يک گل سرخ براي اميلي | 2018-11-26 23:03:54



وقتي که خانم « اميلي گريرسن» مرد، اهالی شهر ما همه‌ براي مراسم او رفتند: مردان با نوعي علاقه همراه با احترام آنچنان که براي يک بناي يادبود ويران، زنان بيشتر از روي کنجکاوي تا بتوانند داخل خانه‌اش را که هيچ کس طي ده سال گذشته در آن ديده نشده بود جز پيرمردي مستخدم، يک باغبان و يك آشپز ببينند.

نماي ساختمان خانه مربع شكل بود كه پيش از ا ين سفيد بوده و با مقرنس‌ها و برج‌ها و بالكن‌هاي نيم‌دايره‌اي با سبك سايه روشن سنگين قرن هفدهمي تزيين شده بود و بر خياباني كه زماني مورد علاقه‌ي همه‌ي ما بود قرار داشت. اما حالا گاراژها و ماشين‌هاي پنبه‌پاك‌كني همه جا را فرا گرفته و حتا اثر آن نام‌هاي احترام‌آميز را در آن محله پاك ‌كرده بودند. فقط خانه‌ي دوشيزه اميلي باقي مانده بود با منظره‌اي پوسيده اما عشوه‌گر و سرسخت بر فراز واگن‌هاي پنبه و پمپ‌هاي گازوئيلي ، نمایي نفرت‌انگيز در ميان نماهاي نفرت‌انگيز ديگر. و حالا دوشيزه اميلي رفته بود تا او نيز به نمايندگان آن اسم‌هاي احترام‌آميز كه در قبرستان « سدار بيميوزد» خوابيده بودند بپيوندد، ميان قبرهاي بي‌نام و نشان و دسته‌بندي شده‌ي سربازان جنگ سويل و متفقين كه همه در جبهه‌‌ي «جفرسون» جان باخته بودند.

دوشيزه اميلي تا وقتي كه زنده بود زني سنتي، وظيفه‌شناس و هميشه مراقب رفتارش بود، نوعي اجبار و تعهد موروثي كه در شهر آنها حاكم بود، از روزی كه در سال 1894 كلونل « سارتوريس» شهردار شهر، دستور داد كه هيچ زن « نگرويي» بدون پرداخت عوارض و مالياتش نبايد در شهر ظاهر شود، یعنی از زمان مرگ پدرش تا وقتي كه زنده بود. دوشيزه اميلي كمك به خيريه را قبول نمي‌كرد. كلنل سارتوريس در اين باره داستاني را از خود ساخت تا بر دوشيزه اميلي تاثير بگذارد، داستاني با اين مضمون كه پدر او به شهر پول قرض داده بود چون شهر نيز به عنوان راهي براي تجارت، اين نوع پرداخت قرض را ترجيح مي‌داد. فقط مردي از نسل كلنل و با فكر او مي‌توانست چنين داستاني را ساخته باشد، و فقط يك زن مي‌توانست آن را باور كرده باشد.

وقتي كه نسل بعد با ا يده‌هاي نوتر شهردار و اعضاي شوراي شهر شدند، اين توافق‌نامه كمي نارضايتي ايجاد كرد. سال اول آنها يك اخطار مالياتي براي او فرستادند. ماه فوريه رسيد و جوابی داده نشد. آنها برايش نامه‌اي رسمي نوشتند و ازو خواستند تا در دفتر كلانتر كه براي او راحت‌تر بود صحبت كنند. يك هفته بعد خود شهردار به او نامه نوشت و به او پيشنهاد داد تا با او صحبت كند يا ماشين‌اش را براي آوردن او بفرستد و در جواب نوشته اي دريافت كرد كه روي كاغذي قديمي و با شكلي غيرمعمول نوشته شده بود، خطي نازك و روان با جوهري كمرنگ، كه نشان مي‌داد او برای مدت زیادی اصلا از خانه خارج نشده بود. اخطار مالياتي نيز باز نشده و بدون هيچ نظري همراه آن نوشته بود.

آنها جلسه‌اي ويژه با حضور اعضای شوراي شهر تشکیل دادند. هياتي ويژه براي او فرستاده شد، در خانه‌اش را زدند، جايي كه هيچ کس از آن نگذشته بود درست از حدود هشت يا ده سال پيش که او تدریس نقاشي چيني را كنار گذاشته بود. آنها توسط « نگرویي» پير به داخل سالني تاريك راهنمايي شدند كه پلكانی بلند از آن به جايي تاریک تر کشیده شده بود. بوي غبار و متروكه‌گي به مشام مي‌رسيد، بوي نا و ماندگی. «نگرویی» آنها را به داخل اتاق پذيرايي برد. اتاق با اثاثيه و مبلمان‌ سنگين و چرمي تزيين شده بود. وقتي كه « نگرویی» دريچه‌هاي يكي از پنجره‌ها را باز كرد، آن ها توانستند ببينند كه چرم ترك خورده بود، و زماني‌كه نشستند گرد و خاك معلق به کندی دور ران‌هايشان بلند شد، در حالي‌كه ذرات ریزی به آرامی در میان تنها شعاع نور خورشيد كه آنجا بود شناور بودند. در قابي طلايي تيره روبروي بخاري، عكسي نقاشي شده از پدر دوشيزه اميلي ديده مي‌شد.

وقتي دوشیزه امیلی وارد شد آنها برخاستند. او زنی كوتاه و چاق بود در لباسي مشكي، با زنجيري طلايي كه تا كمرش پايين مي‌آمد و ناگهان در كمربندش ناپديد مي‌شد در حالي‌كه روي عصايي از چوب آبنوس با سري طلايي اما تيره رنگ خم شده بود. اسكلت او لاغر و كوچك بود و شايد دليل اینکه او بیشتر چاق و گوشتالو به نظر می رسیدهم همين بود. او به نظر پف‌كرده مي‌آمد، درست مثل جسدي كه براي مدتي طولاني زير آبي راكد مانده باشد، با همان ظاهر بي‌رنگ و رنگ‌باخته. چشمانش که گويي در برآمدگي‌هاي گوشتالود چهره‌اش گم شده بودند، شبيه به دو تكه زغال كه در گلوله‌اي خميري فرو كرده باشند، از چهره‌ي يكي از مهمانان به چهره‌ي ديگري كه در حال بيان پيغام خود بود،حركت مي‌كردند.

او از آنها نخواست تا بنشينند. فقط در چارچوب در ايستاد و ساكت به حرف‌هايشان گوش داد تا اينكه سخنانشان به پايان رسيد. بعد ايشان توانستند صداي ضربات ساعت او را كه ديده نمي‌شد و از انتهاي همان زنجير طلايي آويزان بود بشنوند. صدايش خشك و سرد بود : « من هيچ مالياتي در جفرسون ندارم. كلنل ساتور اين را براي من توضيح داد. شايد يكي از شماها بتواند به بايگاني شهر سري بزند تا شماها را راضي كند». «‌اما ما اين كار را كرده‌ايم، ما اولياي امور شهريم دوشيزه اميلي. آيا شما اخطاريه‌اي از طرف آقاي كلانتر و با امضاي ايشان دريافت نكرديد؟ » دوشيزه اميلي گفت :

- يك كاغذ به دست من رسيد، بله. شايد كلانتر خودش این مساله را بررسی كرده باشد. من هيچ مالياتي در جفرسون ندارم.

- اما هيچ چیزی که اين قضیه را نشان دهد در دفاتر ما وجود ندارد ، ببينيد ما بايد با ...

- كلنل ساتوريس را ببينيد. من هيچ مالياتي در جفرسون ندارم.

- اما دوشيزه اميلي ...

- كلنل ساتوريس را ببينيد. ( بيش از ده سال مي‌شد كه كلنل ساتوريس مرده بود) من هيچ مالياتي در جفرسون ندارم. توب! در این هنگام مرد نگرویی آمد. راه خروج را به اين آقايان نشان بده.

اینگونه بود که او آنها را شکست سختی داد، درست مثل سي سال پيش كه پدرانشان را در رابطه با آن بو شكست داده بود.

دو سال از مرگ پدرش و مدت زمان كوتاهي از وقتي معشوق‌اش كه همه‌ي ما فكر مي‌كرديم با او ازدواج خواهد كرد، تركش كرده بود، مي‌گذشت. بعد از مرگش پدرش او به ندرت از خانه خارج مي‌شد و بعد از اينكه معشوقش او را ترک کرد مردم اصلا به سختي او را مي‌ديدند. چند تايي از زنان جرات مي‌كردند تا او را صدا كنند اما جوابي وجود نداشت، و تنها نشانه‌ي زندگي كه در آن محل ديده مي‌شد « نگرویی» بود، مرد جواني كه با يك سبد خريد مي‌آمد و مي‌رفت. زنان همسايه مي‌گفتند: « يك مرد، هيچ مردي ، نمي‌تواند كارهاي آشپزخانه را درست انجام دهد. » بنابراين وقتي كه بو بيشتر شد آنها تعجب نکردند. اين بو پيوند ديگري میان دنياي پرهياهو و شلوغ بیرون و « گريرسون» ‌هاي متكبر و مغرور بود.

يكي از همسايه‌ها، يك زن، به شهردار « جود استيونس» هشتاد ساله، شكايت كرد. او گفت:

- اما شما از من مي‌خواهيد در اين مورد چه کاری انجام دهم، خانم؟

- زن گفت:

- بله، برايش يادداشتي بفرستيد تا بو را برطرف كند. قانوني در اين مورد وجود ندارد؟ جود استيونس گفت:

- من مطمئنم كه اين كار لازم نيست. حتما بوي يك مار يا موش مرده است كه كاكاسياه او در حياط كشته. من با او صحبت مي‌كنم. روز بعد او دو شكايت ديگر دريافت كرد كه يكي از آنها مال مردي بود كه محجوبانه طلب کمک کرده بود:

- ما بايد در اين مورد كاري كنيم جود، من آخرين نفر در اين دنيا هستم كه از دوشيزه اميلي خسته شده‌ام، اما ما مجبوريم كاري كنيم.

آن شب اعضاي شوراي شهر با هم ملاقات كردند، سه تن از ريش سفيدان و يك مرد جوانتر كه از اعضاي يكي از خانواده هاي سرشناس بود. او گفت:

- خيلي ساده است. به او بنويسيد كه خانه‌اش را تميز كند. به او مهلت مشخصي بدهيد که اين كار را انجام دهد و اگر نداد... « جود استيونس» پاسخ داد:

- دست بردار آقا! آيا شما هرگز رودرو خانمي را به اينكه بوي بدي مي‌دهد متهم مي‌كنيد؟

پس شب بعد، چندی از نيمه شب گذشته چهار مرد از محوطه‌ي چمن منزل دوشيزه اميلي گذشتند و دورتادور خانه را درست مثل دزدها يواشكي نگاه كردند، پايين ديوارهاي آجري و سوراخ‌های انبار را بو كشيدند، در حالي كه يكي از آنها با دستش حركتي منظم شبيه به بذرپاشي انجام مي‌داد و آن را از گوني‌اي كه روي شانه‌اش آويزان بود بيرون مي‌آورد. آنها در انبار را شكستند و داخلش آهك پاشيدند، همچنين در تمام محوطه‌ي خارجي خانه. وقتي داشتند از محوطه‌ي چمن برمي‌گشتند يكي از پنجره‌ها كه تاريك بود روشن شد و دوشيزه اميلي كنار آن نشست، نور پشت سر او بود، و نيم‌تنه‌ي بي‌حركت عمودي‌اش شبيه مجسمه‌اي ايستاده بود. آنها به آرامي خم شدند و از چمن گذشتند و داخل سايه‌ي درختان اقاقيا كه كنار خيابان بودند خزيدند. بعد از يك يا دو هفته آن بو از بين رفت. اين درست همان زماني بود كه مردم شروع كردند به ابراز دلسوزي براي او. مردم شهر ما هنوز خانم « ويات» ، عمه‌ي بزرگ او را، به خاطر داشتند که عاقبت چگونه كاملا ديوانه شده بود، و اعتقاد داشتند كه « گريرسون» ها براي آنچه كه واقعا بودند كمي بيش از اندازه تكبر به خرج مي‌دادند.مثلا اینکه هيچ يك از مردان جوان به اندازه‌ي كافي براي دوشيزه اميلي مناسب و خوب نبودند و موارد شبيه آن. مدتها ما آنها را شبيه یک تابلو ديده بوديم، دوشيزه اميلي هيكلی نحيف با پيراهني سفيد در پس زمينه، پدرش سايه‌اي در جلوي تصوير پشت به دخترش و شلاقي را محكم در دست گرفته، که هر دوي آنها توسط دري فنردار قاب شده‌اند. پس وقتي او داشت سي ساله مي‌شد و هنوز تنها و مجرد بود، ما ابدا راضي نبوديم اما توجيه مي‌كرديم كه حتا با وجود ديوانگي كه در آن خانواده بود او همه‌ي شانس هاي خود را اگر به واقعيت مي‌رسيدند خراب نمي‌كرد.

زماني كه پدرش مرد انگار آن خانه تنها چيزي بود كه براي او به جا مانده بود، و مردم از اين قضيه تقريبا خوشحال بودند. در پايان مردم توانستند براي دوشيزه اميلي دلسوزي كنند. تنهايي، و نوعي فقر و نداري، او رفتار انساني پيدا كرده بود. حالا او هم هيجان ‌ و ياس كهنه از داشتن يك پني كم‌تر يا يشتر را خواهد ‌فهميد.

روز بعد از مرگ پدرش همه‌ي زنان خود را اماده كردند تا او را دم در منزل‌اش ببينند و با او ابراز همدردي و مساعدت كنند، همان‌طور كه رسم ماست، دوشيزه اميلي آنها را دم در ملاقات كرد، در حالي‌كه مثل هميشه لباس پوشيده بود و هيچ نشاني از غم و اندوه در چهره‌اش ديده نمي‌شد. او به انها گفت كه پدرش نمرده بود. او سه روز اين كار را كرد،‌در حالي‌كه كشيش‌ها و دكترها سراغ او مي‌رفتند تا او را تشويق كنند اجازه‌ي مرتب كردن و به خاكسپاري او را به آنها بدهد. فقط زماني كه آنها داشتند به قانون و اجبار متوسل مي‌شدند او در را گشود و آنها پدرش را خيلي سريع دفن كردند. ما در ان هنگام نگفتيم كه او ديوانه بوده. ما اعتقاد داشتيم كه او مجبور بوده اين كار را انجام دهد. ما همه‌ي آن مردان جواني را كه پدرش رد كرده بود به ياد داشتيم و مي‌دانستيم با هيچ چيزي كه براي او مانده بود، او مجبور بود به آنچه كه او را دزديده بود بچسبد همانطور كه همه‌ي مردم اين كار را مي‌كنند.

او براي مدتي طولاني بيمار بود. وقتي ما او را دوباره ديديم، موهايش كوتاه شده بودند، كه او را شبيه به دختر بچه‌‌اي كرده بودف با شباهتي مبهم به فرشتگاني كه در پنجره‌ي كليساها ديده مي‌شوند، نوعي غم و متانت.

در همان هنگام قردادي براي سنگ‌فرش كردن پياده‌روها بسته شده بود و تابستان، بعد از مرگ پدر دوشيزه اميلي آنها كارشان را شروع كردند. شركت ساختماني همراه با كارگرها و قاطرها و ماشين‌آلات آمدند و سركارگري به نام « هومر بارن» كه يك يانكي بزرگ‌جثه و تيره‌رو و هميشه آماده بود نيز همراه انان بود، مردي با صدايي بم و چشماني كه روشن‌تر از چهره‌اش بودند. پسر بچه‌ها او را دنبال مي‌كردند تا فحش و فضيحت‌هاي او زا به كارگران بشنوند و كارگران هم موقع كار كردن آواز مي‌خواندند و كلنگ‌هايشان را بالا و پايين مي‌كردند. خيلي زود او همه اهالي شهر را مي‌شناخت. هر وقت كه تو صداي خنده تعدادي را هر جايي نزديك به ميدان مي‌شنيدي، حتما « هومر بارن» در مركز آن جمعيت قرار داشت.

در ابتدا همه‌ي ما خوشحال بوديم كه دوشيزه اميلي يك دلبستگي خواهد داشت، چون همه‌ي زنان مي‌گفتند: « مطمئنا يك «گريرسون» به طور جدي به يك شمالي فكر نخواهد كرد، يك كارگر روزمزد». اما هنوز كساني بودند، افراد پير و سالخورده كه مي‌گفتند حتا ناراحتي و غم نمي‌تواند باعث شود تا يك بانوي واقعي فراموش كند كه مردم دارا بايد به فقرا كمك كنند.

بدون در نظر گرفتن اين حرف، آنها فقط مي‌گفتند: « بيچاره اميلي. فاميلش بايد به سراغ او بيايند.» او اقوامي در آلاباما داشت، اما سال‌ةا پيش پپدرش با آنها بر سر ارثيه‌ي خانم « ويات» پير، زن ديوانه، ، مشاجره كرده بود و و ارتباطي بين دو فاميل وجود نداشت. آنها حتا در مراسم تشيع جنازه‌ هم حاضر نبودند.

و به محض اينكه پيرها گفتند :« بيچاره اميلي»، زمزمه‌ها شروع شدند. آنها به يكديگر مي‌گفتند: « تو فكر مي‌كني كه واقعا همين طور باشد؟». « مطمئنا همين طور است. چه چيز ديگري مي‌توناد...» اين جمله را پشت سر او پچ‌پچ مي‌شد، در حالي‌كه خش‌خش پارچه‌ي ابريشمي و ساتن سايه‌بان كه زير خورشيد يكشنبه بعد از ظهر، به روي حسادت‌ها بسته شده بود با صداي ضعيف و سريع كلاپ، كلاپ منظم اسب‌ها عبور مي‌كرد : « بيچاره اميلي».

اما او درست مان زماني كه همه‌ي ما فكر مي‌كرديم از پافتاده است سرش را كاملا بالا مي‌گرفت. مثل اين كه او بيش از هميشه مي‌خواست مقام و شكوه‌اش را به عنوان آخرين گريرسون به رسميت بشناسند؛ همچنانكه با اين عمل مي‌خواسته تا ذره‌اي از آن طبيعت خاكي‌‌اش را براي اثبات دوباره‌ي سرسختي و غرورش به دست آورد. همانند زماني كه سم موش را خريد، آرسنيك. يك سال از اينكه مردم شروع كردند به گفتن : بيچاره اميلي، گذشته بود و وقتي بود كه دو مرد از فاميل‌اش داشتند او را ملاقات مي‌كردند.

« من مقداري سم مي‌خواهم» او به داروفروش گفت. در آن موقع او بيش از سي سال داشت، هنوز زني لاغر اندام بود، هر چند كمي باريك‌تر از معمول، با چشماني سرد و سياه و مغرور كه در يك چهره‌ي گوشتالو كه در ميان شقيقه‌ها و نزديك حدقه‌ي چشمانش صاف شده بود بطوري‌كه تصور مي‌كردي صورت فانوسباني است كه مجبور به نگاه كردن است. او گفت: « من كمي سم مي‌خواهم.»

- بله دوشيزه اميلي. از چه نوعي؟ براي موش‌ها و شبيه آن؟ من توصيه مي‌...

- بهترين چيزي را كه داريد مي‌خواهم. برايم فرقي نمي‌كند چه نوعي باشد.

دوافروش اسم تعدادي از آن ها را گفت.

- اينها هر چيزي تا يك فيل را مي‌كشند. اما چيزي كه شما مي‌خواهيد ...

- آرسنيك. دوشيزه اميلي گفت. آرسنيك خوب است؟

- خوب.... آرسنيك؟ بله، اما آآم. اما چيزي كه شما مي‌خواهيد...

- من آرسينك مي‌خواهم.

داروفروش نگاهي به او انداخت و او از پشت نگاهي به او كرد، در حالي‌كه چهره‌اش را بالا آورده و مثل يك پرچم صاف برافراشته بود.

- چرا. مطمئنا. داروفروش گفت. شايد اين همان چيزي باشد كه شما مي‌خواهيد. اما طبق قانون شما بايد بگوييد كه قصد داريد از آن چه استفاده‌اي بكنيد.

دوشيزه اميلي فقط زل زده بود به او، سرش را به سمت‌اش برگردانده بود تا چشم در چشم او را نگاه كند، تا اينكه داروفروش نگاه كرد و رفت و آرسنيك را آورد و آرسنيك را آورد و ن‌را پيچيد. پسرك پادوي نگرويي آن را برايش آورد. داروفروش برنگشت. وقتي در خانه پاكت را باز كرد زير يك جمجمه و دو استخوان نوشته شده بود: براي موش‌ها.

پس روز بعد همه‌ي ما گفتيم:« او خود را خواهد كشت». و مي‌گفتيم كه اين بهترين چيز بوده است. وقتي كه او در ابتدا شروع كردن با هومر بارن ديده شدن، ما گفته بوديم: «با او ازدواج خواهد كرد». سپس گفتيم: « تا آن زمان او را هم به اين كار ترغيب خواهد كرد». چون خود هومر گفته بود كه او مثل مردها بود، و همه مي‌دانستند كه او در كلوپ الكس با جوانترها مشروب مي‌خورد و مردي نبود كه تن به ازدواج دهد. بعدها ما باا حسادت گفتيم :« بيچاره اميلي» و اين زماني بود كه آنها يكشنبه بعد از ظهر در يك درشكه‌ي مجلل مي‌گذشتند، دوشيزه اميلي سرش بالا بود و هومر بارن كلاهش را كج گذاشته و سيگاري لاي دندان‌هايش بود، شلاق در دست با دستكش‌هايي زرد به هر دو دست اسبها را هدايت مي‌كرد.

بعد بعضي ااز زنها شروع كردند به گفتن اينكه اين براي شهر بي‌آبرويي بود و الگوي بدي براي جوانها. مردها نمي‌خواستند ددخالت كنند اما بالاخره زنها كشيش باپتيسها – مردم شهر دوشيزه اميلي پيرو مسيحيت وابسته به كليساي اسقف بودند- را مجبور كردند كه با او رسما صحبت كند. كشيش هرگز فاش نكرد كه در طي آن ديدار چه اتفاقي رخ داده بود،اما رد كرد كه دوباره آن كار را انجام دهد. يكشنبه‌ي بعد آنها دوباره در خيابانها سوار بر درشكه گذشتند، و روز بعد همسر كشيش نامه‌اي به بستگان اميلي در آلاباما نوشت.

بنابراين او دوباره ملاقاتي با بستگانش در خانه‌اش داشت و ما به انتظار نشستيم و تماشا كرديم تا پيشرفت امور راببينيم. ابتدا اتفاقي رخ نداد. بعد مطمئن بوديم كه آنها تصميم داشتند ازدواج كنند. ما فهميده بوديم كه خانم اميلي پيش طلافروشان رفته بود و يك ست آرايش مردانه‌ي نقره‌اي سفارش داده بود با حروف ه. ب كه روي هر تكه از آن كنده شده باشد. دو روز بعد فهميديم كه يك دست كامل لباس مردانه خريداري كرده بود كه شامل لباس شب نيز مي‌شد، و ما گفتي: « اآنها ازدواج كرده‌اند». ما واقعا خوشحال بوديم، ما خوشحال بوديم كه آن دو فاميل زن‌اش بيش از دوشيزه اميلي گريرسون بودند.

پس خيلي شگفت‌زده نشديم وقتي كه مدتي بعد از اينكه كار خيابانها تمام شده بود هومر بارن رفته بود. ما كمي ناراحت بوديم از اينكه ديگر آنها را نخواهيم ديد اما معتقد بوديم كه او رفته بود تا مقدمات كار را براي بردن خانم اميلي يا داددن شانسي براي خلاصي از دست فاميل‌اش نجات او از دست فاميل‌اش آماده كند. ( در ان موقع اين دسيسه‌اي بود كه ما همه هم‌پيمانان خانم اميلي بوديم تا فاميل‌اش را گير بيندازد.) همانطور كه انتظار مي‌رفت، يك هفته بعد انها رفته بودند. و همانطور كه همه‌ي ما انتظارش را داشتيم طي سه روز بعد هومر بارن به شهر برگشت. در گرگ‌و ميش يك بعد از ظهر يكي از همسايه‌ها ديده بود كه مرد نگرويي دم در اشپزخانه او را پذيرفته بود.

و اين آخرين باري بود كه ما هومر بارن را ديديم. و هم‌چنين دوشيزه اميلي را براي مدتي پس از ان. مرد نگرويي با سبد خريدش داخل و خارج مي‌شد، اما در ورودي منزل همچنان بسته باقي ماند. گهگاه براي مدت كوتاهي او را در پنجره مي‌ديديم. مثل آن وقتي كه مردان براي آهك پاشيدن به منزل‌اش رفته بودند، اما شش ماهي او در خيابانها ظاهر نشد. ما اين را مي‌دانستيم كه رفتار او كاملا قابل انتظار بود، به همان كيفيتي كه پدر او زندگي زنانه‌اش را به دفعات هدر داده بود به همان اندازه عصباني و زهرچشيده بود كه نمي‌توانست حتا بميرد.

پس از ان وقتي دوشيزه اميلي را ديديم، چاق شده بود و موهايش خاكستري شده بود. طي سال‌هاي بعد خاكستري‌تر هم شد و باز هم بيشتر تا اينكه بالاخره موهايش كاملا جو‌گندمي شدند. تا وقتي كه در هفتاد و چهار‌سالگي زمان مرگش رسيد هنوز موهايش به همان رنگ نقره‌اي شديد درست مثل موهاي يك كارگر زحمت‌كش.

بعد از ان در ورودي خانه اش بسته باقي ماند، براي مدتي حدود شش يا هفت سال، در دوراني كه او حدودا چهل ساله بود، همان زماني كه او نقاشي چيني درس مي‌داد. او كارگاهي در يكي از اتاق‌هاي طبقه‌ي پايين خانه‌اش راه‌اندازي كرده بود، و همين زمان و همين جا بود كه دختراها و نوه‌هاي كلنل سارتوريس با همان نظم و ترتيب و با همان احساسي كه هر يك شنبه به كليسا مي‌رفتند، كلاس مي‌رفتند با يك سكه‌ي بيست و پنج سنتي مثل آنچه كه براي كمك به كليسا همراه داشتند. در اين هنگام ماليات‌هايش بخشيده شده بودند.

آن‌گاه نسل جديدتري ستون اصلي و روح شهر شدند، و كارآموزان نقاشي بزرگ شدند و ناپديد شدند و بچه‌هايشان را پيش او نفرستادند، با جعبه‌هاي رنگ و برس‌هاي بلند و تصاويري كه از مجلات زنان بريده شده بودند. در ورودي به‌روي آخرين نفر بسته شد و پس از آن براي هميشه بسته باقي ماند. وقتي كه به مردم خدمات پستي رايگان ‌دادند، تنها دوشيزه اميلي نپذيرفت كه اجازه دهد آنها سر در خانه‌اش شماره‌هاي فلزي را بچسبانند و يك صندوق پستي آنجا وصل كنند. او حتا به حرف‌هايشان گوش نداد.

روز به روز،‌ماه به ماه، سال به سال ما مرد نگرويي را مي‌ديديم كه پيرتر و خميده‌تر مي‌شد و همچنان رفت و آمد مي‌كرد و سبد خريدش در دست‌اش بود.هر دسامبر ما يك اخطار مالياتي برايش مي‌فرستاديم كه يك هفته بعد بدون جواب ، توسط اداره‌ي پست بازگردانده مي‌شد.گهگاه او را در يكي از پنجره‌هاي طبقه‌ي پايين او را مي‌ديديم- از قرار معلوم او طبقه‌ي بالاي خانه را بسته بود- شبيه به پيكره‌ي تراشيده شده‌‌ي الهه‌اي روي يك طاقچه، كه يا مارا نگاه مي‌كرد يا نه، ما هرگز نمي‌توانستيم بگوييم كدام‌يك. بدين‌گونه او از نسلي به نسل ديگري عمر را مي‌گذراند، گرامي، گريزناپذير، غير قابل نفوذ، بي‌حركت و بدرفتار.

و بالاخره او مرد. بيمار در خانه افتاد پوشيده از گرد و خاك و سايه‌ها، تنها با مرد نگرويي پيري كه بر بسترش منتظر مرگش‌بود. ما حتا نمي‌دانستيم كه او بيمار بود، مدتها بود تلاش نكرده بوديم تا از آن مرد نگرويي اطلاعاتي بگيريم. او با كسي صحبت نمي‌كرد، شايد حتا با او، چون صدايش مثل اينكه از بس حرف نزده بود، خشن و ناهنجار شده بود. دوشيزه در يكي از اتاق‌هاي طبقه‌ي پايين مرد، در يك تختخواب سنگين چوب گردويي با يك پرده، سر خاكستري رنگ‌اش روي بالشتي كه در اثر گذشت زمان و نبود نور خورشيد، زرد شده بود قرار داشت.

مرد نگرويي اولين گروه از زنان را جلوي در ورودي ملاقات كرد و اجازه داد تا وارد شوند، با صداهايي آرام و خفه و نگاه‌هايي سريع و كنجكاو و بعد ناپديد شد. او داخل خانه رفت و از در پشت خارج شد و پس از ان ديگر دوباره ديده نشد.

دو فاميل زن دوشيزه اميلي فورا آمدند. انها مراسم تشيع جنازه را روز دوم برگزار كردند، در حالي كه مردم آمده بودند تا دوشيزه اميلي را زير انبوهي از گلها ي خريداري شده ببينند با همان چهره‌ي مومي رنگ پدرش كه وقتي روي تابوت او را حمل مي‌كردند انگار عميقا در فكر فرو رفته، و زنان هيس‌هيسكنان و ترسناك گرد او را گرفته بودند و پيرمردان – بعضي با اونيفورم‌هاي بورس كشيده ي متفقين- روي محوطه‌ي چمن و بالكن ايستاده بودند و درباره‌ي خانم اميلي صحبت مي‌كردند، چنانكه گويي او يكي از معاصرينشان بوده است، مي‌گفتند با او رقصيده‌اند و شايد به او ابراز عشق كرده‌اند، گيج و ويج از زمان و توالي رياضي‌گونه‌ي آن، همان‌طور كه همه‌ي سالخوردگان هستند، همه‌ي آنهايي كه گذشته برايشان جاده‌اي كوتاه‌شونده نيست اما در عوض يك مرغزار بزرگ است كه هيچ زمستاني حتا نمي‌تواند آنرا لمس كند، از آنها جدا شده حالا با مهلكه‌اي تنگ از جديدترين دهه‌ها.

پيش از اين مي‌دانستيم كه در آن محدوده بالاي پله‌ةااتاقي بود كه در چهل سال گذشته هيچ كس داخل آنرا نديده بود هماني كه مجبور شده بودند آنرا ببندند.. آنها صبر كردند تا وقتي كه دوشيزه اميلي كاملا زير زمين قرار داده شد و بعد آنها در را گشودند.

فشار ناشي از شكستن در انگار اين اتاق را از گرد و خاكي پراكنده پر كرد. پرده‌اي نازك و زشت مثل آنچه كه در ارامگاها وجود دارد به نظر مي‌رسد كه سراسر اتاق را براي مراسم عروسي پوشانده و تزيين داده و آماده كرده بود. زير نيم پرده‌ةايي كه به رنگ صوريت كمرنگي بودند، روي نور صورتي چراغهاي روكش دار، روي ميز آرايش، روي رديفي از وسايل شكننده‌ي كريستال و وسايل آرايش مردانه‌ا‌ي كه با نقره‌ي تيره‌اي پوشانده شده بودند، نقره‌اي كه آن قدر تيره شده بود كه كنده‌كاري‌هاي روي آن ناخوانا شده و از بين رفته بودند. در ميان آنها يك آهار يقه و يك كراوات قرار دارد، انگار كه تازه از تن دراورده شده ‌اند، روي سطحي هلال مانند رها شده اند كه پوشيده از گرد و غبار است. روي يك صندلي كت و شلواري آويزان است، در حالي كه با دقت تا شده است، پايين آنها يك جفت كفش و جوراب رها شده است. خود مرد هم در رختخواب دراز كشيده است.

براي مدتي طولاني ما فقط آنجا ايستاديم، در حالي كه به آن خنده‌ي عميق و بي‌مغز نگاه مي‌كرديم. جسم ظاهرا پيش ازين به حالت در آغوش كشيدن كسي دراز كشيده بود، اما اكنون به خوابي طولاني كه بيشتر از عشق طول كشيده بود، خوابي كه حتا بر دهن‌كجي عشق غلبه كرده بود، خوابي كه با همسر او زنا كرده بود. چه چيز از او باقي مانده بود؟ فاسد شده در زير آنچه كه از لباس شب باقي مانده بود و از رختخواب قابل جدا شدن نبود، و روي او و بالشت كنار او لايه‌اي غبار و خاك صبور و منتظر كشيده شده بود.

بعد ديديم كه در در دومين بالش جاي فرو رفتگي يك سر وجود داشت. يكي از ما چيزي را از روي آن برداشت و به جلو خم شد، آن گرد و غبار معلق و خشك وارد سورخ‌هاي بيني ما شد و ما يك رشته طولاني موي نقره‌اي تيره رنگ را ديديم

ویلیام فالکنر
0 پیام


سوووختم ... | 2018-11-24 16:46:17



وقتی پوشیدمش یه هوا به تنم گشاد بود. زری خانوم از زیر بغل به سمت سینه رو از دو طرف سوزن ته گرد زد. بعد راسته ی چپ رو، رو به پایین.

- اوووف!!! سوزن فرو رفت تو تنم! بپا زری خانوم جان تو رو به خدا!

این کابوس همیشگی ِ پرو کردن ِ لباس بود برام. همیشه هم پیش میومد. روزی 45 دقیقه پیاده روی کار خودش رو کرده بود و من قند تو دلم داشت آب می شد.عروسی نرگس در پیش بود. چهار روز دیگه مونده بود و من خودم رو می کشتم می تونستم نیم کیلو یا زیاد زیاد هفتصد هشتصد گرم دیگه کم کنم.

زری خانوم گفته بود اگه لاغرتر بشم تضمین نمی کنه لباس رو شق و رق تحویلم بده، اما ویر خوش تیپی بد گرفته بودتم. حالا مگه یک کیلو لاغری چقدر می تونست رو لباسم تاثیر بذاره! اما خب خودم رو خوش تراش تر نشون می داد و منم که کشته مرده ی درخشیدن بودم.

از اون روزا که با هم لی لی بازی می کردیم و یه وقتا دعوامون می شد و دو دقیقه بعد آشتی آشتی بودیم، سالها گذشته بود و نرگس داشت عروس می شد. منم که خواهر نداشته ش بودم. همه ی رازهای نوجوونی مون پیش هم بود. جیک و پوک همو می دونستیم. یکی مون نگاه می کرد، اون یکی یه کتاب حرف از چشماش می خوند. حالا نرگس داشت با کسی عروسی می کرد که دوستش داشت. وضع بابای مهرداد توپ ِ توپ بود، هرچند خانواده ش خیلی دلشون راضی نبود به این وصلت، اما خب عشق بود و این، زندگی شون رو می ساخت.

قرار بود رو پای خودشون وایستن، خونه اجاره کرده بودن و درآمد مهرداد بگی نگی برا زندگی بس بود. نرگس هم تا آخر سال فارغ التحصیل می شد و می رفت سر کار. و شاید جز این چند ماه ِ باقی مونده، دلنگرانی ای نداشتم براشون دیگه.

دل تو دلم نبود. خواهرکم داشت عروس می شد. نرگسی که از خواهرهای خودم نزدیک تر بود بهم. شاد بودم و غمگین. می رفت سر ِ زندگی ای که آرزوش رو داشت، اما خواه ناخواه دور می شد ازم. چند بار حرف انداخته بود که پسرخاله ی مهرداد می خواد زن بگیره. می دونم دوست نداری معرفی ت کنم، اما بذار موقعیتش رو پیش بیارم اتفاقی همو ببینین. قول می دم نفهمه کار من بوده ... اما خب من نمی خواستم. دلم زندگی ِ بدون عشق نمی خواست و عشق باید از آسمون میومد برام. بدم میومد کسی ازم خوشش بیاد، بدون اینکه من انتخابش کرده باشم. از خواستگاری متنفر بودم! دو سه باری هم که زنهایی که معرفی شده بودم بهشون اومدن خونه مون به هوای دیدن و پسندیدن، همچین ناهنجار رفتار کرده بودم که پشت سرشون رو هم نگاه نکردن دیگه و خب مامانم خیلی سرافکنده شده بود بابت این کارم.

خواهر کوچکترم خواستگاری داشت. عاطفه دلش ضعف می رفت برای پسره، اما شرط کرده بود که اول خواهرم باید ازدواج کنه. این دیگه شده بود دلیل بگو مگوی هر روزه ی من و عاطفه.

خدایا چه قصه هایی داشت تو خیالم می چرخید تو اون بعد از ظهر داغ! صد بار رفتم تو بچگی هام و برگشتم به حال.

تپش های قلبم رو به یاد آوردم تو نوجوونی و چقدر خنده م می گرفت به بچه بازی هام. به عاشق شدن های پنهانی م و گریه کردن هام در سکوت. وقتی پسر اقدس خانوم، همسایه ی مامان بزرگ عقدکنونش بود، فکر کردم دنیا تموم شده. چرا بهش نگفته بودم؟ نمی تونستم بهش بگم خب! اما چرا کاری نکرده بودم که بفهمه؟ خب نبودم! دختر ِ زیرک ِ شیطونی نبودم و این کارا ازم بر نمی اومد!

حالا فکر می کردم به زندگی ِ حسین و زنش و سه تا بچه ش که دو سال دو سال با هم فاصله داشتن و هزار بار خدا رو شکر می کردم که خر نشدم حسم رو بروز بدم و زنش بشم. آخه چطور می تونستم تو بیست و پنج سالگی همچین شرایط وحشتناکی داشته باشم که زن ِ اون داشت!

راه می رفتم و مردم رو نمی دیدم انگار. به ویترین مغازه ها نگاه می کردم و هیچی نمی دیدم انگار. تو دنیای خودم بودم.

به حمید که فکر می کردم، عقم می گرفت. به موس موس کردناش. به قلدری هاش. آخه چطور می تونست نفهمه چقدر چندشم می شه وقتی یهو سر راهم قرار می گیره و صورتش سرخ می شه و عرق از سر و روش می ریزه و عین لاابالی های پنجاه سال پیش می گه: خاطرت ُ می خوام؟

برا نرگس که می گفتم، غش غش می خندید و برام دست می گرفت! می گفت: بده؟ خب دوستت داره! چی بهتر از این!

و من حرصم می گرفت. می خواستم موهاشو بکنم و عین بچگیامون عروسکاشو نیشگون بگیرم.

بار آخری از کلاس خیاطی که می اومدم، سر چهارراه قبل از خونه مون پیچید جلوم و چاقو گرفت به طرفم: یا زنم می شی، یا حسرت زندگی با کسی دیگه رو می ذارم به دلت! منو نمی خوای پس کیو می خوای؟

با نفرت نگاهش کرده بودم و تف کرده بودم رو زمین.

بعد هم از همون سر راه رفته بودم کلانتری و شکایت کرده بودم. تنها رفته بودم. اگه تو خونه می گفتم که هیچ! بابام می کشدتم که کرم از خود ِ درخته و داداشم خون به پا می کرد! رفته بودم و بی سر و صدا شکایت کردم که حالشو بگیرن و گوشش رو بپیچونن که دیگه از این غلطا نکنه.

افسر نگهبان بهم نیشخند زده بود و همین جوری که پرونده رو تکمیل می کرد، ازم پرسیده بود: داری بازار گرمی می کنی دیگه؟ نه؟

و بغضم گرفته بود و نفرینش کرده بودم!

بعد هم که هیچی به هیچی ...

خاطره ش رو از خیالم مثل یه ابر مزاحم پاک کردم. باید به فرداها فکر می کردم! بالاخره میومد اونی که می خواستمش. اونی که می تونستم زندگی م رو وقفش کنم و از همه چی به خاطرش بگذرم.

گرم بود. هوا خیلی گرم بود و شر شر عرق می ریختم. تشنه م بود و بی طاقت شده بودم. اما دلم خوش بود که اینا می ارزه به اینکه تا چهار روز بعد یک کیلو دیگه لاغر بشم. اون شب باید می درخشیدم. آخه من خواهر ِ نداشته ی عروس بودم.

باید از خیابون رد می شدم. از جدول گذشتم و پا گذاشتم تو خیابون. یه آن شیطون رو لعنت کردم. چند قدم بالاتر خط کشی عابر پیاده بود. زحمتی که نداشت! چه مرضی بود از اونجا رد شم؟ راهم رو گرفتم و رفتم سمت خط کشی. چشم چشم کردم تا دو تا تاکسی ای که فکر کرده بودم مسافرم، رد شن، اتوبوس هم بگذره، پراید مشکی و موتوری هم که رد می شدن، بی دغدغه و غرق خیالاتم می گذشتم از خیابون.

صدایی مهربون از پشت سرم گفت: سمیه؟

آشنا بود و غریبه. صدا آشنا بود و لحنش غریبه. ینی حمید بود؟ اون لطافت و محبت رو از کجا آورده بود؟

نه! لابد اشتباه می کردم. یه آن فکر کردم بر نگردم. نکنه مزاحم خیابونی بود؟ نه! نباید جواب می دادم! نباید نگاهش می کردم. یه بار دیگه صدام کرد: سمیه جانم؟

تعجب کرده بودم. باید می دیدم کیه که این طور صدام می کنه. برگشتم. یک آن حمید رو دیدم. می خندید، اما عصبی بود. مثل همیشه عرق کرده بود و صورتش سرخ بود. شاید هم نبود. خوب ندیدمش انگار. فاصله ای نبود بین لبخندش و بطری ای که به طرفم خالی کرد. این چه شوخی ایه؟ این پسره پاک خله! مردک وسط خیابون فکر آبروی منو نمی کنه! آب بازی ش گرفته؟

اما نه خدایا! به اینها فکر نکردم شاید. یعنی می خواستم فکر کنم، اما فرصتش پیش نیومد. سوختم ... سوووختم ...

چشمام هیچ جا رو نمی دید. فقط می سوختم و فریاد می زدم. فریاد می زدم و می سوختم ...

و دیگه دنیا تموم شده بود.


ساقی لقایی
0 پیام


اندوه | 2018-10-25 15:30:02

گرگ و میش غروب است. برف‌دانه های درشت آبدار به گرد فا نوس‌‌هایی که دمی‌پیش روشنشان کرده اند، با تأنی می‌‌چرخند وهمچون پوششی نازک و نرم، روی شیروانی‌ها و پشت اسب‌ها و بر شانه‌ها و کلاه‌های رهگذران می‌نشیند. ایونا پتاپف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح می‌ماند. تا جایی که یک آدم زنده بتواند تا شود، پشت خم کرده و بی حرکت درجای خود نشسته است. چنین به نظر می‌رسد که اگر تلی از برف هم روی او بیفتد باز لازم نخواهد دید تکانی بخورد و برف را از روی خود بتکاند. اسب لاغرمردنی‌اش هم سفید پوش و بی‌حرکت است. حیوان بی‌نوا با آرامش و سکون خود و با استخوان‌های برآمده و با پاهای کشیده چون چوب خرد، از نزدیک به اسب قندی صناری می‌ماند. به احتمال بسیار زیاد، او هم به فکر فرو رفته است. اسبی را که از گاوآهن و از مناظر خاکستری رنگ مالوفش جدا کنند و در این گرداب آکنده از آتشهای دهشت انگیز و و تق وتق بی امان و در آمد شد های شتابان انبوه جمعیت رها کنند، محال است به فکر فرو نرود.

ایونا و اسب نحیف او مدتی است که همانجا بی حرکت مانده‌اند. از پیش از ظهر که از اصطبل در آمده‌اند هنوز یک پاپاسی دشت نکرده اند. و اکنون تاریکی شب، پرده ی خود را رفته رفته بر شهر می‌گستراند. فروغ بی رمق فانوس های خیابان جای خود را به رنگ های زنده می‌دهد و از هیاهوی آمد شد جمعیت، آن به آن رو به فزونی می‌نهد. در همین هنگام صدایی به گوش ایونا می‌رسد:
- سورچی! محله ی ویبور گسکویه!

ایونا یکه می‌خورد و از لای مژگان و پلکهای برفپوش خود، نگاهش به یک نظامی‌شنل پوش می‌افتد. مرد نظامی‌تکرار می‌کند:
- گفتم برو به ویبورگسکویه، مگر خوابی؟ راه بیفت!

ایونا از سر اطاعت تکانی به مهار اسب می‌دهد. تکه های برف از پشت حیوان و از شانه های خود او فرو می‌ریزد. مرد نظامی‌سوار سورتمه می‌شود. ایونا لب های خود را می‌جنباند و موچ می‌کشد و گردنش را مانند قو دراز می‌کند و اندکی نیم خیز می‌شود و شلاق خود را نه بر حسب ضرورت که بر سبیل عادت به حرکت در می‌آورد. اسب تکیده اش نیز گردن می‌کشد و پاهای چوبسانش را کج می‌کند و با شک و تردید به راه می‌افتد.
هنوز چند دقیقه از حرکت سورتمه نگذشته است که از میان انبوه تیره رنگ آدمهایی که ازدحام کنان در آمد و شد هستند، فریادهایی به گوش ایونا می‌رسد:
- هی، مگر کوری؟ کجا می‌آیی غول جنگلی؟ بگیر سمت راستت!

مرد نظامی‌نیز با لحنی آمیخته به خشم می‌گوید:
- مگر بلد نیستی سورتمه برانی؟ بگیر سمت راستت!
سورچی یک کالسکه به ایونا فحش می‌دهد و رهگذری که ضمن عبور از خیابان، شانه اش به پوزه ی اسب ایونا خورده با چشمهایی آ کنده از خشم نگاهش می‌کند و برف از آستین خود می‌تکاند. ایونا که گویی روی سوزن نشسته است یکبند وول می‌خورد و آرنجهایش را کمی‌بلند می‌کند و چشمهایش را دیوانه وار به این سو و آن سو می‌گرداند. انگار نمی‌فهمد کجاست و از چه رو آنجاست. مرد نظامی‌ریشخندکنان می‌گوید:

-چه آدم های رذلی! هی سعی می‌کنند با تو درگیر شوند یا به زیر پاهای اسبت بیفتند. پیداست با هم تبانی کرده اند سربه سرت بگذارند.
ایونا به طرف او می‌چرخد و نگاهش می‌کند و لب های خود را می‌جنباند. از قرار معلوم می‌خواهد چیزی به او بگوید اما جز کلماتی نامفهوم سخنی از دهانش خارج نمی‌شود. مرد نظا می‌می‌پرسد:
- چه گفتی؟
ایونا دهان خود را به لبخندی کج می‌کند، به حنجره اش فشار می‌آورد و با صدایی گرفته می‌گوید:
- پسرم ارباب. ..پسرم چند روز پیش مرد.
- هوم!. ..چطور شد مرد؟

ایونا همه ی بالا تنه ی خود را به سمت او می‌گرداند و جواب می‌دهد:
- خدا می‌داند! باید از تب نوبه مرده باشد. ..سه روز در مریضخانه خوابید. ..بعدش مرد. خواست خدا بود. از میان تاریکی صدایی به گوش می‌رسد:
-شیطان لعنتی! رویت را برگردان. جلوی راهت را نگاه کن! مگر کوری؟ پیر سگ! چشمهایت را باز کن

مرد نظامی‌ می‌گوید:
- تندر برو! اینطوری تا فردا هم به مقصد نمی‌رسیم. اسبت را هین کن.
ایونا بار دیگر گردن می‌کشد و اندکی نیم خیز می‌شود و شلاقش را موقرانه به حرکت در می‌آورد. سپس سر خود را چندین بار دیگر به سمت افسر بر می‌گرداند و نگاهش می‌کند اما مسافر نظامی‌پلک بر هم نهاده و پیداست که حال و حوصله ی شنیدن حرف های او را ندارد. ایونا پس از آنکه مسافر خود را در ویبورگسکویه پیاده می‌کند سورتمه را روبروی رستورانی نگه می‌دارد و پشت خم می‌کند و بی حرکت می‌نشیند. و برف آبدار بار دیگر او و اسبش را سفید پوش می‌کند. ساعتی می‌گذرد و ساعتی دیگر.

سه مرد جوان در حالی که پاهای گالوش پوششان را محکم به سنگفرش پیاده رو می‌کوبند و به هم دشنام می‌دهند، به طرف سورتمه می‌آیند. دو نفر از آنها بلند قد و لاغر اندام اند اما سومی‌کوتاه قامت و گوژپشت است. آنکه گوژپشت است با صدایی که به جرنگ جرینگ شیشه می‌ماند بانگ می‌زند:
- سورتمه! برو سر پل شهربانی!...سه نفری 20 کوپک!...

ایونا افسار اسب را تکان می‌دهد و موچ می‌کشد. اینهمه راه و فقط 20 کوپک؟! با این حال حوصله ندارد چانه بزند. امروز از نظر او یک روبل با 20 کوپک هیچ تفاوت نمی‌کند. فقط کافیست مسافری داشته باشد. جوانها تنه زنان و ناسزاگویان سوار سورتمه می‌شوند و به طرف نشیمن یورش می‌برند. مشاجره شان بر سر اینست که کدام دو نفر بنشینند و کی سر پا بایستد. سرانجام بعد از دقایقی کلنجار و اوقات تلخی توافق می‌کنند که جوان گوژپشت به سبب قد کوتاهش بایستد و دو دوستش روی نشیمن بنشینند. جوان گوژ پشت نفس خود را به پشت گردن ایونا می‌دمد و با صدای زنگدارش فریاد می‌کشد:
- راه بیفت! بزن بریم! عجب کلاهی داری داداش! تمام پترزبورگ را زیر پا بگذاری کلاهی بدتر از این پیدا نمی‌کنی.

ایونا خنده کنان جواب می‌دهد:
- هه هه هه...همین را دارم. ..
- همین را دارم!!. ..تندتر برو! اگر آهسته بروی مجبور می‌شوم یک پس گردنی جانانه مهمانت کنم! چطوره؟

یکی از قد دراز ها می‌گوید:
- سرم دارد می‌ترکد! دیشب من و واسکا در منزل دوکماسف چهار بطر کنیاک بالا رفتیم.

قد دراز دیگر با عصبانیت می‌گوید:
- من نمی‌فهمم آدم چرا باید دروغ بگوید؟! تو داری مثل سگ چاخان می‌کنی!...
- بخدا دروغ نمی‌گویم. ..
- همانقدر دروغ گفتی که مثلا گفته باشی شپش سرفه می‌کند.

ایونا می‌خندد و می‌گوید:
- هه هه هه. ..چه جوانهای شادی!

جوان گوژپشت از کوره در می‌رود و داد می‌زند:
- تف! مرده شور برده! پیر وبایی! تندتر برو! به اسبت شلاق بزن! به حسابش برس تا بدود!
ایونا صدای مرتعش جوان گوژپشت و اندام بی قرار او را در پشت سر خود حس می‌کند. دشنامها و متلکهای آنها را می‌شنود و رفت و آمد رهگذران را می‌بیند و قلبش از بار گران احساس تنهایی رفته رفته رها می‌شود. جوان گوژ پشت تا جایی که نفس در سینه دارد و سرفه امانش می‌دهد ناسزاگویی و غرولند میکند. دو جوان قد دراز از دختری به اسم نادژدا پترونا صحبت می‌کنند. ایونا با استفاده ار سکوت کوتاهی که حکمفرما می‌شود به آن سه می‌نگرد و زیر لب من من کنان می‌گوید:
- این هفته پسرم. ..پسر جوانم مرد!

جوان گوژپشت آه می‌کشد و به دنبال سرفه ای لب های خود را پاک می‌کند و می‌گوید:
- همه مان می‌میریم. . ..خوب، حالا تند تر برو! آقایان این یارو خلق مرا تنگ می‌کند! اینطور که می‌رود کی به مقصد می‌رسیم؟
- اینکه کاری ندارد. ..حالش را جا بیار. ..یک پس گردنی مهمانش کن!
- پیر طاعونی شنیدی چه گفتند؟ گردنت را می‌شکنم! با سورچی جماعت تعارف بی تعارف!...آقای مار زنگی با تو هستم! می‌شنوی؟ نکند حرفهای مرا باد هوا حساب می‌کنی؟

و ایونا صدای پس گردنی را حس می‌کند، نه خود پس گردنی را. خنده کنان می‌گوید:
- هه هه هه. ...چه اربابهای شاد و شنگولی! خدا شما راحفظ کند.

یکی از قد دراز ها می‌پرسد:
- ببینم زن داری یا مجردی؟
- من؟ هه هه هه. ...اربابهای شاد و شنگول! حالا دیگر یک زن دارم آنهم خاک سیاه است. ..هه هه هه. ..منظورم گور است. ..پسرم مرد و من هنوز زنده ام. ...خیلی عجیب است! عزراییل راهش را گم کرده، بجای اینکه سراغ من بیاید رفت سراغ پسرم. ..

آنگاه برمی‌گردد طرف مسافر ها تا چگونگی مرگ فرزندش را حکایت کند اما در همین موقع جوانک گوژپشت نفس راحتی می‌کشد و خبر می‌دهد: "خدارا شکر، بالاخره رسیدیم.!" ایونا سکه ی 20 کوپکی را می‌گیرد و تا مدتی دراز به دهلیز ساختمانی که سه جوان عیاش در تاریکی آن ناپدید شده بودند چشم می‌دوزد. باز تنهاست. سکوت، بار دیگر وجودش را پر می‌کند. اندوهی که لحظه ای ناپدید شد ه بود دوباره پدیدار می‌شود و بیش از پیش بر قلبش سنگینی می‌کند. نگاه نگران و پر دردش روی انبوه جمعیتی که در پیاده روها رفت و آمد می‌کنند، می‌لغزد از میان هزاران نفری که در خیابان های شهر در رفت و آمد ند آیا یک نفر هم پیدا نمی‌شود که به درد دل او گوش دهد؟. اما آدم ها به شتاب می‌گذرند بی آنکه به او و اندوهش اعتنا کنند. اندوهی است گران، اندوهی که به بی نهایت می‌ماند. اگر سینه اش را بشکافند و اندوهش راه خروج بیابد ای بسا سراسر دنیا را در بر بگیرد. با وجود این اندوهی است ناپیدا. اندوهی است که در پوسته ای کوچک چنان نهان شده است که حتی در روز روشن هم با چراغ نمی‌شود رویتش کرد. ..

در این دم نگاه ایونا به دربان خانه ای می‌افتد که کیسه ی کوچکی در دست دارد. تصمیم می‌گیرد با او همصحبت شود. پس می‌گوید:
-ساعت چند است برادر؟
- ده. ...اینجا توقف نکن. ..برو جلوتر!

سورتمه را چند قدمی‌به جلو می‌راند، پشت خم می‌کند و خویشتن را به دست اندوه می‌سپارد. ..اکنون می‌داند که نمی‌تواند با آدم ها باب گفتگو بگشاید. اما هنوز پنج دقیقه نمی‌گذرد که قد راست می‌کند و سرش را طوری می‌جنباند که انگار سردرد شدیدی دارد و مهار اسب را تکان می‌دهد. با خود فکر می‌کند باید به کاروانسرا برگردم.
و اسب تکیده اش انگار که به اندیشه ی او پی برده باشد یورتمه می‌رود. حدود یک و نیم ساعت بعد ، ایونا پای بخاری بزرگ و کثیفی نشسته است. روی سکوی یخاری و بر کف اتاق و روی نیمکتها، عده ای خوابیده اند و صدای خر و پف شان بلند است. دود بخاری مارآسا در فضای اتاق پیچ و تاب می‌خورد. هوا گرم و خفقان آور است. ایونا به خفته ها چشم می‌دوزد، تن خود را می‌خواراند و از اینکه زود باز گشته است افسوس می‌خورد. با خود فکر می‌کند:" حتی پول یونجه هم در نیامد. ..شاید علت اندوهم همین باشد! آدمی‌ که کارش را بلد باشد. ..آدمی‌که خودش و اسبش سیر باشند، همیش خدا خیالش آسوده است. .."

سورچی جوانی از گوشه ای سر بلند میکند و خواب آلوده و نفس نفس زنان دست خود را به طرف سطل آب دراز می‌کند، ایونا می‌پرسد:
- می‌خواهی آب بخوری؟
- آره، معلوم است که آب می‌خواهم
- خوب. ..بخور. ..نوش جانت. ..گوارای وجودت. ..آره برادر، همین هفته ای که گذشت، پسرم مرد. ..شنیدی چی گفتم؟ هفته ی گذشته، در مریضخانه. ..داستانی بود!

ایونا به سورچی جوان می‌نگرد تا مگر تاثیر سخنان خود را مشاهده کند اما در قیافه ی مرد جوان کوچکترین تغییری پدید نمی‌شود. جوانک رو اندازش را بر سر می‌کشد و بار دیگر خواب می‌رود. ایونای پیر آه می‌کشد و تن خود را می‌خاراند. . .همانقدر که سورچی جوان احتیاج به آب داشت، او او تشنه ی آن است که با کسی درد دل بکند. چیزی نمانده است که هفته ی مرگ فرزندش سر آید، اما او هنوز نتوانسته با کسی به سیری درد دل کند. باید حکایت کند که پسرش چگونه بیمار شد و چگونه درد کشید و پیش از مرگ چه ها گفت و چگونه درگذشت. ..باید حکایت کند که مراسم خاک سپاری چگونه انجام شد و خود او بعد از مرگ فرزند چگونه به بیمارستان رفت تا لباس های آن ناکام را تحویل بگیرد. دخترش آنیسیا در ده مانده است، راجه به او هم باید حرف بزند. ..آخر مگر درد دل آدم تمام می‌شود؟ همینطور که او غم دل می‌گوید شنونده نیز باید بنالد و آخ و واخ کند و آه بکشد. ..زن ها به درد دل آدم بهتر از مرد ها، گوش می‌دهند. زن جماعت گرچه ناقص عقل است اما کافیست دهان باز کنی تا شیون و زاری سر دهد. ..سورچی پیر با خود اندیشید:" خوب است بروم سری به اسب بزنم، برای خوابیدن همیشه فرصت هست. .."

لباس می‌پوشد و به طرف اصطبل راه می‌افتد. بین راه اصطبل، به یونجه و کاه و هوا فکر می‌کند. آنگاه که تنهاست نمی‌تواند به فرزندش بیاندیشد. ..از او با همه می‌شود سخن گفت، اما در تنهایی خود سخت وحشت داشت به او بیاندیشد، و چهره اش را در نظر خود مجسم کند. ..
در اصطبل، همین که نگاهش به چشم های براق اسب می‌افتد، می‌پرسد:
- داری نشخوار می‌کنی؟ خوب، نشخوار کن، نشخوار کن. ..حالا که پول یونجه در نیامده، کاه بخور. ..راستش. ..برای کار کردن پیر شده ام. ..اگر پسرم نمرده بود، سورچی می‌شد. ..کاش نمی‌مرد...

آنگاه لحظه ای سکوت می‌کند و باز ادامه می‌دهد:
- آره برادر!. ..کوزما ایونیچ مرد. ..نخواست زیاد عمر کند. ..بیخود و بی جهت مرد. ..حالا فرض کنیم تو یک کره داشته باشی و مادر آن کره باشی. ..و یکهو کره ات بمیرد. ..راستی حیف نیست؟ دلت کباب نمی‌شود؟

اسب لاغر و تکیده نشخوار می‌کند و گوش می‌دهد و نفس گرم خود را به صاحبش می‌دمد. ..
و ایونا بیش از این تاب نمی‌آورد و درد و اندوه خود را برای اسبش حکایت می‌کند و می‌گرید. ..


آنتوان چخوف
برگردان سروژ استپانیان
0 پیام


تفریق خاک | 2018-09-18 14:08:26

معلم هر روز از نبودن چیزی خبر خواهد داد. همیشه می‌خواهد بداند بعد از آن كه چیزهایی گم شوند چه چیزهایی باقی می‌مانند. عینكش را روی بینی‌اش جا‌به‌‌جا می‌كند و می‌پرسد: حالا چند تا؟ من چیزی می‌گویم و از پنجره به ردیف درختان بلوطی كه موازی دیوار مدرسه سر به آسمان كشیده است نگاه خواهم كرد. معلم هم چنان پرسش‌های بی پایانش را ادامه می‌دهد و می‌پرسد: حالا به اندازه انگشتانی كه هستند آدم ها و بلوط ها و گنجشك ها و اسب هایی را كه آنجا در حیاط یا آسمان یا پشت دیوار می‌بینی نشان بده و من چیزهایی را كه می‌بینم نشان خواهم داد. با بودن و نبودن آن چیزهاست كه من باید قاعده حساب را یاد بگیرم. معلم می‌گوید: تو مالك كوشك مهر و هستی باید حساب سیاهه اموال كوشك را داشته باشی. ولی من جایی ما بین بودن ها و نبودن ها مبهوت می‌مانم. شاید چون آن قدر كوچك خواهم بود كه پاهایم به زمین نمی‌رسد. معلم می‌گوید ببین هیچ كس كلاه بر سر ندارد. دختر عمو منظر كلاه قرمزی كه بر سر من است با دست های كوچكش بر می‌دارد و می‌خندد. من این خنده را همیشه می‌شناسم. همیشه گلگون است. به خصوص وقتی كه بر لب های منظر كه زنی بالغ خواهد بود بنشیند. من كه حساب یاد بگیرم تازه شروع آن بهت در میان بودن و نبودن چیز هاست.
پدر هر بار می‌گوید امروز باید به فلان گاو بند بروی، حواست را جمع كن رعیت ها كلاه سرت نگذارند و من باید حساب درختی كه بریده یا بره ای كه گم خواهد شد داشته باشم. پدر می‌گوید باید آدمی مثل من یك سوزن از اموال كوشك را حتی در یك خرمن سوخته پیدا كند. كه حتی رد یك رعیت گریز پا را بر آب بزند كه باید حساب اموات و موالید رعیت ها و رمه ها را داشته باشم و هیچ وقت هم معلوم نخواهد بود كه حق با كیست. حق با پدر خواهد بود یا رعیت ها كه زانو بر زمین می‌زنند و می‌خواهند پاهایم را ببوسند. قسم می‌خورند كه حتی ارزنی از مایملك كوشك را ندزدیده اند. مبادا به پدر بگویم كه بره ای در مسیر چرا مانده و من هرگز به پدر نخواهم گفت كه آن ها چیزی كم دارند. من فقط سیاهه می‌نویسم و سیاهه ها بی شمار هستند. سیاهه درخت ها و سیاهه كلاغ ها و سیاهه قوها و سیاهه تیهوها و سیاهه بره ها و سیاهه رمه ها و سیاهه زن های آبستن. رعیت نوزادی كه به دنیا خواهد آمد ممكن است همان طور خون آلود در پلاسی پیچیده و فروخته شود. حتماًًًً خواهند گفت سقط شده است و حتی نشانی گور كوچكی را می‌دهند. من باید رد نوزاد مرده را تا گور كوچكی كه خواهد بود بزنم هر چند كه هرگز نخواهم توانست گور نوزادی را كه مرده یا نمرده نبش كنم.
غروب خواهد بود و مثلاًً گله ای از صحرا می‌آید. حتماً نمی‌شود كه به غروب نگاه نكنم برای همین خواهد بود كه بره ای در سایه روشن غروب به سیاهه نمی‌رود و پدر صدای زنگوله آن بره گمشده را در میان سیاهه اصوات زنگوله ها نخواهد شنید یا این كه كلاغی از میان فوج كلاغ های جاسوسش خبر گمشدن آن بره را برایش می‌برد. خبرهای دیگری هم هست كه به گوشش می‌رسد خبرهایی مثل اخبار گریه زن ها و لرزش شانه های رعیت ها وقتی كه پیشانی به خاك می‌گذارند كه هیچ تقصیری نداشته اند. این ها چیزهایی است كه صحت سیاهه را باطل می‌كند. برای همین چیزهاست كه پدر فریاد خواهد كشید و چكمه هایش را بر زمین خواهد كوبید كه می‌دانم همین كه سر بر خاك بگذارم كوشك را به باد می‌دهی. به خاطر این وقایع است كه تنخواه كوشك را می‌دزدم و می‌گریزم. مهم هم نخواهد بود كه به كجا.
و پدر دوباره منتظر می‌ماند تا برگردم و من نمی‌خواهم كه هرگز برگردم. پدر قاصد هایش را می‌فرستد و من آن ها را در هر شكل و شمایلی كه باشند می‌شناسم. همه آن ها می‌گویند كه پدرت پیغام فرستاده كه گناهت را بخشیده‌ایم، تنخواهی كه از اموال كوشك دزدیدی از شیر مادر بر تو حلال تر به كوشك برگردد كه اگر بر نگردی رعیت ها همه اموال كوشك را مثل ملخ می‌جوند و چیزی برایت باقی نمی‌گذارند. لهذا اگر با پای خودت به كوشك بر‌نگردی می‌گوییم تا نوكرها هر جا كه باشی تو را مثل یك اسیر به این جا بیاورند. پدر حتی خواهد فهمید كه من از آن كلاه ها و آر خالق ها و پاتاوه های چرمی قاصد هایش منزجرم. قاصد هایش وقت و بی وقت سر راهم مثل علف هرز می‌رویند و با همان لهجه كوشكی خواهند گفت كه پدرت دعا فرستاد و گفت اگر نیایی سنگ روی سنگ بند نمی شود، خیلی زود خودت را به این جا برسان و امورات را اصلاح كن. جا و وقت آمدن قاصدهایش معین نیست یك وقت مثلاً زیر نور چراغ گذر می‌ایستند، یك وقت توی تاریكی اتاق كشیك خواهند داد.
معلوم هم نخواهد بود كه چطور مثل سایه با اتاقم وارد می‌شوند كه هیچ كسی حتی همسایه ها نمی‌بینندشان. همین كه از پله ها بالا می‌روم و می‌خواهم كلید را از جیب شلوارم در بیاورم بوی گند توتونشان را حس می‌كنم. فكر این كه آن ها با آن كلاه های مسخره و پاتاوه های چرمی آمده اند تا با من مذاكره كنند و مرا به راه بیاورند كه برگردم عصبانی ام می‌كند. همین كه می‌بینمشان كه در اتاقم نشسته اند و در تاریكی چپق می كشند عصبا نی ام می‌كند. برای همین بر سرشان فریاد می‌كشم و بیرونشان می‌كنم. بعد ها حتماً پدر آدم های متشخص را اجیر خواهد كرد. آدم هایی كه لباس عالی بپوشند و ادكلن های خوشبو بزنند و كراوات های قیمتی داشته باشند و طوری هم به كفش هایشان واكس بزنند كه برق كفش هاشان چشم را بزند. در واقع آن ها با آن جبروتشان نوكر پدر دهاتی من می‌شوند تا بیایند با من مذاكره كنند تا من برگردم و آن سیاهه های پایان ناپذیر را هم چنان بنویسم. چه فرق می‌كند؟ چه فرقی خواهد داشت كه قاصد های پدر چه كسانی باشند؟ شاید تنها فرقشان این باشد كه ممكن است من تنها به عرایض آن ها گوش بدهم و آن ها هم از چیزهایی مثل حقی که پدر بر ذمه فرزند دارد و مكافات دنیوی و اخروی تقاص تمرد پسر از امر پدر است می‌گویند و نهایتاً توصیه می‌كنند كه وظیفه دار هستم تا به كوشك برگردم و امورات اصلاح كنم و من هم مثل همان چیز ها را می‌گویم و نتیجه می‌گیرم كه من دیگر اهل آن كارها نیستم، بنابراین هرگز به كوشك باز نمی گردم.
و حتماً برای همین خواهد بود كه آن قدر آزاد باشم تا مثلاً سوار بر جیپ لندروری بشوم و به سفر بروم و باز گردم نه این كه به سفر های دور، بلكه به جاهایی نزدیك مثل سیوند یا رونیز. آدمی مثل من تحمل سفر های دور را ندارد. همین كه من چند روز از اتاقم دور باشم احساس خستگی خواهم كرد و حتماً پدر عادت‌هایم را می‌داند و نوکرهاش رد مرا در سفر هایم می‌زنند. این كه من به جایی مثل رونیز بروم. رونیز را می‌گویم. زیرا كه دور نیست سه، چهارساعت بیش تر نباید باشد. دو، سه سیگار كه دود كنم به آنجا می‌رسم حتی اگر هوا تاریك شود. چون منطقه كوهستانی است شب خیلی زود فرا می رسد و هیچ چیز دیده نمی‌شود. جاده اش هم خاكی است ولی حتماً در دست تعمیر است. این از تمهیدات پدر خواهد بود. مثلاً عمله‌های راهساز جا به جا بر شانه های جاده آتش كرده اند. برای همین نمی‌شود با سرعت راند. از پشت بلوط كه بگذرم در شیب جاده سرازیر می‌شوم. سیاهی یكدست بلوط ها در دو طرف جاده نمایان است. خط سفید نور آن ها را در افق آسمان جدا می‌كند. به پدر فكر خواهم كرد كه همیشه منتظر است. حتی حالا كه من به دنیا نیامده‌ام. حتماً می‌داند كه من چموش هستم. سر به هوا هستم، حتی حالا كه هنوز نطفه ام پا نگرفته است، پدر انتظار مرا می‌كشید. من كه هرگز به كوشك نرفته ام. روزی پدر سوار بر اسبش از كوه می‌آمد، از جایی روشن مثلاً از یك خط سفید بر دامنه كوه سرازیر شد كه به كهورستان پشت دروازه كوشك رسید. مرا كه تركه مردی هستم دید. نشناخت. نباید می‌شناخت. من كه هیچ وقت به دنیا نیامده ام. تركه مرد فریاد زد و گفت هی خان به من گوش كن. من پسر تو هستم ولی حالا هزار هزار فرسخ راه از تو دورم. آن وقت تو این جا توی این كوشك پرت منتظر مانده ای. پدر از من پرسید: تو كی هستی؟ من گفتم: غریبه نیستم پسر تو هستم. پدر سرش را روی زین اسبش گذاشت و های های گریه كرد و گفت: من در انتظار تو دارم پیر می‌شوم و تو به دنیا نمی‌آیی. تركه مرد گفت كه: تن من از حالا از جنس سایه است و نباید اسیر خاك شود. پدر گفت: تو اسیر خاك نخواهی شد. و از همین حرف ها زد كه اگر به دنیا نیایم به قاصد‌هایش می‌گوید تا مرا مجاب كنند كه به كوشك بر‌گردم كه اگر نیایی كوشك به باد می‌رود و رعیت ها مایملك كوشك را مثل ملخ می‌جوند و من از عهده كارها بر نمی‌آیم و تو باید بیایی و امورات را اصلاح كنی. تركه مرد هم گفت: این حرف از آن حرف هاست. من اگر به دنیا بیایم اسیر خاك می‌شوم و در جایی ما بین ﮐﻬﻭرها و بلوط ها از نگاهش گریختم. از لا‌به‌لای بلوط ها و ﮐﻬﻭرها عبور می‌كردم تا به گران رسیدم. گران كولی زیبایی است كه رعیت های عزب را در آن ﮐﻬﻭرستان آرام می‌كند. هر روز به سمتی می‌رود و در یك گاو بند می‌ماند، به خصوص وقت های خرمن. رعیت ها كپر بر پا می‌كنند و او همان جا می‌ماند. هر روز صبح علی الطلوع تا غروب امورات رعیت ها را اصلاح می‌كند، آداب عیش به جا می آورد، برایشان می‌رقصد و رعیت ها هم برایش بافه های گندم می‌برند تا او هم برای خودش خرمن كوچكی برپا كند. گران توی ﮐﻬﻭرها تركه مرد را دید فكر كرد كه من رعیت عذب هستم كه دارم دنبالش می‌گردم. گفت: هی پسر داری دنبال كی می‌گردی. من گفتم: من حالا حتی یك جنین هم نیستم. چه برسد به این كه یك رعیت بالغ باشم. من سایه یك مرد به دنیا نیامده هستم كه دارم در خاك پرسه می‌زنم. ولی باید پسر ماه خان بشوم.
همه اش صدای ماه خان را می‌شنوم كه گریه می‌كند و می‌گوید : زود باش بیا.
من هم برای همین آمدم سر راهش ببینم چه طور آدمی است اصلاً. حرف حسابش چیست و چه می‌گوید. وقتی دیدمش از همان حرف ها زد كه دارم پیر می شوم و دست تنها مانده‌ام و كوشك دارد به باد می‌رود و هیچ كس هم نیست تا امورات را اصلاح كند و من هم حالا حالا‌ها قصد ندارم اسیر یك چنین جایی شوم. هر جا كه بخواهم می‌روم و می‌آیم و هیچ كس هم نیست كه از من حساب كتاب بخواهد. در ثانی من به تن كدام زن بروم كه مكافات نداشته باشد. همه آن زن ها به غرفه خان می‌روند. شاید من راهم را گم كنم و به تنشان بخزم و مرا به دنیا بیاورند. ولی من راه های این حوالی را خیلی خوب بلدم. به این سادگی ها به دام آن ها نمی افتم.
عمله های راهساز جاده را بسته اند. بشكه های خالی قیر گذاشته اند. جاده انحرافی را نخواهم دید. توقف می‌كنم. سه نفر از عمله ها ایستاده اند. پلاس بر سر كشیده اند. یكی‌شان به طرف جیپ می‌آید. فقط چشمانشان مثل چشم گربه در تاریكی سوسو می‌زند. یكی‌شان می‌پرسد: حتماً دارید به رونیز می‌روید. می‌گویم: بله آقا. می‌گوید: جاده را داریم تعمیر می‌كنیم باید از این راه انحرافی بروید. كمی راه طولانی‌تر می‌شود. عیبش این است كه كمی سنگلاخ است. ولی خوب شما جیپ دارید جیپ هم كه شاسی های بلندی دارد. دست تكان می دهد و من به جاده سنگلاخ می‌پیچم و همان طور خواهم رفت و به گران فكر می‌كنم كه به آن تركه مرد گفت: هی پسر شاید تو اخلاق و كردار پدرت را نداشته باشی كه زنی مثل مرا به نظر نمی‌آورد. گفتم: معلوم است من صدای ساز كولی ها را دوست دارم. هر چند كه همه زن ها سر و ته یك كرباس باشند.
گران گفت: آخر عاقبت چی؟ بالاخره تو كه باید به دنیا بیایی. من گفتم: شاید هم اصلاً نیایم. ببینم آخر عاقبت كارم چی می شد. گران گفت: كاشكی برایم فرق نداشت كه به تن چه كسی بروی. راستش برای من چه فرق داشت كه با تن چه كسی به دنیا بیایم. گران گفت: همه زن های كوشك بخت و اقبالشان را امتحان می‌كنند شاید بختشان بلند باشد و تو را به دنیا بیاورند. ای كاش من هم می‌توانستم بخت واقبالم را امتحان كنم. اگر این اتفاق بیفتد و تو به تن من می‌آمدی یك عمر دعا گویت خواهم بود كنیزی‌ ات را می‌كردم. من گفتم : خوب حالا كه این طور است اگر خواستم به دنیا بیایم فقط باید تو به دنیا بیاوری‌ ام.
راستش برای من فرق ندارد كه چه كسی مرا به دنیا بیاورد.گران گفت: ولی خان هم آدمی نیست كه به این آسانی سراغ مرا بگیرد. من هم گفتم: برو به خان بگو به آن نشانی كه آن تركه مرد سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سایه است تصمیم گرفته كه گران به دنیا بیاوردش.
پدر هم هر روز در جستجوی من مثل یك ورزای مست بود كه تن زمینی را شیار می‌كرد. شاید من، راهم را گم كنم و به تن زنی بخزم ولی من به تن هیچ زنی نمی‌رفتم. زن ها هم هر روز در جستجوی رد پایی از من چیزی مثل یك تلنگر یك لرزش مثل لرزیدن یك باله، یك ماهی كوچك در تنشان بوده اند تا پوست تنشان بلرزد، به معنی حضور من در تن آن ها ولی من به تن هیچ كس نمی‌رفته ام. گران هم ماه ها حوالی كوشك پرسه می‌زد شاید خان را ببیند. ولی خان را نمی‌دیده تا روزی كه به پشت دروازه كوشك رفته و كوبه كوبیده و هوار كشیده كه به ماه خان بگویند گران كار واجب دارد. نوكرها هم رفته اند و به خان گفته اند. خان تعجب كرده و رو نشان نداده صدقه ای فرستاده و گفته بروید بهش بگویید از زمین های من برو بیرون. رعیت های مرا آلوده گناه نكن. گران می‌گوید من هیچ وقت از كسی صدقه نگرفته ام. همیشه كاری برای رعیت هایت انجام داده و اجرت گرفته ام. حالا هم به كوشك تو آمده ام تا پیغامی از پسرت بهت برسانم نمی‌خواهی بشنوی برگردم. ماه خان كه این حرف ها را شنیده می گوید: بروید بیاوریدش ببینم چه می‌گوید. نوكرها هم درهای بزرگ كوشك را باز كرده و گران به كوشك وارد شده و گران كه به كوشك وارد می‌شود گالش چرمی به پا داشته و شلیته قرمزی پوشیده، چشمانش را هم مثل همیشه سرمه می‌كشد.
پدر از طارمی سر می‌كشد و می‌گوید: هان گران رعیت های ما بست نیست كه سراغ ما را می‌گیری. چه خوابی برای ما دیده ای. چند بار باید به تو بگویم كه زمین های من جای تو نیست هان؟ گران هم می‌گوید: زمین های تو معبر است. پدر پرسیده چه عرضی داری كه بگویی زود باش بگو و راهت را بگیر و برو.
گران هم می‌گوید: من فقط قاصدم. پیغام پسرت را آورده ام كه به من گفت تا به شما بگویم كه فقط گران می‌تواند مرا به دنیا بیاورد.
پدر اولش خندیده و گفت: پسر من یك فوج زن نجیب را به نظر نیاورده به تن تو لكاته پا می‌گذارد؟
گران هم می‌گوید: من كه او را دیدم اولش فكر كردم رعیت سرگردانی است ولی بعد گفت كه پسر شماست و پیغام داد تا به شما بگویم كه به آن نشانی كه آن تركه مرد در ﻛﻬﻭرها سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سایه است فقط باید گران مرا به دنیا بیاورد و لا غیر.
پدر هم خیلی فكر می كند و می‌گوید معلوم است كه تو حرمت ما را نگه نداشته ای و به این جا آمده ای. گران هم گفته كه ماه هاست هیچ تنابنده ای را به خود ندیده. پدر پرسیده حالا اگر معامله سر گرفت و خلف ما میلش قرار نگرفت كه به تن تو بیاید تكلیف چیست. گران هم گفته هر كاری شرط و بیعی دارد خان، نیامدش هم مكافات داشته باشد. شرط آمدنش این باشد كه ما خاتون كوشك باشیم، نیامدنش هم هر چه قصد خان باشد فرق ندارد. پدر هم قبول كرده و گفته الساعه در غرفه ای توی اشكوب بالا بیتوته كن.
و من در تن سایه های كوشك بودم تا صدای چكمه های پدر بیاید كه از پله های كوشك بالا می‌رود و به غرفه گران برود و گران را ببیند كه جایی رو‌به‌روی آینه ایستاده و چشمانش را سرمه می‌كشد. من صدای پدر را شنیدم كه پرسید: اگر این طورهاست پس چرا زودتر از این ها نیامدی. مثلا ًچند سال پیش كه جوان تر بودم تا زودتر پسر مرا به كوشك بیاوری و من دست تنها نباشم. چرا؟ حالا كه من دارم پیر می‌شوم هان؟ گران هم گفت خان به خدا خیلی وقت نیست كه من پسرت را دیده ام. همه اش سه ماه است.
پدر پرسید: خوب گفتی چه شكل و قیافه ای داشت؟ گران گفت: تركه مردی بود با رنگ صورت مهتابی. راست می‌گفت من تركه مردی هستم با رنگ صورتی مهتابی كه در گفتگوهایش شكل می‌گرفتم. پدر هم گفت هان درست می‌گویی تركه مردی بود با رنگ صورت مهتابی شبیه به من. پدر آن روز راست می‌گفت. شبیه به او هستم من. ولی آن روز پدر شبیه ورزایی بود كه زمین را شیار می‌زد. گران هم هی می‌گفت: پسرت تركه مردی است شبیه به تو و من تركه مردی بودم كه با گفتگوهایش از سایه های تن پدر درآمدم و در تاریكی تن گران نشستم و منتظر شدم تا سایه تنم به رگ های تن گران وصل شود و به شكل جنین چموشی در آمدم كه راهی را میپیمود. پدر به گران گفت: یادت باشد. حكماً همین كه صدای پای خلف مرا از توی تنت شنیدی خبر دارم كن. گران هم منتظر بود. همین كه صدای پایم از توی تنش شنیده شد گفت: هی خان پسرت باید همین جاها باشد. پدر هم به غرفه دوید و هوار كشید مطرب ها همین جا توی این ایوان بنشینند و ساز بزنند. گران هم هر بار كه صدای قدم های مرا از توی تنش می شنید انگار كه جاده ای را می‌پیمودم. به پدر مژده می‌داد كه پسرت همین جاهاست فرض بگیر كه مسافری در چند قدمی دروازه كوشك باشد. عن قریب است كه از راه برسد و هر بار سایه مرا از پشت پوست شیری اش می‌دید که تنش را می‌لرزانده ام و همان طور آن قدم چرخیدم تا روزی كه گران به پدر گفت: پسرت دارد به دنیا می‌آید. پدر هم به عمله اكره اش گفت كه كوشك را چراغانی كنند. كوشك پر شد از نور و ساز مطرب ها. و من به شوق نور چراغ ها و صدای ساز مطرب ها به دنیا آمدم و پدر تن كبود و خون آلودم را با دست های بزرگش از تن گران گرفت. پیشانی خون آلودم را بوسید و گفت خوشامدی خلف من.
دیگر كاملاً شب خواهد بود. حتی آن خط سفید نور شیری افق كه در دور دست ها مثل لعاب روی بلوط‌ها می‌نشیند كه نخواهد بود. جاده نوساز است. من تنها مسافر این جاده هستم، حتی باید در سراشیب جاده هم گاز بدهم. باید نقاط نورانی پراكنده در دور دست هم سوسو بزند. نمی‌شود حدس زد كه كجا ممكن است باشم. ممكن است از روزن های پراكنده نور ملتهب نارنجی بتابد ولی باید در انتهای جاده تاریكی همه چیز را پنهان كند. اتومبیل به سرعت پیش خواهد رفت كه ناگهان جاده به آخر می‌رسد. دستی ناگهان همه چراغ های كوشك را روشن خواهد كرد. درهای بزرگ كوشك چارتاق باز می‌مانند. حتی اگر بخواهم میدانچه را دور بزنم سایه های آدم هایی را كه با تفنگ حمایل ایستاده اند خواهم دید. حتماً جاده تنها برای رسیدن به كوشك ساخته شده است. صورت تفنگچی ها را از پشت شیشه های جیپ می‌بینم كه دور تا دور اتومبیل حلقه خواهند زد. یكی شان با همان لهجه كوشكی می‌گوید خوش آمدی كیا.
درهای جیپ را باز می‌كنند و پنج نفر سوار می‌شوند. یكی شان می‌گوید از پشت فرمان برو كنار. پشت فرمان خواهد نشست. جیپ وارد باغ كوشك خواهد شد تفنگچی های دیگر به محاذات جیپ خواهند دوید. جیپ از خیابان وسط باغ می‌گذرد. به سنگ چین جلو ایوان می‌رسد و توقف می‌كند. طیف مشبك نور تند چراغ ها صورتش را پنهان می‌كند. من به وضوح نمی‌بینمش ولی صدایش را خواهم شنید كه از لا‌به‌لای ستون های سنگی مثل دود می‌پیچد و می‌گوید كیا تو به هیچ جا نمی‌توانی بروی. چند بار باید به تو پیغام دهم كه اگر با پاهای خودت نیایی می‌گوییم اگر كه شده با جاده ای تو را به این جا بیاورند و بعد از سكوت كوتاهی خواهد گفت حالا برو بگیر بخواب حتماً خسته ای، گفته ام اتاقت را آماده كنند، مبادا در فكر برگشتن باشی. و من حتی وقتی توی تخت دراز كشیده ام به خواب نمی‌روم و صدای پدر را از دور دست می‌شنوم كه مثل گرد بادی از دود به هوا می رود و می‌گوید كیا تو هرگز نمی توانی به جایی بروی. پدر خواهد گفت كه عادت به گریزش مهلك شده بدل به مرضی شده كه باید علاج شود. باید از او جدا شوند تا حتی اگر بخواهد بگریزد به جایی نرسد.
پلك هایم كه باز شوند گران در كنارم نشسته است و می‌گوید یادت باشد كه دیگر بر پای راست نایستی كه از تو جدا شده و دیگر با تو نیست. خصوصاً بعد از خواب مبادا فراموش كنی و بر او كه مرده ای است تكیه كنی. من خواهم پرسید یكی از آن ها نیست. گران می‌گوید این جا كمی گرم است. گفتند بگذارندش روی بارو این طور حداقل تا فردا تازه می ماند. ولی من برخواهم خواست لی لی می‌كنم از پله های بارو بالا می‌روم. به بارو خواهم رسید. كسی با صدای بلند دعا می‌خواند گران می‌گوید: بلند دعا بخوانید باید همه خبر‌دار شوند و خودش هم بفهمد كه مرده است و در حیات نیست.
گران خواهد گفت از همین حالا فراموشش كن. اصلاً فكر كن كه این او نبود كه بخشی از تن تو بود و من تو را با او به دنیا آورده ام. باید اجازه بدهی كه به خاك سپرده شود باید بدانی وقتی كه كسی می‌میرد حتی وقتی پاره تن آدمی هست باید به خاك بسپاریش و من می‌شناسمش كه نمی‌خواهد به خاك برود كه دیگر هرگز نمی‌بینمش ولی صدای زنجموره اش را خواهم شنید ولی گران خواهد گفت به ناله اش گوش نده. دست‌ ها را بر گوش هایت بگذار و بگریز. برای مرده خاك بهترین خانه است. باید تنهایش بگذاری تا با خاك انس بگیرد تا ذره ذره تنش جذب خاك شود كه وقتی كسی می‌میرد باید به آغوش خاك بسپاری اش و به خاك بگویی كه او را محكم در آغوش بگیر و رهایش مكن تا دهانش پر از خاك شود و شوری خاك را بچشد مبادا هر روز بر سر لحدش بنشینی و آن بخش مرده تنت را بیدار كنی وقتی كه به پرسه اش می‌روی ممكن است وسوسه شود و بخواهد از خاك برخیزد با بوی مردارش چه می‌توان كرد.
به خاك سپرده می‌شود حس می كنم كه كوچك تر شده ام. گران هم همه جا در كنارم خواهم ایستاد. دست بر شانه اش می‌گذارم و قبرستان ویل را لی لی خواهم كرد. از گران می‌پرسم این جمعیت كجا بوده‌اند كه حالا به این جا گریخته اند. گران می‌گوید: همشان رعیت های تو خواهند بود و من می‌خواهم تدفین او را ببینم برای همین می‌خواهم از توده خاك بالا روم. كسی به آرامی دعا خواهد خواند.
پروردگارا عضو گناهكار جسمی به خاك سپرده شده قرین رحمتش كن.
خدایا عضو عاصی و نا فرمان پیكری در خاك سر گردان شده ملائك را راهنمایش قرار بده.
بارالها دروازه های دوزخ را بر روی او ببند و درهای بهشت را به روی او بگشا.
خدایا خاك را فرمان ده برایش آغوشی مهربان داشته باشد.
به خلأ پایم نگاه خواهم كرد و بعد به پای دیگرم نگاه می‌كنم و به او می‌گویم از این پس تو باید همه بار سنگین مرا تحمل كنی و گر نه همه عمر را باید بر زمین بخزم.
گران دست هایش را از دو سو باز می كند و من در آغوشش گم خواهم شد و می‌گویم مرا بپوشان و فراموش نكن كه هرگز مرا به دنیا نیاورده ای و آن قدر كوچك می‌شوم كه بتوانم در تاریكی زهدانش بنشینم. صدای ساز مطرب ها و چراغان كوشك خاموش خواهد شد. من سر بر زانو می‌گذارم و همان طور شانه به شانه می‌شوم و پوست تن گران را می‌لرزانم و در عمق تاریك زهدانش گم می‌شوم و گران دیگر حتی طنین آخرین لی لی هایم را هم حس نخواهد كرد و پدر هم چنان منتظر خواهد ماند. این بار گران بازنده آن شرط و بیع خواهد بود. تنها من بخشی از تنم را به خاك سپرده و بازگشته ام تا هم چنان تنم از جنس سایه باشد نه خاك دامن‌گیر.

ابوتراب خسروی
0 پیام


پرنده من | 2018-08-19 20:53:50

یک - خانه ما در محله شلوغی مثل چین کمونیست است. به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم این جا را دوست داشته باشم. مامان می گوید محله شما مثل صندوق خانه است و همه چیز در آن پیدا می شود. روی زمین مملو از آشغال است. به بالا که نگاه می کنی پشت بام ها دود آلودند و پراز لباس های شسته شده. همه جا دارند آپارتمان سازی می کنند. محله مثل جعفر عشقی شده است که عینک آفتابی می زند و موهایش را به بالا شانه می کند ولی کفش هایش همیشه پاره است. پارکی کوچک سر خیابان ما هست که بیشتر آدم در آن می بینی تا درخت. من و امیر و بچه هایمان، شاهین و شادی به پارک می رویم. من و شوهرم در پارک، آینده خود را در قیافه پیرمردها و پیرزنها می بینیم. من پیرمردهای سر حال را به شوهرم نشان می دهم که قرار است در پیری شبیه شان شود. اما او پیرزن های مچاله را نشانم می دهد که من در آینده قراراست شبیه شان شوم! شاید بهتر بود بگویم محله ما مثل هندوستان است از بس بوهای متفاوت در آن استشمام می شود. بچه و معتاد در محله ما زیاد است.

دو - خانه ما پنجاه متر مساحت دارد. من احساس خوبی دارم که مالک این خانه هستیم. راحت می توانیم حرف بزنیم، بچه ها آزادند تا بازی و سروصدا کنند. امیر این خوشحالی ام را به حساب نادانی من می گذارد. آزادی از دید امیر بعد جهانی و تاریخی دارد. در خانه ما همه چیز بوی سبزی گرفته چون همسایه کیلو کیلو سبزی می گیرد و خرد می کند. حیاط خلوت سیمانی ما همیشه پر از بو، صدا و پشه است و هرگز خلوت نیست. ما طبقه اولیم و سه پنجره دیگر بالای در شیشه ای ما در حیاط خلوت باز می شود. برای زیبایی حیاط خلوت ایرانیت، چراغ مهتابی و گلدان گذاشتم. دیوارهای این خانه سرما یا رطوبت پس نمی دهند.، صدا پس می دهند. از پنجره طبقه چهارم حیاط خلوت صدای دف می آید. من عاشق این صدا هستم ولی بچه هایم شادی مرا درک نمی کنند.

سه - امیر می خواهد خانه را بفروشد و ما را به کانادا ببرد . او با این تصمیمش مرا غافلگیر کرده و من تصمیمات بی مقدمه دوست ندارم. من برای هر تصمیمی باید اول آمادگی پیدا کنم. همیشه برای عروسی و ختم دیر می رسم. من از مالک بودن لذت می برم، هنوز از خرید خانه مان یک سال نگذشته. مخالفتم را به امیر اعلام می کنم.

چهار - امیر آینده را دوست دارد و گذشته را دوست ندارد. من هم مثل او گذشته را دوست ندارم اما وبال گردنم شده و مرا رها نمی کند. شوهرم اوایل فکر می کرد قبل از او کس دیگری را دوست داشتم اما وقتی فهمید پای کسی در بین نیست خیالش راحت شد. او کاری به گذشته من ندارد، حال و آینده مرا متعلق به خودش می داند.

پنج - وقتی بچه بودیم پدرم همیشه دست پر به خانه می آمد، با بغلی پر از میوه. امیر همیشه با بغلی پر از اخبار به خانه می آید. وقتی به خانه می آید باید چایش آماده باشد به علاوه یک بشقاب تخمه و پسته. با خوردن این ها چانه اش گرم می شود و حرف می زند. مثلا می گوید که مردی زنش را با چاقو کشته و خود را زخمی کرده، زنی تغییر جنسیت داده و مرد شده. برای من اخبار همسایه ها مهم تر است تا غریبه ها. خانم هاشمی همسایه مان به خانم همسایه طبقه اول نام جوجه خور را گذاشته چون شوهرش از خودش ده سال جوان تر است. دلم می خواهد امیر از عشق بگوید اما او به عشق اعتقاد ندارد. دلش می خواهد زودتر به کانادا برود.

شش - امیر می خواهد برود کانادا و خلاص. سال ها قبل از باکو به ترکیه رفته و تا مرز یونان پیش آمده اما به علت نداشتن پاسپورت به ایران مرجوع شده. شاهین هم دوست دارد برود کانادا تا به دوچرخه و اسکیت و کامپیوتر برسد، کار کردن و درس خواندن را دوست ندارد. امیر او را کتک می زند. شاهین می داند اگر به کانادا برویم دیگر امیر از ترس پلیس نمی تواند او را بزند. صدای دف از حیاط خلوت می آید اما امیر نمی شنود. انگار دیگر درخانه نیست و رفته است.

هفت - من هرگز نتوانستم با مادرم راحت حرف بزنم. سعی می کنم این خلا بین من و دخترم نباشد. به شادی حالی می کنم که باید مواظب خودش باشد و نگذارد کسی به او دست بزند. قبول می کند. شادی هنوز خیلی کوچک است و به آیدا دختر همسایه حسادت می کند که پول دارد و همه چیز می خرد. خودش پول برای خرید لواشک، بستنی و نوش مک ندارد.

هشت - مامان خانه ما بود و بدون خداحافظی رفت. امیر و مادرم همدیگر را دوست ندارند. مامان همیشه در حال زاری است، امشب فشارش بالا رفته و نعناع می خواست اما من محلش نگذاشتم. سکوت کردم ، نمی خواستم شریک جرم مادرم باشم. یک عمر یاد گرفتم رازدار باشم و سکوت کنم. وقتی آقاجان در زیرزمین تنها بود و با خفت مُرد سکوت را شکستم. از او طرفداری کردم اما خواهرهایم شهلا و مهین از مامان طرفداری کردند چون فکر می کردند آقاجان قلدر بود. راستی اگر آقا جان قلدر بود، چرا باقلدری نمرد؟ در خانه امیر نتوانستم رازدار باشم چون دوست نداشت، من پرحرف شدم. می دانم که امشب مامان را تحویل نگرفتم و او به تلافی بدون خداحافظی از خانه ام رفت.

نُه - مامان همه عمر زاری کرد. آقاجان که به جاده می رفت، مامان کمتر زاری می کرد. آقا جان خونه نشین شد، به زیرزمین پناه برد و زاری مادر تبدیل به بیزاری شد.

ده - آقا جان حواس پرتی گرفته بود. دفعه اول که گم شد و پیدا شد، چند روزی عزیز شد. گم شدن هایش که تکرار شد دیگر عزیز نبود. می خواست به جاده بزند. شهلا آدرس خانه را در جیبش می گذاشت تا راحت تر پیدا شود. وقتی می گفت چوب منظورش عصا بود. وقتی دو تا شیشه را می خواست منظورش عینکش بود. ما دوست داشتیم معماهای آقا جان را حل کنیم اما معمای آخرین روز او هرگز حل نشد.

یازده - خاله محبوب بچه نداشت. گاهی یکی از ما سه تا خواهر را از مادرمان قرض می کرد. شهلا بزرگ بود، مهین لوس و سرکش، پس مرا بیشتر پیش خود می برد. اولین کاری که می کرد مرا سفت و سخت حمام می داد و لباس هایم را عوض می کرد. آداب هر کاری را به من یاد می داد. مادرم را شلخته می دانست. در خانه او انگار دوره کارآموزی را می گذراندم. عمو قدیر شوهرش، همیشه قلیان می کشید و به من چشمک می زد. خاله همیشه عمو قدیر را می چزاند. خاله محبوب خیلی هنرها داشت: خواندن، رقصیدن، دوا درمان، فال و دعا و طلسم و جادو. همیشه بوی خوب می داد. یک بار با خاله به سینما رفتم و او را لو دادم، دیگر مرا پیش خودش نبرد.

دوازده - من نمی خواهم به کانادا بروم، امیر معتقد است که اگر برود من هم مجبورم با او بروم و شاید از او طلاق بگیرم و راحت شوم! او سفر را دوست دارد، من تغییر را دوست ندارم. من و شهلا چاقیم. امیر اسم مرا خرس قطبی گذاشته است. شهلا مانند مامان دماغ زیبایی دارد و من دماغم مثل پدر استخوانی است. اگر پولدار شدم دماغم را عمل می کنم. شهلا از دست لباس های عهد ساسانی من خسته شده. مهین دُردانه مامان بود ولی به خارج رفت. به مادرم وابسته نیستم، او برایم یک راز بزرگ است. پدرم زنی را به خانه می آورد که نامش را ویتامین گذاشته بود. حالا که پدر مرده از مامان می خواهم از ویتامین حرف بزند. اما او نبش قبر را دوست ندارد. مامان نمی داند قبرهای درون من باز هستند. جعفر شوهر اول خاله محبوب بود که خاله برای ماتیک زدن زنش شد. امشب امیر دستم را می گیرد و با رویای کانادا با من می رقصد.

سیزده - امیر از بس از محل کارش حرف زده، من همه همکارانش را با خصوصیات اخلاقی شان می شناسم. حسینی همکار امیر به زنش منیژه مشکوک است چون صبح ها همیشه تلفن شان مشغول است. آنها دو دختر دارند و ظاهرا چیزی در زندگی کم ندارند. امیر از خیانت منیژه به شوهرش برایم حرف می زند و نمی داند من هر روز بارها در خیالم به شوهرم خیانت می کنم. وقتی به امیر محبت نمی کنم شاکی است، وقتی هم به او محبت دارم می پرسد که چه خبر شده؟!

چهارده - شاهین بدون زیرشلواری در خانه راه رفته و امیر او را بدون شام در حیاط خلوت زندانی کرده تا از کار کرده پشیمان شود. شاهین با زیر شلواری اش، پیراهنش، ساعت مچی اش و موهایش مشکل دارد. امیر حالیش می کند که او هم اداره را دوست ندارد اما هر روز به اداره می رود. شادی از شاهین طرفداری می کند. امیر می خواهد شاهین را بزند اما من و شادی نمی گذاریم. همه سر سفره شام می نشینیم اما غذا سرد شده و همه بی میل هستند.

پانزده - شادی امروز موقع قایم باشک بازی با آیدا در زیرزمین پنهان شد. من از زیرزمین خاطره خوبی ندارم. او را وادار می کنم از آن جا خارج شود. نمی خواهم مثل من شود و از زیرزمین بترسد. من هنوز اسیر ترس هایم هستم. شادی از زیرزمین خارج می شود ولی برمی گردد و خودش را از گردنم آویزان می کند و گریه سر می دهد. آیدا او را می بیند و در بازی برنده می شود.

شانزده - سعی می کنم از لذت های زندگی کمتر بهره ببرم چون امیر مانند برده کار می کند و لذتی نمی برد. او در گرما کار می کند و فرصت خواب ندارد، پس من چرا زیر کولر باشم و بخوابم. باید سر کار بروم اما امیر مخالف است. نمی خواهد بچه ها در به در شوند. امیر می خواهد به کانادا برود که بردگی نکند، اما من فکر می کنم در کانادا هم برده است چون برده به دنیا آمده است. امیر با صداقت قبلا برایم تعریف کرده که وقتی بچه بوده و پدرش به مدرسه می آمده، باعث شرمساری اش می شده. من از اعتراف صادقانه اش استفاده بی شرمانه می کنم و به او خاطر نشان می کنم که هم خودش و هم پدرش برده بودند. امیر برده بودن پدرش را به انحرافات اخلاقی پدر من ترجیح می دهد. دعوایمان می شود و من داد می زنم و همسایه ها می شنوند. امیر از طلاق می گوید. تیر خلاص را می زند اما من نمی میرم.

هفده - همیشه خواب زیر زمین آقا جان و عمو قدیر را می بینم با دالان های تو در تو که به هم راه دارند. آقا جان بعد از تصادف کامیون، تاکسی خرید و خانه نشین شد. او زیرزمین را برای محل اقامتش در خانه انتخاب کرد. از آن به بعد سایه ها به خانه ما و عمو قدیر راه پیدا کردند. شب ها سایه ها را روی دیوار خودمان و عمو قدیر می دیدم، در هم می آمیختند و من هیچ نمی گفتم. سال هاست که با سایه ها آشتی کرده ام.

هجده - شوهرم عاشق یک زن مو طلایی لاغر و احتمالا کانادایی شده و او را «خواهرم» خطاب می کند. اما من می دانم نگاهش برادرانه نیست. ناراحتم و می خواهم زار بزنم. دم صبح که به خانه می آید او را بغل می گیرم و با او آشتی بی سروصدایی دارم. شوهرم را پس گرفته ام.

نوزده - دومین باری که خاله محبوب مرا پس داد، خودم را خیس کرده بودم. مادر مرا در زیرزمین با آب سرد شست. بهتر که برگشتم، از چشمک های عمو قدیر می ترسیدم برای همین خودم را خیس کرده بودم. عمو قدیر کیف خاله محبوب را وارسی می کرد که من سر رسیدم و حالی ام کرد حرف نزنم که خاله سرم را می برد. خاله عمو قدیر را کتک می زد.

بیست - جمعه روز کارهای عقب افتاده و استراحت است. دختر هاشمی ضبط جدیدشان را روشن کرده و می رقصد. امیر از تناقضات زندگی هاشمی می گوید که مستاجرند اما با آژانس رفت و آمد می کنند، مدام سر پول دعوا دارند اما ضبط می خرند و عطر می زنند. زن هاشمی با آرایش کامل پشت در می آید و درخواست گرفتن پیاز دارد. اِبی پول می گیرد و از توی کوچه برای بچه ها آواز می خواند و تقلید صدا می کند. من بدون پول دادن از صدای اِبی لذت می برم. از این زندگی سیر شدم. امیر درمانش را در رفتن به کانادا می داند. از امیر هم سیر شدم اما باز به او پناه می برم.

بیست و یک - سیری امیر با سیری من فرق دارد. وقتی سیر می شود با قدم های سنگین دراتاق راه می رود، در حمام آواز می خواند، بهترین پیراهنش را برای اداره می پوشد، به موهایش حالت می دهد، یادش به چاقی و زشتی من می افتد، از بچه ها ایراد می گیرد و مانند مردهای مجرد می شود. آقاجان وقت سیری ویتامین را به خانه می آورد تا برایش بخواند و برقصد. ویتامین صورتش پر جوش و مادر صورتش مثل بلور صاف بود. خاله محبوب از شعر کم نداشت. مامان وقت سیری، اثاث را توی حیاط می ریخت و با زاری همه جا را تمیز می کرد. مامان عمو قدیر را به بهانه تمیزکردن از زیرزمین خانه بیرون کرد. پای سایه ها، ویتامین و تمام غریبه ها از خانه قطع شد. آقا جان تنها در زیرزمین به انتظار مرگ ماند. شهلا موقع سیری رژیم می گیرد، مهین، به فرنگ می رود و زن غریبه ناشناس می شود ولی من به امیر پناه می برم.

بیست و دو - در حال جوشاندن شیر در آشپزخانه، مرگ خود را به طرق مختلف مجسم می کنم. این اواخر مامان از مردن آقاجان ناامید شده بود. اما پدرم بایستی می مرد. آرزوی مرگ امیر را دارم اما طاقت رفتنش و بزرگ کردن بچه ها را به تنهایی ندارم. من امیر ده سال پیش را می خواهم. شوهرم متوجه حواس پرتی من شده است.

بیست و سه - از پشت پنجره پرده را پس می زنم و مردی را که دف می زند به امیر نشان می دهم. من محاسن او را می بینم و امیر معایبش را. از نظر امیر دید زدن کار بدی است اما من عاشق دید زدن از پنجره یا چشمی هستم. امیر از پشت پنجره جوجه خور خوش پوش و خوشگل را می بیند و برای بدبختی خودش افسوس می خورد.

بیست و چهار- امیر از خواب بیدار می شود و دنبال نواری می گردد که از باکو با خود آورده، پیدایش می کنم و به او می دهم. امیر صدای کمانچه را گوش می دهد و در عالم خودش است، مرا نمی بیند. رازی وارد خانه ما شده است. امیر به اداره می رود، دیگر عاشق من نیست.

بیست و پنج - مهین به خارج رفته و برایم نامه می فرستد. امیر نامه را می گیرد و مانند روزنامه می خواند. این کارش را دوست ندارم. باید جواب نامه را بنویسم. نامه مهین در خانه بحران درست می کند، امیر حسرت خارج را به دل دارد. مهین از خنده های واقعی آن جا نوشته است. باید برای مهین بنویسم که می ترسم بدون عشق به خارج از کشور بروم و گم شوم. من همیشه دندانی عفونی داشتم. از دندانپزشکی متنفر بودم. گریه برایم راحت بود اما خندیدن و پیدا شدن دندان مشکل. شهلا کماکان مجرد است و به فکر چروک های زیرچشمش. جملات روانشناسی می پراند ولی از همکاران اداری و دستشویی رفتن مادر در عذاب است. امیر به خاطر آینده مان از من می خواهد جواب نامه مهین را بدهم و چند سوال بپرسم.

بیست و شش - درآینده پیرزنی مچاله خواهم شد. نمی خواهم به آینده فکرکنم، می خواهم بایستم و به زندگی ام از دور مثل یک غریبه و از نزدیک مثل یک عاشق نگاه کنم. نمی خواهم به کانادا بروم و خودم را در نیمه دیگر عمرم با شرایط جدید تطبیق بدهم. شهلا از مردها بیزار بود، ازدواج نکرد. مهین نامزد داشت و به آمریکا رفت. امیر که به خواستگاری آمد قبول کردم و با پولی که پدر برایم گذاشته بود جهیزیه خریدم. همه منتظر بچه بودند. مادری کامل شدم با دو بچه. امیر از محیط خانه خسته است، پنج روزه به کوه می رود. من از بچه ها مراقبت می کنم. مامان، شهلا و مهین برای کمک پیش من هستند. بچه ها مریض اند و من خسته ام، مامان و شهلا کمک نمی کنند. مهین مرا درک می کند. مواظب بچه هاست تا من کمی قدم بزنم.

بیست و هفت - منیژه زن خوبی به نظر می آید. همه چیز ممکن است از او سر بزند غیر از خیانت به شوهرش. موهای دخترش را می بوید و می بوسد. به خانه ما آمده و از من می خواهد که گاهی به او سر بزنم و به خودم بیشتر برسم. یکی نیست این ها را به خودش بگوید. مشکل من فقط با عشق حل می شود. منیژه هم مثل امیر دیگر اعتقادی به عشق ندارد. امیر ارتباط زن و مردهای امروزی را بیشتر هرزگی می داند تا عشق. شاید حسینی شوهر منیژه فقط مردی شکاک است و بس. منیژه خیانت زن به مردش را نوعی پیش دستی می داند و من درک نمی کنم. منظورش این است که اگر زنی بداند شوهرش قرار است برود و به او خیانت کند بهتر است زن پیش دستی کند و زودتر به شوهرش خیانت کند.

بیست و هشت - شادی مشق می نویسد و می خواهد بداند وقتی بزرگ شدم می خواهم چکاره شوم. هر چه می گویم من بزرگ شدم باور نمی کند. به او می گویم می خواهم رقاص شوم. آهنگ می گذارم و ادای خواهرم مهین و خواهرشوهرم اشرف را در رقصیدن در می آورم. بچه ها دست می زنند و می خندند. امیر مرا دلقک خطاب می کند. مثل عروسک کوکی که کوکش تمام شده می ایستم و فکر می کنم که راستی من همان شدم که می خواستم؟

بیست و نه - به مادرم می گویم امیر می خواهد به باکو برود. مادرم قبول کرده که هر کس پرنده ای دارد و باید دنبال پرنده اش برود. پرنده امیر به باکو رفته و امیر هم به دنبالش. برای من دوری امیر سخت است، چون بچه ها کوچکند. شوهرم به فکر آینده بچه هاست. برای او تنها راه نجات، رفتن و تجربه های جدید است. شوهرم سوت می زند و بارش را می بندد و می رود. امیر می تواند از من صرف نظر کند اما من نمی توانم. پرنده اش قبل از خودش به باکو رفته است.

سی - شهلا به خانه ما آمده و در باره مهندسی درست خانه ما حرف می زند که مثلا توالت جای درستی است. هر چه از اداره اش می پرسم جواب نمی دهد، درکش نمی کنم. دلم می خواهد از رفتن امیر به باکو بگویم و این که دوست دارد به کانادا برود. اما شهلا آیین های خاص خود را دارد. زمانی مومن دو آتشه بود و بعد طرفدار انتخابات آزاد شد و پس از آن گیاهخوار. منظورش را کمی بعد می فهمم. ناراحت است که مامان با او زندگی می کند. مامان با پای خیس و نجس از توالت بیرون می آید و شهلا قادر است این صحنه را همیشه ببیند. مشخص است که دیگر تحملش را ندارد.

سی و یک - زمانی هم مامان دیگر تحمل آقاجان را نداشت. آقا جان می خواست جایی برود که نامش را فراموش کرده بود. از مهین کمک می خواست. با مادر حرفش می شد و به گریه می افتاد.

سی و دو - من عادت کردم همیشه به امیر و بچه ها بچسبم. امیر پرانرژی و بشاش است. مامان همیشه خوشگل بود و نچسب. اغلب فاصله اش را با ما یا آقاجان حفظ می کرد. حتی در بچگی هم دوست نداشت به او تکیه کنیم. غذا را آماده می کنم، بچه ها را به امیر می سپارم و از خانه بیرون می روم تا چسب کسی نباشم. برف می بارد. در پاساژ پر نوری قدم می زنم. همه زنده هستند و زندگی می کنند. فقط من مرده ام. چون جایی برای رفتن ندارم و باید مشغول خانه داری و بچه داری باشم. اعتباری به گذشته ویران نیست. در خیال، امیر را از خانه دور می کنم، به خاطر آینده. ممکن است آن را با خود بیاورد و ممکن است نتواند. من می مانم با بچه ها. از پاساژ بیرون می آیم. هنوز برف می بارد. در برف ها زمین می خورم، اشکم در می آید و به سختی بلند می شوم. حالا می فهمم چرا این وقت شب بیرون آمده ام. آمده ام تا تنها باشم و در تنهایی صدای خود را بشنوم که قسم می خورم هرگز دیگر زن چسبی نباشم.

سی و سه - دو روز است که امیر ساکت شده است. امروز با من و بچه ها دعوا می کند. بچه ها را ساکت می کنم و می خوابانم. سعی می کنم به امیر محبت کنم و نشان دهم که او را درک می کنم، اما او به خواب می رود. ما دو آدمیم کاملا غریبه ولی با هم. ما دو آدمیم تنگِ هم و پناه گرفته در هم.

سی و چهار – امیر هنوز باکو است. بعد از ظهر مامان و شهلا و مهین به خانه ما می آیند. شب می خواهند بروند. شاهین می خواهد با آنها برود. مهین راضی است اما مامان و شهلا مخالفند. شاهین را می فرستم تا لباس بپوشد تا با آنها برود. در این فاصله، مامان و خواهرها می روند. شاهین وقتی می فهمد او را قال گذاشته اند عصبانی می شود و لگدی به در می زند و آنها را بی شرف خطاب می کند.

سی و پنج - انواع و اقسام غذا را درست می کنم تا همه دور هم غذا بخوریم، با هم باشیم و احساس خوشبختی کنیم. شاهین و شادی جوک تعریف می کنند. من هِرهِر می خندم. اما لرزه های این زندگی را احساس می کنم. بوی جدایی می شنوم. امیر و شاهین دست به یکی می کنند و شادی را دست می اندازند، من به کمک شادی می روم. تنها من می دانم که این لحظه ها نمی مانند.

سی و شش - امیر به باکو می رود و برایم نامه می نویسد. در نامه هایش از مردم آذربایجان و زیبایی هایش می نویسد. در جواب از وضع هوا، اخبار محله و شهر برایش می نویسم. ما زندگی روزمره خود را ادامه می دهیم. خرید می کنیم، غذا می خوریم و به منزل شهلا می رویم. اما همه این کارها برای ما عین یک سفر است. بچه ها عقب می افتند. آقا جان همیشه جلو مامان و ما بچه ها راه می رفت. وقتی امیر بود با او شانه به شانه در پیاده رو قدم می زدم. حالا حتما با زن دیگری در باکو قدم می زند. وقتی به خانه شهلا می رویم کیفم را از آذوقه پر می کنم تا بچه ها بهانه غذا نگیرند. به بچه ها در این سفر خوش می گذرد چون هر کاری دوست دارند می توانند انجام دهند. شادی برای امیر نقاشی می کشد، شاهین چند خط برای پدرش می نویسد و من برای امیر می نویسم که صاحبخانه، تا دو هفته دیگر خانه اش را می خواهد. اسباب ها را در کارتن ها می گذاریم. جستجو را شروع می کنم. به خانه جدید نقل مکان می کنیم. به خانه جدید خو نکرده ام. همه جا مرتب است اما من گوشه خود را در این خانه پیدا نکرده ام. خسته شده ام. بچه ها هم متوجه شده اند.

سی و هفت - تب کردم و مریضم. شهلا پیشنهاد می کند که به دکتر بروم. او گوشزد می کند نباید می گذاشتم که امیر به باکو برود و برای خودش بگردد و من با دو بچه تنها باشم. بچه ها خودشان غذا می خورند. مامان نیامده است. بچه ها از من مواظبت می کنند و در کنار من به خواب می روند.

سی و هشت - امیر از سفر برمی گردد. او مرا بوفالو صدا می کند که نشان بدهد خیلی چاق شده ام. پوستم نرم است اما مثل کرگدن پوست کلفت شده ام. امیر از علاقه اش به دخترهای باریک و قلمی باکو می گوید. من می خندم چون توانسته ام اعتماد به نفس پیدا کنم. حرف نمی زنم و سکوت من امیر را ناراحت می کند.

سی و نه - چاق شدم و با مهین برای پیاده روی می روم. هدفم لاغری نیست. می خواهم روحم هوا بخورد. مهین دلش هوای تمیز و بارانی می خواهد به اضافه یک دوچرخه. مهین می داند اگر با عشقش بیرون برود، محبوبش هوایش را دارد و او را برای شام بیرون می برد و به موسیقی گوش خواهند سپرد. اما من اگر با امیر بیرون بروم حتما از من می پرسد که برای شام چه داریم و ظرف ها را شسته ام یا نه.

چهل - از خانه شهلا که برمی گردم انگار از سفری دراز برگشتم. بچه ها را می خوابانم و کنارشان می نشینم. بچه ها دوست داشتند در خانه شهلا بازی و تفریح کنند اما مامان و شهلا با بچه ها راحت نبودند. به خودم می گویم آن قدر توی این خانه می مانم تا بچه ها بزرگ بشوند. باید تعریف های خودم را از زندگی ابداع کنم. من مسئول زندگی خودم و بچه ها هستم. اشک می ریزم اما احساس می کنم قوی شده ام.

چهل و یک - مهین وقتی ایران بود با بچه ها بازی می کرد و زبان آنها را می دانست. وقت رفتن از بچه ها پرسید چه می خواهند تا برایشان بفرستد، اسباب بازی می خواستند. مهین می خواهد برای شهلا شامپو، کرم و عطر و... بفرستد. شهلا اوضاع مالی اش خوب است اما بیشتر سعی می کند پس انداز کند. وقتی مهین از من می پرسد چه لازم دارم، گریه ام می گیرد و می گویم فقط نامه. مهین من و بچه ها را بغل می گیرد و زار می زند.

چهل و دو - نامه عاشقانه ای از امیر رسیده و اظهار علاقه و دلتنگی کرده است. دیگر باکو برایش مثل اوایل جذبه ندارد. شهلا چشمهای امیر را دوربین می داند چون از نزدیک کور است و ما را نمی بیند اما از دور عاشق ما می شود. دلم می خواهد شهلا نباشد و من نامه امیر را بارها بخوانم.

چهل و سه - در جواب نامه امیر از اوضاع شهر ننوشتم، از خودم و بچه نوشتم و صاحبخانه جدید. شادی شاد است و از هر فرصتی برای شعر و قصه استفاده می کند. شاهین کلاه امیر را سرش می گذارد، خودش را مرد خانه معرفی می کند و دستور می دهد. اما نمی داند چه دستوری بدهد، پس دستور خنده می دهد! شب که بچه ها در طرفین من به خواب رفته اند، مثل ملکه ای هستم که وزیران باوفایم در دو طرف من به خواب رفته اند. برای امیر می نویسم که زمستان را طاقت بیاورد و کارش را به ثمر برساند.

چهل و چهار - من، مهین و شهلا یک مادر بیش نداریم اما انگار مادر من و مهین با مادر شهلا فرق دارد. مادر شهلا از دوری امیر ناراحت است، طرفدار کار کردن و حقوق گرفتن زن است، صبحانه مفصل نمی خورد، بی فکر است و پس انداز ندارد، فقط به آخرت می اندیشد، با هر بدبختی ساخته و به مردش وفادار مانده. مادر من از دوری امیر خوشحال است چون زندگی بی دردسرتر پیش می رود، کار کردن زن برایش اهمیت ندارد و شوهر داشتن را بهتر از نداشتن می داند، صبحانه خوب و مفصل می خورد، خوش فکر است و پس انداز دارد، تازه فرصت کرده به دنیا فکر کند، بیش از هر کس به خودش وفادار است. مهین در نامه اش نوشته ما را به جای پسرانی که به دنیا نیامدند بزرگ کردند و شهلا قربانی است چون نه زن است و نه مرد، نَر شده است.

چهل و پنج - مامان مریض است، باید وزن کم کند. او را پیش خودم می آورم. همسایه ها به دیدنش می آیند. امیر رفت و آمد با همسایه ها را دوست ندارد. مامان نشان می دهد که مثل خاله محبوب قلب درد دارد و ممکن است مثل او بمیرد. عمو قدیر بعد از مرگ خاله محبوب هر شب گریه می کرد و خاله را صدا می کرد. آقا جان شب آخر التماس می کرد، درد داشت. مامان بیدار بود و صدایش را می شنید اما اهمیت نمی داد، فقط گریه می کرد. همان شب آقا جان مُرد، تنها و بی پناه. سنگینی این بار را هنوز روی شانه هایم حس می کنم. این ها را برای مهین در نامه می نویسم. نامه را نیمه کاره رها می کنم و زیر بالشم می گذارم.

چهل و شش - بالاخره جای دلخواهم را در خانه پیدا می کنم. در آن جا مشغول کتاب خواندن هستم که امیر بدون اطلاع قبلی از راه می رسد. می خواهد بچه ها را برای بازی به حیاط بفرستد، نمی گذارم چون در آن جا سر و صدا می کنند. برایش چای می ریزم. دیگر دوست ندارد به باکو برود، می خواهد بماند.

چهل و هفت - مامان سرطان سینه می گیرد و دکتر سینه اش را در می آورد. جای عملش صاف نیست و چروک دارد. آن را نشانم می دهد و از من قول می گیرد به کسی نگویم. مادر فکر می کند اگر مهین بود فکری می کرد. اما من نمی دانم باید چه فکری برای مامان کرد. درد ندارد و فقط زاری می کند. کارهایش را انجام می دهم و ترتیب داروهایش را به او یادآور می شوم اما دلداریش نمی دهم.

چهل و هشت - امیر از دوستانش می گوید که از ایران رفتند و عاقبت به خیر شدند. از مشکلات مهاجران باکو می گوید، از پیدا کردن انگشتی پشت کارگاه حرف می زند، از دختر سیزده ساله معتاد و همه کاره. حرفی نمی زنم، منتظر است حرف بزنم تا مخالفت کند. شنیدن دف همسایه را مسخره می کند. فکر می کند از زندگی کردن در این محیط راضی هستم. حرف می زند و با داستان هایی که تعریف می کند به خواب می رود. ناامنی به خانه ما راه پیدا کرده است، می دانم.

چهل و نه - امیر نامه ای را که برای مهین نوشته ام پیدا کرده و خوانده است. فریاد می زنم که چرا هیچ جای خصوصی در خانه ندارم. ماجرای شب آخر آقاجان و قصور مامان را فهمید. از اول هم علاقه ای به مامان نداشت و حالا وضع بدتر شده است. مادر را بیرحم و بی عاطفه می داند. برایش مرگ بدی را آرزو می کند و کلمه بی پدر و مادری را به زبان می آورد. نمی دانم با کیست، شاید با من است.

پنجاه - شهلا از مامان و مریضی اش می گوید. در حالی که کارهای خانه را انجام می دهم حرف هایش را می شنوم. به خانه حسینی که می رویم، مشکل بین او و منیژه مشهود است. چشمان حسینی را خون گرفته، امیر با اشاره از من می خواهد تا چیزی بگویم، خودم را به خنگی می زنم و چیزی نمی گویم. وقتی از خانه شان بیرون می رویم، منیژه پشت پنجره است و برایش دست تکان می دهم. امیر خودش را به ندیدن می زند. امیر تند و تند حرف می زند و من تند و تند دور خودم تاری مقاوم مثل تار عنکبوت می تنم و نمی گذارم حالم را بگیرد.

پنجاه و یک - من و مامان فقط یک چراغ داریم. وقتی چراغمان خاموش است اسیر ظلمت مطلق می شویم. شهلا چند چراغ دارد. مثلا در عزاداری هم گریه می کند و هم حواسش به چای افراد و قندان قند است و هم نبودن دستمال کاغذی. امیر هم چندین چراغ دارد. اگر چراغ خانه اش خاموش است، چراغ بیرون را روشن می کند. استخر می رود، کله پاچه می خورد، به آب میوه خودش را مهمان می کند و حتی با دوستانش به کوه و دشت می رود. مهین چراغ های بیشتری دارد. اگر چراغی خاموش شد، چراغ دیگری روشن می کند. بسته ای از خارج برای ما فرستاده است. شهلا آن را به خانه می آورد، چند تا کرم و پودر و پستان مصنوعی برای مادر. پس از چند ماه از شوهرش جدا شده و با مردی آمریکایی دوست شده که با هم زندگی می کنند. عکس هم فرستاده اما در ظاهر خیلی عوض شده و انگار دیگر او را نمی شناسم.

پنجاه و دو - دیگر از زیرزمین نمی ترسم و آن را دوست دارم. من همیشه زیرزمینی را با خود حمل کردم. می خواهم در آن راه بروم. به صرافت افتادم تا چراغی به سقفش بزنم. سی و پنج سال است مستاجر این ملکم، می خواهم همه گوشه ها و کناره هایش را بشناسم. همیشه از تاریکی به آن نگاه کردم. حالا دیگر ترس و بیزاری را کنار گذاشته ام. در عین حال که به بچه ها و کارهایشان رسیدگی می کنم، هر وقت خواستم به زیرزمینم می روم و برمی گردم.

پنجا و سه - امیر خانه را برای فروش به بنگاهی سپرده است. زن و مردی برای دیدن خانه آمده اند. صدای دف را که می شنوند، می روند. من آماده رفتن می شوم. امیر باور نمی کند که حریفش بی سروصدا در حال رفتن است. از در بیرون می روم. شادی می خواهد برایش پفک بگیرم. پیاده راه می افتم از چهار راه می گذرم و به کوچه خلوتی می رسم. کوچه ای که شبیه باقی کوچه ها نیست. این کوچه درخت دارد، بوهای خوب در آن پخش است. خانه های این کوچه بزرگند و پنجره های بزرگ دارند. پرنده من از جایش پر کشیده، نتوانستم بمانم و در خانه خود غریب بودم. همه پرنده دارند. حتی من و حتی جعفر عشقی.

فریبا وفی

0 پیام