ای؟ پس من چگونه گویم : زنهار تو نگردی؟

یكی بود یكی نبود، پیرمردی بود كه یك باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود ، آبیاری ، هرس كردن، شخم زدن، كود دادن، گلكاری ، میوه چینی، آخر تا كی ؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت كه دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع كرد، در ختها می پژمردند، و می خشكیدند، پروانه ها، گنجشكها، سبزه قباها، شانه به سر ها همه از باغ پیرمرد مهاجرت كردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاخته نر را از باغ ارباب می شنید كه می پرسید: موسی كوتقی؟ جفت او، فاخته ماده، كنار یك درخت كه هنوز سبز بود و چند تا آلوچه داده بود می چمید و می خرامید

پیرمرده با درختها و با فاخته ماده حرف می زد ، به درختها می گفت: صدایتان را می شنوم ، از من می پرسید : چرا به ما آب ندادی؟ می گوئید مگزار ما خشك بشویم ، چه كنم آب باغ را بسته اند ، درخت آلوچه می دانم تو چه می گویی؟ می گویی امسال همت كرده ام و چند تا آلوچه داده ام ، غرور ما به میوه هایمان است ، غرور ما را نشكن به فاخته می گفت : از تو صدایی نمی شنوم ، چه در سر داری كه هیچ نمی گویی؟

الماس گریه اش گرفت ، فیروز هم خوابش برده بود و دل می گفت : با بی گناهی ترا چنین می سوزند ، اما تو بگریز، بگریز ، دستگهش را داری ، و الماس گریان به دل جواب می داد : می گریزم و كنار هر باغ سنگ یك باغ بسیار درخت میسازم ، از رقیه پرسید تو هم نخوابیدی؟ نه الماس خانم خوابم نمی برد ، می ترسم آقا بیاید و یاداشت شما را كه پشت در چسبانیده اید بخواند و خانه را آتش بزند ، خوب بزند ، آنوقت بر تل خاكستر بشینیم؟ نه میریم به باغ سنگ پناه می بریم

بایستی رقیه را آرام می كرد چه جوری؟ آیا باید همه هوشیارانه ی زنانه اش را برای او فاش می كرد؟ آیا باید می گفت كه خانه را قولنامه كرده است و فردا می رود محضر و پول فروش خانه را در بانك می گذارد و سند فروش را می آورد می دهد و دست نادره خانم؟ می دانست كه جواد تا غروب فردا نمی آید ، روز پاتختی خواهرش است ، عصر هم بساط منقل است و وافورشاید فردا شب هم نیاید

پستو رختخواب انداخته شده ، لختی دست و پا و پاها ، تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی می شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد ، این احتمال هم هست كه بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت « زن هدف» در بیاید تا كی مثل الماس« زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خواهد كشت؟ آیا مثل جواد یك داد كلیمانجارویی سر او خواهد زد كه چرا مثل بچه آدم وا نمی دهد؟ یك نعره مثل شیر نماد فیلمهای ساخت مترو گلدن مایر؟

نباید زباله ها را مدام بهم زد ، تفاله چایی ، دستمال كاغذی ، پوست هندوانه یا طالبی یا تخمه هایشان، دمپایی كهنه ، استخوان و ته مانده هر چه كه بایستی پنهان بماند ، باید زباله ها را در كیسه زباله سیاه ریخت و درش را محكم گره زد تا گربه ها نتوانند در كوچه ولوشان كنند ، و اینك چرا آدمهای سیاه دل می شوند یا سنگدل؟

مواجهه با آن همه زباله در زندگی های به آدم نبرده شان هست كه دل سیاه و سنگدلشان می كند و یا دست كم دلزده می شوند و یا به هر چه پیش بیاید تن می دهند اما تو ای دل من مباد كه پاك نمانی ، آیا بایستی به رقیه می گفت كه تمام سكه های طلا و جواهراتش را در صندوق بانك گذاشته است ، می رور كنار باغ سنگ پیرمرد زمین می خرد و باغی می سازد و چاه عمیقی وا می دارد بكنند…. اول ترتیب چاه را می دهد ، به آب رسید… آب فراوانی كه مثل الماس بدرخشد و مثل اشك چشم زلال باشد، آبی كه هر تشنه ای را سیراب بكند ، آبی كه خورشید در روز و ماه در شب، بوسه ها را نثارش بكنند

همه جور درخت می نشاند همه جور بذری می افشاند همه جور گلی می كارد و با گلها و درختها حرفها دارد كه بزند و این بار آب باغ ارباب است كه قطع می شود و درختهای اوست كه می پژمردند و می خشكند و ارباب مثل پیر مرد نیست كه زبان درختها را بفهمد و تسلایشان بدهد

می ماند مسئله طلاق و حضانت فیروز ، فیروز چهار سالش هم بیشتر است ، كارشان به داد گاه می كشد ، حضانت طفل را می دهن به جواد و او « هیچ» الماس را می گیرد و شاید سر به نیست می كند ، شاید هم طلاق ندهد مگر آنكه الماس را خوب بدوشد و بچزاند ، در آن صورت بایستی كوچ می كردند ، به كجا ؟ همینجا كه بودند و طنشان بود با همان باغ سنگش

آهسته پاشد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز كرد و یك لیوان آب خورد ، یك لیوان آب برای رقیه آورد تكمه برق را زد ، رقیه ترسان بر رختخوابش نشست و پرسید: كی بود ؟ الماس گفت : منم رقیه نترس ، دراز كه می كشید گفت : رقیه، می دانی پیرمرد باغ سنگ را چه جوری ساخت؟ نه ، هر روز یك چادر شب بر می داشت و می رفت لب رودخانه و یك عالمه سنگ جمع می كرد ، میریخت در چادر شب و به باغ می آورد ، بعد رفت طنابهای رنگارنگ خرید ، سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه رنگ ، طنابها را به قطعه های مختلف برید ، در یك سطل گل درست كرد ، سنگها را در گل فرو می برد و به وسط و كناره طنابها می چسبانید ، سنگهای به گل آغشته در طنابها فرو می رفتند و گل كه خشك می شد، امكان افتادنشان نبود ، گلها را از بستر رودخانه می آورد ، رودخانه بخشنده است ، باغبان پیر طنابها را بر شاخه های خشكیده می بست ، تا چشم كار می كرد درختهایی در دیده بیننده می آمد كه میوه اصلیشان سنگ بود

موسی كو تقی چی شد؟ فاخته را می گویی ؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می داد و نوازشش هم می كرد ، فاخته نر دیگر صدایش نكرد؟ الماس زمزمه كرد : دل من ، دل من، دل من

سیمین دانشور
0 پیام


همسر قاضی | 2018-06-11 16:21:06

نیکولاس ویدال همیشه یادش بود که برای زنی سر خواهد باخت. روزی که به دنیا آمد چنین سرنوشتی را پیشگویی کردند. بعدها زن ترکی که در مغازه نبش خیابان برایش فال قهوه گرفت این پیشگویی را تایید کرد. با این حال کمترین تصوری نداشت که این زن کاسیلدا، همسر قاضی هیدالگو، خواهد بود. نخستین بار روز عروسی، همسر قاضی را دید. اما چون زن‌های سیه‌مو و سیه‌چرده را می‌پسندید، چندان از او خوشش نیامد. خرامیدن اثیری دختر در جامه عروسی، چشمان شگفت‌زده، و انگشتانی که پیدا بود در فن برانگیختن لذت مردان ناآزموده است، کم و بیش به نظرش زشت می‌نمود. او که پروای سرنوشتش را داشت، پیوسته در رابطه عاطفی با زنان محتاط بود و هرگاه به ارضای غریزه جنسی نیاز داشت، سنگ به دل می‌گذاشت و به کوتاه‌ترین برخورد بسنده می‌کرد. اما کاسیلدا چنان غیر واقعی و دوردست می‌نمود که همه احتیاط‌هایش را دور انداخت و لحظه سرنوشت‌ساز که فرارسید، آن پیشگویی را که بر تمام تصمیم‌هایش اثر می‌گذاشت از یاد برد. نیکولاس ویدال که با دو تن از افرادش بر پشت بام بانک قوز کرده بود، بانوی جوان اهل پایتخت را دید می‌زد. ده دوازده تن از خویشان پریده رنگ و ظریف عروس همراهش بودند که در تمام طول مراسم کلافه خود را باد می‌زدند و بعد هم یکراست رفتند و دیگر باز نگشتند. ویدال نیز مانند همه اهالی شهر عقیده داشت که عروس جوان در آن آب و هوا تاب نخواهد آورد و چند ماهی طول نخواهد کشید که پیرز‌ن‌ها بار دیگر، اما این‌بار برای تدفین، جامه بر تنش خواهند آراست. تازه اگر در برابر گرما و گرد و غبار که از هرسوراخ سنبه‌ای نفوذ می‌کرد تا در روح آدم جا خوش کند دوام می‌آورد، ناگزیر بود به خرده‌گیری‌های شوهری که عادات دوره مجردیش پابرجا بود تسلیم شود. سن قاضی هیدالگو دو برابر او بود، و آن قدر در بستر تنهایی خفته بود که هیچ راهی برای خشنود کردن زنی نمی‌شناخت. جدیت و سر سختی او که حتا به بهای زیر پاگذاردن عدالت، قانون را اجرا می‌کرد، سبب شده بود که در سراسر ایالت از او حساب ببرند. در انجام حرفه‌اش از کاربرد عقل سلیم خودداری می‌ورزید، در محکوم کردن دزدی مرغ نیز به اندازه قتل عمد سختگیر بود. جامعه رسمی سیاه به تن می‌کرد و به رغم گرد و غباری که در این شهر از یادرفته به همه جا نفوذ می‌کرد، چکمه‌هایش پیوسته از واکس برق می‌زد. مردی چون او هرگز شوهر خوبی نمی‌شد، با این‌همه نه تنها پیشگویی‌های ناموافق روز عروسی تحقق نیافت، بلکه کاسیلدا از عهده سه آبستنی پی‌درپی و سریع شاد و خندان برآمد. ظهر هر یکشنبه شنل اسپانیولی بر دوش، خونسرد و آرام با شوهرش به نماز جماعت می‌رفت، و همچون روز ورود پریده رنگ و باریک اندام بود، انگار که تابستان بی‌رحم ما ذره‌ای بر او اثر نگذاشته است. نمونه کاملی بود از ظرافت و خوش‌اندامی. بلندترین کلماتش احوالپرسی‌های گرم و نرم بود و نمایان‌ترین اطوارش سرجنباندن پر لطفش. چنان موجود اثیری و شفافی بود که دمی بی‌پرواییامکان داشت ناپدیدش کند. در برابر تغییرات اندکی که او کرده بود، تغییر رفتار قاضی برجسته‌تر می‌نمود، گرچه در ظاهر تغییر نکرد-هنوز جامه سیاه می‌پوشید و به کلاغ می‌مانست و مثل همیشه شق ورق و بی‌نزاکت بود- اما قضاوتش در دادگاه سراپا دگرگون شد. در برابر شگفتی همگان جوانی را که مغازه‌دار ترک چیزی دزدیده بود تبرئه کرد. استدلالش چنین بود که مغازه‌دار سال‌ها به او کم فروخته و بنابراین پولی که اینک دزدیده به جبران آن کم‌فروشی است. همچنین از مجازات زن زانیه‌ای خودداری ورزید و چنین دلیل آورد که چون شوهرش خود معشوقه‌ای دارد، از نظر اخلاقی نباید انتظار وفاداری داشته باشد. در شهر شایع شد که قاضی از آستانه در که به درون می‌رود از این‌رو به آن‌رو می‌شود: جامه‌های تیره‌اش را دور می‌افکند، با فرزندانش بازی و جست و خیز می‌کند و کاسیلدا را که بغل می‌کند غش‌غش می‌خندد. گرچه کسی نتوانست این شایعات را تایید کند، همسرش به سبب خوشرفتاری قاضی اعتباری یافت و براساس آن بر محبوبیتش افزود. هیچ‌یک از این شایعات ابدا توجه نیکولاس ویدال را جلب نمی‌کرد، زیرا مردی تحت پیگرد بود و اطمینان داشت روزی که او را با غل و زنجیر در پیشگاه قاضی حاضر کنند رحم و شفقتی در حقش اعمال نخواهد شد. به حرف‌هایی که درباره دونیا کاسیلدا می‌زدند اعتنایی نداشت و در موارد نادری که از دور می‌دیدش اثر نخستین‌بار که او را چون شبح بی‌جانی پنداشته بود پابرجا می‌شد.
ویدال سی سال پیش در اتاقی بی‌پنجره در تنها فاحشه‌ خانه شهر از زنی به نام خوآنای آواره و پدری گمنام زاده شد. دنیای به این گل وگشادی جایی برایش نداشت. مادرش این نکته را می‌دانست، بنابراین کوشید او را با ساقه‌های جعفری، کونه شمع، دوش خاکستر و دیگر وسایل خشن سقط جنین از رحمش بیرون بکشد، اما کودک سخت به زندگی چسبیده بود. سال‌ها بعد که خوآنا به پسر اسرارآمیز چشم دوخت، پی برد که اگر روش‌های بی بروبرگرد سقط جنین در مورد فرزندش کارگر نیفتاد، اما در عوض روحش را چون پولاد سخت کرد. به دنیا آمد، قابله او را به بالا گرفت و در پرتو چراغ نفتی وارسی کرد و دید که چهار پستان دارد.
قابله که به تجربه فراوانش می‌نازید، پیشگویی کرد: «موجود بیچاره! سرش را در راه زنی به باد می‌دهد!»
حرف‌های او چون بختکی روی پسرک افتاد. شاید عشق زنی از ادبار و فلاکت هستیش می‌کاست. مادرش برای جبران خطا در اقدام به سقط جنین، نام کوچک زیبا و نام خانوادگی پرهیبتی را به تصادف برایش برگزید. اما نام رفیع نیکولاس ویدال نیز در برابر سرنوشت رقم‌زده‌اش تکیه‌گاه استواری نبود. پیش از آنکه به سن بلوغ برسد صورتش پر از زخم چاقوی نزاع‌ها بود، بنابراین برای آدم‌های نجیب جای شگفتی نبود که سرانجام کارش به راهزنی کشید. در بیست سالگی رهبر دسته‌ای دست از جان شسته شد. خوگرفتن به خشونت عضلاتش را سفت کرد. از بیم افتادن در دام زنی محکوم به انزوا شده و همین به چهره‌اش حالت غم‌باری داده بود. هرکس که در شهر او را می‌دید از چشم‌های نمناکش پی می‌برد که هرگز سقوط نخواهد کرد و پسر خوآنای آواره است. هرگاه پس از جنایتی در منطقه، که شور و شیون به‌پا می‌شد و پلیس همراه سگ رد پایش را دنبال می‌کرد، پس از زیر پا گذاشتن تپه‌ها معمولا دست خالی باز می‌گشت. اگر راستش را بخواهید بهتر می‌دیدند اوضاع به همین منوال بگذرد، زیرا از عهده جنگیدن با او بر نمی‌آمدند. دار و دسته‌اش چنان شهرت هراسان کننده‌ای به دست آورده بودند که دهات و املاک آن دور و برها باج می‌دادند تا به آنان حمله نکند. این پول از سر افرادش نیز زیادی بود، اما نیکلاس ویدال آنان را مدام بر پشت اسب نگاه می‌داشت و به گردبادی از مرگ و نابودی می‌کشاند تا اصول جنگاوری از یادشان نرود. کسی شهامت دسترسی به آنان را نداشت. قاضی هیدالگو بارها از دولت خواسته بود برای تقویت پلیس نیروی نظامی بفرستد، اما پس از چند بار تهاجم بیهوده، سربازها به پادگان و دسته نیکلولاس ویدال به کارهای خود بازگشته بودند. تنها یک‌بار نزدیک بود ویدال به چنگ عدالت بیفتد، اما سختدلی او نجاتش داد.
قاضی هیدالگو که از ریشخند شدن قانون به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت وسواس خود را از یاد ببرد و برسر راه قانون‌شکن دام بگذارد. می‌دانست که برای دفاع از عدالت به بی‌عدالتی دست می‌یازد، اما میان دو شر آن را که کم ضررتر بود برگزید. تنها طعمه‌ای که داشت خوآنای آواره بود، زیرا تنها کسی که ویدال در دنیا داشت همان بود. ناگزیر شد برای این کار او را از فاحشه‌خانه بیرون بکشد. خوآنا که دیگر جذابیتش را از دست داده بود و مشتری سراغش را نمی‌گرفت در آنجا اتاق‌ها و مستراح‌ها را تمیز می‌کرد. قاضی او را در قفس مخصوص جا داد که در وسط میدان ارتش برپا شده بود و تنها ظرفی آب برای رفع تشنگی در آن گذاشت.
قاضی هیدالگو گفت: «آب که تمام شود، شروع می‌کند به هوار کشیدن، بعد پسرش دوان دوان می‌آید، و من هم با سربازها در گوشه‌ای کمین می‌کنم.»
خبر این شکنجه که از زمان بردگی بی‌سابقه بود، اندکی پیش از تمام شدن واپسین قطره‌های آب آشامیدنی مادر به گوش نیکولاس ویدال رسید. ویدال خاموش و بی‌اینکه ذره‌ای عاطفه در صورت خالی از احساس گرگ‌وارش پدیدار شود یا دمی از تیز کردن تیغه خنجرش روی تسمه‌ای چرمی دست بردارد، زیر نگاه افرادش به خبر گوش داد. گرچه سال‌ها از مادرش بی‌خبر بود و خاطره خوشی نیز از دوران کودکی نداشت، اما پای آبرو در میان بود. هیچ مردی چنین اهانتی را نمی‌پذیرد. افراد دسته‌اش پیشنهاد می‌کردند که اسب و تفنگ بردارند و به کمینگاه هجوم ببرند، و اگرلازم باشد بر سر آن جان ببازند. اما سر دسته هیچ شتابی در این کار نداشت. هر چه زمان می‌گذ‌شت، تنش در اردوگاه اوج می‌گرفت. مردان بی‌شکیب و خوی کرده به یکدیگر می‌نگریستند و جرات حرف‌زدن نداشتند. آنان خشمگین به قبضه تپانچه و یال اسب‌ها دست می‌کشیدند، یا خود را با حلقه زدن کمندها سرگرم می‌کردند. شب فرا رسید. در اردوگاه تنها نیکولاس ویدال به خواب رفته بود. سپیده‌دم اختلاف نظر بروز کرد. برخی از افراد گفتند که او بزدل‌تر از آن است که گمان می‌بردند، و دسته‌ای دیگر عقیده داشتند که رهبرشان سرگرم کشیدن نقشه‌ای طرفه و پرنیرنگ است تا مادرش را برهاند. تنها چیزی که هیچ‌گاه به ذهنشان نمی‌رسید این بود که شهامتش ته کشیده باشد، چون پیوسته نشان داده بود که بیش از حد لازم صرفش می‌کند. ظهر که شد، دیگر تاب نیاوردند و رفتند تا از او بپرسند که نقشه‌اش چیست.
ویدال گفت: «نمی‌خواهم چون ابلهی به دامش بیفتم.»
«پس مادرت چه می‌شود؟»
نیکولاس ویدال به سردیپاسخ داد: «خواهیم دید کی بیشتر تخم دارد، من یا قاضی.»
روز سوم که رسید، فریاد خوآنای آواره برای آب قطع شد. چشم‌های خیره و لب‌های بادکرده در کف قفس در خود مچاله شد و هرگاه به هوش می‌آمد به نرمی ناله می‌کرد و باقی وقت‌ها خواب می‌دید که در دوزخ است. چهار سرباز مسلح نگهبانی می‌دادند تا کسی برایش آب نیاورد. ناله‌هایش در تمام شهر می‌پیچید، از کرکره‌های بسته به درون می‌رفت و باد آن را از شکاف درها با خود می‌برد. آنگاه به نبش کوچه‌ها و خیابان‌ها که سگ‌های نگران در آنجا بودند می‌رسید و از زوزه‌های آنان در هنگام زادن توله‌ها بر می‌گذشت، چنان که هر کس ناله‌ها را می‌شنید پریشان می‌شد. قاضی نمی‌توانست جلو سیل مدام جمعیت را که به میدان می‌ریختند تا با پیرزن همدردی کنند بگیرد، و قدرت نداشت از اعتصاب فاحشگان برای همدردی با پیرزن، آن هم درست در آغاز دو هفته تعطیل معدنچیان، جلوگیری کند. آن شنبه خیابان‌ها پر از کارگران آرزومند بود که از خالی کردن بار ذخیره خود نومید بودند و در شهر چیزی جز وصف منظره قفس و آن ناله‌های جان‌شکار دهان به دهان نمی‌گشت و از کرانه رود به ساحل دریا نمی‌رسید. کشیش در راس دسته‌ای از خانم‌های کاتولیک قرار گرفت تا از قاضی هیدالگو رحم و شفقت مسیحی را طلب کنند و بخواهند پیرزن بینوای بیگناه را از چنین مرگ دردباری معاف کند، اما مرد قانون درش را کلون کرد و از گوش دادن به حرف‌هایش طفره رفت. در این موقع بود که تصمیم گرفتند دست به دامن دونیا کاسیلدا شوند.
همسر قاضی در اتاق نشیمن تاریک روشن آنها را پذیرفت. مثل همیشه شرمگین سر به زیر انداخت و به درخواست‌هایشان گوش داد. شوهرش سه روز به خانه نیامده و در اداره، در به روی خود بسته بود و انتظار می‌کشید تا نیکولاس ویدال به دامش بیفتد. بی‌آنکه از پنجره سرک بکشد از چگونگی ماجرا خبردار بود، چون ناله‌های کشدار و دردبار خوآنا حتا به اتاق‌های وسیع خانه او نیز راه گشوده بود. دونیا کاسیلدا منتظر شد تا مهمان‌ها رفتند، سپس بهترین لباس کودکانش را به آنان پوشاند و نوار سیاهی دوربازوی هر یک به نشانه عزا بست و همراهشان به سوی میدان روانه شد. سبد خوراکی و یک بطری آب تازه برای خوآنای آواره برداشت. نگهبان‌ها از کنج میدان که او را دیدند، به منظورش پی بردند. اما دستور اکید داشتند و با تفنگ سد راهش شدند. هنگامی که پافشاری کرد، در حضور جمعیت بازویش را گرفتند. کودکانش بنای گریه و زاری گذاشتند.
قاضی هیدالگو در دفتر نشسته بودو میدان را زیر نظر داشت. در شهر تنها کسی بود که موم در گوش نکرده بود. زیرا حواسش جمع کمینگاه بود و به خود فشار می‌آورد تا سم‌ضربه‌های اسب و علامت شروع عملیات را بشنود. سه شب و سه روز تمام در برابر ناله‌های خوآنا و ناسزاهای مردم شهر که جلو دادگاه گرد آمده بودند مقاومت کرد، اما شور و شیون فرزندانش را که شنید دانست که طاقتش طاق شده است. با ریش سه روزه و چشم‌های خون گرفته از شدت مراقبت و سنگینی هزارساله بر دوش، شکست خورده از دفترش بیرون آمد. از خیابان گذشت، به میدان پیچید و با همسرش رودررو شد. اندوهناک به یکدیگر زل زدند. طی هفت سال زناشویی، همسرش نخستین بار با او مخالفت می‌کرد، آن هم مخالفتی علنی و در حضور همه مردم شهر. برای آنکه سبد خوراکی و بطری آب از دست کاسیلدا به در آید، قاضی هیدالگو به دست خود در قفس را گشود و زندانی را آزاد کرد.
این خبر که به گوش نیکولاس ویدال رسید، قهقهه زد: «نگفتم قاضی تخمش را ندارد؟»
اما فردای آن روز خنده‌اش بدل به اخم شد. چون خبر آوردند که خوآنای آواره در همان فاحشه خانه‌ای که کار می‌کرد خود را از چلچراغی به‌دار آویخته، زیرا از این موضوع که پسرش او را در قفسی در میدان ارتش به حال خود رها کرده تا بگندد شرمسار بوده است.
ویدال گفت: «اجل آن قاضی رسیده.»
نقشه کشید که قا ضی را به شگفت آورد، مرگ هولناکی نصیبش کند و سپس او را در همان قفس کذایی بگذارد تا همگان شاهدش باشند. مغازه‌دار ترک به او خبر داد که خانواده هیدالگو همان شب راهی تفریحگاه کنار دریا شده‌اند تا طعم تلخ شکست را از یاد ببرند.
قاضی که برای استراحت در مهمان‌خانه‌ای کنار راه ایستاد، پی برد که تعقیبش می‌کنند. تا رسیدن گروه گشتی ارتش بی‌دفاع بود، اما چند ساعت وقت داشت و اتومبیلش از اسب‌های راهزنان تندتر می‌رفت. دستور داد زن و فرزندش سوار اتومبیل شوند، پا روی پدال گاز گذاشت و در جاده سرعت گرفت. قاعدتا باید می‌رسید و وقت اضافی نیز می‌داشت، اما مقدر بود که نیکولاس ویدال آن روز بارانی با زنی روبرو شود که او را به سوی فنا می‌برد.
قلب قاضی هیدالگو که براثر چند شب بی‌خوابی، خصومت مردم شهر، ضربه‌ای که به غرورش وارد شده بود و فشاری که در این مسابقه برای نجات خانواده‌اش تحمل می‌کرد دیگر تاب نیاورد و با تکان شدیدی از جا کنده شد و چون اناری ترکید. اتومبیل از جاده بیرون رفت و چند معلق زد و در گودالی از حرکت بازماند. چند دقیقه طول کشید تا دونیا کاسیلدا بفهمد چه شد. سن زیاد شوهرش غالبا او را به فکر وا می‌داشت که اگر بیوه شود چه کند، با اینحال هرگز در خیالش نمی‌گنجید که قاضی او را به دست دشمنانش رها کند. وقت اندکی برای ارزیابی موقعیتش تلف کرد و دانست که باید هرچه زودتر دست به کار شود و فرزندانش را به جای امنی برساند. به دور و برش که خیره شد، چیزی نمانده بود که زیر گریه بزند. در جلگه پهن‌پشت که آفتاب سوزان برشته‌اش کرده بود هیچ نشانی از حیات دیده نمی‌شد، تنها خرسنگ‌های سترون زیر آسمانی بیکرانه با نور خیره‌ کننده بیرنگ و بی‌جان دیده می‌شد. در نگاه بعدی سایه سیاه گذرگاه یا غاری در سراشیبی دوردست پدیدار شد، از این‌رو دو کودک در بغل و کودک سوم آویخته به دامنش به آن سو دوید.
فرزندانش را یک‌یک بر فراز خرسنگ برد. غاری طبیعی نظیر ده‌ها غار ناحیه آنجا بود. به درونش نگریست تا اطمینان یابد که کنام جانوران درنده نیست، سپس فرزندانش را در انتهای غار نشاند و بی‌آنکه بریزد برای وداع بوسیدنشان.
«تا چند ساعت دیگر سربازها برای بردنتان می‌آیند. تا آن وقت به‌هیچ عنوان از غار بیرن نروید، حتا اگر صدای جیغ مرا هم شنیدید. فهمیدید؟»
مادر به کودکان ترسان که به یکدیگر چسبیده بودن، واپسین نگاه را انداخت و سپس به زحمت از خرسنگ به زیر آمد. به اتومبیل رسید، چشم‌های شوهرش را بست و موهایش را مرتب کرد و به انتظار نشست. هیچ نمی‌دانست چند تن از افراد نیکولاس ویدال همراهش می‌آیند، اما دعا می‌کرد هر چه بیشتر باشند تا بتواند به بهای تن در دادن به آنان هر چه بیشتر معطلشان کند. نیروی خود را گرد آورد و فکر کرد که اگر بتواند کار را تا حد امکان کش بدهد، مرگش چقدر طول خواهد کشید. عزم جزم کرد که خواستنی و شهوت‌انگیز باشد، تا بیشتر سرگرمشان کند و به این ترتیب برای فرزندانش مجال زنده‌ماندن فراهم آورد.
لازم نبود زیاد چشم به راه بماند به زودی گرد و غباری در افق دید و سم‌ضربه‌های اسبی را شنید. دندان‌ها را چفت کرد. سپس در کمال شگفتی دید که تک سواری می‌آید. سوار با تفنگ آماده تیراندازی در چند متری او ایستاد. از زخم صورتش پیدا بود که نیکولاس ویدال است که دست تنها به تعقیب قاضی هیدالگو آمده، زیرا این تسویه حسابی خصوصی بین دو مرد بود. همسر قاضی پی برد که باید به چیزی بدتر از مرگ تدریجی تن در دهد.
نگاه زودگذری به شوهرش کافی بود که ویدال را قانع کند که قاضی از چنگ او جسته و به دامن آرامبخش خواب مرگ پناه برده است. اما همسرش، حضور لرزانی در نور خیره کننده دشت، آنجا بود. از اسب به زیر جست و با گام‌های بلند به سوی او شتافت. زن خود را پس نکشید، نگاه خیره‌اش را ندزدید، و ویدال برای نخستین بار در زندگی با شگفتی پی برد که موجود دیگری بی‌ترس بااو رو‌در‌رو می‌شود. چند ثانیه که به اندازه ابدیت طول کشید آن دو یکدیگر را محک زدند و کوشیدند به نیرو و قدرت مقاومت همدیگر پی ببرند.
نرم‌نرمک به ذهن هر دو رسید که دشمنی هولناکشان به پایان رسیده است. ویدال تفنگ را پایین آورد و زن لبخند زد.
کاسیلدا از هر لحظه ساعت‌های بعد سود جست. به تمام ترفندهای ازلی برای فریفتن این مرد دست یازید. هر دو می‌دانستند که زندگیشان در خطر است و همین بعد تازه و ترسناکی به برخوردشان می‌داد. نیکولاس ویدال از کودکی از عشق گریخته بود و هیچ چیز از یگانگی، لطافت، خنده نهانی، طغیان احساس‌ها، نمی‌دانست. هر دم که می‌گذشت سربازها و طناب دار نزدیک‌ترمی‌شد، اما ویدال این را به ازای آن موهبت خوش‌یمن می‌پذیرفت. کاسیلدا زن باوقار و کمرویی بود که به پیرمرد عبوسی شوهر کرده بود. در آن عصر به یادماندنی حتا دمی غافل نبود که هدفش اتلاف وقت برای نجات کودکان است، با این حال گه‌گاه با تحسین امکانات ذاتی خود، احساسی شبیه سپاسگزاری از ویدال داشت. به همین دلیل بود که با شنیدن صدای سربازان از دور دست، از او تمنا کرد که به سوی تپه‌ها بگریزد. اما نیکولاس ویدال به جای گوش کردن به حرف‌هایش برای آخرین بار خود را به عشق سپرد. و به این ترتیب به آن پیشگویی که از آغاز سرنوشتش را بر پیشانی او مهر زده بود جامه تحقق پوشاند.

ایزابل آلنده
ترجمه: مهدی غبرایی
0 پیام


دو واژه | 2018-05-05 22:02:03

نامش بلیسا کرپوسکولاریو بود،نه ازاین‌رو که بـا ایـن نـام غسل تعمید یافته یا توسط مادر،نامگذاری شده بود؛ بلکه به این سبب که تـا یافتن شعر “زیبایی” و “پگاه” و پوشاندن خود در لفافهٔ آن، سخت به جست‌وجو پرداخت.بلیسا از راه فروش واژه‌ها روزگار خـود را مـی‌گذرانید. در سراسر کشور،از کوهستان‌های سر به فلک‌کشیدهٔ سرد تا سواحل سوزان،سفر می‌کرد،هرجا که بازار مکاره و بازار روز برپا بود،توقف می‌کرد، چهار تیرک که آن‌ها را با کرباس می‌پوشانید،بر می‌افراشت، و بـرای فرار از گزند آفتاب و باران،و پاسخ سوالات مشتری‌هایش به زیر این سایبان کرباسی پناه می‌برد و در عین حال نیازی نداشت که هم‌چون دیگر دستفروش‌ها برای عرضهٔ کالایش فریاد بکشد.،زیرا در اثر دوره‌گردی‌های بـی‌پایانش دیـگر همه او را می‌شناختند. برخی از مردم یک سال تمام انتظار آمدنش را می‌کشیدند،و هنگامی‌که با بقچه‌اش که آن را زیر بغل می‌گرفت.بار دیگر در ده دیده می‌شد.در مقابل چادرش صف می‌بستند. قیمت‌هایش عادلانه بود.بـا گـرفتن پنج سنتاووس،از روی حافظه شعر می‌خواند،با هفت سنتاووس چندوچون خواب‌ها را بهبود می‌بخشید تغییر داد.با نه سنتاووس نامهٔ عاشقانه می‌نوشت، با دوازده سنتاووس به دشمنان آشتی‌ناپذیر،شیوهٔ ناسزاگویی را نشان مـی‌داد. داسـتان نیز می‌فروخت،نه داستان‌های خیالی، بلکه داستان‌های بلند و حقیقی که آن‌ها را در یک نوبت و بدون آن‌که کلمه‌ای را از قلم بیندازد،تعریف می‌کرد.به این ترتیب اخبار هر شهری را به شهرهای دیـگر مـی‌برد. مـردم برای گرفتن یکی دو خط اضـافه، پول بـیش‌تری مـی‌دادند: فرزند جدیدمان به دنیا آمد، فلانی و فلانی در گذشتند، فرزندان‌مان عروسی کردند،محصول در مزرعه سوخت.

هر جا می‌رفت، جمعیتی کوچک به دورش گـرد مـی‌آمدند تـا به سخنانش گوش دهند و به این ترتیب از حـال یـکدیگر، نزدیکان غریب و یا اوضاع جنگ داخلی باخبر شوند.در مقابل پنجاه سنتاووس،کلمات رازآمیزی را برای دور کردن اندوه و مالیخولیا،به پردازنـدهٔ پول هـدیه مـی‌داد. بدیهی است که این کلمات رازآمیزی برای همه یکسان نـبود، اگرنه کلاهبرداری به تمام‌معنا محسوب می‌شد. هرکس کلمات متعلق به خود را می‌شنید و به او اطمینان داده می‌شد که هیچ کـس دیـگر در ایـن عالم یا عالم دیگر،از آن استفاده نمی‌کند.
خانوادهٔ کرپوسکولاریو به اندازه‌ای مـستمند بـودند که حتا نامی هم برای نامیدن فرزندان‌شان در بساط نداشتند. بلیسا در محله‌ای میهمان نانواز به دنیا آمـد و بـزرگ شـد، جایی که بعضی سال‌ها، باران به صورت سیلاب در می‌آمد و همه چیز را در مـقابل چـشم‌ها مـی‌شست و می‌برد و گاه سال‌ها حتا قطره‌ای باران از آسمان نمی‌افتاد و خورشید باد می‌کرد، گسترهٔ افق را مـی‌پوشانید و جـهان بـیابان می‌شد.

بلیسا تا دوازده سالگی،نه شغلی داشت و نه فضیلتی، فقط توانسته بود در مـقابل گـرسنگی و خستگی ابدی ایستادگی کند. در طی یک خشکسالی پایان ناپذیر، بلایی بر زندگی‌اش نـازل شـد کـه چهار برادر و خواهش را روانهٔ قبرستان کرد، هنگامی‌که دریافت نفر بعدی احتمالا خود او خواهد بـود، تـصمیم گرفت از میان فلات به سوی دریا بگریزد،به این امید که بتواند مـرگ را بـا ایـن ترفند از خود براند. زمین ساییده شده با شکاف‌های ژرف ترک‌خورده بود و جدای از سنگ‌ها، سنگوارهٔ درخت‌ها،بـته‌های خـاردار و اسکلت جانورانی که آفتاب سفیدشان کرده بود، چیزی دیده نمی‌شد. هر از گـاه بـه خـانواده‌هایی بر می‌خورد که مانند او، به دنبال سراب، به سوی جنوب رهسپار بودند. شماری از آنها، مـایملک‌شان را بـر دوش یـا بر گاری‌های کوچک حمل می‌کردند اما به سختی می‌توانستند اسکلت‌شان را حرکت دهـند، تـا آن‌جا که پس از مدتی مجبور می‌شدند جل‌وپلاس‌شان را رها کنند و به طرز دردناکی خود را بر زمین بکشند و راه بـسپرند. پوسـت‌شان به پوست مارمولک می‌مانست، چشم‌های‌شان از شدت تابش خیره‌کننده آفتاب می‌سوخت. بلیسا درحـالی‌که از کـنارشان می‌گذشت،با تکان دادن دست به آنان سـلام مـی‌گفت، امـا درنگ نمی‌کرد، زیرا دیگر نیرویی نداشت کـه بـرای ابراز شفقت بر بادش دهد. بسیاری از مردم کنار جاده بر زمین می‌افتادند، امـا او بـه اندازه‌ای لجباز بود که از مـیان ایـن جهنم جـان سـالم بـه در ببرد سرانجام به چکه‌چکه‌های آب رسید؛ تـارهای بـسیار ظریف و کم‌وبیش غیرقابل رؤیتی که دوک‌وار گیاهان را آب می‌داد و دورتر به نهرها و بـرکه‌های کـوچک تبدیل می‌شد و گسترش می‌یافت.

بلیسا کـرپوسکولاریو زندگی خود را نجات داد و در ایـن مـیان به صورت اتفاقی فن نـوشتن را کـشف کرد. در روستایی نزدیک ساحل، باد صفحه‌ای از یک روزنامه را جلوی پایش انداخت. بلیسا کـاغذ زرد پوسـیده را از زمین برداشت، ایستاد و مدتی بـه آن چـشم دوخـت،نمی‌توانست چیزی بـفهمد تـا سرانجام کنجکاوی بر شـرمش چـیره شد.به سوی مردی که در برکه‌ای گل‌آلود مشغول شستن اسبش بود، رفت و در عین فـرو نـشاندن تشنگی‌اش پرسید:

“این چیست؟”

مرد درحالی‌که تـعجبش را از نـادانی او پنهان مـی‌داشت،پاسـخ داد:”صـفحهٔ ورزشی روزنامه.”

پاسخش دخـترک را به حیرت انداخت،اما دلش نمی‌خواست،گستاخ به نظر رسد،برای همین صرفا دربارهٔ معنای ردپای مـگس که روی کاغذ پراکنده بود، سؤال کـرد.

“آنها واژه‌ها هـستند.در ایـن‌جا نوشته شده کـه در رانـد سوم، فولجنسیو،ال نگروتیزنائو را خاک کرده است.”

این نخستین روزی بود که بلیسا کرپوسکولاریو دانست که واژه‌ها بـی‌آن‌که اربـابی داشته باشند، راه خود را در جهان می‌گشایند و هرکس کـه از انـدکی هـوش بـرخوردار بـاشد مـی‌تواند آن‌ها را به خود اختصاص دهد و از قبل‌شان پول درآورد. خیلی شتاب‌زده وضعیت‌اش را ارزیابی کرد و نتیجه گرفت که یا باید روسپی شود یا به‌عنوان مستخدمه در آشپزخانهٔ ثروتمندان کار کند،چون کـارهای دیگری بلد نبود. به نظرش رسید که فروش واژه‌ها می‌تواند به‌گونه‌ای محترمانه مشگل‌گشای زندگی‌اش باشد. از آن لحظه به بعد، روی این حرفه کار کرد و هرگز وسوسه نشد که کار دیگری انجام دهـد. در آغـاز،نمی‌دانست که واژه‌ها را روی چیز دیگری جز روزنامه می‌توان نوشت یا نه! به‌هرحال باید شیوه‌ای بهتر برای ارایه کالایش، پیدا می‌کرد. با کشف این مسأله،امکانات بی‌پایان حرفه‌اش را محاسبه کـرد و بـیست پزو از پس‌اندازش را به یک کشیش داد تا در عوض به او خواندن و نوشتن بیاموزد، با سه سکهٔ باقی‌مانده، یک واژه‌نامه خرید. به مطالعه دقیق الفبای آن پرداخـت و سـپس کتاب را به دریا افکند. زیـرا قـصد نداشت که سر مشتری‌هایش را با واژه‌های بسته‌بندی شده، کلاه بگذارد.

چند سال بعد، روزی از روزهای ماه اگوست، بلیسا کرپوسکولاریو درون چادرش در وسط میدان شهر نـشسته بـود و در هنگامهٔ بازار روز درحالی‌که مـتن عـریضه‌ای قانونی را به پیرمردی که شانزده سال بود برای گرفتن حقوق بازنشستگی خود تلاش می‌کرد می‌فروخت؛ ناگهان صدای شیهه و سپس سم ضربهٔ اسب‌هایی را شنید. نگاهش را از روی نوشته‌اش بالا گرفت، نخست ابری از خـاک را دیـد و سپس چشمش به گله‌ای اسب که چهارنعل به سوی میدان شهر می‌تاختند،افتاد. سواران افراد کلنل بودند که به دستور ال مولاتو، غولی که در سراسر آن سرزمین به دلیل بزن‌بهادری،چاقوکشی و وفـاداری بـه رییس‌اش شـهره عام و خاص بود، آمده بودند. کلنل و ال مولاتو هر دو، زندگی خود را در جنگ‌های داخلی گذرانده بودند و نام‌شان به شـکلی پاک‌نشدنی با فلاکت و فاجعه پیوند داشت. این خیل شورش ماننده گـله‌ای رمـیده بـه سرعت باد وارد شهر شدند و در حالی‌که هیاهو می‌کردند و از عرق خیس بودند،گردبادی از وحـشت ‌ را در پشـت سر خود باقی گذاشتند. مرغ و خروس‌ها بال درآوردند، سگ‌ها از ترس جان گریختند و زنـان و کـودکان از مـعرض دید پنهان شدند و تنها کسی که در بازار باقی ماند، بلیسا کرپوسکولاریو بود. او که هرگز ال مـولاتو را ندیده بود همین‌که متوجه شد دارد به سویش می‌آید،شگفت‌زده شد.

آل مولاتو درحالی‌که تـازیانه‌اش را به سوی او نشانه مـی‌رفت،فـریاد زد:

“دنبال تو می‌گردم”

و پیش از آن‌که این واژه‌ها از دهانش بیرون بریزند، دو مرد به سویش دویدند، سایبانش را بر روی زمین انداختند و جوهردانش را برگرداندند، دست‌وپایش را بستند، او را مانند کیسه‌ای خاک روی زمین آل مولاتو انداختند و با شـتاب به جانب تپه‌ها برگشتند.

ساعتی بعد،درست هنگامی که نزدیک بود بلیسا کالبد تهی کند و قلبش در اثر تاخت‌وتاز اسب از تکاپو بیفتد و چهار دست نیرومند او را از اسب پایین آورد. بلیسا کوشید روی پا بایستد و سرش را از بـالا نـگاه دارد،اما رمق ایستادن نداشت، بر زمین افتاد و در حال به خواب آشفته‌ای فرو رفت. چند ساعت بعد که شب فرا رسیده بود با صدای نجوایی بیدار شد، اما پیش از آن‌که فـرصتی بـیابد و صداها را تشخیص دهد، چشم‌هایش را باز کرد و متوجه نگاه خیره و ناشکیبای ال مولاتو شد که کنارش زانو زده بود.

-“بسیار خوب،عاقبت به هوش آمد!”

و برای آن‌که زودتر هشیارش کند، جرعه‌ای از آب قـمقمه‌اش را بـه او تعارف کرد.

بلیسا دلیل این رفتار خشونت‌آمیز را جویا شد و ال مولاتو توضیح داد که کلنل به خدمات او نیاز دارد و اجازه داد که صورتش را با آب بشوید و سپس او را به جانب دیگر اردوگاه هدایت کرد، بـه مـحلی کـه وحشت‌انگیزترین مرد سراسر آن سـرزمین در تـبای کـه به دو درخت بسته شده بود،استراحت می‌کرد.
بلیسا نمی‌توانست سیمای کلنل را ببیند، زیرا زیر سایهٔ فریبنده برگ‌ها و در ظل مخوف سال‌ها راهـزنی پنـهان بـود،از رفتار فروتنانهٔ آجودان تنومند و صدای کلنل که بـه‌ نرمی و اعـتدال صدای استادان دانشگاه بود،شگفت‌زده شد.

“تو همان زنی هستی که واژه می‌فروشد؟”

بلیسا درحالی‌که می‌کوشید سیمای کلنل را که در تاریکی قـرار داشـت دزدکـی ببیند، من‌من‌کنان گفت:

-“در خدمتم قربان!»

کلنل از روی قاب بلند شد و یـکراست به طرفش آمد. بلیسا پوست تیره و چشم‌هایش را که به چشم‌های پومایی خشمگین شبیه بود،دید و بی‌درنگ فهمید کـه در بـرابر تـنهاترین مرد جهان ایستاده است.

-“من خواب و خیال ریاست جمهوری دارم،می‌دانی؟!”

کلنل از تـاختن در سـرزمینی،که حتا خداوند رهایش کرده بود، از برپا کردن جنگ‌های بی‌ثمر و خانمان‌برانداز و شکست‌هایی که با هیچ تـمهید و چـاره‌ای نـمی‌توانست آن‌ها را به پیروزی بدل کند، خسته و فرسوده بود. سال‌ها بود که زیـر سـقف آسـمان می‌خوابید و نیش پشه بر جانش می‌نشست و سوپ بزمجه و مار می‌خورد، اما ظاهرا تنها بـه دلیـل ایـن‌گونه سختی‌های جزیی نبود که می‌خواست سرنوشتش را تغییر دهد. آن‌چه به‌راستی او را ناآرام می‌کرد،دهشتی بـود کـه در چشم‌های مردم نسبت به خود می‌دید. آرزو داشت که از زیر طاق‌نصرت‌هایی که با پرچـم و گـل تـزیین شده باشند، وارد شهر شود، دلش می‌خواست مردم به استقبالش بیایند و تخم‌مرغ‌های تازه و نان برشته بـرایش بـیاورند. با دیدن او، مردها می‌گریختند، بچه‌ها به لرزه می‌افتادند و زنان آبستن از ترس بچه‌های‌شان را سقط مـی‌کردند. امـا حـتی این مرتبه از جلال و قدرت دیگر کفایت نمی‌کرد و از این‌رو تصمیم گرفت رئیس جمهور شود.

ال ولاتو پیـشنهاد داد بـه سوی پایتخت بتازند، به کاخ بروند و حکومت را سرنگون کنند، درست همان‌طور کـه هـر چـیز دیگر را بدون اجازه از کسی به دست آورده بودند. با این حال کلنل نمی‌خواست خائن بـاشد و تـجربه‌های نـاخوشایند دیگر خائنان به آن سرزمین را تکرار کند. از این گذشته، اگر هم‌چنین کاری مـی‌کرد هـرگز نمی‌توانست رضایت مردم را جلب کند. آرزوی بزرگش این بود که در انتخابات ماه دسامبر، بیش‌ترین رای مردم را بـه خـود اختصاص دهد.

کلنل به بلیسا کرپوسکولاریو گفت:

“من می‌خواهم نامزد انتخابات ریـاست جـمهوری شوم و به این خاطر باید بتوانم خـوب سـخنرانی کـنم. تو آیا می‌توانی واژه‌های یک سخنرانی پرشـور را بـه من بفروشی؟”

بلیسا پیش از این، تکالیف زیادی را پذیرفته بود، اما هیچ‌یک شباهتی به ایـن یـکی نداشتند. از طرفی جرأت نپذیرفتن آن را هـم نـداشت، می‌ترسید ال مـولاتو تـیری بـه میان ابروانش خالی کند، یا بـدتر از آن، کـلنل زیر گریه بزند. موضوع حیاتی‌تر از این‌ها بود، از سوی دیگر احساس می‌کرد کـه بـاید به او کمک کند، گرمای پرتپشی را در زیـر پوست خود حس مـی‌کرد. بـلیسا کرپوسکولاریو، سراسر شب و بیش‌تر سـاعات روز بـعد را در حافظه‌اش به جست‌وجوی واژه‌های مناسب برای سخنرانی نامزد ریاست جمهولی گذرانید. ال مولاتو بـه دقـت او را تحت نظر داشت و نمی‌توانست چـشم از قـامت دسـت‌نخورده‌اش بر دارد. بلیسا واژه‌های خـشن و سرد را که بی‌اندازه نـمایشی بـودند، واژه‌هایی که به دلیل سوء استفاده،بی‌رمق شده بودند، واژه‌هایی که نویدهای نامحتمل مـی‌بخشیدند و نـیز همهٔ واژه‌های پریشانی‌آفرین و خالی از راست‌گویی را کـنار گـذاشت و تنها واژه‌هایی بـرایش بـاقی ماند که بدون کـم‌ترین شک و تردید،می‌توانستند اذهان مردان و قدرت شهودی زنان را برانگیزند. با فرا خواندن دانشی که بـیست پزو از کـشیش خریده بود، سخنرانی کلنل را به روی کـاغذ آورد و سـپس بـه ال مـولاتو اشـاره کرد که ریسمانی را کـه بـا آن مچ پاهایش را به دریخت بسته بود،باز کند. ال مولاتو یک‌بار دیگر او را نزد کلنل برد، و بلیسا آن اضـطراب پرتـپشی را کـه در نخستین دیدارشان احساس کرده بود، دوباره حـس کـرد. کـاغذ را بـه او داد و در تـمام مـدتی که کلنل محتاطانه کاغذ را با نوک انگشتانش نگاه داشته بود و به آن می‌نگریست، در انتظار ماند.کلنل سرانجام پرسید:

-“این تو چه مزخرفاتی نوشته‌ای؟”

-“مگر سواد ندارید؟”

– “نه‌خیر! جنگ تنها چـیزی است که من بلدم”.

بلیسا متن سخنرانی را با صدای بلند خواند و سه بار تکرارش کرد، تا مشتری‌اش بتواند آن را در حافظهٔ خود ثبت کند. وقتی بلیسا از خواندن دست کشید،سربازان کلنل بـرای شـنیدن سخنرانی‌اش جمع شدند، چشم‌های کلنل از شور و اشتیاق می‌درخشید او حالا سخت باور داشت که با آن واژه‌ها قطعا منصب ریاست جمهوری را از آن خود خواهد کرد.

-“کلنل،اگر پسرها پس از سه بار شنیدن نـطق شـما هنوز با دهان باز آن‌جا ایستاده‌اند، حتما به این معناست که معجزه می‌کند!” آل مولاتو با این جمله خرسندی خود را اعلام کرد.

کلنل گـفت: “بـسیار خوب،زن.ب گو چه‌قدر بـه تـو بدهکارم؟”

-“یک پزو کلنل.”

کلنل در کیف پولش را که به کمربندش آویخته و از آخرین دستبرد سنگینی می‌کرد،باز کرد و گفت: “مبلغ زیادی نیست.”

-“همین یک پزو،جایزهٔ دیگری نیز بـرای‌تان بـه ارمغان می‌آورد دو واژهٔ رازآمیز نیز به شما خواهم آموخت!”

-“چرا و چگونه؟”

بلیسا توضیح داد داد که در ازای هر پنجاه سنتاووسی که مشتری بپردازد، کلامی را که منحصرا به او تعلق دارد، به‌عنوان هدیه در اختیارش می‌گذارد. کلنل شـانه‌هایش را بـالا انداخت. چرا که کم‌ترین علاقه‌ای به دریافت این هدیهٔ آخر او نداشت، اما نمی‌خواست نسبت به کسی که چنین خدمت بزرگی به او کرده بی‌ادبی نشان دهد.ب لیسا آهسته به سوی چـهارپایه‌ای چـرمی که کـلنل رویش نشسته بود، رفت و خم شد تا هدیه‌اش را به او بدهد. زن با نفس نعنایی بلیسا واژه‌های رازآمیزی را کـه تنها به او تعلق داشت،در گوشش زمزمه کرد و سپس گامی به عـقب بـرداشت و گـفت:

“اینها مال شما هستند کلنل.هر اندازه که بخواهید می‌توانید از آن‌ها استفاده کنید.”

ال مولانو، بلیسا را تا رسـیدن ‌ بـه جاده اصلی همراهی کرد،او با چشم‌های هیز و ملتمسانه‌اش،به او خیره شد؛ اما هـنگامی‌که دسـتش را بـه انگیزهٔ لمس بدنش دراز کرد، بهمنی از واژگانی که هرگز تا آن وقت نشنیده بود، بر سرش فـرو ریخت و چون فهمید جادوی نفرین زن باطل‌نشدنی است، شعله اشتیاق خود را فرو نشاند.

در مـاه‌های سپتامبر،اکتبر و نوامبر،کـلنل بـارها سخنرانی خود را تکرار کرد و اگر به خاطر جوهرهٔ واژه‌های ماندگار و تابناکش نبود،بی‌تردید با ایراد دوباره آن، به خاکستر تبدیل می‌شد، کلنل به سراسر کشور سفر کرد، با حال‌وهوای پیروزمندانه وارد شهرها مـی‌شد، در فراموش‌شده‌ترین روستاهایی که تنها نشانه‌شان تودهٔ انبوه آدم‌ها بود،توقف می‌کرد و سعی داشت هر جوری شده،نظر موفق اهالی سرزمینش را جلب کند. به شهرها که می‌رسید از روی سکویی که در میان میدان بـرپا مـی‌شد، سخن می‌گفت و ال مولاتو و مردانش به مردم شیرینی می‌دادند و نام کلنل را با رنگ طلایی روی دیوارها می‌نوشتند.اما کسی به این اقدامات تبلیغاتی توجه نمی‌کرد و بیشتر از شفافیت پیشنهادهای کلنل و حرف‌های روان و شـاعرانه‌اش کـه در آن،تمایل و آرزوی کسب قدرت و اندیشهٔ تکوین تاریخی بدون اشتباه، موج می‌زد.به حیرت می‌افتادند و برای نخستین‌بار در زندگی احساس خوشبختی می‌کردند! با پایان سخنرانی نامزد ریاست جمهوری، سربازانش هفت‌تیر مـی‌کشیدند و فـشفشه هوا می‌کردند،و سرانجام، هنگامی که شهر را ترک می‌کردند،بارقه‌ای از امید که تا مدت‌ها مانند رد با شکوه ستاره‌ای دنباله‌دار،در هوا باقی می‌ماند،برجا می‌گذاشتند.

کلنل به‌زودی به نامزد محبوب مـردم بـدل شـد. تا به حال کسی چـنین پدیـده‌ای نـدیده بود: مردی که تازه از جنگ‌های داخلی فارغ شده، تمام بدنش زخم و زگیلی بود و مانند استادان دانشگاه سخن می‌گفت! مردی که شـهرتش بـه هـر گوشه‌وکنار سرزمین کشیده شده، قلوب مردم را مسخر کـرده بـود. روزنامه‌نگاران از دوردست‌ها برای مصاحبه با او می‌آمدند،سخنانش را تکرار می‌کردند و شمار پیروان و دشمنانش هر روز بیش‌تر می‌شد.

سرانجام پس از دوازده هفته مـبارزه انـتخاباتی بـی‌امان،ال مولانو گفت:”کلنل، کارمان عالی بوده است”.

اما نامزد ریـاست جمهوری چیزی نشنید. سخت مشغول تکرار واژه‌های رازآمیزش بود،و پیوسته با وسواس بیش‌تری این عمل را انجام می‌داد. هـرگاه گـرفتار حـس و حال غربت می‌شد آن‌ها را تکرار می‌کرد، در حال خواب زیر لب مـی‌خواند،آنـ‌ها را با خود به پشت اسب می‌نشاند، پیش از ایراد سخنرانی مشهورش،به آن‌ها می‌اندیشید،و به در زمان فـراغت،زیـر زبـان مزه‌مزه می‌کرد.و هربار که به آن دو واژه،می‌اندیشید، بلیسا کرپوسکولاریو را به یاد می‌آورد و احـساسش بـا خـاطرهٔ بوی وحشی،گرمای سوزان،نجوای موها و نفس شیرین نعنایی او شعله‌ور می‌شد تا جایی کـه مـانند خـواب‌گردها به اطراف می‌رفت و مردانش گمان بردند که او پیش از آن‌که بر صندلی ریاست جمهوری جـلوس کـند، خواهد مرد.

ال مولاتو اغلب می‌پرسید:

“کلنل،لطفا به من بگویید شما را چه مـی‌شود!”

سـرانجام روزی اعـصاب اربابش منفجر شد و دلیل اصلی مستی و شوریدگی خود را برایش بازگو کرد؛راز عجیب دو واژه که مـانند دو خـنجر در شکش فرو رفته بودند.

آجودان وفادارش پیشنهاد کرد: “آن‌ها را به من بگویید،شـاید بـه ایـن ترتیب جادوی‌شان باطل شود.”

-“نمی‌توانم،آن‌ها تنها به من تعلق دارند.”

ال مولاتو که از مشاهدهٔ احـوال اربـابش که مانند اعدامی‌ها،هر روز بیش‌تر در خود فرو می‌رفت، سخت اندوهگین شده بـود، تـفنگش را بـه روی دوش انداخت و برای یافتن بلیسا کرپوسکولاریو اسب را به تاخت درآورد رد پایش را در همه جا دنبال کرد تا سـرانجام او را در روسـتایی در جـنوب یافت که در زیر چادرش مشغول گرداندن تسبیح اخبارش بود. پا بر زمین کـوبید و تـفنگ در دست،در مقابلش ایستاد.

“تو،باید همین الان با من بیای.”

بلیسا انگار که منتظر همین باشد، جـوهردانـش را برداشت،چادر کرباسی‌اش را جمع کرد، شالش را به دور شانه‌اش پیید و بی‌هیچ کلامی پشـت ال مـولاتو روی زین نشست. در طول راه حتی یک کـلمه هـم بـا یکدیگر ردو بدل نکردند، اشتیاق ال مولاتو به خـشم تـبدیل شده بود و شاید تنها از ترس جادوی زبان بلیسا بود که او را با تازیانه‌اش تـکه‌تکه نـکرد. دوست نداشت از پریشانی کلنل نـیز چـیزی به او بـگوید، نـمی‌خواست بـه او بگوید افسونی که در گوش‌های کلنل خـوانده، کـاری که با او کرده که سال‌های طولانی جنگ نتوانسته بود با او بکند. پس از گـذشت سه روز به اردوگاه رسیدند و ال مولاتو بـی‌درنگ،گروگان را از مقابل چشم سـربازان بـه سوی نامزد ریاست جمهوری هـدایت کـرد و درحالی‌که قنداق تفنگش را به سوی کلهٔ او گرفته بود، گفت:

“جادوگر را آوردم تا واژه‌هایش را بـه او پس دهـید. سپس او باید مردانگی‌تان را به شـما بـازگرداند.”

کـلنل و بلیسا کرپوسکولاریو بـه چـشم‌های هم خیره شدند و خـوب یـک‌دیگر را برانداز کردند.سربازان می‌دانستند که فرمانده‌شان هرگز جادوی آن دو واژه نفرین‌شده را باطل نخواهد کرد، زیـرا عـالم و آدم دیدند که با نزدیک شدن آن زن بـه او و گـرفتن دستانش در دسـت، آن چـشم‌های حـریص پومامانند، ناگهان تغییر حـالت دادند.

ایزابل النده
برگردان رؤیا منجم
0 پیام


خواب ۲ | 2018-04-23 14:37:10

اوایل ازدواج‌ما زیاد این کار را می‌کردم . این تنها چیزی بود که آرامم می‌کرد و به من احسای امنیت می‌داد . با خودم می‌گفتم : ” تا وقتی او اینطور آرام خوابیده است، من در امان هستم ” برای همین، مدت زیادی او را در خواب تماشا می‌کردم .
اما یک روز، این عادت را ترک کردم . از کی؟ سعی کردم به‌خاطر آورم . شاید از آن روزی که من و مادرشوهرم، سر اسم گذاشت روی پسرم بحثمان شد . او یکی از هواداران این فرقه‌های دینی بود و از کشیش خواسته بود به این نوزاد، اسمی ” ارزانی کند ” دقیقا یادم نیست چه اسمی پیشنهاد داد؛ اما نمی‌خواستم بگذارم یک کشیش روی فرزندم اسم بگذارد . آن روزها دعوای شدیدی بین ما درگرفت؛ اما همسرم نتوانست چیزی به هیچکدام‌مان بگوید . او کنار ایستاده بود و سعی می‌کرد ما را آرام کند .
از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است . فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد . او تنها توانست خونم را به‌جوش بیاورد . البته ، همه‌ی این‌ها به سال‌ها پیش برمی‌گردد . من و مادرشوهرم مدتهاست آشتی کرده‌ایم . من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می‌خواست . به‌علاوه ، رابطه‌ من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت .
اما مطمئنم این پایان نگاه‌کردن‌های من به چهره‌ی خوابیده‌ی او بود .
حالا بار دیگر من بالای سر او ایستاده بودم ومثل قبل، بی‌صدا به چهره‌اش نگاه می‌کردم . یک پای برهنه از زیر پتو بیرون زده بود و زاویه‌اش آن‌قدر عجیب بود که انگار به کس دیگری تعلق داشت. پای بزرگ و زمختی بود . دهان همسرم باز مانده بود و لب پایینش آویزان بود . گاه‌ بگاه پره‌های بینی‌اش تکانی می‌خوردند . زیر چشمانش تکانی می‌خوردند . زیر چشمانش یک خال بود که اذیتم می‌کرد . خیلی بزرگ و زننده بنظر می‌رسید . چشم‌های بسته و پلک‌های فروافتاده‌اش، از آن هم زننده‌تر بود . آنطور که پتو را دور بدنش پیچیده بود، شبیه یک احمق بتمام‌معنا شده بود . آن‌ها که می‌گویند : ” دنیا را آب برده و او را خواب ” راست می‌گویند . چه‌قدر زشت و زننده! او در خواب چقدر زشت بود! فکر کردم چه‌قدر فاجعه است . او نباید قبلا این‌طور بوده باشد . مطمئنم وقتی ازدواج کردیم ، خوش‌قیافه‌ تر بود؛ صورتش محکم و گوش‌به‌زنگ به‌نظر می‌رسید . حتی در خواب عمیق هم نمی‌توانسته این‌قدر بی‌ریخت باشد .
سعی کردم به یاد آورم که پیش‌ترها چهره‌ او در خواب چگونه بود؛ اما هرچه به ذهنم فشار آوردم، چیزی یادم نیامد . فقط مطمئن بودم که نمی‌توانسته اینقدر زشت باشد . یا شاید داشتم خودم را گول می‌زدم . شاید او همیشه در خواب اینطور به‌نظر می‌رسیده و من درگیر فرافکنی‌های احساسی خودم بوده‌ام . مطمئنم اگر مادرم بود، همین را می‌گفت . این جور فکر کردن، ویژگی مرغ‌هاست . او همیشه روی این نکته پافشاری می‌کرد که ” همه این عشق‌های کبوتری دو سال طول می‌کشد ، حداکثر سه سال ” مطمئنم که حالا به من می‌گوید : ” آن روزها تو تازه عروس بودی . معلوم است که شوهر کوچولوی تو در خواب دوست‌داشتنی‌تر بنظر می‌رسید ”
مطمئنم که مادرم چنین حرفی می‌زد؛ اما همانقدر مطمئنم که، این حرف درست نیست . همسر من در گذرسال‌ها زشت شده است . صلابت چهره‌اش از بین رفته؛ پیر شدن یعنی همین . او پیر و خسته شده است . فرسوده شده است . او بدون شک در سال‌های بعد هم زشت‌تر خواهد شد و من چاره‌ای ندارم جز این‌که با آن کنار بیایم . آن را بپذیرم و به آن تن دهم .
همچنان که ایستاده بودم و به او نگاه می‌کردم ، آهی کشیدم . آه عمیقی بود، و مثل همه‌ی آه‌ها پر صدا . اما طبعا او را حتی کوچکترین تکانی هم نداد . بلندترین ناله‌ی دنیا هم او را از خواب بیدار نمی‌کرد .
‌از آن‌جا بیرون آمدم و به اتاق نشیمن بازگشتم . برای خودم یک برندی ریختم و خواندن را از سر گرفتم . اما یک چیز نمی‌گذاشت تمرکز کنم . کتاب را بستم و به اتاق پسرم رفتم . در را باز کردم و زیر نور راهرو که به درون اتاق می‌تابید، به چهره‌ی او خیره شدم . او هم مثل همسرم به خواب عمیقی فرو رفته بود . مثل همیشه . او را در خواب تماشا کردم . به چهره‌ی صاف و تقریبا بی‌حالتش نگاه انداختم . با چهره‌ی همسرم خیلی فرق داشت : هرچه باشد ، او هنوز یک کودک است . پوستش هنوز می‌درخشید و هیچ جای آن به زشتی نمی‌زد .
با این حال ، در چهره‌ی پسرم چیزی بود که من را آزار می‌داد . هیچ‌وقت به چنین چیزی فکر نکرده بودم . چه چیز من را به این فکر انداخته بود ؟ آن‌جا ایستادم، دست‌هایم را به سینه زدم و به پسرم نگاه کردم . بله، بدون شک، او را دوست داشتم . او را بی‌اندازه دوست داشتم . اما بدون تردید آن چیز هنوز آزارم می‌داد و روی اعصابم می‌رفت .
سرم را تکان دادم .
چشم‌هایم را بستم و آن‌ها را بسته نگه داشتم . بعد آن‌ها را باز کردم و بار دیگر به صورت پسرم نگاه انداختم . ناگهان فهمیدم . آنچه در صورت خوابیده‌ی پسرم من را عذاب می‌داد، این بود که دقیقا شبیه صورت پدرش بود؛ و دقیقا شبیه مادر شوهرم، کله‌ شق، خودخواه . این در خون آن‌ها بود . در خانواده‌ی همسرم نوعی خودپسندی وجود داشت که از آن متنفر بودم . درست است . همسرم با من رفتار خوبی دارد . او شیرین و مهربان و نجیب است و همیشه مراقب است احساسات من را درنظر بگیرد . او هیچوقت با زن‌های دیگر بگووبخند ندارد و سخت کار می‌کند . او جدی است و با همه مهربان است . همه‌ دوستانم به من می‌گویند چقدر خوش‌شانس بوده‌ام که او را به دست آورده‌ام . من حتی نمی‌توانم از او کوچکترین ایرادی بگیرم . این دقیقا چیزی است که خون من را به‌جوش می‌آورد . خالی بودن او از عیب، به انعطاف‌ناپذیری عجیبی دامن می‌زند و راه را بر هر گونه تخیل می‌بندد . این چیزی است که اعصاب من را خرد می‌کند .
این دقیقا همان حالتی بود که در چهره‌ پسرمن، هنگام خواب، به چشم می‌خورد .
بار دیگر سرم را تکان دادم . این پسر کوچک برای من یک غریبه بود . حتی وقتی بزرگ شود هم من را نخواهد فهمید؛ همان‌طور که همسرم به سختی می‌تواند احساسات کنونی من را درک کند .
شکی نیست که من پسرم را دوست دارم . اما در آن لحظه احساس کردم که یک روز، دیگر نخواهم توانست با این شدت به او عشق بورزم . می‌دانم . فکر مادرانه‌ای نیست . بیشتر مادرها هیچوقت به چنین چیزی فکر نمی‌کنند . اما من، همچنان که آن‌جا ایستاده بودم و به او نگاه می‌کردم، با اطمینان هرچه بیشتر می‌دانستم روزی فرا می‌رسد که از او متنفر خواهم شد .
این فکر مرا بشدت غمگین کرد . در را بستم و چراغ راهرو را خاموش کردم . به اتاق نشیمن برگشتم، روی کاناپه نشستم و کتابم را باز کردم . چند صفحه‌ای که خواندم، دوباره کتاب را بستم . به ساعت نگاه کردم . کمی به سه مانده بود .
در این فکر بودم چند روز گذشته است که من نخوابیده بودم . بیخوابی از سه‌شنبه‌ دو هفته‌ پیش شروع شده بود و اگر امروز را هم حساب می‌کردیم، هفده روز از آن می‌گذشت . در این هفده روز حتی یک لحظه هم نخوابیده بودم . هفده روز و هفده شب . زمانی طولانی بود . دیگر حتی یادم نمی‌آمد خوابیدن چگونه بود .
چشمانم را بستم و سعی کردم حس خواب را بخاطر آورم؛ اما تنها چیزی که درونم وجود داشت یک سیاهی بیدار بود . یک سیاهی بیدار: که واژه‌ مرگ را در ذهن تداعی می‌کرد .
آیا داشتم می‌مرد م؟
اگر حالا بمیرم، زندگی‌ام به چند می‌ارزد ؟
اصلا نمی‌توانم جوابی بدهم .
بسیار خب، اما، چه مرگی ؟
تا امروز، خواب را نوعی مردن می‌دانستم . فکر می‌کردم مرگ، امتداد خواب باشد . خواب بسیار عمیق تر از خواب‌های عادی . خوابی که از هرگونه خودآگاهی خالی است؛ آرامش ابدی، خاموشی مطلق .
اما حالا به این فکر افتاده‌ام که قبلا اشتباه می‌کردم . شاید مرگ هیچ شباهتی به خوابیدن نداشته باشد . شاید مرگ بکلی در مقوله‌ دیگری بگنجد؛ چیزی شبیه این تاریک بیدار، بی‌پایان و بی‌انتها، که حالا درون خود احساس می‌کنم .
نه، اگر این‌طور بود، خیلی وحشتناک می‌شد . اگر مرگ برای ما استراحت نباشد، پس چه چیز زندگی ناقص ما را که چنین انباشته از فرسودگی است، باز خواهد خرید ؟ گذشته از همه‌ی این‌ها، هیچکس نمی‌داند مرگ چیست . چه کسی توانسته مرگ را براستی ببیند ؟ هیچکس، جزکسانی که مرده‌اند . هیچ زنده‌ای نمی‌داند مرگ چیست . زنده‌ها فقط می‌توانند حدس بزنند و بهترین حدس، هنوز هم یک حدس است . شاید مرگ نوعی استراحت باشد، اما با تعقل هم نمی‌توان این را فهمید . تنها راه برای این‌که بدانی مرگ چیست، این است که بمیری . مرگ ممکن است هرچیزی باشد .
وحشتی عظیم، ذهنم را فرا گرفت . سرمایی خشک‌ کننده از ستون فقراتم پایین لغزید . چشمانم هنوز بسته بود . حتی توان بازکردن‌شان را نداشتم . به تاریکی غلیظی خیره ماندم که در برابر من گسترده بود، عمیق و بی‌ثمر، همچون کیهان . من تنهای تنها بودم . ذهنم در تمرکزی عمیق فرورفته بود و هر لحظه بزرگتر می‌شد. اگر اراده می‌کردم، می‌توانستم نهایت اعماق کیهان را ببینم . اما ترجیح دادم نگاه نکنم؛ هنوز برای این کار، خیلی زود بود .
اگر مرگ این‌گونه بود، اگر مردن به معنای بیدار ماندن ابدی و خیره ماندن به این تاریکی بود، چه کار باید می‌کردم؟
بالاخره توانستم چشم‌هایم را باز کنم . برندی باقی‌مانده در لیوان را تا ته سرکشیدم .
لباس‌های راحتی‌ام را درمی‌آورم و شلوار جین و تی‌شرت و بادگیر می‌پوشم . موهایم را پشت سرم دم‌اسبی می‌بندم و زیر بادگیر می‌کنم . کلاه بیس‌بال همسرم را روی سرم می‌گذارم . در آینه، شبیه پسرها شده‌ام . چه عالی . کفش‌های ورزشی‌ام را هم به پا می‌کنم وبه گاراژ زیرزمینی می‌روم .
خودم را پشت فرمان می‌لغزانم، سوییج را می‌چرخانم و به صدای پیوسته‌ موتور گوش می‌دهم؛ صدایش طبیعی است . دست‌هایم را روی فرمان می‌گذارم و چند نفس عمیق می‌کشم . بعد ماشین را در دنده می‌گذارم و از خانه بیرون می‌زنم . ماشین بهتر از همیشه حرکت می‌کند؛ انگار روی سطح یخی می‌لغزد . یک دنده بالاتر می‌روم تا ماشین راحتتر حرکت کند . از محله بیرون می‌زنم و وارد بزرگراه یوکوهاما می‌شوم .
ساعت تازه سه صبح است، اما ماشین‌های در حال حرکت انگشت‌شمارند . تریلی‌های عظیم از کنار من عبور می‌کنند و در مسیر شرق، زمین را می‌لرزانند . راننده‌های آن‌ها شب‌ها نمی‌خوابند . آن‌ها، برای کارآیی بیشتر، روزها می‌خوابند و شب‌ها کار می‌کنند؛ چه عبث . من می‌توانم هم روزها کار کنم و هم شب‌ها . من مجبور نیستم بخوابم .
فکر کنم از نظر زیستی غیرطبیعی باشد، اما چه کسی می‌داند چه چیز طبیعی است؟ آن‌ها فقط استقرا می‌کنند . اما من فراتر از این هستم؛ یک حکم پیشینی، یک جهش تکاملی .
درحالی‌که به رادیوی ماشین گوش می‌کنم، بسوی بندر می‌رانم . هوس موسیقی کلاسیک کرده‌ام، اما ایستگاه شبانه‌ای پیدا نمی‌کنم که موسیقی کلاسیک پخش کند . راک احمقانه‌ی ژاپنی . ترانه‌های عاشقانه هم آنقدر دلنشین هستند که دندان‌هایت را به‌هم فشار دهی . جست‌وجو را رها می‌کنم و به همان‌ها گوش می‌سپارم . آن‌ها من را به جایی دور می‌برند، جایی که با موتسارت و هایدن بسیار فاصله دارد .
داخل پارکینگ بزرگ بارانداز می‌شوم، داخل یکی از خط کشی‌ها پارک می‌کنم و موتور را خاموش می‌کنم . این‌جا روشن‌ترین جای پارکینگ است، زیر یک لامپ، که دورتا دورش خالی است . این‌جا فقط یک ماشین دیگر پارک کرده- یک ماشین دو در سفید و مدل قدیمی، از آن‌هایی که جوان‌ها دوست دارند . شاید یک زوج در آن هستند و حالا عشقبازی می‌کنند- پول هتل هم نمی‌دهند . برای این‌که مشکلی پیش نیاید، کلاهم را پایین‌تر می‌کشم و سعی می‌کنم شبیه زن‌ها به‌نظر نرسم . نگاه می‌کنم تا مطمئن شوم درها قفل هستند .
نیمه هوشیار، چشم‌هایم را رها می‌کنم تا در تاریکی اطراف پرسه بزنند . ناگهان یاد ماشین‌سواری با دوست پسرم می‌افتم که به سال‌ها پیش برمی‌گردد، وقتی من سال اول دانشگاه بودم . ماشین را پارک کردیم و با هم ور رفتیم . او گفت نمی‌تواند دست بردارد و از من خواست بگذارم معاشقه کنیم . اما من نگذاشتم . دست‌هایم را روی فرمان می‌گذارم و درحالی‌که به موسیقی گوش می‌دهم، سعی می‌کنم آن صحنه را بار دیگر مجسم کنم؛ اما حتی صورت پسر هم یادم نمی‌آید . انگار در گذشته‌ دور اتفاق افتاده است .
همه‌ خاطره‌هایی که از روزهای قبل از بی‌خوابی دارم، با شتاب از من دور می‌شوند . احساس عجیبی دارم . انگار آن من که هر شب می‌خوابید، من واقعی‌ام نبوده و خاطره‌های پیش از آن، به من تعلق ندارند . مردم این‌گونه تغییر می‌کنند . اما هیچکس متوجه نمی‌شود . هیچکس نمی‌فهمد . فقط من می‌دانم چه اتفاقی افتاده . می‌توانم به آن‌ها بگویم؛ اما آن‌ها نخواهند فهمید . آن‌ها حرفم را باور نمی‌کنند . حتی اگر باور کنند، ذره‌ای درک نمی‌کنند که من چه احساسی دارم . آن‌ها من را تنها تهدیدی برای جهان‌بینی استقرایی‌شان خواهند دانست .
اما من تغییر می‌کنم . واقعا تغییر می‌کنم .
چند وقت است این‌جا نشسته‌ام ؟ دست‌ها روی فرمان، چشم‌ها بسته، خیره به تاریکی بیدار .
ناگهان به حضور یک انسان پی می‌برم و دوباره به خودم می‌آیم . یک نفر آن بیرون است . چشم‌هایم را باز می‌کنم و اطرافم را می‌پایم . یک نفر آن بیرون است . یک نفر سعی می‌کند در را باز کند. اما درها قفل‌اند . سایه‌های سیاهی دو طرف ماشین ایستاده‌اند . یکی کنار این در، یکی کنار آن در . نمی‌توانم صورتشان را ببینم . نمی‌توانم لباس‌های‌شان را تشخیص دهم . تنها دو سایه سیاه‌اند که آن‌جا ایستاده‌اند .
سیویک من، میان آن‌ها احساس کوچکی می‌کند- مثل یک جعبه کوچک شیرینی- ماشین از این سو به آن سو تکان می‌خورد . یکی به پنجره راست مشت می‌کوبد . می‌دانم او پلیس نیست . یک پلیس هیچ‌وقت این‌طور به شیشه نمی‌کوبد و هیچ‌وقت ماشین را تکان نمی‌دهد . نفسم را در سینه حبس می‌کنم . چه کار باید بکنم ؟ نمی‌توانم درست فکر کنم . پهلوهایم خیس عرق شده . باید از این‌جا فرار کنم. سوییچ ، سوییچ را بچرخان . دست دراز می‌کنم و سوییچ را به راست می‌چرخانم . استارت قژقژ می‌کند .
موتور روشن نمی‌شود . دست‌هایم می‌لرزد . چشم‌هایم را می‌بندم و بار دیگر سوییچ را می‌چرخانم . بی‌فایده است . صدایی شبیه کشیدن ناخن روی دیواری عظیم . موتور می‌چرخد و می‌چرخد. مردها- آن سایه‌های سیاه- هنوز ماشین را تکان می‌دهند . ماشین هر بار بیشتر از قبل لنگر می‌اندازد . آن‌ها می‌خواهند ماشین را چپ کنند .
یک جای کار ایراد دارد . آرام باش و فکر کن، بعد همه چیز درست می‌شود . فکر کن . فقط فکر کن . آرام . با دقت . یک جای کار ایراد دارد .
یک جای کار ایراد دارد .
اما کجای کار ؟ نمی‌دانم . ذهن من از تاریکی غلیظی انباشته شده . فکرم به هیچ جا قد نمی‌دهد . دست‌هایم می‌لرزد . سوییچ را بیرون می‌آورم تا بار دیگر داخل کنم . اما دست‌های لرزانم سوراخ را پیدا نمی‌کنند . بار دیگر سعی می‌کنم، سوییچ می‌افتد . خم می‌شوم و سعی می‌کنم سوییچ را بردارم . اما نمی‌توانم آن را در دست گیرم . ماشین تکان‌های شدیدی می‌خورد . پیشانی‌ام محکم با فرمان برخورد می‌کند .
نمی‌توانم کلید را دردست گیرم . به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و صورتم را با دست‌ها می‌پوشانم . گریه‌ام می‌گیرد . فقط می‌توانم گریه کنم . اشکم فرو می‌ریزد . درون این جعبه‌ی کوچک زندانی شده‌ام و نمی‌توانم هیچ جا بروم . نیمه شب است . مردها ماشین را به جلو و عقب تکان می‌دهند . می‌خواهند آن را چپ کنند .


هاروکی موراکامی
برگردان بزرگمهر شرف‌الدین

0 پیام