فرشته ها بوی پرتقال می دهند 2 | 2019-08-13 22:09:12

خلاصه معرکه دوم: معرکه دلرُبا: بابای آهوی من باش

من بابای آهوی خودم نبودم. می خواستم باشم اما ابوعبود اجازه نداد. آهو را داد به عبود. برای همین آرزو کردم عبود نباشد یا یک کم نباشد تا من بابای آهو باشم. اما اگر عبود نبود کی می خواست به نخلستان برسد. اگر عبود بود که به نخلستان برسد، شاید مثل ابو عبود می رفت بالای نخل و می افتاد پایین و کمرش می شکست و پاهاش فلج می شد و می آمد می نشست روی صندلی چرخدار و با نگاهش به ما دستور می داد. مثل همان روز که دستور داد آهو را به عبود بدهم. یا روزی که دستورداد برای عبود آب بیاورم و خوشحالی نکنم که آهو پس از عبود به من می رسد. یا روزی که دستور داد بروم عبود را زیر نخل پیر به کمک یدی خاک کنم. بابای آهو شدن به اندازه ی زندگی سخت است ولی قشنگ هم هست. آهوی من هفت تا بابا داشت. حالا داستانش را برای تان می گویم.
بابای آهوی اول - دایی فضلی یک بار به خانه ما آمد و صدای مادرم زد: «اُم حَمُود بیا سوغاتی حَمُودت را از دستم بستان». این رسم دایی های خانواده ماست که سوغاتی ها را با صدای بلند خصوصا برای پسر بزرگ خانواده، به دست مادرش بدهند. پدرم ابو عبود است و سه زن دارد که به اسم پسرهای بزرگشان، آنها را اُم عبود، اُم حَمود و اُم سعود صدا می کنند. قادر، دایی عبود است که موتور دارد. دایی فضلی دایی من است که آن روز برایم آهوی خودش را از کردستان آورده بود. امین، دایی سعود است که فعله گی می کند. آدم بی چیز و نداری است و فقط برای سعود نان گرم می آورد.

بابای آهوی دوم - دایی فضلی اسم آهو را اَژین گذاشته بود به معنی زندگی. تازه زن گرفته بود و زنش در بیمارستانی در کردستان کار می کرد که تیر خورده و مرده بود. دایی فضلی سیاه پوشیده بود. آهو یادگار زن عزیزش بود. دایی فضلی قبلا دشداشه مرا به خانه شان برده بود تا آهو به بوی آن عادت کند. آهو را برای من آورد اما به رسم ادب اول او را تقدیم ابوعبود کرد. پدرم، ابوعبود از درخت نخل افتاده و کمرش شکسته و روی صندلی چرخدار بود. من و سعود گله گاومیش ها را برده بودیم نیزار که سگ های هار یکی از گاومیش ها را دریدند و همان روز ابوعبود از نخل افتاد، اما عبود مراقب پدر بود. ابوعبود از دست ما ناراحت بود انگار ما باعث شدیم از نخل بیفتد. قادر و دوستش ابوعبود را به شهر بردند و چند ماه بعد ابوعبود با صندلی چرخدار برگشت. فقط عبود اجازه داشت صندلی چرخدار را حرکت بدهد. ابوعبود از قادر راضی بود چون با این که مرتب به عراق رفت و آمد داشت، اما او را کمک کرده است. از دایی فضلی و دایی امین راضی نبود. آهو از بغل دایی فضلی به بغل ابوعبود رفت. ابوعبود از آهو خوشش آمد. عبود هم دور و بر آهو می پلکید تا کسی آهو را به او پیشکش کند. تقصیر من و سعود است که عبود را عادت دادیم از دایی ها بشنود سوغاتی ما پیشکش او.

بابای آهوی سوم – آهو گرسنه بود و از من شیر می خواست. من برای خنده گفتم من گاو نیستم که آهو پیش من می آید. ابو عبود آهو را به من داد اما عبود آه کشید و ام عبود صدایش درآمد. من مجبور شدم آن را به عبود پیشکش کنم. ابوعبود هیچ تشکری از ما نکرد. تنباکو در دهانش انداخت و تفاله آن را جلوی پای من تف کرد. دایی فضلی فهمید ناراحتم، دلداریم داد. اژینِ دایی، زنش بود که از دستش رفته بود و اژینِ من، آهویم بود که خودم بخشیده بودمش و پشیمان شده بودم. دایی برای این که خوشحالم کند با من مسابقه داد و ده بار باخت و مرا کولی داد.

بابای آهوی چهارم – سعی می کردم از آهو دور باشم. آهو دور و بر عبود می چرخید. عبود از قادر موتورسواری یاد گرفته بود و به ما فخر می فروخت. کسی نبود موتورسواری یاد ما بدهد. سعود خودش را با سازدهنی سرگرم کرده بود و من با گله گاومیش ها. به نیزار می رفتم و سرم را زیر آب نگه می داشتم. یک بار این قدر سرم را زیر آب نگه داشتم و تا دویست شمردم که خون دماغ شدم. با سر و صورت خونین، دوست قادر را دیدم، همانی که تازگی لباس ارتشی می پوشید و ریش چند روزه داشت. اول گمان کرد زخمی شدم، بعد از من خواست تا به ابوعبود بگویم عراقی ها قصد حمله دارند. ابوعبود عراقی ها را چون عرب بودند و مسلمان از خودمان می دانست، در عوض عجم ها را آتش پرست می نامید. او حاضر نبود نخلستان را رها کند. به خانه که رسیدم سعود داشت فریاد می زد که عبود دارد تنها با موتور می آید. موتور کژومژ می شد. دشداشه اش خونین بود. ابوعبود کون خیزک خودش را به عبود رساند. قادر با دوست عراقی اش بر سر وقوع جنگ و طرفداری از مردم درگیر شده بود و یکی از آنها او را با کلت کشته و به عبود تیر انداخته و او را هم زخمی کرده بود. زن ها به سر و صورتشان می زدند و یزله می خواندند. آهو دور عبود می چرخید و او را می لیسید. عبود تشنه بود و آب می خواست. ابوعبود آهو را با پشت دست زد و پرتش کرد. سعود آب آورد و آهو را از وسط معرکه برداشت. دلم برای آهو سوخت. ابوعبود نگذاشت به عبود آب بدهیم می گفت سم است. لحظه ای بعد عبود مُرد. به خواست ابوعبود آب را سعود بر سر و صورت ابوعبود ریخت. صدایم می لرزید. همه راه افتادیم و جنازه را هم با خود بردیم تا بیشتر کشته ندهیم.

بابای آهوی پنجم – از نخلستان زدیم بیرون و به مردمی پیوستیم که از جاده و کنار آن راه می رفتند. سد ماشین ها و تانک ها شده بودیم. ابوعبود از چرخاندن چرخش خسته بود اما راضی نبود حتی از من یا سعود کمک بگیرد.عبود عصای دست پدرش بود، هنوز ابوعبود نمی توانست من و سعود را ببخشد. یدی را در راه پیدا کردیم، سنج و دمام می زد. ابوعبود شنید که یدی وردست مرده شور است. یدی پسر بچه ای خندان و سیاه با موهای فرفری بود. لباسش کهنه بود اما دلش را داشت با ابوعبود راحت حرف بزند. ایل و تباری نداشت، پدر و مادرش بعد از سفر مشهد مریض شده و لب مرز مرده بودند. عبدالنبی مرده شور او را به فرزندی قبول کرده بود. مرده شور مرده بود و یدی خاکش کرده و با سنج و دمامش راه افتاده بود. یدی مرا شاه پسر خطاب می کرد. تکیه کلامش «پسرخاله» بود که از یک راننده یاد گرفته بود. با همان راننده قبلا به تهران رفته و زبانشان را یاد گرفته بود. تهران را دوست داشت. آهوی عبود را بزغاله صدا می کرد و ابوعبود خوشش نمی آمد. یدی آهو را در بغل ابوعبود نهاد. بوی جسد عبود ناراحتش می کرد. یدی پیشنهاد کرد تا عبود را جای مناسبی خاک کند و مزدش را بگیرد. ابوعبود از جسارت یدی خوشش آمد و راضی شد از جنازه عبود دل بکند. در راه زیر پلی ماندیم. پدرم آهو را به یدی داد تا برایش نگه دارد. من و سعود غصه خوردیم. ابوعبود و صندلی چرخدارش و آهو را از دست داده بودیم. یدی پسر بچه غریبه، شده بود پسر ابوعبود. حالا هم به جای این که آهو را به من بدهد به یدی داده بود. یدی فهمید که آهو مال عبود بوده و به او رسیده، از بی عرضگی من در تعجب بود. ابوعبود عادت داشت همیشه طرف دشمن را بگیرد. آن روز هیچ غذایی نبود که بخوریم، همه تشنه و گشنه بودند. صدای جرینگ زنگوله آهو و صدای ساز دهنی سعود اذیتم می کرد. پیش ابوعبود رفتم و از او خواستم که بگذارد من عبود را خاک کنم نه یدی. هر چه باشد من پسرش هستم نه یدی. سرکوفتم زد که چشمِ زنده عبود را نداشتم و حالا دست از مرده اش هم برنمی دارم. بیلچه ای از مادرم گرفتم و با سعود عبود را بردیم تا خاک کنیم. به حرف های اُم عبود توجه ای نکردیم. نماز مرده را از یدی یاد گرفتیم و خواندیم. زیر نخل پیری را کندیم وعبود را خاک کردیم. وقتی برگشتیم کسی منتظر ما نبود. همه خوابیده بودند. اُم عبود گریه می کرد. یدی آهو را به من داد و خوابید. بیدار شدم و دیدم که هیچ کس نیست. آهو به سر خاک عبود رفته بود و اُم عبود همراهیش کرده بود. آهو برگشته، هربار کسی هم با او رفته بود. کم کم همه سر خاک عبود رفته بودند. تمام دخترک هامان، همسایه هامان، پیرزن ها و پیرمردها. پای نخل آتشی روشن بود. من و یدی هم رفتیم و سنج و دمام زدیم. همه یزله می کردند. کسی دشتی خواند. عزاداری کردیم. پیرزنی پا شد و کیل کشید، بقیه زن ها هم کیل کشیدند. بعد از همه عذرخواهی کرد و گفت در غم همه شریک است اما عمری ازش نمانده و امشب عروسی تنها پسرش بوده و آرزو دارد عروسی ش را ببیند. عروس و داماد در جمع بودند برایشان ساز زدیم و دست زدیم. مجلس عزا به مجلس عروسی مبدل شد. یدی پیش من پرده از رازش برداشت که عراقی است. پدرش ارتشی عراقی بوده. بعد شروع کرد به خندیدن و الاغی همان لحظه عرعر کرد و یدی به الاغ می گفت، جان دلم، ناز نفست و مثل این چیزها. یدی می خندید و من دیدم که ابوعبود هم شانه هایش می جنبد و می خندد و این اصلا بد نبود.

بابای آهوی ششم – پیرمردی که پسرش همان شب داماد شده بود، از فشار گرسنگی پای اَژین را به دندان گرفته بود. من و یدی فهمیدیم و او را زدیم. زنش که پیرزنی بیش نبود آمد و او را از دست ما نجات داد. ابوعبود آمد و کشیده ای به من و یدی زد. ما را بی غیرت نامید که زورمان به پیرمرد رسیده. همه گرسنه بودند و می دانستند که آهو کباب لذیذی دارد. دلم می خواست نگاه گرسنه همه را از یاد ببرم. پیرزن می گفت عروسش بسیار گرسنه است. خوابیدم و خواب دایی فضلی ام را دیدم. وقتی بیدار شدم یدی پیشنهاد داد تا از آهو بگذرم و او را قربانی کنم تا همه سیر شوند. قبول نکردم که آهو مال من باشد و سرش را به باد بدهم. سعود را بیدار کردم و آهو را به او دادم تا از دست بقیه در امان باشد. قرار شد تا دویست بشمارم و آهو مال سعود باقی بماند اما بعدش آن را پیش ابوعبود ببریم. سعود آهو را برداشت و به بالای تپه رفت و سازدهنی زد. یدی برایمان تعریف کرد که هر کسی با مراسم خاصی مرد می شود. یکی با شکار، یکی با تفنگ، یکی با جنگ. خودش با شستن یک پسربچه مرده هم سن خودش، مرد شده بود. دیگر از بی پدری و بی مادری و مار و عقرب و تاریکی نمی ترسید. آهسته تا دویست شمردم و سعود سازدهنی می زد. دست آخر سعود آهو را آورد به ما داد. سه تایی پیش ابوعبود رفتیم. هر چند از برق چشمانش می ترسیدیم به او گفتیم که آهو را نمی خواهیم. او هم آهو را نخواست. چاقو به پای من انداختند و ما هر سه رفتیم تا سر از تن آهو جدا کنیم. سعود از پسر بچه ای در جاده کمی آب گرفت. آهو آب را خورد. من از آهو خواستم مرا ببخشد. اولین ضربه را من، دومی را یدی وسومی را سعود به گردن آهو زد. پس از آن زانو زدیم تا جلوی خدا خاک شویم. آهو را برای خدا قربانی کرده بودیم. تا آهو جان در بدن داشت بر زمین سجده کردیم و خاک شدیم. یدی می گفت بعضی ها این جوری مرد می شوند. نمی دانستیم خدا قبول کرده است یا نه. آهوی مرده را سعود برد و به پای ابوعبود انداخت. آتش را سعود به پا کرد و هیزمش را من و یدی آوردیم. آهو را کباب کردیم و به همه دادیم. من جگرش را برای پیرزن و پیرمردی که پسرشان همان شب داماد شده بود بردم. به آنها گفتم این جگر را خدا داده است برای آنها. نه تنها پیرزن و پیرمرد که حتی عروس و پسرشان خندیدند و من خدا را در بوی آهو دیدم.

بابای آهوی هفتم – یک جیپ و یک نفربر آمدند. افسری با کلاه قرمز کجش پایین آمد. می خواستند همه را وارد جیپ کنند و اسیری ببرند. دنبال مرد خانوار می گشتند. ابوعبود مرد خانواده بود اما او را نمی خواستند چون اسباب دردسر بود. من خواستم که مرا جای ابوعبود ببرند چون او مریض است. وقتی گفتم که نامم حمود است پرسیدند عبود کجاست و من گفتم شما او را کشتید و ما خاکش کردیم. افسر از من و حرف هایم خوشش آمد و به سربازش دستور داد آدم های کاری، عاقل و خطرناک را وارد جیپ کند. پیرزن را سوار کردند وسپس من وارد جیپ شدم. یدی التماس کرد که عراقی است و او را هم ببرند که قبول کردند. ما سه تا با آنها رفتیم. سعود دنبال ماشین دوید ساز دهنی اش را توی جیپ انداخت. می خواست خودش سوار شود که من نگذاشتم چون ابوعبود و بقیه خانوار به یکی از ما احتیاج داشتند. فقط زنگوله آهو را برایش پرت کردم. در راه یدی سازدهنی زد و رقصید. این قدر خندیدیم که خسته شدیم و به خواب رفتیم.

من خودم هیچ وقت نتوانستم درست و حسابی بابای آهوی خودم باشم. دیروز بالای نخل بودم که کسی آمد و آهوی دیگری آورد. نمی گویم دایی فضلی بود یا دایی امین یا یدی یا سعود. اسم دخترکم را اَژین گذاشته ام تا آهوی تنهایی های من باشد. حالا حتی دخترهای این خانواده هم دلشان می خواهد آهو داشته باشند. دخترم همه را زابه راه کرده است. خودش صندلی چرخدار ابوعبود را هل می دهد، ابوعبود خیلی دوستش دارد. آهوی جدید زنگوله ندارد. تمام بچه های این خانواده به هم پسرخاله می گویند، خاک بازی می کنند و صدای سنج و دمام و ساز دهنی را دوست دارند. دخترکم یاد گرفته تا دویست بشمارد. شما و من و سعود حالا یک راز داریم، راز زنگوله. اگر روزی تا دویست شمردید و صدای زنگوله آمد قول بدهید بابای خوبی برای آهوی من باشید.

حسن بنی عامری


نام
پیام
Write all letters which are not black!
حروفی که سیاه نوشته نشده در پنجره وارد کنید.